تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۰/۰۱/۰۱ – شهر بندر ريگ – گناوه
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۵/۱۲/۰۷ – شلمچه

زندگينامه
آغاز حیات جاودان بعد از : ۲۵ سال۱۱ ماه۱۸ روز
نام پدر : حسین نام مادر : خیری مذهب : شیعه
تحصیلات کلاسیک : سوم دبیرستان (متوسطه دوم) تحصیلات حوزوی : سطح ۱
عنوان : بسیجی
نحوه شهادت : بر اثر جراحات وارده عامل جنایت : بعث عراق
مزار مطهر : حرم مطهر حضرت معصومه (س)، قم
يکم فروردين ۱۳۴۰ ، در شهر بندر ريگ از توابع شهرستان گناوه به دنيا آمد. پدرش حسين، فروشنده بود و مادرش خيري نام داشت. تا سوم متوسطه درس خواند. سپس به فراگيري علوم ديني و حوزوي پرداخت. روحاني بود. ازدواج کرد و صاحب يک پسر شد. از سوي بسيج در جبهه حضور يافت. هفتم اسفند ۱۳۶۵ ، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسيد. پيکر او را در شهرستان قم به خاک سپردند.
شهید مهدی خلیفات فرزند حسین در سال ۱۳۴۰ در خانواده ای متدین در بندر ریگ دیده به جهان گشود. او تحصیلات ابتدایی خود را در آن دیار هنوز تمام نکرده بود که به همراه خانواده اش در سال ۱۳۴۹ جهت اقامت به شهرستان اهواز مهاجرت نمود و تحصیلات راهنمایی و دبیرستان خود را در آن شهر گذراند. او در دوران جوانی علاقه خاصی به فراگیری معارف اسلامی داشت به طوری که در شروع حرکت انقلاب اسلامی تمام اوقات خود را صرف تبلیغ اسلام و روشنگری بر علیه رژیم ستم شاهی می نمود. او با آغاز جنگ تحمیلی بلافاصله خود را به بسیج معرفی کرد و پس از آموزش نظامی در مصاف با دشمن زبون همت گماشت. شهید به اتفاق خانواده اش به شهرستان قم هجرت نمودند و در آنجا درس حوزه را شروع کرد و تا سطح جامع المقدمات ادامه داد و در کنار درس در تبلیغات حوزه بنام محسن گردید. علمیه قم فعالیت نمود او در سال ۱۳۹۲ ازدواج نمود که صاحب فرزند پسری وی چندین بار به جبهه اعزام شد تا اینکه در عملیات کربلای ۵ در منطقه شلمچه در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۷ به آرزوی همیشگی خود شهادت در راه خدا رسید. شهید عزیز خلیفات جسد مطهرش هم اکنون در جوار مطهر حضرت معصومه (سلام الله علیها مدفون می باشد.
شهید اردشیر خلیفات در خانواده ای با بصیرت و مذهبی در سال ۱۳۴۹ در بندر ریگ گناوه به دنیا آمد. او پس از گذراندن دوره ابتدائی به اتفاق خانواده به اهواز عزیمت نمود. وی دوره های راهنمایی و دبیرستان خود را در آن شهر ادامه داد.
از آغاز انقلاب اسلامی شروع به مبارزه علیه رژیم منفور ستم شاهی نمود و به تبلیغ اسلام و توزیع بیانیه های حضرت امام (ره) پرداخت.
او پس از چندی به اتفاق خانواده اش به شهر مقدس قم مهاجرت کرد و به کسب معارف اسلامی در حوزه اشتغال تحصیل یافت. وی با آغاز جنگ تحمیلی در کسوت افتخار آفرین بسیج درآمد. چندین بار به سوی جبهه های نبرد روی آورد و در عملیاتی چند مشارکت فعال داشت. تا اینکه در عملیات کربلای ۵ در تاریخ ۰۷/ ۱۲/ ۱۳۶۵ در منطقه شلمچه به فیض شهادت نائل گردید و در جوار کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه (علیها السلام) در قم مدفون گردید.

