مصطفی صادقی

فهرست این مطلب

loading...
صفحه ی شهید

مصطفی صادقی

تاريخ و محل ولادت : ۱۳۳۲/۰۸/۰۳ – روستاي آباد تنگستان – بوشهر

تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۱/۰۵/۰۶ – خرمشهر

زندگينامه

آغاز حیات جاودان بعد از : ۲۸ سال۹ ماه۱۳ روز

وضعیت تأهل : متأهل

نام پدر : حاجی صادق    شغل پدر : کشاورز       نام مادر : زهرا    مذهب : شیعه

تحصیلات کلاسیک : پایان دوره راهنمایی (متوسطه اول)     تحصیلات حوزوی : سطح ۱

عنوان : بسیجی     سمت : تک تیرانداز

عامل جنایت : بعث عراق

مزار مطهر : مفقودالاثر

 

سوم آبان ۱۳۳۲ ، در روستاي آباد از توابع شهرستان تنگستان ديده به جهان گشود. پدرش حاج يصادق، کشاورز بود و مادرش زهرا نام داشت. تا پايان دوره راهنمايي درس خواند. سپس به فراگيري علوم ديني و حوزوي پرداخت. روحاني و کارمند آموزش و پرورش بود. سال ۱۳۵۳ ازدواج کرد. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. ششم مرداد ۱۳۶۱ ، با سمت تک تيرانداز در خرمشهر به شهادت رسيد.

پيکرش در همان منطقه بر جا ماند.

 

شهید مصطفی صادقی فرزند حاجی متولد ۱۳۳۲ در روستای آباد از توابع شهرستان تنگستان در خانواده ای مذهبی متولد شد. تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش گذراند و جهت ادامه تحصیل در دوره راهنمایی به شهر اهرم، مرکز شهرستان تنگستان رفت و تا سال ۱۳۵۵ در آنجا درس خواند و موفق به گذراندن تحصیلات راهنمایی در مدرسه نوشیروان گردید.

به خاطر علاقه زیاد به آموختن در درس حوزوی، به شهر بوشهر هجرت کرد و دروس مقدماتی را در حوزه علمیه بوشهر خواند. در زمان اشتغال به تحصیل دروس حوزوی مبارزات سیاسی خویش را به همراه دوستان طلبه اش بر علیه رژیم ستم شاهی آغاز نمود بر خلاف این که بارها از طرف رژیم پهلوی، تحت تعقیب قرار گرفت ولی باز با توزیع پیام ها و نوارهای سخنرانی امام خمینی (ره) به مانند انقلابیون دیگر به فعالیتهای فرهنگی علیه رژیم ادامه داده و در تظاهرات و راهپیمایی ها علیه رژیم شرکت و دوستان خود را به مبارزه علیه نظام شاهنشاهی و دعوت می کرد.

 

وی در سال ۱۳۵۶ به زادگاه خویش مراجعت کرد و تصمیم می گیرد. یافته های علمی اش را در اختیار عموم مردم به ویژه همشهریان قرار دهد. در زمانی که رژیم مزدور بعثی عراق به مرزهای مقدس کشور اسلامی ما حمله می کند شهید نیز مانند دیگر برادران بسیجی از طرف بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به مناطق عملیاتی غرب کشور به کردستان اعزام می گردد. اولین سال حضور در جبهه ایشان در سال ۱۳۶۰ و در منطقه سرپل ذهاب می باشد. پس از اتمام مأموریت سه ماهه به خانه بر می گردد و در سال ۱۳۹۱ مجدداً از طرف بسیج سپاه پاسداران تنگستان، به منطقه جنگی شوش اعزام می و در عملیات فتح المبین شرکت می کند و برای سومین بار به جبهه بر می گردد و در عملیات رمضان به تاریخ ١٣٦١/٥/٧ شرکت می کند و در همین عملیات است که به عنوان جاویدالاثر، به سرای باقی منزلگاه واقعی و اصلی خویش می شتابد.

وصیت نامه

با درود به امام امت خمینی بت شکن و با درود به پیروان خط آن امام وصیت نامه خود را می نویسم:

ای برادران و خواهران عزیزم! ای اقارب مرا ببخشید چون برای جهاد در راه الله میروم از خدای بزرگ امید است که مرا به عنوان یک هدیه نا قابل بپذیرد به عنوان یک وظیفه شرعی به شما برادرانه تذکر می دهم که از دستورات قرآن پیروی کنید البته عملاً نه گفتارا. دلتان از نائب امام روح الله خمینی برندارید که گمراه میشوید برای متنبه شدن شما برادران و خواهران آیه قرآن می نویسم.

«احسب الناس ان يتركوان يقولو آمنا و هم لا يفتنون و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعمن الله الذين صدقوا وليعلمن الكاذبين ام حسب الذين يعملون السيات أن يسبقونا ساء ما يحكمون»

آیا مردم همین می پنداشتند که به هدف این که گفتند ما ایمان آوردیم رهایشان می کنند و هیچ امتحانشان نمی کنند؟ ما مردمی که قبل از این مردم بودند امتحان کردیم تا راستگو و دروغگو را بشناسیم.

