تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۶/۰۱/۰۲ – بوشهر
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۵/۱۰/۲۱ – شلمچه

زندگينامه
آغاز حیات جاودان بعد از : ۱۹ سال۱۰ ماه۰ روز
نام پدر : ابراهیم نام مادر : سکینه مذهب : شیعه
تحصیلات کلاسیک : سوم دبیرستان (متوسطه دوم) تحصیلات حوزوی : مقدمات
عنوان : بسیجی نحوه شهادت : اصابت ترکش خمپاره به سر عامل جنایت : بعث عراق
مزار مطهر : زادگاهش
۱ – تولد
شهید حسن وردیانی (۱۳۴۶/۰۱/۰۲ _ ۱۳۶۵/۱۰/۲۱ شلمچه) متولد شهرستان بوشهر است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، پدرش ابراهیم و مادرش سکینه نام داشت.
۲ – تحصیلات و خانواده
حسن وردیانی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع متوسطه به پایان رسانید سپس در حوزه علمیه تا سطح یک ادامه تحصیل داد.
۳ – شهادت
حسن وردیانی در عضویت بسیجی در جبهه حضور یافت که در ۱۳۶۵/۱۰/۲۱ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای زادگاهش آرام گرفت. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
شهید حسن وردیانی در سال ١٣٤٦ شمسی در بوشهر دیده به جهان گشود. تحصیلات خود را تا مقطع دبیرستان در مدرسه سعادت بوشهر ادامه داد. وی در کودکی با از دست دادن پدر محرومیتها و فقر را چشید و خورشید معرفت و چراغ علم و دانش را روشن کرد و پس از دوره راهنمایی و شروع دوره دبیرستان به منظور کسب علم و معرفت اسلامی تحصیلات حوزوی و علوم اسلامی را آغاز نمود. سال ۱۳۵۷ که انقلاب اسلامی به رهبری امام امت به اوج خود رسیده بود با دوران نوجوانی ،حسن مصادف شده بود با این که ده یازده سال بیشتر نداشت در تمام راهپیمایی ها توزیع و پخش پیامها و سخنرانی های امام (ره) فعالیتهای انقلابی و جلسات جمعیت فدائیان اسلام (شاخه بوشهر) شرکت می نمود و در حفظ دستاوردهای انقلاب اسلامی عاشقانه می کوشید.
با شروع جنگ تحمیلی همراه با دیگر هم رزمان خود سنگر مقاومت و ایثار را مردانه پاس داشت و در جنگهای نامنظم دوش به دوش شهید مجید بشکوه با متجاوزان بعثی عراق به نبرد پرداخت. شهید در عملیاتهای متعددی عاشقانه حضور یافت و بارها در تحمل این راه پرمشقت و پاسداری ازکیان شرع مقدس، مجروح گردید. سرانجام پس از حماسه آفرینی در عملیات فتح المبین، رمضان و بدر، در عملیات پیروزمندانه کربلای ۵ به درجه رفیع شهادت نائل گردید و به سوی معشوق واقعی پرواز کرد و به خیل عاشقان شاهد پیوست.

وصیت نامه
کل نفس ذائقه الموت : (هر نفسی طعم مرکز را خواهد چشید)
حمد و سپاس مخصوص خداوند عالمیان است که چگونه زیستن را به ما اموخت و ما را به راه راست هدایت کرد و توفیق نصییمان کرد تا در راهش قدم برداریم.
و باز هم سیاسی خداوند سبحان که ما را از جمله سربازان امام زمان (عج) و نائب بر حقش امام است قرار داد تا تولدمان را در رکابش به دست آوریم. سلام بر مهدی موعود که نجات دهنده ی انسان ها، از زیر یوغ ستمکاران است و با آمدنش جهانی پر از عدل و داد به وجود می آید و انسان از شر شیاطین راحت می شود.
سلام بر رهبر با عظمت و کوه استوار و نائب امام زمان (عج)، که از دوران انقلاب به بعد تولد تازه به ما داده و راه قرآن را نشان مان داد، تا بتوانیم مثل سرور شهیدان حسین بن علی (ع) در راه خدا جانفشانی کنیم.
سلام بر سرور شهیدان ابا عبدالله (ع) که با ریختن خون خویش شور و شوق نسبت به شهادت را به ما داد که اکنون در کربلای معلامی ایران مشاهده می شود.
و سلام بر امت حزب الله و شهید پرور ایران که برای اسلام افتخار آفرید و اسلام را زنده نمود و ثابت کرد که جنگ و قحطی و چیزهای دیگر امتحان خداوند است و نمی تواند آنها را از پا درآورد.
مادرم! سلام عليكم!
