مصطفی سراجی

فهرست این مطلب

loading...
صفحه ی شهید

مصطفی سراجی

تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۲/۰۱/۰۲ – گناوه

تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۱/۰۱/۰۲ – شوش

زندگينامه

آغاز حیات جاودان بعد از : ۱۹ سال۰ ماه۵ روز

نام پدر : فتح الله     شغل پدر : فروشنده    نام مادر : سروی    مذهب : شیعه

تحصیلات کلاسیک : چهارم دبیرستان (متوسطه دوم)      تحصیلات حوزوی : سطح ۲

عنوان : بسیجی     نحوه شهادت : اصابت ترکش      عامل جنایت : بعث عراق

مزار مطهر : زادگاهش

 

۱ – تولد

شهید مصطفی سراجی (۱۳۴۲/۰۱/۱۲ _ ۱۳۶۱/۱/۰۲ شوش) متولد شهرستان گناوه است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، پدرش فتح الله و مادرش سروی نام داشت.

۲ – تحصیلات و خانواده

مصطفی سراجی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع متوسطه به پایان رسانید سپس در حوزه علمیه تا سطح دو ادامه تحصیل داد.

۳ – شهادت

مصطفی سراجی در عضویت بسیجی در جبهه حضور یافت که در ۱۳۶۱/۰۱/۰۲ هجری شمسی در منطقه شوش شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای زادگاهش آرام گرفت. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

 

شهید مصطفی سراجی، در سال ١٣٤٢ در قریه ای به نام چهاربیشه، از روستاهای نزدیک گچساران متولد شد.

در دو سالگی به همراه خانواده به شهر گناوه مهاجرت نمود. در شش سالگی قدم به مدرسه گذاشت بعد از اتمام دوره ابتدائی و راهنمایی وارد دبیرستان شد.

از سال ۵۱ تا ۵۷ که امام در تبعید بودند او سفرهای بسیاری به قم کرد و آنجا اعلامیه های امام و کتابهای دیگر را که بر علیه رژیم غاصب پهلوی بود. از قم به گناوه میآورد و در بین دوستان تقسیم می کرد و همیشه دعا می کردکه هر چه زودتر رژیم پهلوی سرنگون شود.

در سال ۵۷ که مبارزات انقلاب اسلامی شدت پیدا کرد و تظاهرات به اوج خود رسید، شهید قصد داشت که به تهران برود و در موقع ورود امام آنجا باشد و چند روز قبل از ورود امام راهی قم شد و یک روز قبل از ورود امام وارد تهران شد و چون فهمید که امام به بهشت زهرا میرود، شب را با وجود هوای سرد تا صبح در بهشت زهرا بسر برد تا امام را زیارت کند و می گفت که بهترین روز زندگیم بود که امام وارد بهشت زهرا شد و او را از نزدیک دیدم.

بعد از پیروزی انقلاب و تشکیل کمیته ها او در گناوه تا موقع تشکیل سپاه شب و روز تفنگ بر دوش به حراست از شهر مشغول بود و گاهی اوقات در شبانه روز یک الی دو ساعت استراحت داشت.

آرزو داشت که بتواند یک طلبه خوبی بشود. در سال ۵۸ در یکی از حوزه های علمیه قم در مدرسه آیت الله بروجردی (خان)، روبروی حرم بیش از سه ماه مشغول درس طلبگی شد در همین ایام سخت مریض شد و چون ناراحتی قلبی داشت، نتوانست ادامه دهد.

در تاریخ ۱۳۶۰/۸/۸ به جبهه بستان اعزام شد و در فتح بستان شرکت کرد و بعد از اتمام عملیات به گناوه برگشت و بعد از مدتی او با شور و شوق فراوانی برای دفاع از اسلام و خاک عزیزمان روانه جبهه جنگ شد و این بار شوش سرزمین شهیدان گمنام میزبان او شد و با رمز یا زهرا، نبرد سختی را با متجاوزین بعثی آغاز نمودند و در عملیات بزرگ فتح المبین، در شب۱۳۹/۱/۲ به خیل شهیدان اسلام پیوست .

همیشه می گفت در کارهایتان خدا را فراموش نکنید و او را ناظر بر اعمالتان بدانید همیشه دعای فرج امام زمان و دعا برای رهبر انقلاب می خواند و برای رزمندگان همیشه دعا می کرد.

