حیدر حیدری

فهرست این مطلب

loading...
صفحه ی شهید

حیدر حیدری

تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۳/۱۱/۰۱ – سعدآباد از توابع شهرستان دشتستان
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۴/۱۱/۲۱ – فاو

زندگينامه

شهید حیدر حیدری (۱۳۴۳/۱۱/۰۱ _ ۱۳۶۴/۱۱/۲۱ فاو) متولد شهر سعدآباد از توابع شهرستان دشتستان است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، پدرش محمد، باغداری می کرد و مادرش زینب نام داشت.
حیدر حیدری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع متوسطه به پایان رسانید سپس در حوزه علمیه تا سطح یک ادامه تحصیل داد.
حیدر حیدری در عضویت بسیجی در جبهه حضور یافت که در ۱۳۶۴/۱۱/۲۱ هجری شمسی در منطقه فاو شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای شهر برازجان آرام گرفت. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

«محمد»، كه مردي با ايمان و باتقوا و بسيار مهربان بود، شادماني ديگري داشت كه با بقيه متمايز بود. و آن اين بود كه چشم به راه تولد فرزندشان دوخته بود. مادرش، زينب نيز از نجابت و پاكي و ايمان به خدا و عشق به اهل بيت عصمت و طهارت ( ع ) سرآمد بود.او در روستاي محروم و دورافتاده اي مثل گناوكان از حداقل امكانات زندگي محروم بود و در اين بارداري سختي زيادي كشيده بود، ولي تمام مراقبت هاي اخلاقي و معنوي را به ويژه در اين چندماه مبذول داشته بود تا فرزندي پاك و خوش يمن از دامن او پرورش يابد كه نور چشم و دل پدر و مادر در دنيا و آخرت گردد و باعث افتخار و سربلندي آنها باشد.

وقتي فرزندش در تاريخ يكم اسفندماه ۱۳۴۳ به دنيا آمد پدركه دلش از عشق و محبت اهل بيت لبريز بود و شيفته و دل داده ي امام اول شيعيان، ازطرفي هم مي خواست نام پدر بزرگوارش را كه مردي پرهيزكار و مؤمن و سرشناس بود، در اذهان زنده نگه دارد. تصميم گرفت نام نيكوي حيدر را بر فرزند بگذارد.

مادرش نقل مي كند سه روز بعد از تولدش در خواب ديدم دو تا زن كنار فرزندم نشسته اند و به او نگاه مي كنند. بعد يكي از آنها رو به ديگري كرد و گفت:دريغا كه او زياد براي مادرش در اين دنيا نمي ماند. صبح كه خوابش را تعريف كرده بود همگي گفتند:ان شاء الله خير است.

دوران تحصيل

حيدر در سن شش سالگي براي رفتن به مدرسه بي تابي مي كرد. هر چند در روستاي خود مدرسه اي وجود نداشت ،ولي اين    نمي توانست مانعي سرراهش باشد. دوره ي ابتدايي را با همه ي سختي هايي كه در مسير رفت و آمدش تا روستاي تل سركوب بود، با موفقيت پشت سرگذاشت . پدر كه هوش سرشار و علاقه ي شديد حيدر به درس خواندن را مي بيند تصميم مي گيرد همراه خانواده به شهر برازجان مهاجرت كند.

حيدر در ميان همسالان خود به خوبي و پاكي و مهرباني شناخته مي شد. از همان كودكي با نماز خواندن آشنا شد و تقريبا از كلاس چهارم و پنجم ابتدايي نمازش را سروقت و با علاقه      مي خواند و هيچ گاه نماز اول وقتش ترك نشد . با روخواني قرآن كه آشنا شد ديگر دل از آن نبريد و سعي مي كرد هر چه بيشتر از درياي پربركتش،مرواريد مقصود صيد كند.

دوچرخه ي انقلابي

در يكي از روزها تظاهرات در خيابان شريعتي به درگيري مامورين، و ضرب و شتم مردم كشيده شد. حيدر نيز كه هميشه سعي مي كرد خود را در صفوف اول جاي دهد از اين امر        بي نصيب نماند. او با جان  و مال خود كه در يك دوچرخه خلاصه مي شد  و با كارگري و از دست رنج خود خريده بود سهمي در پيروزي انقلاب بدست آورد.

وقتي تظاهرات آن روز در برازجان به درگيري كشيده شد،عده اي از مردم به آتش زدن لاستيك مبادرت كردند تا از ورود مامورين كمكي به صحنه ي درگيري جلوگيري كنند. حيدر هم كه در صحنه بود و با جرأت و شهامت،مرتب شعارهايي عليه حكومت شاه سر مي داد،شديداً مورد ضرب و شتم مامورين قرار گرفت. حتي دوچرخه اش را از دستش گرفتند و در آتش انداختند.. خودش بعدها تعريف مي كرد، آن روز بهترين و شيرين ترين روز زندگي اش بود.

بعد از پيروزي انقلاب به او گفته بودند،مي تواند مراجعه كند و خسارت بگيرد.ولي او مي گفت:تنها سود من معامله ي آن روز است و من معامله با خدا كرده ام.