آيه دوم: «و مالكم لا تقاتلون في سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النساء والولدان»

چرا در راه خدا و مردم بیچاره که در سختی شکنجه قرار گرفته اند نمیجنگند از عراق گرفته تا لبنان و غیره مستضعفین در این شکنجه و سختی به سر می برند آیا انصاف است ما جانشینان خدا بر روی زمین ببینیم و آرام درون بستر گرم و نرم راحت باشیم.

امروز برادران روز امتحان خدا میباشد نکند زیر امتحان بیرون نیایید. خارج شدن از زیر بار امتحان و برآوردن لبیک به ندای هل من ناصر ینصرنی امام خمینی است. در پی جان و مال نگردید که این دنیا برای امتحان مردم است. کتابهایی که دارم نصف کنید برای ناصر و فرح، که یکی چون زين العابدین و دیگری چون دختران حسین راه مرا ارائه دهند.

ای همسرم! زینب زمان باش و در کار و کردار همچون گذشته که در راهپیمایی ها و در مجالس دین و در عقیده با من بودی. مرا در قبرستان شهدای اهرم دفن کنید. حیاط و ساختمان که در اهرم دارم برای همسرم مانساء ابراهیمی حقیقی باشد زیرا پیرو دین اسلام و مردم و امام بوده و هست. زمین و مکینه آب که در آباد دارم البته نصف کنید متعلق به من نمیباشد برای برادر و خواهرانم موتورسیکلت مرا بفروشید و دو هزار تومان به برادر و سه هزار تومان بابت سهم و خمس بدهکارم بپردازید.

به امید پیروزی اسلام بر کفر جهانی

خدمت گذار اسلام مصطفی صادقی

 

روز امتحان

معلم جديدى كه آمده سر كلاس ما، مثل شما اهل تنگستان است. اجازه آقا! اما من هيچ‌كس ديگر را مثل شما دوست ندارم. نه به‌خاطر اينكه عاشق صداى مداحى‌هاى شما در مسجد روستا هستم. نه به اين خاطر كه شما حوزه درس خوانده بوديد و بيشتر از بقيه درد دين را مى‌فهميديد. اصلاً خودم هم نمى‌دانم چرا. شايد هم به قول خودتان دارم بهانه‌گيرى مى‌كنم. اما اجازه آقا! اصلاً من ديگر نمى‌خواهم توى مدرسه بمانم… مى‌خواهم مثل خودتان بروم حوزه علميه بوشهر و پاى درس استاد شما حسينى بوشهرى درس بخوانم.

مادربزرگم ديشب مى‌گفت كه شما همان سالى به دنيا آمديد كه پدر من متولد شد. همان سال ۳۲. او مادر شما را خوب مى‌شناخت و مى‌گفت دوستان خوبى براى هم بودند. مى‌گفت خانواده شما در روستاى آباد معروف بودند به تدين و اخلاق. هرچند مثل خيلى‌هاى ديگر در اوج فقر و قناعت روزگار مى‌گذراندند. پدرم كه گوشه ديوار زانوهايش را بغل گرفته و سكوت كرده بود، تمام ديشب به شما فكر كرد. شايد به روزهاى كلاس ابتدايى‌اش كه با هم در روستا پشت نيمكت چوبى مى‌نشستيد و درس مى‌خوانديد. شايد هم به مكتب‌خانه‌اى كه در آن قرآن را ياد گرفتيد.

بابا چيزى نگفت، اما مادربزرگم در حالى‌كه دستهايش را روى زانو مى‌زد و سرش را مثل مصيبت ديده‌ها تكان مى‌داد، تعريف كرد كه چقدر مادرتان دلواپس شما بوده، همان روزهايى كه براى دوره راهنمايى رفتيد به شهر اهرم.

ديشب اصلاً حال و هواى خانه ما جور ديگرى بود. نه فقط خانه ما كه همه روستا. اصلاً همه تنگستان. چه آنهايى كه بر سر و سينه‌زنان آمدند به مراسم تشييع پيكر شما و چه كسانى كه وداع با شما روزى‌شان نشد.

خيلى‌ها آمدند كه مى‌گفتند در طول تحصيل چهارساله‌تان در حوزه، شما را شناخته‌اند. مردم شهر اهرم هم كه پاى روضه خوانى‌هاى شما مى‌نشستند، ديشب آمدند مسجد و روضه مداح را در سوگ شهادت شما گوش دادند.

من كنار بقيه همشاگردى‌ها از مهمان‌هاى شما پذيرايى مى‌كردم. مدير مدرسه گفت: شما را اولين بار سال ۵۴ ديده كه استخدام آموزش و پرورش شده‌ايد. داشت درباره خاطراتش از شما حرف مى‌زد كه قارى قرآن رفت پشت بلندگو و شروع كرد به تلاوت سوره عنكبوت. وقتى رسيد به آيه (أَ حَسِبَ اَلنّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ‌) ديدم كه شانه‌هاى رضا مى‌لرزد. رضا شاگرد نمونه كلاس شما بود. كنارش نشستم و دلدارى‌اش دادم: ناراحت نباش! آقاى صادقى بهترين معلم ما بود. اما الآن جايى بهتر از اين دنيا دارد. او نزد پروردگارمان روزى مى‌خورد.

