تاريخ و محل ولادت : ۱۲۹۸/۰۹/۱۰ – روستای سرگره دشتستان – بوشهر
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۵۹/۰۹/۰۱ – آبادان

زندگينامه
آغاز حیات جاودان بعد از : ۶۱ سال۰ ماه۷ روز
وضعیت تأهل : متأهل
نام پدر : غلامحسین نام مادر : سکینه مذهب : شیعه
تحصیلات کلاسیک : مکتب خانه تحصیلات حوزوی : سطح یک
نحوه شهادت : بمباران هوایی آبادان عامل جنایت : بعث عراق
مزار مطهر : گلزار شهدای آبادان
دهم آذر ۱۲۹۸ در روستای سرگره از توابع شهرستان دشتستان به دنیا آمد. پدرش غلامحسين، فروشنده بود و مادرش سکينه نام داشت. در مکتب خانه درس خواند. سپس به فراگیری علوم دینی و حوزوی تا (سطح۱) پرداخت. روحاني و کارمند شرکت نفت بود. سال ۱۳۳۰ ازدواج کرد و صاحب دو پسر و پنج دختر شد.
اول آذر ۱۳۵۹ در حادثه بمباران هوایی شهر آبادان به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای آبادان قرار دارد.
شهید جوهر راستار، فرزند غلامحسین در مورخ ۱۲۹۸/۲/۱۰ در روستای جنوط، از توابع دشتستان بدنیا آمد. از دوران طفولیت به کتاب و کتابخوانی علاقه بسیار داشت و در کودکی به مکتب رفت و قرآن را خیلی زود آموخت و در نوجوانی خودش استاد بچه های دیگر بود، در ۱۸ سالگی برای امرار معاش به آبادان رفت و در شرکت نفت مشغول به کار شد و مرتب به کتاب و مطالعه پیرامون اسلام می پرداخت و کتابخانه بزرگی در منزل درست کرد. دوستان و آشنایان را جهت مطالعه و مباحثه به منزل دعوت می نمود و آنها را به دین اسلام آشنا و راهنمایی میکرد تا اینکه انقلاب شکوهمند اسلامی به وقوع پیوست و با شروع جنگ تحمیلی ایشان شهر را ترک نکرد و گفت همین که بتوانیم کمکی به رزمندگان بکنیم و آبی به آنها بدهیم راضی هستیم تا اینکه دو ماه بعد از شروع جنگ در تاریخ ۱۳۵۹/۹/۱ بر اثر ترکش خمپاره شهید شد و در گلزار شهدای آبادان به خاک سپرده شد.

توصیه های شهید به فرزندش
نمازتان را ترک نکنید چون اگر کسی نمازش را ترک کند، بدنبال هر کار دیگری می رود و روز به روز هم بیشتر از خداوند فاصله می گیرد و همیشه ما را نصیحت میکرد اگر کسی هم به شما توهینی کرد به نیکی پاسخ دهید، شما مثل او نشوید.
توصیه های شهید به دخترش
دخترم شما باید الگو از حضرت فاطمه (س) بگیرید و با همسر خودت سازش داشته باشید و همیشه ما را امیدوار میکرد همچنین همواره می گفت دخترم شخصیت زن حجابش است حجاب را خوب رعایت کنید.
