جمشید رستمی

فهرست این مطلب

loading...
صفحه ی شهید

جمشید رستمی

تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۴/۰۸/۱۵ – گناوه
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۵/۱۰/۱۹ – شلمچه

زندگينامه

آغاز حیات جاودان بعد از : ۲۱ سال۲ ماه۹ روز

نام پدر : مصیب     شغل پدر : فروشنده     نام مادر : ماه بس    مذهب : شیعه

تحصیلات کلاسیک : اول دبیرستان (متوسطه دوم)     تحصیلات حوزوی : سطح ۱

عنوان : بسیجی     سمت : مسئول واحد تبلیغات

نحوه شهادت : اصابت ترکش به سر     عامل جنایت : بعث عراق

مزار مطهر : زادگاهش

 

۱ – تولد

شهید جمشید رستمی (۱۳۴۴/۰۵/۱۵ _ ۱۳۶۵/۱۰/۱۹ شلمچه) متولد شهرستان گناوه است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، پدرش مصیب و مادرش ماه بس نام داشت.

۲ – تحصیلات و خانواده

جمشید رستمی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع اول متوسطه به پایان رسانید سپس در حوزه علمیه تا سطح یک ادامه تحصیل داد.

۳ – شهادت

جمشید رستمی در عضویت بسیجی در جبهه حضور یافت که در ۱۳۶۵/۱۰/۱۹ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای زادگاهش آرام گرفت. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

 

شهید جمشید رستمی، فرزند مصیب در آبان ماه ١٣٤٤ در یک خانواده مذهبی در شهرستان گناوه دیده به جهان گشود و از بدو تولد در کنارخانواده ای مذهبی پرورش یافت وی از همان کودکی علاقه خاصی به مسائل دینی داشت. او دوران ابتدائی و راهنمایی را در شهرستان گناوه به اتمام رسانیده و چون علاقه طلبگی بخواند. خاصی به مسائل دینی داشت تصمیم گرفت به حوزه علمیه قم رفته و درس دروس حوزه را در حوزه علمیه قم تا سطح معالم و لمعه ادامه داده و به فرمان رهبر کبیر انقلاب حضرت امام (ره) لبیک گفته و از همانجا از طریق بسیج به جبهه های جنگ اعزام گردید و در جبهه علاوه بر ترویج مسائل دینی و احکام اسلامی دوشادوش رزمندگان اسلام با کفار بعثی می جنگید تا اینکه در عملیات بزرگ کربلای ۵ در منطقه شلمچه بر اثر ترکش به ناحیه سر در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۱۹ به آرزوی دیرینه خود شهادت در راه خدا نائل گشت.

پیکر مطهر شهید رستمی در شهرستان گناوه با حضور امت همیشه درصحنه، تشییع و در گلزار شهدای گناوه به خاک سپرده شد.

 

توصیه های شهید

آخرین پیام قبل از شهادت

بسم الله الرحمن الرحيم

رب الشرح لي صدري و يسرلى امرى و حلل عقده من لساني يفقهو قولی

صحبتی به آن صورت ندارم ولی اطاعت از ولی فقیه، تنها راه پیشرفت در جنگ است. پیام دیگر دارم و اصل آن هم همین است که نگذارید تاریخ صدر اسلام تکرار شود و بعد از امام خدای ناکرده بعضی ها سوء استفاده بکنند آن طوری که بخواهند.

«والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته»

