تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۹/۰۶/۲۳ – بوشهر
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۵/۱۰/۰۴ – اروندرود

زندگينامه
آغاز حیات جاودان بعد از : ۲۲ سال۶ ماه۱ روز
نام پدر : علیرضا شغل پدر : روحانی نام مادر : آمنه مذهب : شیعه
تحصیلات کلاسیک : دوم دبیرستان (متوسطه دوم) تحصیلات حوزوی : سطح ۱
عنوان : بسیجی
نحوه شهادت : اصابت ترکش به گلو عامل جنایت : بعث عراق
مزار مطهر : گلزار شهدای علی بن جعفر قم
۱ – تولد
شهید سیدتقی بحرانی (۱۳۴۹/۰۶/۲۳ _ ۱۳۶۵/۱۰/۰۴ اروندرود) متولد شهرستان بوشهر است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، پدرش سیدمحمد، راننده بود و مادرش بیگم نام داشت.
۲ – تحصیلات و خانواده
سیدتقی بحرانی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع راهنمایی به پایان رسانید سپس در حوزه علمیه تا سطح یک ادامه تحصیل داد.
۳ – شهادت
سیدتقی بحرانی در عضویت بسیجی در جبهه حضور یافت که در ۱۳۶۵/۱۰/۰۴ هجری شمسی در منطقه اروندرود شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها مفقودالاثر بودن در ۱۳۶۷/۰۵/۱۶ تشییع در گلزار شهدای زادگاهش آرام گرفت. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

نكند شهدا فرداى قيامت جلوى ما را بگيرند و بگويند ما خون داديم و شما نشسته و استفاده از خون ما كرديد و علاوه بر اين با نقنق خود قلب امام و امت را رنجاندهايد….
هروقت به اين سطر وصيتنامهاش مىرسم حال و هوايم همينطور مىشود. بچهها را مىخوابانم و مىروم به دنياى خودم. آنقدر در حياط كوچك خانه، در اوج هواى شرجى بندر كنگان راه مىروم، تا همۀ زندگى كوتاه محمدتقى را مثل يك فيلم سينمايى كه آدم، براى بار چندم مىبيند، تماشا كنم.
همهاش يعنى از اولين روز سال ۴۴ و تولدش در خانه پدرىمان تا ۲۲ شهريور ۶۶ و خاك شلمچه.
امشب نمىدانم چرا اين اندازه او را نزديك خود مىبينم، نزديك اما دور. خيلى وقت است كه به خوابم نيامده. از او گلايه دارم. خودش روزهايى كه مىخواست به جبهه برود براى تسكين دل من آيه شهدا را مىخواند. همان آيهاى كه مىگويد شهدا زنده هستند و نزد پروردگارشان روزى مىخورند.
يكبار هم معنى زنده بودن شهدا را از او پرسيدم. نشست و نيمساعتى درباره اسرار همين آيه حرف زد. گفت: يعنى شهدا با مردگان ديگر كه دستشان از دنيا كوتاه است فرق دارند، چون مىتوانند در امور ما وارد شوند و كارهاىمان را سامان دهند.
بعد از من خواست برايش دعا كنم تا به آرزوى يعنى شهادت برسد.
به شوخى به او گفتم: آنوقت اگر شهيد شوى، قول مىدهى زودبهزود به ديدنم بيايى؟
قول داد كه اين كار را بكند. اما چندوقتى است كه به خوابم نمىآيد. من محمدتقى را پيمانشكن نديده بودم. رسم وفايش اين نبود….
نمىدانم چرا امشب اينقدر بهانهگير شدهام. با اينكه پدرم از همان كودكى از روى آيههاى قرآن به ما ياد داده بود كه به مقدرات راضى باشيم. اصلاً همه راز شهادت محمدتقى هم برمىگردد به همين درسهاى پدر كه وقتى عبا و عمامهاش را مىپوشيد، با همه صميميتى كه بينمان بود، تبديل مىشد به جدىترين معلم.
محمدتقى از پنجسالگى نشست در مكتب درسهاى حوزوى پدر. وقتى به خاطر ادامه تحصيل پدر مجبور شديم خانوادگى به نجف اشرف مهاجرت كنيم، محمدتقى نوزادى بيش نبود. روزهاى زندگى در نجف پرشتاب گذشت و برادرم در كنار مجالس درس حوزه، دروس دبستان و دبيرستان را هم ادامه داد.