ای مادرا از این که با نبودن پدر در خانواده زحمت بسیار متحمل شدی تا مرا تربیت کردی و به این سن رساندی بسیار تشکر میکنم ولی به تو بگویم که ناراحت نباش؛ چون که امانتی بودم در دست تو و تو هم این امانت را به صاحب اصلی اش تحویل دادی و خودت هم میدانی که این راهی است که خودم رفتم و مشتاقانه دویدم و هیچ کس نبود که جلوی مرا بتواند بگیرد و هیچ قدرتی هم نمی توانست ما را از این راه برگرداند، زیرا انسانیت و عشق را در این راه می دیدیم.
خودت هم میدانی که آخر این راه به چه جایی ختم می شود. به جایی که باید جان را در راه خدا داد که ای کاش صد جان داشتم تا در راهش بدهم. پس از شما میخواهم که ناراحت نشوید تا دشمنان اسلام و انقلاب خوشحال نشوند و این را هم بگویم که با از دست دادن فرزندتان فکر نکنید که دین خود را نسبت به انقلاب و امام انجام داده اید.
چون کوهی استوار بوده تنها نگذارید انقلاب را و همیشه یاری اش کنید.
و ای برادران و خواهرانم!
دلم میخواهد برای رضای خدا شما هم صبر پیشه کنید و صابر باشید و پیرو ولایت فقیه باشید امر به معروف و نهی از منکر یادتان نرود تا جامعه ی خوبی داشته باشیم.
و شما ای خواهرانم!
پیام شهدا از صدر اسلام تا امروز این است که حجابتان را رعایت کنید و زینب وار به زندگی خود ادامه دهید و با حجاب خود حافظ خون شهیدان و انقلاب باشید.
و ای امت حزب الله! شما هم که الحمد لله در صحنه بوده اید، این حضور خود را ادامه داده و پشتیبان ولایت فقیه باشید تا آسیبی به این مملکت نرسد تا امام زمان (عج) خودش بیاید.
شرکت در نماز جمعه و سنگرهای مساجد و خواندن دعا، حتماً یادتان نرود. من از همه راضی ام و امیدوارم که شما نیز مرا ببخشید.
سفرۀ دل
سفره پهن بود. سفرهاى براى سوختن و خاكستر شدن؛ اما نمىسوخت. از حسن هم هيچ صدايى در نمىآمد. دقيقاً آن تكه آهنپارۀ تيز سرخِ سرخ روى شكمش بود. دو زانو به بغل منتظر نشسته بوديم كه ناگهان كسى آن را مانند توپ به دامنش پرت كرد. مىدانستيم چنين تركشى حتماً به بخشى از بدن جراحت سختى وارد مىكند. همۀ ما يكبار تيزى تركش دشمن بعثى به تنمان خورده بود. آن داغىِ اوليه و سوزشى را كه ذرهذره افزايش مىيافت و دردى را كه تا عمق جان مىنشست، مزه كرده بوديم. منتظر بوديم صدايش بلند شود؛ از جا بپرد؛ فرياد بكشد. زودتر از همه بغلدستىاش ديد. آمد با دستش پس بزند كه دستش سوخت. آن وقت حسن متوجه شد. در آن موقعيت نبايد صدا از كسى درمىآمد. گروه شناسايى جلو رفته بود و تا برگشت آنها بايد صبر مىكرديم. دشمن شك كرده و آتشبارش خط جبهۀ اسلام را نشانه گرفته بود. شليك يا حتى يك ناله، جان همۀ افراد را به خطر مىانداخت و كشتار بزرگى رخ مىداد؛ بايد مانند سنگ ساكت مىمانديم تا گروه پيشتاختۀ اطلاعات بازگردد.
فقط دراز كشيده بوديم و به تكۀ داغ تركش نگاه مىكرديم تا ذرهذره سرد شود. سفره پهن بود، اما آتش سرد شده بود. از لبزدن حسن مىفهميديم به امام زمان. متوسل شده و مىگويد: «يا امام زمان. ادركنى! يا امام زمان. ادركنى!»
حسن ورديانى از حوزۀ علميه قم آمده بود؛ ولى اصالتاً اهل بوشهر بود. بسيار شوخ و بامزه بود.
يكى از رزمندهها تعريف مىكرد چند وقت پيش در بيمارستان شيراز با او بسترى بود. همتخت و هماتاق نبودند، ولى حسن كه دستش مجروح شده بود، از صبح يكىيكى به بچهها سر مىزد، حتى كسانى كه ناى خنديدن هم نداشتند، از شوخىهايش خنده به لبشان مىآمد. همۀ كادر پرستارى از دستش شاكى بودند چون مريضها دورش حلقه مىزدند و هيچكس سرجايش نبود تا به او رسيدگى كنند. سرانجام برادر حسن كه به عيادتش مىآيد و او را با خود به بيمارستان ديگرى مىبرد، پرستارها و دكترها نفسى تازه، و مقرراتشان را اجرا مىكنند.