وصيت نامه

من مانده بودم و اين ساعت زيبا. از كودكى هميشه دلم مى‌خواست ساعتى به اين خوبى داشته باشم. اصلاً چون ساعت نداشتم كه با آن وقت را تنظيم كنم، درس نمى‌خواندم. تصور نمى‌كردم ساعتى به اين زيبايى داشتم، شايد دكتر يا مهندس مى‌شدم يا شايد مانند رستمى كه از گناوه به قم رفته بود تا درس حوزه بخواند، مى‌توانستم طلبه شوم، البته بسيار دوست داشتم من هم مانند رستمى طلبه مى‌شدم. هم‌محله‌اى‌ها مى‌گفتند كه او در حوزۀ كرمانى‌ها درس مى‌خواند و بسيار نيز درسخوان و ممتاز است و اگر سؤال يا شبهه‌اى دارى از او بپرس. از دوستانش پرسيدم كه آقاى رستمى چند سال دارند؛ يكى گفت كه متولد ۴۴ است؛ مانند خودم. با خود گفتم شايد در خانواده‌اى پولدار متولد شده؛ اما رفيقش مى‌گفت نه، خانواده‌شان مذهبى است. فكرش را بكنيد، من هم خانواده‌ام مذهبى بود؛ اما من طلبه نشده بودم و شايد ساعتى هيچوقت به اين خوبى به دست نبسته بودم. رفيقش مى‌گفت، حاج‌آقا رستمى تا معالم و لمعه را در مدرسۀ كرمانى‌هاى قم خوانده است؛ ولى من از اين درس‌ها سردر نمى‌آوردم؛ اما دايم به او غبطه مى‌خوردم؛ نه فقط به درس‌خواندن و معلوماتش بلكه بار پيش هم مجروح شده بود. وقتى هفده‌ساله بود، نخستين‌بار به جبهه رفته بود.

شلمچه، عمليات كربلاى ۵، ساعت ۷ صبح، تاريخ ۱۰/۱۸/۱۳۶۵ بود وگردان ۴۱۲ همه لباس غواصى پوشيدند و آرام به سوى موضع حركت كرديم. عصر روز بعد، نوزدهم دى‌ماه گردان به طرف خط مقدم راه افتاديم و من هر از گاهى كه كنار حاج‌آقا رستمى قرار مى‌گرفتم و به ساعتش نگاه مى‌كردم.

ساعت هشت شب گردان كنار خط آرام مى‌گيرد. همه نشسته بوديم و منتظر، با اشارۀ فرمانده، رأس ساعت ساعت ۹، حمله شروع شد. گردان بايد فاصلۀ هشت كيلومترى را در آب شنا مى‌كردند و بى اينكه دشمن متوجه شود، خودش را به سنگرهاى بعثى‌ها مى‌رساند.

عمق آب دست‌كم نيم متر و حداكثر ۱/۵ متر بود. حتماً ساعتش ضد آب بود كه مى‌شد آن را روى لباس غواصى بست. ساعت يك نيمه‌شب با رسيدن به سيم‌هاى خاردار جاسازى شده در آب حركت كندتر شد. سيم‌هاى خاردار بريده شدند و من فكر كردم شايد ساعت بايد ضد ضربه هم باشد كه در عمليات، اتفاقى برايش نيفتد. همچنين دلم مى‌خواست از حاج‌آقا رستمى بپرسم، در حوزۀ علميۀ كرمانى‌ها شما واحدهاى عملياتى هم مى‌خوانيد كه به اين خوبى مى‌توانيد سيم‌خاردار را ببريد و سينه‌خيز برويد؟

شايد در همين لحظات بود كه حاج‌آقا رستمى، هم‌زمان، هم سيم‌خاردارى را مى‌برييد و هم با يكى از رزمنده‌ها صحبت مى‌كرد؛ گويى دربارۀ وصيت‌نامه‌اش مى‌گفت:

«صحبتى با آن صورت ندارم، ولى اطاعت از ولى‌فقيه تنها راه پيشرفت در جنگ است. پيام ديگرى دارم و اصل آن هم همين است كه نگذاريد تاريخ صدر اسلام‌تكرارشود و بعد از امام؛ خداى ناكرده بعضى‌ها سوءاستفاده بكنند آن طورى كه بخواهند».

گويى دشمن از حملۀ ناگهانى ما خبردار شده بود و پشت سر هم شليك مى‌كرد من ادامۀ صحبت‌ها را نشنيدم. بچه‌هاى گردان سيم‌هاى خاردار را پشت سر گذاشتند و حركت از نو شروع شد. حالا خط اول شكسته شده بود.