فعاليت هاي شهيد پس از پيروزي انقلاب اسلامي

حيدر با توجه به عشق و علاقه اي كه به درس و مدرسه داشت، وارد هنرستان فني « جابر بن حيان » بوشهر گرديد و در رشته اتومكانيك به تحصيل پرداخت. حضور او در بوشهر تاثير شگرفي بر رشد فكري و سياسي او داشت. قرار گرفتن در جو فرهنگي و اجتماعي و مذهبي آن روز كه ملتهب از فضاي خاص اوايل انقلاب بود،او را هر چه بيشتر مصمم مي كرد تا به دفاع از انقلاب نوپاي اسلامي برخيزد. با توجه به شناخت عميقي كه از بينش فكري شهيد نواب صفوي داشت،به جمعيت مؤتلفه ي اسلامي شاخه ي بوشهر پيوست و از محضر برادران عضو جمعيت استفاده و بهره لازم را برد.

حيدر با توجه به علاقه و محبتي كه از روحانيت معظم در دل داشت، بزرگترين آرزويش اين بود روزي لباس مقدس  نبوي  روحانيت را برتن كند و روح و جان را با سرچشمه زلال وحي و كلام اهل بيت پيوند زند.

بدين خاطر در مدتي كه دربوشهر حضور داشت نزد برادر بزرگوار و ارشدش حجت الاسلام حيدري به تلمذ علوم حوزوي پرداخت. حيدر با آمادگي كامل به مدرسه علميه « امام خميني » بوشهر شرفياب شد تا به تحصيل علم و تهذيب نفس بپردازد. در حالي كه از ادامه ي تحصيل در هنرستان فني جابر بن حيان نيز غافل نبود.حيدر كه در جبهه ي تحصيل علم سرآمد بود و همزمان در دورشته ي متفاوت ،يعني مكانيك هنرستان صنعتي و علوم ديني مدرسه ي علميه بوشهر تحصيل مي كرد، از فعاليت و خدمت در نهادهاي انقلابي غفلت نمي كرد. كمترين فرصتي كه پيدا مي كرد در كميته ي انقلاب اسلامي و كميته امداد امام خميني مشغول خدمت مي شد. تا به تحقق آرمان هاي عاليه ي نظام اسلامي ياري رساند.

شهيد حيدري در ماه هاي آغازين شروع جنگ تحميلي به فراگيري آموزش نظامي پرداخت و در اندك مدتي، در دي ماه سال ۱۳۵۹ به جبهه خرمشهر كه آن روز ها، به خونين شهر تغيير نام يافته بود عزيمت نمود. و نبرد بي امان و غرور آفرين خود را با متجاوزين آغاز كرد و شجاعت ها و رشادت هاي زيادي از خود به يادگار گذاشت.

شهيد حيدري از آن زمان بي وقفه بارها به جبهه هاي نبرد پاگذاشت و به عنوان نيروي رزمي پيكار نمود. در تاريخ ۱۶/۵/۶۰ در عمليات ثامن الائمه (ع) كه به منظور شكستن حصر آبادان به دستور حضرت امام خميني صورت گرفت شركت داشت و از ناحيه زانو و ساق پا مجروح گرديد. او مدتها در بيمارستان هاي اهواز ،شيراز و تهران بستري گرديد و پس از بهبودي نسبي مجدداً در تاريخ ۳/۱۲/۶۰ به جبهه اعزام گرديد. حال و هواي عمليات و خبر آن را كه مي شنيد، هر جا بود خودش را به جبهه مي رساند. حيفش مي آمد در عملياتي نتواند شركت نمايد. پس از آن، بار ديگر در تاريخ ۲۹/۴/۱۳۶۱ در عمليات « رمضان » كه موجب آزادسازي پايگاه زيد عراق شد حضور پيدا كرد. وي كه عارفي شب زنده دار و زاهدي بيدار دل بود، وقت نبرد ذره اي نشانه ي ترس و واهمه در وجودش نبود . در مرحله پنجمي كه در تاريخ ۳/۹/۱۳۶۱ به جبهه رفت، حدود هشت ماه در جبهه حضور داشت. جبهه كانون صفا و عشق و به خدا رسيدنش بود. نه از آن سير مي شد و نه خسته. آن قدر مسئله جبهه رفتن را براي خانواده و پدر و مادر آسان و معمولي جلوه مي داد كه خانواده از رفت و آمدهاي پيوسته و هميشگي اش به جبهه كمترين نگراني و نارضايتي نداشته باشند. او موفق شد در آذر سال ۱۳۶۲ ديپلم خود را در رشته ي اتومكانيك اخذ نمايد

مرحله هفتم در حالي كه در شهر مقدس قم مشغول تحصيل علوم ديني بود از همان جا عازم جبهه هاي نبرد گرديد. حيدري كه به همراه جمعي از طلاب جوان ازحوزه علميه قم اعزام شده بودند در جريان عمليات افتخار آفرين « والفجر هشت » در تاريخ ۲۱/۱۱/۶۴ سفري كه برايش لحظه شماري مي كرد و صبر و قرار از كف داده بود، به سوي خطه ي نور آغاز كرد و به جرگه     «عند ربهم يرزقون» پيوست.