البته او مسائل دين را هم چنان بيان مىكرد كه باسواد و بىسواد جذبش مىشدند. وقتى فردى شوخ باشد، حتى لحظۀ شهادت او را نيز كسى جدى نمىگيرد، حتى زجر كشيدنش را هم جدى نمىگيرد. همه مىپندارند افراد شوخ و شاد بدون مشكل و ناراحتىاند؛ ولى تركش و تير شوخى برنمىدارد.
در صحنۀ جنگ او مانند ديگران مطيع فرمانده بود با اينكه بايد مىماند و كار فرهنگىاش را مىكرد، با ما به خط آمده بود؛ اگر او نمىآمد، همه، دلمان مىگرفت.
وقتى كمكم تركش فلزى روى بدن حسن سرد شد، روح و جان ما نيز خنكاى خاصى پيدا كرد؛ درياى ذوق شديم. هواى پر از دود و گوگرد و باروت شبيه هواى خنك دم صبح شد. روحمان تازه شد. يكى از رزمندهها تعريف كرد كه وقتى اين اتفاق افتاده، فكر مىكرده كه ديگر شيخحسن، شيخحسن قبلى نمىشود؛ همۀ دل ورودهاش ازهم مىپاشد و سوختگى درجۀ سه مىگيرد و تمام عمر زجر مىكشد.
من همراه يكى از دوستان زمستان سال پيش يعنى سال ۶۴ به خانۀ حسن رفته بودم. ما وسط سرماى استخوان سوز قم در خانۀ كوچك طلبگى حسن گرمِگرم بوديم. شيخحسن از روى كتاب حليهالمتقين آداب سفره را براى ما اجرا كرد. دو زانو نشستيم. آب آورد دستهايمان را شستيم. بدون اينكه خشك كنيم. بسم اللهى گفتيم با سه انگشت به سنت پيامبر غذا خورديم، بعد دوباره آب آورد و دستهايمان را شستيم. با حولهاى كه تدارك ديده بود، دستهايمان را خشك كرديم و دعاى شكر خوانديم.
در صحنۀ جنگ حق عليه باطل، گلولۀ آتشى از جنس آتش نمرود بر ابراهيم نبى ديديم. حسن نوزدهساله اينبار همۀ ما را مهمان اعجاز كرد. پس از اينكه تركش، سرد و سياه شد آن را با دست برداشت و يك طرف پرت كرد. با اعلان فرماندۀ گروه به پيش رفتيم. يكى از رزمندهها به تركش دست گذاشت. كمى آن را بالا و پايين و سبك و سنگين كرد؛ آن را بو كشيد، مزه كرد. آهن سرد و سنگين همان بود كه بايد مىبود؛ فلزى كه در هستى و عالم امكان هميشه طبق ذاتش سوزنده بوده است.
حسن آن روز از روى كتاب خواند كه هروقت به مهمانى دعوت شديد، نه نياوريد و دعوت را بپذيريد اين سنت رسول خداست. از آن روز هميشه تا همديگر را مىديديم، به شوخى مىگفتيم: «حسن مهمان نمىخواهى؟» هر دفعه او به وسعش ما را مهمان مىكرد و ما هم او را مهمان مىكرديم. اين بار گفت: «برويم مهمانى خدا».
بارها رفته بود، گفت: «بياييد از قم برويم». در لشكر على ابن ابىطالب عليه السلام اسم نوشتيم. حسن جزء طلبههاى تبليغى _ رزمى بود. من كه روستايى بودم، مدام به پيروى از حسن مشق رفتار مىكردم؛ مثلاً چطور سلام كرد، چطور نشست، چطور برخاست.
از جبهه كه به روستا برگشتيم، حسن بىخبر از همۀ ما خودش را مهمان خدا كرد. وقتى خبر شهادتش را آوردند، من باور نكردم؛ زيرا خودم عنايت امام زمان. را ديده بودم. حسن گفته بود، عنايت آقاست. تركش داغ مذاب به حسن آسيبى نرساند. حسن نبايد حالاحالاها…! بايد مىبود! بايد زندگى مىكرد! به ما زندگىكردن ياد مىداد! همين سنتهاى مستحبى كه فراموش شدهاند؛ همين چيزهاى كوچك، شكرگزارىهاى دو كلمهاى هر صبح و شام از خدا؛ همين دستشستنها، چشمبستنها، در خلوت و تنهايى محاسبهكردنها و حضور خدا را درككردنها، نه، حسن بايد پيش ما مىماند!
گفتند حين عمليات به گردنش تير مستقيم خورده و در دم شهيد شده است، وقتى داشتند در شلمچه پيشروى مىكردند. چشمها به اشك نشست. درست مانند اربابش اباعبداللّهالحسين! حتماً حسن خودش خواسته بود.
روحش شاد و يادش گرامي
تصاویر شهید حسن وردیانی در کنار همرزمانش