گردان به سمت هدف اصلى پيش مى‌رفت؛ نفس‌نفس مى‌زديم؛ هدف اصلى كانال پرورش ماهى بود؛ چشمم به ساعت حاج‌آقا رستمى افتاد. ساعت ۳ شب بود و كار تمام شد. گردان به هدفش رسيد.

همه در گوشه و كنارى نشستيم. حاج‌آقا رستمى به من گفت: «من شهيد مى‌شوم و هركسى بتواند من را شناسايى كند، ساعت را بردارد». «ساعت‌؟» من گفتم: «خدا نكنه حاج‌آقا».

من هيچ‌گاه نمى‌خواهم براى چنين عزيز و نازنينى، اتفاقى بيفتد تا من ساعت را بردارم. اصلاً، نه مى‌خواهم درس بخوانيم، و نه مى‌خواهم طلبه شوم؛ همين بدون ساعت خوب بود. بچه‌ها به سنگر بعثى‌ها داخل شدند. من از حاج‌آقا رستمى هم فاصله گرفتم تا ديگر به آن ساعت را نبينم. همه از آب بيرون آمده بوديم و احساس سرما مى‌كرديم و همه به سنگرها پناه برده بوديم. صداى جيرجيرك‌ها و زوزۀ ناگهانى خمپاره‌اى، سكوت نيمه‌شب را مى‌شكست. بايد منتظر مى‌مانديم تا ديگران از راه برسند و باز حركت را شروع كنيم. به اميد پيروزى در عمليات * نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَفَتْحٌ قَرِيبٌ *؛ ناگهان صداى زوزۀ خمپاره و انفجارى به شدت نزديك، زمين سنگر را تكان داد. من از سنگر بيرون دويدم تا ببينم چه اتفاقى افتاده. همه همين كار را كردند و دور سنگرى جمع شدند. چشم‌ها به دنبال رفيق مى‌گشت. خدايا، سنگر كدام برادر را زده‌اند. من هرچه پايم را بلند كردم، بازهم نمى‌توانستم ببينم. چه كسى شهيد شده‌؟ هيچ‌كس نمى‌دانست؛ سنگر فرو ريخته بود و نمى‌شد كارى كرد. در همين لحظات بايد راه مى‌افتاديم. من چند نفر را كنار زدم و خودم را به حلقۀ اول رساندم و سپس چشم‌هايم به دستى كه از زير آوار بيرون مانده بود و آن ساعت خيره ماند. ساعت، ساعت! داد كشيدم، حاج‌آقا رستمى است، حاج‌آقا رستمى. به سمت دست دويدم و كوشيدم آوار را بردارم و هيچ نفهميدم چه‌موقع ديگر رزمنده‌ها آمدند و پيكر خونين حاج‌آقا رستمى را از زير آوار بيرون آوردند. تير به سر و گردنش خورده بود. من حالا ماندم كه وصيت حاج‌آقا را چه كنم‌؟ مى‌خواستم ول كنم و بروم؛ اما عمل به وصيت واجب بود. مى‌خواستم ساعت را از دست حاج‌آقا باز كنم، نمى‌توانستم.

 

گلواژه اي از صحيفه عشق

ز نامت لاله هاي سرخ رويد

شهيد رستمي فرزند مصيب در سال ۱۳۴۴ در آبادان قدم به عالم آفرينش نهاد.وي در فضاي آكنده از روحانيت و معنويت خانواده متدين و با بصيرت خود، در بستر تربيتي صحيح و اسلامي پرورش يافت.از كودكي علاقه خاص و تحسين برانگيزي به انجام فرايض ديني و فراگيري تعاليم عقيدتي داشت.دوران ابتدايي و راهنمايي را در شهرستان گناوه با موفقيت سپري كرد.

از آنجا كه به تحصيل علوم ديني و معارف اسلامي علاقه توصيف ناپذيري داشت به شهر فقاهت و   فضيلت و اجتهاد قم رفت و مشغول به تحصيل شد. دروس حوزوي را تا سطح معالم و لمعتين ادامه داد.