اوايل نوجوانىاش بود كه در سفرى همراه با پدرم راهى سوريه شد. دم مرز مسافران به خاطر اجناس تجارى خود در صف گمرك مانده بودند.
سپيدهدم بود و همه داشتند تقلا مىكردند تا اجناس خود را عبور دهند. دراينميان، پدر سرش را به اطراف مىچرخاند و دنبال محمدتقى مىگردد. هر طرف را نگاه مىكند، اثرى از محمدتقى نيست. با نگرانى از صف بيرون مىآيد و از مسافران سراغ او را مىگيرد، تا اينكه در گوشهاى از سالن پيدايش مىكند. ايستاده بود روى موكت و داشت نماز صبحش را مىخواند. مسافران يكىيكى روى برمىگردانند به تماشاى اين كودك خردسال كه فارغ از دنياى معامله و سودجويانه آنها، دل سپرده بود به مناجات با خدا.
پدر از همانجا به همراهى محمدتقى در كنار خودش باليد. همهجا با او بود. حتى حسن البكر كه به قدرت رسيد، پدر، او را همراه خود برگرداند به قم تا در دنياى نوجوانى، روزگار حجرهنشينى را آغاز كند.
محمدتقى بعد از مدتى گفت دارد در مدرسه آيتالله گلپايگانى درس مىخواند. فرصتش در زمين كوتاه بود، اما در همين مدت گذرا، رسائل و مكاسب را با موفقيت به آخر رساند.
اما همهاش همين درس و مشق نبود. محمدتقى بيشتر از علم كتاب، سير و سلوك معنوى را در پيش گرفته بود. پاى ثابت شبهاى چهارشنبه مسجد جمكران شده بود.
شبى كه مهمان داشتيم درست ساعت دوازده شب، به پدر گفت مىخواهد برود جمكران. رفت و نيمه شب برگشت به خانه. وقتى چراغ حياط را خاموش ديد، پشت در نشست. در خانه را نزد تا كسى را بدخواب نكند. آنقدر پشت در نشست تا يكى از همسايهها به سراغش آمده و در تاريكى شب از او پرسيده بود كه تو كه هستى و چرا اينجا نشستهاى؟!
دنيايش با جنگ زير و رو شد؛ بهطورىكه در يك سال سه بار اعزام شد به ميدان جهاد. روحانى رزمى تبليغى بود و امام جماعت گردان حضرت معصومه عليها السلام.
چشمانم مىسوزد، نه به خاطر گريههاى امشب. انگار خوابى سنگين افتاده روى پلكهايم. تكيه مىدهم به ديوار و آرام سرم را رها مىكنم.
تا پلكهايم روى هم مىآيد، محمدتقى را مىبينم با لباس پاسدارى.
وقت آن است كه گلايههايم را يكىيكى بريزم به پايش. لب به اعتراض باز مىكنم. مىگويم: داداش! مگر تو نگفتى كه زنده هستى؟ پس چرا دير مىآيى و كم به ما سر مىزنى؟
با تبسمى دلنشين زل زده به من. لب باز مىكند و مىگويد: خواهر من! مگر تو نمىدانى ما سرباز امام زمانيم، براى همين بدون اجازه نمىتوانيم بياييم.
حيرت كردهام. با دهان نيمه باز نگاهش مىكنم. همه حيرانىام را در يك پرسش به زبان مىآورم: تو را به خدا با همين چشم خودت آقا را مىبينى؟
سر تكان مىدهد. صدايش مىپيچد در تمام جانم: بله. و حالا هم از ناحية آن حضرت اجازه يافتم كه پيش شما آمدهام.
اين جمله مثل مكاشفهاى تكانم مىدهد. به خود برمىگردم. بيدار شدهام، ولى انگارى هرم نفسهاى زنده محمدتقى را مىشنوم. خودش را ديدم. بدون آن تركشهاى خمپاره كه خورده بود به گلو و دست و پايش. انگارى برادرم از روى خاكهاى شلمچه، سرباز امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف شده است.