متن وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحيم

«ويا أيها الذين آمنوا أطيعو الله وأطيعو الرسول و اولى الا مرمتكم »

با درود فراوان به پیامبر اسلام محمد (ص) و فرزند بر حقش امام کی خمینی بزرگ و با سلام بی پایان به سالار شهیدان کربلا و کربلاهای خوبین ایران سید الشهدا و به یاد حماسه های والامقام آنها که با خون سرخ خویش درخت اسلام عزیز را آبیاری کردند و با خدمتهای شایان خود به اسلام عزیز نام خویش را تا ابد جاویدان ساختند و لذت و شیرینی زندگی را در رسیدن به لقاء الله می دیدند و جز برای خدمت به اسلام و مسلمین هدفی نداشتند و همانا آنان تا ابد سعادتمند شدند و هرگز نمردند. آنها به اهداف عالیه انسانی و اسلامی خود رسیدند و این بار را بر دوش عاشقان به الله نهادند. باشد که ما بتوانیم رسالت الهی اسلامی آن بزرگان را با تمام نیرویی که در جسم حقیرمان اندوخته حفظ و تا آنجایی که آن بزرگان خواهانش بودند. برسانیم.

آنروز که آن فریاد خدا گونه را امام حسين (هل من ناصر ینصرني) سر می داد گویی که امروز آن صدا تازه و تازه تر شده و امام ما را به یاری می طلبد و اینک امت شهید پرور ایران با صمیمانه ترین احساسات به این فریاد لیک میگویند و گروه گروه روانه کربلای های خونین ایران می شوند و با دشمن قسم خورده اسلام و مسلمین با تمام قوا نبرد میکنند و حماسه ها می آفرینند و فرموده امام حسین (ع) هيهات من الذله را سر میدهند و با روحیه ای قوی و قلبی که سرشار از نور ایمان به خدا و اسلام و مسلمین می باشد با متجاوزان بعثی این نوکران خود فروخته میجنگند می جنگند تا به عالم ثابت کنند که اسلام عزیز و انقلاب اسلامی ایران شکست پذیرنیست.

«يا أيها الذين آمنو اتقوا الله و ابتغو اليه الوسيله»

 «رای مومنان تقوی پیشه کنید و وسیله ای به سوی او بیاورید»

آری اسلام همیشه . رزمندگان کنند و راهی برای رسیدن به آرزوی دیرینه خود در فکر خدا بوده و جز او به احدی فکرنمی جز شهادت را پیدا کرده اند باشد که این نعمت الهی نصیب ما هم بشود. برادرانم! بدانید که این حاکمیت حاکمیت الله است در حفظ آن استوار ا استقامت بوده گوش به فرمایشات رهبر عظیم الشان انقلاب اسلامی زیر بزرگ بوده و مو به مو فرمایشات: امام خمینی قدرت و با تمام وجود عمل نمایید.

مردم! بفرموده آیه شریفه فوق همیشه در فکر خدا باشید و آنی از یادش عفلت نورزید که سعادت دینوی و معنوی در همین است.

برادرانم! بدانید هر جور که می خواهید زندگی کنید، خواهید کرد چه انحراف و چه صحیح، ولی حقیر می پرسم آخر چه می خواهید بشوید؟و آیا مرگ را در پیش نداریم؟ بله، پس برادرانم! به اسلام و مسلمین و انقلاب اسلامی ایران و رهبری خمینی کبیر وفادار باشید.

مردم! به خدا قسم بدانید که پیامبر اسلام بر ما حکومت کند، علی(ع) بر ما حکومت میکند و … قدر امام فرزند فاطمه زهرا را بدانید قدر این جمهوری اسلامی را بدانید و بر خود ببالید که در این عصر با این خصوصیات والا زندگی می کنید.

مردم اگر ما مسلمانیم چنانچه پروردگار عالم فرموده به هر نحو باشدآزمایش خواهیم شد باشد که فردی صالح و با فضیلت برای خدمت به اسلام و مسلمین باشیم و از آزمایشات الهی غافل نشویم.

چند سوال

مردم مسلمان آیا به خود اجازه میدهید که دشمن قسم خورده به خاک اسلامی ما تجاوز کند و ما بدون عكس العمل راکد بمانیم؟ آیا به خود اجازه میدهید که دشمن به اسلام عزیز و مسلمین تجاوز کند و ما بدون حركت راکد بمانیم؟ پس مسئولیت کجا رفت؟ …..

به خدا قسم روز روز امتحان است، مردم آگاه باشید و بدانید که امتحان خواهیم شد. از خدا بخواهیم که امام خمینی و انقلاب اسلامی ایران را تا انقلاب جهانگیر حضرت مهدی (ع) حفظ بفرماید.

پدر گرامی! روزها و سالها برای من زحمت کشیدی و با قدرت پروردگار بزرگم کردی، اگر ناراحتی از حقیر دیده اید و دلگیر شدید، آرزو دارم حقیر را به خوبی خودتان ببخشید و حلالم کنید، اگر شهید شدم در تشییع جنازه ام حاضر شوید و بعد از آن مبادا گریه کنید و فقط برای امام و اسلام دعا وتبلیغ کنید.