همان حرف‌هايى را مى‌زديم كه خودتان يادمان داده بوديد. وقتى پدر يكى از بچه‌ها شهيد شده بود و با هم براى تسليت رفتيم به خانه‌شان، همين حرف‌ها را زده بوديد.

رضا وقتى سرش را از زانو برداشت، ديدم تمام صورتش خيس است. هق‌هق كنان جواب داد: ناراحت نيستم. دلم براى اين گرفته كه راز حرفهاى آقا معلم را دير فهميديم.

اولش نمى‌فهميدم دارد از كدام راز حرف مى‌زند تا اينكه مرا به ياد آخرين روزهاى كلاستان انداخت. وقتى روزى بى‌خبر آمديد سر كلاس و گفتيد برگه سفيدى از دفتر جدا كنيم.

داشتم برگه را مى‌كندم كه رضا پرسيد: اجازه آقا، براى چه‌؟!

و شما گفتيد: مى‌خواهم امتحان بگيرم.

همهمه افتاد توى بچه‌ها: آقا ما درس خوانده‌ايم! امتحان براى چه‌؟!

دست‌هايتان را بر در هم گره زديد و شروع كرديد به قدم زدن پاى تخته سياه. بعد همين آيه را خوانديد: أَ حَسِبَ اَلنّ اسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّ ا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ‌…

توضيح داديد: آيا مردم خيال مى‌كنند به صرف اين‌كه بگويند ايمان آورديم، رهايشان مى‌كنيم و امتحان نمى‌شوند؟!

رضا داشت به همان روز فكر مى‌كرد و مى‌گريست.

ديشب زير تابوت شما چشمم افتاد به پسربچه‌اى كه اسمش ناصر بود. يكى از دو فرزند شما. داشتم فكر مى‌كردم اگر شما به اين زودى تنهايش نمى‌گذاشتيد و او بقيه عمرش را در خانه‌اى بزرگ مى‌شد كه سايه سرش شما بوديد، بدون شك همين تصميمى را مى‌گرفت كه من گرفته‌ام. امروز آمده‌ام مدرسه اما ناى نشستن پشت ميز را ندارم.

بچه‌ها روى تخته سياه كلاس نوشته اند: مپنداريد شهدا مرده‌اند. آنها زنده‌اند و نزد پروردگار خود روزى مى‌خورند.

معلم جديد آمده سر كلاس و دارد درباره مقام شهدا حرف مى‌زند.

من اما همه حواسم به وصيت‌نامه شماست كه ديشب در مسجد خوانده شد: امروز روز امتحان است. نكند از زير بار امتحان (سربلند) بيرون نياييد. خارج شدن از زير بار امتحان، لبيك به نداى هل من ناصر ينصرنى امام خمينى رحمه الله است. در پى جان و مال نگرديد كه اين دنيا براى امتحان مردم است.

بى‌بى ديشب داشت درباره همسر شما حرف مى‌زد. مى‌گفت با اينكه همسرتان بيمارى سختى داشته اما شما را همراهى كرده تا به جبهه برويد. براى شما سنگر مدرسه و تعليم ما كافى نبود. شما رفتيد شايد چون روز امتحان شما فرا رسيده بود. روز امتحانى كه براى هريك از ما به‌گونه‌اى رقم مى‌خورد. ديشب همسرتان با دختر كوچك شما، ميان زنان شهر، بدرقه تان كردند. در حالى‌كه سنگين‌ترين بار فراق شما بر دوش آنها افتاده بود. از آنها خواسته‌ايد زينبى بمانند و راهتان را ادامه دهند.

من سر برده‌ام لاى دفترم و دارم به برگه سفيدى نگاه مى‌كنم كه يك‌طرف آن را روز امتحان، جدا كرده‌ام. برگه طرف ديگر دارد خود به خود از دفتر جدا مى‌شود. آن‌قدر غرق فكرهاى پريشان خود هستم كه متوجه صداى معلم جديد نمى‌شوم.

به خود مى‌آيم و مى‌بينم كنار نيمكتم ايستاده. دستى گذاشته روى شانه‌ام و با لحنى دلجويانه مى‌پرسد: به چه فكر مى‌كنى، پسرجان!؟ آب دهانم را فرو مى‌برم و با صداى لرزان مى‌گويم: اجازه آقا! به روز امتحان! انگار شما در همين لحظه آمده‌ايد سر كلاس و پاى تخته ايستاده‌ايد. انگار داريد سر تكان مى‌دهيد و لبخند مى‌زنيد. من بايد بروم حوزه علميه. تابستان كه برسد، مى‌روم ثبت‌نام حوزه بوشهر. درست مثل خود شما. شايد هم امتحان من در همين تصميم باشد.

روحش شاد و يادش گرامي

پیمایش به بالا