از جاده هاي جبهه تا عرش شهادت :

در دوران جنگ تحميلي و افتتاح مدرسه عشق و دانشگاه شهادت به نداي روحاني و ملكوتي رهبر كبير انقلاب و قافله سالار شهيدان حضرت امام خميني (ره) لبيك گفت و از طريق بسيج مستضعفين و ميقات پا برهنگان روانه جبهه شد.سرانجام در تاريخ ۱۹/۱۰/۶۵ در منطقه عملياتي پاسگاه زيد ، فرشتگان عرش شهادت و سراپرده معشوق بالهايشان را به رويش گشودند و به لقاء الله پيوست.

گلبرگ هاي خاطره :

گلبرگ يك :

شهيد قبل از شهادت به فرمانده خود  گفته بود:من شهيد مي شوم و از روي ساعتم مرا خواهيد شناخت.آن كس كه مرا شناخت ساعت براي خودش باشد. بعد از ساعتي سنگر با خمپاره اي منفجر شد و ناگاه فرو ريخت و شهيد چون لاله اي از باغ ملكوت پر پر شد .تنها چيزي كه پيدا بود  دستش بود كه بيرون از آوار مانده بود و ساعت روي آن بسته شده بود: همان طور اتفاق افتاد كه خودش پيش بيني مي كرد.

گلبرگ دو :

دختر عموي شهيد و خواهرش مي خواستند لنجي خريداري كنند. شبي كه قرار بود فردا لنج را بخرند شهيد به خواب دختر عمويش مي آيد و مي گويد : آن لنج را نخريد زيرا موتور آن خراب است و فروشنده به شما نگفته است . فرداي آن روز كه براي خريد لنج رفتند وقتي به موتورش نگاه كردند ديدند سوراخ است و ديگر آن را نخريدند .

 

جمشيد رستمي

دير سالي است كه بندري كهن در حاشيه خليج فارس را كه امروزه نام ،‌گناوه بر تاركش مي‌درخشيد روستاههاي كوچ و بزرگ احاطه كرده است. روستاهايي دور و نزديك كه در حاشيه‌هاي شمالي،‌جنوب و شرق اين بندر،‌با مردماني صبور و پرتلاش و مهربان، نفس مي‌كشند. «كمالي» نام يكي از روستاهاست كه ساكنان نجيبش عمدتاً امروزه در گناوه سكني گزيده‌اند اما هنوز هم هستند كشاورزاني پرتلاش كه با كوشش فراوان خود دل زمين را مي‌شكافند و رزق حلال خدا از دل آن بيرون مي‌كشند.

«جمشيد» در پانزدهم آبان ماه چهل و چهار (۱۵/۸/۴۴) در اين روستا چشم رو به گيتي باز كرد. صداي نجواي الله اكبر پدرش «مصيب» در آسمان ستاره‌اي به نام او ثبت كرد تا از آن پس عزيز خانواده بادش. پدر كشاورزي مي‌كرد. اما كشاورزي رونقي در آن ايام انداخت . زمين خسيس شده بود و چرخ زندگي بايد مي‌چرخيد. پدر مجبور شد كوچ كند تا امرار معاش خانواده با مشكل مواجه نشود.

چندي بعد خانواده در بندر كهن گناوه سكني گزيده. جشميد ۳ سال بيشتر نداشت كه اين كوچ رقم خورد. اين كوچ موجب گشت تا پدر خيالش بابت تحصيل فرزندانش راحت باشد.