وصیت نامه
من همواره برای حمله ی نهایی روز شماری میکنم و پیوسته دعایم این است که اللهم ارزقني الشهادة في سبيلك… و از شما می خواهم که برایم دعا کنید که خداوند دعاهایم را اجابت کند. دلم تنگ است. همواره می خواهم در میان دوستان و برادران باشم اما وقتی هدف را می نگرم، همه چیز را از یاد میبرم وقتی به یاد رهنمودهای امام می افتم که می فرماید: اسلام خون می خواهد و شهید نظر میکند به وجه الله، دلم می خواهد که تا انقلاب مهدی (عج) در جبهه ی اسلام بجنگم تا خونم را هدیه اسلام کنم. تمام نصرت ها و پیروزیهای ما به واسطه تقوای الهی است. اگر تقوا پیشه نکنید از نصرتهای خدا بی بهره خواهید بود. حزب الله همیشه در صحنه مصمم و سرزنده است. مبادا دلسرد و لاابالی شوید و هیچ گاه میدان را ترک نکنید.
تمام عمر خودسازی کنید تا عمرتان هدر نرود و بهترین راه آن اطاعت از ولایت ولی امر و رهبری امت است پیوسته به معصومین توسل جویید و از آنان طلب شفاعت کنید. در مصائب صبر و استقامت داشته باشید که رمز پیروزی در شکیبایی شماست بکوشید تا سطح علمی خود را بالا ببرید البته علم و تخصصی که همراه عمل و ایمان و تقوا باشد.
۱. تمام عمر خودسازی کنید تا عمرتان هدر نرود. بهترین راه آن اطاعت از ولایت و امر رهبری امت است.
۲. در مصائب صبر و استقامت داشته باشید. رمز پیروزی در شکیبایی شماست.
۳. بکوشید تا سطح علمی خود را بالا ببرید؛ البته علم و تخصصی که همراه عمل و ایمان و تقوا باشد.
توليد محتوا
من يك شغل فرهنگى دارم. در توليد محتوا كار مىكنم. خودم اين شغل را انتخاب كردم. براى بچهها هم توليد محتوا مىكنم. اين كه چرا انتخاب كردهام كه براى بچهها كار كنم، يك دليل دارد. هر روز كه مىخواهم كارم را شروع كنم، كشوام را باز مىكنم و يك كپى از يك نامهى قديمى را برمىدارم و مىخوانم. نامه متعلق به بيست سال پيش است. ۶۵/۱۲/۱۷. يعنى آن شرايط پر از درگيرى و خطر كربلاى پنج.
نامه را يك رزمنده نوشته. رزمندهاى كه روحانى بوده. اما نه رزم در نامه آمده و نه كلمات سنگين فلسفى فقهى عرفانى متاثر از كتابهاى حوزوى. نامه را مهدى اردشير نوشته. كسىكه وقتى به نماز مىايستاد، انگار از دنيا كنده مىشد و پرواز مىكرد و ما كه به اين روحانى عمامهسفيد اقتدا مىكرديم، از پيچ سفيد عمامهاش در آن خط مقدم سر مىخورديم تا عالم بالا. بااينحال، نامه بهظاهر ربطى به اين حرفها ندارد و آنروزى كه اين نامه نوشته مىشد، من هيچ متوجه نمىشدم كه در اين شرايط اينجور نامهاى چه لزومى دارد.
درست موقع حركت به سمت خط مقدم بود. كربلاى پنج در شلمچه، نشسته بوديم. در آن بحبوحهى جنگ، اردشير داشت نامه مىنوشت. گفتم:
– حاجآقا وصيتنامه كه نوشته بودى!
ديدم اول نامه نوشته: خدمت پسر عزيزم محسن بزرگ. فكر كردم مطلب مهمى از وصيتش
جامانده كه مىخواهد پسرش به آن عمل كند. بعد فكر كردم كه اردشير چطور ممكن است پسر بزرگى داشته باشد كه حالا وصى او باشد، در حالىكه خودش بيست و پنج ساله است. البته روحانى درس خواندهاى بود و خيلى در روحيۀ بچهها حرفهايش اثر داشت. در قم تحصيل مىكرد. بچهها مىگفتند خودش در بندر ريگ به دنيا آمده و تا وقتى به حوزه علميه بيايد در اهواز بزرگ شده و تحصيل كرده. اما اينكه پسرى داشته باشد كه بخواهد مطلب مهمى براى او بنويسد برايم عجيب بود.
مهدى گفت: نامه براى پسرم مىنويسم.