در اين دل شب، از همه گلايهها رها شدهام. آهنگ آرام شعر امام حسين عليه السلام را كه هميشه روى لبهاى محمدتقى بود، مىشنوم. انگار تمام خانه در اين سكوت شبانه پر شده است از آهنگ اين شعر:
فَاِنْ تَكُنِ الْاَجْسادُ لِلْمَوْتِ اَنْشَاَتْ
فَقَتْلُ امْرِءٍ فِى اللهِ اَوْلى وَ اَفْضَلُ
پس اگر بدن ها برای مرگ آفرینده شده اند پس کشته شدن در راه خدا بهترو با فضیلت تر است.

وصیت نامه شهید سید محمد تقی بحرانی
بسم رب الشهداء و الصدیقین
الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله و اولئک هم الفائزون.
آنان که ایمان آوردند و هجرت کردند و جهاد کردند در راه خدا با مال ها و جان هایشان ، نزد خداوند اجری عظیم دارند ، آری آنان رستگارند.(قرآن کریم . سوره توبه آیه ۲۰)
بالاترین خوبی ها نزد خداوند شهادت در راه خداست .(پیامبر اکرم«ص»)
این جانب سید محمد تقی بحرانی ، فرزند سید هادی ، متولد ۱۳۴۹ ه.ش دارای شماره شناسنامه ی ۲۹۸۴۴ ، با ایمان به خدای واحد رهسپار جهاد می شوم و چون با یاد خدا حرکت می کنیم ، با هر سختی و مشکلی خواهم ساخت.
من که نوجوانی ۱۳ ساله هستم می دانم که آمریکا و اسرائیل چه بلاهایی بر سر ملت مظلوم لبنان آوردند من می دانم که این صدام جنایت کار ، به دستور چه کسی به خاک میهن اسلامی ما تجاوز کرد و من هم برای ریشه کن نمودن تمام این ظلم ها پا به صحنه ی نبرد حق علیه باطل گذاردم.
من می روم و با رفتنم درس استقامت و ایستادگی را به ملت عزیز می دهم و من مانند شمعی که نور کمی دارد، می سوزم و با سوختن خود منطقه ای را روشن می نمایم ، تا دیگران در اثر این روشنایی کم آگاهی به دست آورند و آنان نیز خود را برای سوختن و روشنایی دادن آماده سازند . همانطور که شهید رجایی به این نکته اشاره کرد که ما باید خودمان را برای فدا شدن در راه جامعه آماده کنیم.
پدر ، مادر ، برادر و خواهرانم امیدوارم که در سوگ من گریه نکنید .
پدر و مادرم ، من امانتی از خدا نزد شما بودم که می بایست هر چه زودتر به صاحبش برگردانده می شدم و این شما بودید که می توانستید با تربیت صحیح اسلامی در امانت داری خود خیانت نکنید و به من درس آزادگی بدهید و شما نیز می توانستید مرا به ما دنیا دلخوش نمایید . اما خود می دانید که این کار خیانت در امانت است و شما نیز راه اول را انتخاب نموده و من نیز این درس استقامت و آزادگی را خوب فرا گرفتم و به سوی مرگی شتافتم که سعادت آخرت در آن است.
پدر و مادر عزیزم ، شما زحمات بسیاری در راه بزرگ شدنم کشیدید . به خصوص تو مادر عزیز دلبندم ، که شب ها را به بیداری می گذراندی و این منم که باید جبران این زحمات کنم . مادرجان ، امیدوارم که مرا حلال نمایی و از اذیت هایی که در این دنیا کردم ، مرا ببخشی . انشاءالله
برارد عزیزم ، این شمایید که باید سلاح از دست افتادهی مرا برگیرید و پیام خونین شهیدان را به گوش جهانیان برسانید.
خواهران عزیزم ، شما هم می توانید با حفظ حجابتان از خون شهیدان پاسداری نمایید.
پیامی هم برای ملت مسلمان و شهید پرور دارم که پشت امام را خالی نکنید و در آخر دعای همیشگی : خدایا خدایا تا انقلاب مهدی(عج) خمینی را نگهدار.
به امید پیروزی حق بر باطل
سرباز کوچک اسلام
سید محمد تقی بحرانی
دانلود
👆 برای پیمایش برگه ها از دکمه های بالا استفاده فرمائید 👆
روحش شاد و يادش گرامي
تصاویر شهید محمدتقی بحرانی (واعظی) در کنار همرزمانش