در هفتمين بهار زندگي‌اش ،‌در مدرسه ۱۷ شهريور ثبت نام كرد تا دوران ديگر در زندگي خود رقم بزند. جمشيد دوران ابتدايي را با موفقيت پشت سر گذاشت و راهي مقطع راهنمايي شد. مدرسه ارشاد (شهيد خدرزاده فعلي)‌دومين محفل علمي وي بود. جمشيد اين دوران را نيز با موفقيت پشت سر گذاشت و آماده حضور در مقطع دبيرستان شد. در همين ايام پدرش كه علاقه وافري به حوزه‌ي علميه داشت و به وي پيشنهاد كرد تا تحصيلات خود را در حوزه‌ي علميه ادامه دهد. جمشيد با اشتياق فراوان پيشنهاد پدر را پذيرفت و براي ادامه تحصيل راهي شهر قم شد. تحصيلات حوزوي همزمان با جنگ بود و حدود هفت سال طول كشيد. در طول دوران تحصيل در حوزه‌ استعدادهاي بالقوه خود را در زمينه‌هاي فني و هنري شكوفا كرد در طول اين ايام مدام مبلغاني به منطقه جنگي اعزام مي‌كردند اما جمشيد هرگز حاضر نشد اين گونه پا به جبهه بگذارد بلكه همواره گمنام و به عنوان يك بسيجي وارد جبهه مي‌شد. جمشيد علاقه وافري به گمنامي داشته و براي اين كه او را نشناسند هر بار از يك شهر به جنگ اعزام شد. نخستين بار هشتم شهريور ماه شصت و دو به جبهه اعزام شد. و چهار سال در جبهه حضور فعال داشت و در عمليات‌هاي متعدد شركت جُست.

«جمشيد» سرانجام از چهار سال حضور در جبهه،‌هيجدهم دي ماه شصت و پنج در منطقه شلمچه به درجه رفيع شهادت نائل آمد.

 

نحوه‌ي شهادت شهيد جمشيد رستمي

شلمچه كربلاي پنج ساعت ۷ صبح. هيجدهم ديماه شصت و پنج. گردان ۴۱۲ همه لباس غواصي پوشيدند و آرام به سوي موضع حركت كردند. عصر روز بعد،‌نوزدهم ديماه گردان به طرف خط مقدم حركت مي‌كند. ساعت ۸ شب گردان كنار خط آرام مي‌گيرد. همه نشسته‌اند ،‌منتظر ،‌با نداي فرمانده ساعت ۹ حركت آغاز مي‌شود. گردان بايد فاصله ۸ كيلومتري را در آب پياده طي كند بدون اين كه دشمن متوجه شود.

عمق آب حداقل نيم متر و حداكثر يك و نيم متراست. ساعت يك نيمه شب با سيم‌هاي خاردار جاسازي شده، در آب حركت كند مي‌شود. سيم‌هاي خاردار بريده مي‌شوند.دشمن از حمله‌اي ناگهاني گويا خبردار شده است. شليك‌هاي پياپي دشمن آغاز مي‌شود. دلاوران گردان ۴۲۱ سيم‌هاي خاردار را پشت سر مي‌گذارند حركت از نو آغاز مي‌شود. خط اول حالا شكسته شده است. گردان به سمت هدف اصلي در حال پيش روي است . هدف اصلي كانال پرورش ماهي است. ساعت ۳ بامداد كار تمام شد. گردان ۴۲۱ به هدفش رسيد. همه در گوشه و كناري نشسته‌اند. جمشيد به همراه رزمنده‌اي ديگر در سنگري نشسته است. چون همه از آب بيرون آمده‌اند احساس سرما مي‌كنند. همه به سنگرها پناه برده‌اند. صداي جير جيركها و زوزه‌ي ناگهاني خمپاره‌اي ،‌ سكوت نيمه شب را مي‌شكند. چشم‌ها منتظر . بقيه اگر از راه برسند و حركت راه ادامه دهند پيروزي در عمليات نزديك است. صداي زوزه‌ي خمپاره‌اي ناگهان چشم‌ها را نگران مي‌كند.

خمپاره در دل سنگري فرود مي‌آيد. چشم‌ها  همديگر را جستجو مي‌كنند اشك‌ها سرازير مي‌شود همهمه ناگهاني بچه‌ها كه آرام مي‌گيرد. عده‌اي به همراه فرمانده به سوي سنگر مي‌دوند. آري اين همان سنگري است كه چند لحظه پيش «جمشيد» به همراه رزمنده‌اي ديگر در آغوش آن نشسته بودند.