پدرم! جنازه ام را کفن میکنی و بر آن نماز می خوانی و به مادرم دلداری می دهی.

مادر گرامی اگر شهید شدم گریه نکن و افتخار کن که فرزندی داشته ای که مسئولیت را قبول کرده و در این راه شهید شده.

مادرم! برای برادر کوچکم و خواهرم سرپرست خوبی باش و اگر ناراحتی از حقیر دیده ای بخوبی خودتان مرا ببخش و حلالم کن.

برادرانم و خواهرانم و عموهایم آرزومندم اگر ناراحتی از من دیده اید حقیر را بخشیده و حلالم نمایید همیشه به یاد خدا باشید و برای امام و اسلام و مسلمین و پیروزی حق بر باطل دعا کنید. والسلام.

مين منور

– مصطفى جان، دوست خوبم، آخه من پاسخ پدر و مادرت رو چى بدم‌؟ وقتى برگردم گناوه و ببينن كه تنهام، نمى‌گن پس مصطفى كو؟ من چطورى بايد توى چشم‌هاى مادرت نگاه كنم‌؟

حسين همين‌طور كه مصطفى را روى دوشش گذاشته بود و سريع راه مى‌رفت، بلندبلند با مصطفى حرف مى‌زد. چند تا از بچه‌ها با هم جلو رفته بودند تا پيكر شهدا را بعد از سه شبانه‌روز به عقب برگردانند. جبهۀ شوش بود. بد مسير بود و ماشين نمى‌توانست به آنجا بيايد. بسيجى‌ها پيكر شهدا را نزديك سنگر عراقى‌ها پيدا كردند. روى دوش‌شان گذاشتند و به عقب برگشتند تا به آمبولانس‌ها برسند. حسين بين شهدا به دنبال گمشدۀ خودش بود. با ديدن بى‌سيم پشت يك شهيد، جلو رفت. مصطفى را شناخت.

– سلام مصطفى جان!

اميدوار بود كه بعد از سه روز بهترين دوستش زنده باشد.

– چقدر آفتاب سوخته شدى‌؟ پاشو بريم عقب. بچه‌هاى گناوه همه‌شون نگرانتن.

حسين بى‌سيم را از پشت دوستش باز كرد. به زحمت هيكل مصطفى را روى كولش انداخت و راه افتاد. همين‌طور يك ريز با مصطفى حرف مى‌زد. از نظر او مصطفى بى حال بود و به خاطر گرسنگى و تشنگى از هوش رفته بود. نمى‌خواست باور كند كه او هم كنار هم‌رزمان ديگرش پر كشيده و رفته.

– مصطفى الآن مى‌برمت بيمارستان. خوب كه شدى بايد سريع بريم گناوه. پدر و مادرت نگرانتن. از اونجا هم با هم مى‌ريم قم. منم دلم يه زيارت مى‌خواد. درسهات خيلى عقب افتادن. الآن چند ماهه كه خطّ مقدم جبهه‌اى. نبايد از درس‌هاى حوزه‌ات عقب بيفتى.

نيروهاى ديگر كه كنار حسين هر كدام شهيدى را روى دوش‌شان مى‌كشيدند، با حرف‌هاى حسين اشك‌شان سرازير شده بود. هيچ‌كدام دل‌شان نمى‌آمد كه به حسين چيزى بگويند. حسين نفس‌نفس مى‌زد و هم‌چنان حرف مى‌زد.

– راستى يه ببخشيد بهت بدهكارم. همون شب كه جلو رفتى خواستم بيام دنبالت، اما درست زير آتيش عراقى‌ها بودى. فرمانده اجازه نمى‌داد.

حسين ايستاد. بدن نحيف مصطفى را روى دوش كوچكش كه نوجوانى بيش نبود، جابه‌جا كرد و باز راه افتاد.

– مصطفى برات يه خبر خوب دارم. توى عمليات پيروز شديم. اون از عمليات طريق القدس كه با هم بوديم و اين هم عمليات فتح المبين. همين‌كه پيروز شديم و نيروهاى عراقى عقب نشينى كردن من سريع اومدم دنبالت.

ديدن حسين با آن سن و سال كه دوستش را كول كرده بود، دل هر كسى را به درد مى‌آورد.

– مصطفى جان، بچه‌ها گفتند پاى يكى از شماها رفته روى مين منور، همون باعث شده تا عراقى‌ها ببيننتون و بهتون تيراندازى كنن، اما واقعاً شجاع بودى كه در اولين گروه جلو رفتى. درست رسيده بوديد به سنگر عراقى‌ها.