نخل خونين
مرد با چفيه و لباس عربى نشسته بود روى تخت چوبى حياط كه زير سايۀ نخل قرار داشت. همانطور كه چاىاش را مى خورد، نگاهش به همسرش بود. زن و شوهر هفتاد را رد كرده بودند. در حياط باز بود و همسرش روى سكوى جلوى خانه نشسته بود. ديد كه تكتك همسايهها اثاث خانهشان را با وانت مىكنند. زن دلش گرفت. با خودش گفت اگر فرزندانم براى دفاع از خرمشهر نرفته بودند، الآن فكرى مىكرديم. نمىدانم. نمىدانم چكار كنيم. بايد بمانيم يا برويم. همينكه گلوله توپى صفيركشان از فراز خانهها عبور مىكرد، دل پيرزن مىلرزيد، مىدانست هر آن ممكن است گلولهاى كنار همسرش حاجآقا راستار بيفتد، روحانى محل عبا بردوش و عمامه بر سر از خانهشان بيرون آمد. زن بهخوبى همسايهشان را مىشناخت، مىدانست اهل علم و كتاب است. يكبار كه با همسرش به خانهشان رفته بود ديده بود كتابخانه بزرگش كه شايد بيش از هزار جلد كتاب داشت. حاجى راستار بهطرف خانهشان آمد. با حليمه احوالپرسى كرد و گفت: حاج جاسم خانه هستند؟ حليمه از روى سكو بلند شد، گفت: بله بفرماييد و بعد به دنبالش وارد خانه شد. جاسم با ديدنش بلند شد و تعارف كرد كه روى تخت بنشيند. استكانى چاى برايش ريخت و گفت: حاجىآقا! شما قصد نداريد از آبادان را ترك كنيد؟ حاجآقا راستار گفت: تا وقتى آبادان هست من هم مىمانم. جاسم گفت: آخه از دست ما چهكارى بر مياد. ما نه مىتونيم اسلحه دست بگيريم بجنگيم و نه مىتوانيم موقع بمباران جايى پناه بگيريم. حاجآقا راستار دستش را بهطرف آسمان گرفت و گفت: پناه مىبريم به خدا. درسته كه ممكنه توان جنگيدن نداشته باشيم، اما مىتوانيم يك ليوان آب دست رزمندهاى بدهيم، يا به آنها روحيه بدهيم كه نگذارند آبادان هم مثل خرمشهر سقوط كنه. جاسم گفت: شنيدهام عراقىها مىخوان از ذوالفقارى وارد آبادان بشن. حاجآقا راستار گفت: منم شنيدهام، اما هيچ غلطى نمىتونن بكنند. مخصوصاً اين بعثىهاى بزدل. شايد گفته باشم وقتى پدرم مرد، از دشتستان به آبادان آمديم، من اون موقع هيجده سالم بود و براى كار به آبادان آمدم، آن موقع هنوز توى شركت نفت استخدام نشده بودم. مجبور شدم دو سال براى كار برم عراق. من خوب مىشناسم اين بعثىها رو، هارتوپورتشان را نگاه نكن، مثل موش ترسو هستند. پخ كنى فرار كردهاند. حليمه كه كمى آنطرف نشسته بود و در حال وصله كردن پيراهنش بود، از حرفهاى حاجآقا راستار كمى روحيه گرفت. شنيده بود در رژيم شاه هم خيلى نترس و جربزهدار بوده. وقتى توى خانهشان كلاسهاى دينى و آموزش قرآن تشكيل مىداد و روى منبر حرفهاى بودارى عليه شاه مىزد، مأموران ساواك به او تذكر داده بودند، اما راستار كار خودشومىكرد. دست از تبليغ دين و آگاهى مردم برنمىداشت. حاجآقا راستار چاىاش را كه خورد خداحافظى كرد و گفت: اگه چيزى لازم داشتيد به من بگيد، ما علاوه بر اين كه همشهرى هستيم، همسايهايم. سفارش معصومين بهجا آوردن حق همسايگىات. وقتى حاجآقا راستار پا به كوچه گذاشت، حليمه نشست روى تخت روبهروى همسرش و گفت: اىكاش تمام همسايههامون مثل حاجآقا راستار بودند. جاسم پاهايش را دراز كرد و همانطور كه زانويش را مىماليد، چينى به پيشانىاش داد و گفت: هيچ موقع پنجانگشت يك اندازه نمىشه. تازه به نظر شما چكار كنند، ما هم اگه مونديم چارهاى نداريم. مگه نمىبينى، همينجورى آتش مىريزند روى آبادان، اين خدا نشناسها. حليمه سماور را از روى تخت برداشت و برد توى اتاق، در همين موقع حاجىآقا راستار وارد شد. گونى برنج و يك قوطى روغن نباتى دو كيلويى را بهطرف حليمه گرفت و گفت: فعلاً اين را داشته باشيد، تا بعد خدا كريم است. جاسم از روى تخت بلند شد و تشكر كرد. حليمه گفت: راضى بهزحمت نبوديم. حاجى راستار گفت: نه زحمتى نيست، باز مىگم هر چى خواستيد به من بگين. وقتى بهطرف در حياط مىرفت. زن و شوهر تا دم در بدرقهاش كردند.