صداي زمزمه‌اي غريبي آمد:‌«انا لالله و انا اليه راجعون»

جمشيد در سپيده دمي به معشوقش رسيد و به سوي عرش كبريايي پرواز كرد.

 

آخرين پيام قبل از شهادت

بسم ا..الرحمن الرحيم

رب الشرح لي صدري و يسرلي امري و حلل عقده من لساني يفقهو قولي

صحبتي به آن صورت ندارم ولي اطاعت از ولي فقيه تنها راه پيشرفت در جنگ است.

پيام ديگر دارم و اصل آن هم همين است كه نگذاريد تاريخ صدر اسلام تكرار شود. و بعد از امام خداي ناكرده بعضي‌ها سوء استفاده بكنند آن طوري كه بخواهند

«والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته»

 

دريچه‌اي از دفتر خاطرات جمشيد رستمي

امداد خميني

در تاريخ ۱۳/۱۱/۴۳،‌عصر از دژ پشت جزيره ما را به قصد بردن خط مقدم حركت دادند. و به اين طرف پل يعني جزيره انتقال دادند. به علت تعويض ما با نيروهاي ديگر ،‌ما را به خط مقدم نبردند و به منطقه‌اي نرسيده به خط مقدم شب را صبح كرديم. تا بعد از ظهر روز چهاردهم آغاز بوديم. بعد ما را دسته دسته كردند و حركت دادند.

هنوز در آغاز راه بوديم كه هواپيماهاي عراقي ما را بمباران كردند ولي الحمدا… هيچگاه به هدف نمي‌خورد. هواپيماهاي دشمن از نوع سوخو بود چونكه بالهايش باز و بسته مي‌شد. اين حادثه چندين بار تكرار شد.

من و همراهانم اين صحنه‌ها را كه مي‌ديديم .آيه ۶ سوره انيس را مي‌خوانديم كه «وجعنا من….» برادر محبي معاون فرمانده گردان به محض رسيدن ما به خط مقدم فوراً با عجله بچه‌ها را از ماشين پياده كرد و گفت:‌كه سريعتر سنگر بگيريد. هنوز مستقر نشده بوديم كه هواپيماها دوباره آمدند ولي خوشبختانه آسيبي به ما نرسيد . يك چيز تعجب آور و اعجاز انگيز اين كه در آخرين مرحله بمباران تمام بمبها كه فرود آمده بود همگي عمل كردند ولي يكي از بمبها در جاده فرود آمد و در زمين فرو رفت و عمل نكرد و اگر عمل مي‌كرد امكان داشت كه تلفات جبران ناپذيري بر ما وارد آورد.

بعد از ظهر حدود ساعت ۵/۶ مقر ما در خط بمباران شد و بعضي از سنگرها سوخت يكي از بچه‌ها به نام مجتبي دچار موج گرفتگي شد و آن را فوراً با آمبولانس به پشت خط انتقال دادند.

بمبها آتش زا بودند. برادران با هم سلاحها و مهمات را خارج و در سنگرهاي ديده‌باني مستقر شدند،‌عراقيها يك نوبت صبح و يك نوبت بعد از ظهر بمباران كردند و طي اين مدت،‌خسارت مالي وارد شد اما خسارت جاني نداشتيم.

روز۱۶/۱/۶۳ محل استقرار ما را مورد هدف قرار دادند ولي خوشبختانه هيچكدام به هدف نمي‌خورد و به اطراف اصابت مي‌كرد. صبح كه خواب بوديم زير پايمان مي‌لرزيد.

روز ۱۸/۱/۶۳ صبح هيچ اتفاقي رخ نداد.

شب ۱۸/۱/۶۳ به ما آماده باش صددرصد دادند چون كه عراقي‌ها نفوذ كرده بودند ما آيه‌ي ‌جعلنا ..را قبلاً مي‌شنديم ولي مصداقش را در اينجا يافتيم. دشمن واقعاً گيچ شده بود زيرا كه دقيقاً مي‌توانست ما را بمباران كند و يا با توپخانه و خمپاره زير آتش بگيرد.