جاده و ماشين‌ها از دور مشخص شدند.

– اونجا رو نگاه كن! ديگه كم مونده برسيم. راستى وقتى برگشتم گناوه مى‌رم كميته. يادته چقدر توى كميته شبها بى‌خوابى مى‌كشيديم. تو كه روز هم نمى‌خوابيدى، همين هم باعث شد مريض بشى.

نيروهايى كه در جاده منتظر بودند با ديدن دوستان‌شان به سمت‌شان دويدند.

– حسين شهيد رو بذار روى كول من.

– نه. مصطفى شهيد نشده. زنده است. خودم ميارمش.

جوانى كه براى كمك جلو آمده بود، هاج و واج حسين را نگاه كرد.

– مصطفى شنيدى چى گفت‌؟ مى‌گن تو شهيد شدى‌؟ تو كه بى‌معرفت نيستى منو تنها بذارى. ما حالا حالاها كار داريم. در بسيج و سپاه گناوه كلى كار ريخته. بايد بريم سروسامونشون بديم.

راننده آمبولانس پشت ماشين را باز كرد. يكى يكى شهدا را كنار هم خواباندند. حسين به ماشين كه رسيد، گفت: زخمى‌ها رو كجا مى‌بريد؟

– مگه كسى زخمى شده‌؟ حسين به پشتش اشاره كرد و گفت: دوستم كه پشتمه زخميه.

راننده به مصطفى نگاهى كرد و گفت: اينم شهيد شده. بذارش پيش بقيه شهدا ببرمش عقب. اونجا شناسايى مى‌شن.

حسين ناباورانه گفت: نه، مصطفى شهيد نشده. بيهوش شده.

جوان ديگرى جلو آمد. دستش را روى شانۀ حسين گذاشت و با مهربانى گفت: حسين جان، دوستت شهيد شده. سه شبانه‌روز جلوى سنگر عراقى‌ها بودن. عراقى‌ها همه‌شونو تيربارون كردن.

جوان اين را گفت و با كمك راننده شهيد را از روى دوش حسين برداشت و داخل آمبولانس گذاشت. حسين ناباورانه نگاه مى‌كرد. سكوت كرده بود. جوان به راننده گفت: عقب كه رفتى توى معراج شهدا خودت مى‌دونى كه بايد چكار كنى‌؟ اول شناسايى بايد بشن.

حسين زير لب گفت: من مصطفى رو مى‌شناسم.

– مطمئنى كه خودشه‌؟

– آره.

– صورتشون خيلى سوخته. اگر شك دارى با پلاك‌هاشون شناسايى مى‌شن.

– نه. شك ندارم.

لحن حسين آرام بود و خسته.

– پس هر چى از مشخصاتش مى‌دونى بگو تا بنويسم و همراهش بفرستم.

حسين همين‌طور كه به مصطفى در پشت آمبولانس چشم دوخته بود، گفت: مصطفى سراجى، نام پدر فتح اله، متولد دوم فروردين سال ۴۲؛ محل تولدش چهاربيشه بوده توى استان فارس، اما دو ساله بوده كه ميان بندر گناوۀ خوزستان در گناوه مدرسه رفته و درس خوانده. تابستونا از سال ۵۲ مى‌رفت قم در مدرسۀ آيت‌الله گلپايگانى و درس مى‌خوند. نزديك انقلاب كلى از قم براى ما نوار و اعلاميه‌ى امام رو مى‌آورد. بعد در كميته با قاچاقچى‌ها مبارزه كرد. عضو بسيج و سپاه گناوه هم بود. مصطفى همه چيزش خوب بود. اخلاقش، ايمانش، ادبش. در عمليات طريق‌القدس هم داوطلبانه شركت كرده بود. تا سپاه اعلاميه فرستاد كه براى جبهه نيروى داوطلب مى‌خواد، باز هم اومد جبهه. شد بى‌سيم‌چى فرمانده. شبونه رفتن جلو. نمى‌دونم چرا يه مين منور منفجر شده‌؟

مرد جوان كه انگار فقط مشخصات اوليۀ مصطفى را يادداشت كرده بود؛ چيزى به حسين نگفت و اجازه داد حرف‌هاى حسين تمام شود. حسين سكوت كرد و گفت: مصطفى خيلى خوب بود. چندبار به من گفته بود كه آرزوم شهادته. راستى امروز چندمه فروردينه‌؟

مرد جوان گفت: پنجم.

– يعنى مصطفى درست دوم فرودين ۶۲ شهيد شده‌؟ درست روز تولدش‌؟ در بيست سالگى .

روحش شاد و يادش گرامي

تصاویر شهید مصطفی سراجی

پیمایش به بالا