خانه كه رسيد وضو گرفت، نمازش را خواند و بعد بهطرف كتابخانهاش رفت. نگاهش را دوخت به كتابهاى قفسه كه كنار همرديف شده بودند. آهى كشيد و گفت: مىدانيد اگه دست بعثىها بهتون برسه چكارتون مىكنن؟ با برگبرگ شما آتش درست مىكنند و كباب مىزنن. بعد خندهاش گرفت. نشست روبهروىشان و گفت: چندماهى مىشه گردگيرىتان نكردهام. دستمالى برداشت و جلد به جلد كتابها را گردگيرى كرد. در همين حال صداى شنيد و مطمئن شد خانهاى را بمباران كردهاند، براى كمك از خانه بيرون رفت. موقع برگشت، ياد گذشته افتاد. ياد پدرش كه در دوران كودكى او را به مكتبخانه سپرده بود و بعدها تشويقش كرده بود كه علوم دينى را بخواند، هرچند درزمانى آبادان در سلطه انگليسىها بود و براى كاركنان شركت نفت كلاس انگليسى گذاشته بودند در كلاسها شركت كرده بود و نمرات خوبى گرفته بود، اما هميشه با خود گفته بود كه هيچ درسى بهپاى علوم دينى نمىرسد. يادش افتاد وقتى در چهلسالگى به كسوت روحانيت درآمد، خيلىها مخالفت كردند، اما او گفت: من به اين لباس كه لباس پيامبر است عشق مىورزم. هنوز خيابان منتهى به خانهشان را طى نكرده بود كه هواپيماهاى عراقى غرشكنان بر آسمان آبادان ظاهر شدند و شروع كردند به بمباران. بمبى هم در كنار حاجىآقا راستار منفجر شد انداختند و او به خاك و خون غلتيد. هشتم آذر سال پنجاهونه بود. مردمى كه در شهر بودند، به همراه چند رزمنده، پيكر حاج جوهر راستار را تشييع كردند و در گلزار شهداى آبادان به خاك سپردند.

پنجره اي به باغ گل سرخ
شهادت سنگر را بوسيدني كرد
روحاني شهيد جوهر راستار فرزند غلامحسين در تاريخ ۱/۹/۱۲۹۸ در خانواده اي مذهبي در روستاي جتوط از توابع شهرستان دشتستان ديده به جهان گشود.او در داماني محبت آميز و دستهايي صميمي و آكنده از رايحۀ دل انگيز روحانيت با تلاوت قرآن و حديث ومكتب پيوند ميخورد.چه پيوند مبارك وشگفت انگيز و سرشار از بشارت شكفتن ها و….
شهيد خود از پدرش نقل ميكند« قبل از پيروزي انقلاب پدرم منبر ميرفت . از او خواسته شد تا شاه را دعا كند( گويا پدرش را دستگير و اين خواسته را طرح مي كنند) ايشان در پاسخ با صراحت و صداقت ميگويند: اگرخدا بخواهد اين باشد (رژيم پهلوي) استوار مي ماند؛ ولي خدا با او دشمن است و او بايد برود..
صداقت و شجاعت را از پدر مي آموزد. به تعليم مشغول ميشودو سپس با توجه به تنگي معيشت عازم آبادان ميشودو مشغول كار در شركت نفت تا مصداق«الكاد علي عياله…..» باشد و مجاهدي در راه معبودش. اما در تصورش نبود كه جهاد ديگري در پيش است و كربلايي چشم به راه وتشنۀ خون اوست. آنگاه كه دعوت حق را مي شنود بي درنگ عازم ميدانهاي جنگ و خاكريزهاي خون و خطر و وسعت بي نهايت پرنده و پرواز مي شود و به سقايي ياران خميني افتخار مي كند. در ماههاي آغازين حماسه و گشودن در باغ شهادت و صحيفه هاي شفاعت، تركش قهر دشمن اين سقاي پير را سيراب ميكند و براي هميشه «عندربهم يرزقون»می گردد.
در تاريخ۱/۹/۵۹ در آبادان مهمان افلاكيان ميشود و در غروب رنگينش اين چنين و اماندگان قافلۀ عشق را خطاب قرار ميدهد.
«درهمه زمان پشتيبان ولايت فقيه باشيد و امام عصرخود را بشناسيد زيرا اسلام انسانهاي ترسو و بي تفاوت را دوست ندارد»
روحش شاد و يادش گرامي