 

خاطرات

خواهر ارشد خانواده رسمتي از برادرش اينگونه سخن مي‌راند:

پيش از آخرين اعزام جمشيد،‌به خواهر كوچكترم گفته بود، اين از رفتن ديگر برگشتني ندارد. يقين دارم كه شهيد مي‌شوم. او رفت و فقط هفت روز بعد اين پيشگويي درست از آب درآمد و جمشيد به آرزويش رسيد. در اعزام‌هاي قبلي هم كه مجروح شده بود او را در شهرهاي اهواز،‌شيراز و تهران جستجو كرده  بودند ولي هرگز نگذاشته بود خبري به خانواده برسانند تا مبادا كسي به خاطر او به زحمت بيافتد. در زمانهايي كه در ميان ما و مردم بود كمتر از جبهه و جنگ حرف مي‌زد و مدام مي‌گفت من وصيتي ندارم و فقط شهادت را جستجو مي‌كنم. و سرانجام اين جستجوگر عاشق ، معشوقش را يافت  و به او پيوست .

زيباترين چيزي كه از دوران نوجواني هميشه دوست مي‌داشت و مدام زير لب زمزمه مي‌كرد ذكر «يا زينب(ص)» بود. در تمام مدتي كه در جبهه بود حتا در لحظه شهادت نيز پيشاني بند يا زينب(ص) بر پيشاني بسته بود.

مادر شهيد جمشيد رستمي نيز از نخستين و دوست داشتني ترين فرزندش مي‌گويد:‌

جمشيد من تمام خصايص و صفاتي را كه خودم دوست داشتم در درونش بود. انگار خداوند فرزندي به من عطا كرد تا من دگر آرزوي در اين جهان فاني نداشته باشم. مهربان،‌اهل نماز، عبادت ،‌مردم دوست، سربه زير،‌اهل مطالعه…بارزترين خصوصيات جمشيد بود. از وقتي كه پايش به جبهه باز شد تا لحظه شهادتش اهل خانواده كمتر او را ديدند. موقع شهادت ۲۱ سال و ۲ ماه سن داشت . ولي من از پانزده سالگي به بالا كمتر او را ديدم. مدام اين سالها را در مسير حوزه و جنگ سپري كرد. اميدوارم خداوند اين هديه‌ي نابي را كه به من تقديم كرده بود، قبول كرده باشد.

 

نامه‌اي به خانواده‌ شهيد جمشيد رستمي از طرف همرزم شهيد علي شريف آبادي رفسنجاني،‌پس از شهادت جمشيد

با سلام و درود به پيشگاه حضرت بقيه ا…الاعظم مهدي(عج)‌آن منجي عالم بشريت و سلام و درود بر نايب برحقش يگانه رهبر مستضعفان جهان امام خميني و سلام بر تمامي شهداي اسلام كه با خون خود اين درخت عظيم اسلام را آبياري نمودند. و در حقيقت جان خويش را فداي اسلام و روح ملكوتي خود را در جمع ملائك و فرشتگان عالم به پرواز درآوردند.

اينجانب حقير علي شريف آبادي سلام خودم و ديگر همرزمانم را خدمت شما و خانواده‌ي روحاني شهيد رستمي عرض مي‌كنم و از خداوند صبري عظيم نسبت به بازماندگان اين شهد مسئلت دارم. بنده چون مدتي كوتاه در كربلاي ۴و ۵ با شهيد همرزم بودم و از خاطرات ايشان چيزي زيادي يادم نمي‌آيد و آنچه كه يادم هست جمشيد با لباس كاملاً ساده و با يك عدد چفيه دور گردنش در بين بسيجيهاي گردان ۴۱۲ از لشكر ثارا…مظلومانه آمد و رفت مي‌كرد و كسي او را نمي‌شناخت. در ميان آن همه رزمنده فقط جمعي از برادران كه طلبه بوديم ايشان را مي‌شناختيم. تا نزديك شدن،‌عمليات حتا عده‌اي از برادران در گردان نمي‌دانستند كه طلبه است،‌من او را به ديگران معرفي كردم. خصوصيت ديگر جمشيد اين بود كه علاقه زيادي به ادعيه‌ي مفاتيح الجنان داشت،‌در عمليات كربلاي ۴ هواپيماهاي دشمن بمباران مي‌كردند،‌اما ايشان را ديدم كه وضو گرفته و نماز ظهرش را مي‌خواند و بعداً كتابي از جيب بيرون آورده و شروع كرد به تعقيبات نماز،‌اصلاً انگار كه عمليات انجام شده و او فقط وظيفه خود عمل كرده.