اجازه گرفته و نگرفته، سرم را كردم توى نامه تا ببينم چه مطلب مهمى وجود دارد كه حالا دم عمليات به يادش افتاده. نوشته بود:
محسن جان سلام! حال شما چطوره؟ حالت خوبه؟ سلامتى؟ اميدوارم خوب باشى، من هم خوبم. من جبهه هستم. من اينجا اومدم تا صدام را بكشم و اگر خدا خواست بروم پيش امام حسين عليهالسلام. محسن جان! امام حسين را مىشناسى؟ همانكه برايش پيراهن سياه پوشيدى و زنجير زدى و سينه زدى. همانكه وقتى با هم رفتيم حرم، مىگفتى حسين حسين! آره من مىخوام برم پيش امام حسين. محسن جان! خدا امام حسين را دوست دارد. اگر تو هم بيايى پيش امام حسين خدا تو را هم دوست دارد. محسن جان! امام خمينى را هم دوست داشته باش. آن امامى كه گفت ما مرد جنگيم. راستى محسن جان! من برايت يك شعر نوشتهام راجع به سخن امام كه بايد آن را حفظ كنى.
با دشمنان اسلام مىرزميم و مىجنگيم.
ما مرد جنگ هستيم… شاد و قشنگ هستيم.
آرمانمان شهادت…. تنها راه سعادت.
اين گفته ى امام است…. امام عاشقان است.
ما پيرو قرآنيم…. مدافع اسلاميم
مارستگار هستيم
چون بنده ى پروردگار هستيم
حاجآقا سال ۶۲ ازواج كرده بود. پس پسرش سهسال بيشتر نمىتوانست داشته باشد. البته از سبك نوشتن نامه هم مشخص بود كه او براى يك بچهى دوسه ساله نامه نوشته. بههرحال پرسيدم و وقتى فهميدم حاجآقا براى بچهى سهسالهاش نامه نوشته، و او را محسن بزرگ خطاب كرده، تعجب كردم. با خودم گفتم بچهى سهساله كه نمىتواند بخواند. اصلاً چه لزومى دارد كه اين نامه را در اين شرايط حاجآقا مهدى بنويسد. عمليات شروع شد. ما حسابى جنگيديم. بچهها سنگ تمام گذاشتند. حاجآقا هم مثل هر بار كه به خط مىآمد رشادت كرد و اينبار به آرزويش رسيد. اولين چيزى كه با ديدن پيكرش بهخاطرم آمد، نامه بود. او براى بچهى سهسالهاش نوشته بود، آرمان ما شهادت است و اين تنها راه سعادت ماست. من خودم را گذاشتم جاى آقا محسن و از كسى كه نامه را برايم مىخواند پرسيدم، آرمان يعنى چى؟ سعادت يعنى چى؟ و بعد شروع كردم به تعريف آرمان و سعادت. نامه را برداشتم. وقتى پيكر مهدى را در قم تشييع كرديم، يك كپى از نامه برداشتم. از آنروز بهبعد هم هر روز نامه را خواندهام. مهدى نه به پسر سهسالهاش بلكه به من و همه خوانندگان نامه ياد داد كه تربيت از سن كودكى شروع مىشود. برنامهريزى از همانوقت براى بچهها اتفاق مىافتد. احترام گذاشتن به بچهها هم همينطور.
بعدها من اثر اين نامه را در فررزند شهيد به چشم ديدم. مهدى در همان سنوسال، مهمترين مسئله دين را براى پسرش طرح كرده بود، دوستى با دوست خدا، دشمنى با دشمن خدا و دين. من براى هر بچهاى اين نامه را خواندم و بهجاى اسم آقا محسن، اسم آن بچه را گذاشتم، اثرش را ديدم. به بچهها مىگفتم دوست شهيدم برايت نامه نوشته و بچهها غرق مىشدند در آن نامه.
شعر آخرش را هم حفظ مىكردند. دليلش هم اين بود كه حاجآقا، به تربيت از اين سن اعتقاد داشت و واقعاً به بچهى سه سالهاش احترام مىگذاشت. بعدها فهميدم اين همان سيرهى رسول اكرم است. من همينجورى بود كه كارم كشيد به توليد محتوا براى بچهها.
روحش شاد و يادش گرامي
تصاویر شهید مهدی اردشیر خلیفات در کنار همرزمانش

