تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۵/۰۳/۰۱ – بهارستان – شهرستان جم
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۸۷/۱۰/۱۵ – کاظمین

زندگينامه
وضعیت تأهل : متأهل
نام پدر : خاتم شغل پدر : کشاورز نام مادر : سکینه مذهب : شیعه
تحصیلات کلاسیک : پایان دوره کارشناسی ارشد رشته : جرم شناسی تحصیلات حوزوی : سطح ۴
نحوه شهادت : انفجار بمب عامل جنایت : سازمان مجاهدین خلق (منافقین)
مزار مطهر : زادگاهش
یکم خرداد ۱۳۴۵، در روستای بهارستان از توابع شهرستان جم به دنیا آمد. پدرش خاتم (فوت۱۳۵۶) کشاورز بود و مادرش سکینه نام داشت. تا پایان دوره کارشناسی ارشد در رشته جرم شناسی درس خواند. به فراگیری علوم دینی و حوزوی نیز تا (سطح۴) پرداخت. قاضی دادگستری بود. سال ۱۳۶۳ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و دو دختر شد. پانزدهم دی ۱۳۸۷، در کاظمین عراق بر اثر انفجار بمب توسط نیروهای سازمان مجاهدین خلق (منافقین) به شهادت رسید. مزار او در شهرستان زادگاهش قرار دارد. برادرش غلامرضا خاتمی نیز شهید شده است.
شهید حسین خاتمی در سال ۱۳۴۵ در روستای دولنگه از شهرستان جم چشم به جهان گشود. او در چهار سالگی از نعمت پدر محروم گردید. در ۱۵ سالگی جهت ادامه تحصیل به حوزه علمیه شیراز رفت. پس از مدتی برای خود همسر اختیار کرد و حدود ۱۰ سال با سخت ترین شرایط در شیراز به تحصیل و تدریس و روضه خوانی ادامه داد. سپس به قم اعزام شد و به مدت چهار سال در رشته فقه و اصول ادامه تحصیل داد و همزمان در دانشگاه موفق به اخذ مدرک کارشناسی علوم سیاسی شد و پس از آن به بوشهر جهت امر قضاوت در دادگستری مشغول به خدمت شد و در دانشگاه بوشهر به تدریس پرداخت. او مدام از حضرت حق طلب شهادت می نمود، سرانجام درخواستش از جانب حق تعالی اجابت گردید و در ٤٢ سالگی در دی ماه سال ۱۳۸۷ در شهر کاظمین عراق در انفجار مهیبی که توسط وهابیون ملحد و کوردل به کار گرفته شده بود به فیض شهادت نایل گردید.

توصیه های شهید
۱- همواره کوچک نفس باشید و بندگی خدا را فراموش نکنید که هر چه داریم و دارید از اوست.
۲- از خود ذکر خیر برجای گذارید و به محرومان کمک کنید و به ثروت و معلومات خود مغرور نشوید.
از فرمان رهبری پیروی کنید و در حفظ شعائر دینی کوشا باشید.
– زكات علم و مال خود را بدهید و به تحصیل علم و عمل اهمیت دهید.
با تمام وجود به حفظ دستاوردهای انقلاب تلاش کنید و از توپ و تشربیگانگان نهراسید که طبل تو خالی است.
آقا موسىبن جعفر عليه السلام سابقهاى خاص در پذيرفتن آدمهاى صاحب منصب دارد. همه داستان بَشر حافى را كه يك صاحب كرسى بزرگ بوده و در برخورد آقا موسىبنجعفر عليه السلام عاشق شد و پاىبرهنه دنبال سر ايشان دويد، مىدانند. اين داستان به شيوههاى مختلف بيان شده است. بُشر، منصب و همۀ دارايىاش را رها كرد و پشت سر آقا موسىكاظم عليه السلام دويد و شده بُشر حافى.
در مقدمۀ مستند نوشتم، تقديم مىشود به آن كسى كه مرا از مسير ظلمت به مسير نور ره نمود و تشكر مىكنم از آقاى حبيب احمدزاده، نويسنده و كارگردان بسيار ارزشمند و هنرمند، بابت گذشت بىدريغشان و كمك ايشان در اين مسير.
در ساخت اين مستند، مسير طولانى و سختى پيش راهم بود؛ اما بالاخره اين مستند ارزشمند تمام شد. تقريباً در اولين سكانس، يك مصاحبۀ چنددقيقهاى از همسر آقاى خاتمى گرفته شده است و خانم نسبتاً سندارى مىگويد: يك روز رسيدم خدمت آقاى خاتمى و عرض كردم مىخواهم رشتۀ حقوق را ادامه بدهم. گفت: خانم! دوست دارى بر كرسىاى از آتش بنشينى؟ گفتم: پس شما چرا نشستهاى؟
زن مستقيم به دوربين چشم مىدوزد و مىگويد: زير سؤال بردمش. گفت: خدا مىداند، من قاضى شدهام، ولى از شغلم راضى نيستم.