خاطره‌ي ديگري كه از جمشيد دارم مربوط به قبل از عمليات كربلاي ۵ است. هنوز وارد منطقه نشده بوديم . در چادر خود با ديگر برادران چاي درست مي‌كرد به من هم تعارف كرد و من چايي ميل نمي‌كردم. گفتم نمي‌خواهم. جمشيد گفت:‌بيا بخور از اين جور چايي‌ها تو بهشت نيست!

والسلام عليكم و رحمه و بركاته

التماس  دعا

علي شريف آباداي رفسنجاني

 

نامه‌اي به خانواده شهيد جمشيد رستمي از طرف همرزم شهيد كرامت ا…كريمي‌زاده شيرازي

به نام خدا

در سال ۵۹ به قم آمدم. در نيمه‌هاي سال بود كه با جمشيد آشنا شدم . كم كم اين آشنايي زياد و زيادتر شد. در دوره‌ي اول انتخابات با او و جمعي ديگر از دوسستان براي تبليغات رياست جمهوري آيت‌الله خامنه‌اي به استان محروم سيستان و بلوچستان رفتيم. در سال ۱۳۶۱ و قبل از والفجر مقدماتي حضرت آيت‌ا…مشكيني در نماز جمعه قم فرمودند:‌كه روحانيون عزيز به جبهه بروند.

ما هم به اتفاق جمشيد و چند تن از دوستان عزم جبهه كرديم اما بعلت كمي سن و پايين بودن درس،‌مسئولين دفتر تبليغات قم فرمودند:‌شما نمي‌توانيد به جبهه برويد و بايد درس بخوانيد.

بالاخره بنده با يكي از دوستان نامه‌اي از مسئول مدرسه كرماني‌ها گرفتيم و به اهواز رفتيم و وقتي اينها متوجه شدند كه توانستيم به جبهه برويم. شهيد رستمي نامه‌اي براي ما نوشتند و در آن نامه درج نمودند كه ما جداً از اين كه با شما نيامديم پشيمانيم و شما طريقه‌ي اعزام خود را براي ما بنويسيد تا ما هم بياييم. در سال ۶۲ هم حجره شديم و در حجره‌ي ۳۲ مدرسه قديري قم درس مي‌خوانديم . اخلاص،‌صفا،‌محبت و يكرنگي از خصوصيات بارز او بود. زياد فكر مي‌كرد و كمتر حرف مي‌زد. عشق به شهادت سراسر وجودش را به‌ آتش كشيده بود. و اكسير محبت حق جانش را ربوده بود. در عملياتهاي مختلف از قبيل رمضان،‌خيبر،‌كربلاي ۴،‌كربلاي ۵ شركت نموده و بدنش با تير و تركش آشنايي داشت. از ذلت و زبوني بيزار بود. در عمل بي ريا و در گفتار صريح،‌قبل از عمليات كربلاي ۴ با عده‌اي از دوستان مدرسه قديري به لشكر ثارالله رفتند و در عمليات كربلاي ۵ جام گواراي شهادت نوشيد و در جوار يار آرام گرفت.

نامش جاويد و راهش پر رهرو باد

كرامت ا…كريمي‌زاده شيرازي

 

روحش شاد و يادش گرامي

 

تصاویر شهید جمشید رستمی در کنار همرزمانش

پیمایش به بالا