بعد زيرصداى دخترش مىآيد و مىگويد: قبل از اينكه برود به مكه، اسمش را براى كربلا نوشت و كربلايش را رديف كرد؛ چون اگر از مكه برمىگشت، ديگر فرصتى براى ثبتنام كربلا نبود.
من بهعنوان يك مستندساز، بهعنوان كسى كه خاتمى زندگى او را تغيير داده بود، دلم مىخواست از سفر حج آقاى خاتمى قسمتهايى به مستند اضافه كنم. مخصوصاً در صحراى عرفات، آن وقتى كه او حيران چشم مىچرخاند تا مرادش را ببيند؛ يا آن قسمتى كه لبيك مىگفت: «اللهم لبيك»؛ اما فيلمى از ايشان در آن مرحله ضبط نشده بود. بنابراين، رفتيم پَدْ رى، از روستاهاى شهرستان جم بوشهر؛ چون آقاى خاتمى بعد از فوت پدرش در بچگى، براى درآوردن خرج خانواده چوپانى مىكرد. چند سكانس از گلههاى گوسفند گرفته شد؛ حتى توانستم از مكتبخانهاى كه در آن درس خوانده بود و پنج كيلومتر با محل زندگىاش فاصله داشت، فيلم بگيرم؛ اما عمهخانم از دنيا رفته بود و مصاحبهاى با او دست نداد؛ عمهاى كه در پانزدهسالگى حسين خاتمى، در سال ۱۳۵۰ تكفل خانوادۀ ششنفرۀ آنها را بهعهده گرفت و با اين صلۀ رحم، حسين توانست به حوزۀ علميۀ شيراز برود و درس بخواند.
اين پلان از فيلم هم خودش براى خودش مىتوانست فيلم سينمايى باشد كه با اشك چشم پسر پانزدهساله شروع مىشود؛ درحالىكه با يكى از دوستانش بهاسم سيدعلى حسينى، پشت يك وانت از روستا به شهر آمده و يك شب را در مسافرخانهاى خوابيدهاند و فردا به حوزۀ علميه رفتهاند تا اسمشان را بنويسند. بااينحال، حوزه از آنها مىخواهد تا با پدرشان مراجعه كنند. سيدعلى پدر دارد و پدرش به شهر مىآيد و اسمش را مىنويسد؛ اما حسين پدر ندارد و دوباره سرگردان مسافرخانه مىشود. روزهاى بعد كه به او مىگويند پدرت را بياور، ديگر تاب نمىآورد و اشكش جارى مىشود و همين اشك است كه نجاتبخش است.
من شك ندارم كه در صحراى عرفه هم همينطور اشك ريخته بود و گفته بود ديگر تحمل ماندن را ندارم؛ ديگر تحمل ندارم بر منبرى از آتش قضاوت كنم و تا بخواهم حكمى بدهم، جانبهلب بشوم و بىنهايت از دادن حكم ترسان باشم.
شيخحسين در سال ۱۳۶۱ به جبهه رفت و مجروح شد و جانباز به سر درس خودش برگشت و تا خارج فقه خواند و بعد در رشتۀ جرمشناسى دانشگاه، قاضى شد. او به جبهه چنان ايمان داشت كه ما را هم بر همان سبيل راند؛ درست مثل چوپانى كه گوسفندان را شبانى كند.
بهعلاوه دلم مىخواست خودم پشت دوربين قرار بگيرم و همۀ اين رفتارهاى شيخحسين خاتمى را تحليل كنم و مثل يك دكتر جامعهشناس و روانشناس حرف بزنم كه عمهخانم اينگونه به خانوادۀ برادر متوفايش كمك كرد و شيخحسين خاتمى اينطور به ما. جبهه چنين از جسم شيخحسين كاست و جانبازش كرد و به روحش افزود و شيخحسين همانگونه ما را جريمه كرد و از پول و وقت ما كاست، اما به روح ما افزود.
حالا اينجا قصۀ خودم را در مستند مىگويم و ارتباط من با آقاى خاتمى. براى اين قسمت از مستند، آقاى حبيب احمدزاده در لانگشات قرار مىگيرد و با اين جمله آغاز مىكند:
ماه رمضان سال ۱۳۸۴ يا ۱۳۸۵ بود كه من به بوشهر رفته بودم كه هم به پدر و مادرم سر بزنم و هم مقدمات بازديد از لوكيشن فيلم مثل يك قصۀ آقاى سينايى را آماده كنم. دم غروب از مغازۀ پدرىاش داشتم مىرفتم به مسجد كه نماز بخوانم.
اينجا خودم را لانگشات گرفتهام كه مىگويم:
والّا اينجا سه تا موتورى بوديم، ترك هر كداممان دو نفر. از شكرى بهسمت چهارراه فضيلت داشتيم مىرفتيم. فلكه را خلاف دور زديم و يك پرايدى جلوى رويمان آمد كه شاخبهشاخ شديم.
راننده از ماشين پياده شد و ما از موتور. مست مست. رفته بوديم خانۀ غلامريقو و مست كرده بوديم. ما چه مىدانستيم حبيب احمدزاده كى است. كسى كه حرمت ماه مبارك را نفهمد، هنرمند مىشناسد؟ ريختيم روى سرش و تا جا داشت، كتكش زديم. با چاقو و پنجهبوكس و چماق هم ماشينش را تبديل كرديم به يك حلبى. چاقو را زده بوديم توى شكمش، اگر عابرها نريخته بودند و جدا نكرده بودند. شيشهها، در، لاستيكها، كاپوت و همهچيز ماشين دربوداغان شد.
باور نمىكرديم كه پيدايمان كند. ده روز بعد، حكم جلبمان را از كلانترى گرفت.
– آقا گه خورديم؛ آقا غلط كرديم.
رفتيم بازداشتگاه در انتظار قاضى. مستى از سرمان پريده بود و خانوادههاى خودمان برايمان از هر پليسى بدتر بودند.
وقتى مقابل شيخحسين خاتمى كه پشت ميز قضا بود، قرار گرفتيم، سرهايمان پايين بود. شيخحسين گفت: آقاى احمدزاده رضايت داده؛ ولى جرم، عمومى است و بايد زندان برويد و شلاق بخوريد. ما سوءسابقهاى نداشتيم و اگر پايمان به زندان مىرسيد، مادرهايمان سكته مىكردند و پدرهايمان دق. – آقا غلط كرديم؛ آقا از مدرسه اخراج مىشيم.
شيخحسين گفت: من با شما چه كار كنم؟ لبخند روى لبش بود و احساس كرديم كه دلش برايمان مىسوزد. بعداً فهميديم كه دلش براى هر متهمى مىسوزد.
حكمى داد كه آن سال ۱۳۸۲ در روزنامهها نوشتند. بعداً سريالى هم با الهام از اين حكم او ساخته شد كه طرفداران زيادى هم داشت. اول حكم كرد كه موتورهايمان را بفروشيم و خسارت ماشين را بدهيم. نه از جاى ديگر؛ از فروش موتورهايمان. دوم حكم كرد كه سه مرتبه در فواصل زمانى خاصى به ديدن مناطق جنگى جنوب برويم و با شيخحسينى آشنا شويم كه قاضى پروندۀ ما نبود، ناجى ما بود. يك زمانى ناجى ما بود از دست بعثىها و حالا ناجى ما بود از غول بىعقلى و جهالت.
من از همان وقت بود كه ديگر بچهها را نديدم. افتادم توى اين فضا كه مثل حبيب احمدزاده هنرمند شوم و بهجاى چماق و چاقو، بتوانم با يك زبان بينالمللى، يعنى هنر، خودنمايى كنم.
اولين كارم را هم تقديم كردم به شيخحسين خاتمى. البته نمىخواستم اول مستند بسازم. مىخواستم روزى آنقدر بزرگ شوم كه يك فيلم سينمايى جهانى را به عشق شيخحسين كارگردانى كنم؛ اما فقط پنج سال از آن حكم قضايى گذشته بود و آن حادثه در حرم آقا موسىبنجعفر عليه السلام مرا پيش از ساخت يك فيلم جهانى، به فكر ساختن يك مستند انداخت؛ تا وقت ساختن آن فيلم سينمايى كى برسد.
شيخحسين خاتمى به مكه رفته بود و بعد از حج خانۀ خدا، بيش از دو سه روز در بوشهر نماند و به كربلاى معلّى سفر كرد. شنيده بودم كه آقا موسىبنجعفر عليه السلام سابقهى نمايانى در پذيرفتن آدمهاى صاحبمنصب دارد؛ اما نمىدانستم كه شيخحسين خاتمى را در آستانۀ حرم شريفشان طورى مىپذيرند كه نه از منصب چيزى بماند، نه از دارايى و نه از پيكر. بمب وهابى جاهل و احمق، طورى نزديك شيخحسين خاتمى در حرم شريف آقا موسىبنجعفر عليه السلام در دى ماه ۱۳۸۷ منفجر شده بود كه شيخحسين بههمراه هفده نفر ديگر، از خاك درگاه آقا قابل تشخيص نبودند.
روحش شاد و يادش گرامي
حسین خاتمیدانلود
👆 برای پیمایش برگه ها از دکمه های بالا استفاده فرمائید 👆