آري حيدري به آرزوي ديرينه اش كه دل در گرو عشق آن داشت نايل آمد تا زندگي او درس چگونه زيستن را به قافله ي ماندگان بياموزد.

برگ هايي از خاطرات سبزش

حيدر، ازدواج تو در جبهه است

هر پدر و مادري و هر خانواده اي آرزو دارد ،مراسم عروسي فرزند خود را جشن بگيرد و پسر خود را در رخت دامادي ببيند. مادر شهيد حيدري نيز مانند ديگر مادران سال هاي زيادي را به انتظار نشسته بود تا فرزندش را در چنين حال وهوايي ببيند. مادر شهيد نقل مي كند : هنگامي كه از او مي خواستيم ازدواج كند، در جواب ما مي گفت: تا جنگ ادامه دارد نه دنبال ازدواج كردن هستم و نه دنبال تحصيل حوزه.

روزي مادرش بعد از شهادتش سرصندوق او را گشوده بود و  نامه اي كه خطاب به آن ها نوشته بود، را در آن يافت. در اين خصوص مادر شهيد مي گويد: من بعد از شهادت حيدر،سرصندوق او را باز كردم نامه اي پيدا كردم كه در آن خوابش را براي ما بازگو كرده بود. و آن اين بود كه من خواب ديده ام در روستاي گناوكان محل زادگاهم آقا امام خميني را همراه خود برده ام و پدرم از ايشان استقبال خيلي گرمي كرده ، مادر نيز براي ايشان غذا پخت كرده است. بعد از خوردن غذا آقايم امام خميني به من گفت:حيدر ازدواج تو در جبهه ي جنگ است.

اين همه حور،يكي اش هم براي من

خواهر شهيد در مورد خواسته اش از شهيد مي گويد:من هميشه به ايشان مي گفتم حيدر چرا ازدواج نمي كني؟ او با تبسم هميشگي اش مي گفت : بي خيال باش خواهر. خداوند متعال اين همه حور بهشتي را براي چه كسي خلق كرده است، يكي اش را هم به من خواهد داد. او مي خواست بگويد وصله ي او و همشأن و كفوي او، خاكيان نيستند. يعني من شهروند بهشت هستم ولي ما نمي دانستيم.

همه اش دنبال كلمه ي جبهه مي گردم

افراد كم سن و سال را به جبهه اعزام نمي كردند. شهيد حيدري هم كه در ابتداي جنگ بيشتر از پانزده ، شانزده سال نداشت،براي اعزام با مشكل روبرو شده بود. او مرتب در اين فكر بود چگونه بتواند خودرا به جبهه برساند و به نبرد با متجاوزين عراقي بپردازد. خودش گفته بود:«آن قدر شيفته و عاشق جبهه هستم كه حتي در كلاس وقتي روي درس مي خوانم همه اش دنبال كلمه ي جبهه مي گردم. وقتي اين كلمه را مي بينم دلم ازشوق رفتن به جبهه فرو مي ريزد» وقتي حيدري در آن سن و سال با كلمه ي جبهه كه در كتاب آمده بود اينقدر لذت مي برد، چگونه مي توان تصوير كرد وقتي در جبهه حضور مي يابد چه حال و هوايي پيدا مي كند.

آماده كردن مادر براي روبرو شدن با خبر شهادت

شهيدان كه خود مي دانستند ماندني نيستند و جواز رفتن بهشت، به دستشان رسيده است سعي مي كردند آمادگي روحي را در خانواده ها براي روبه رو شدن با خبر شهادتشان ايجاد كنند.

مادر شهيد نقل مي كند:در يك مسيري با هم مي رفتيم . همين طور كه در مسير حركت مي كرديم سرگرم صحبت شديم. چند ماه بود به خانه نيامده بود،فرصت خوبي بود تا صحبت هاي دلم را با او در ميان گذارم    از كار و بار پدر، وضعيت خانه و حال و احوال خواهر و خواهرزاده ها و برادر ، حيدر مجروح جنگي بود و تا اندازه اي هم دچار مشكل بود خيلي نگران وضعيت جسمي او بودم. هرگاه در اين خصوص پاي سؤالي به ميان كشيده مي شد با زيركي طفره مي رفت و مي گفت:مي بيني كه الحمدلله خوبم. و بلافاصله سرصحبت را به طرف من تغيير مي داد. او هميشه علاقه و محبت زيادي به من داشت به خاطر همين احترام، مرا «آقاي دَي»يعني آقاي مادر صدا مي زد. اين اصطلاحي بود كه خودش درست كرده بود تا هم علاقه ي خود را نشان دهد و هم كمي شوخي كند و ما را خوشحال كند. همين طور كه مي رفتيم صحبتش قطع شد و چيزي نگفت. من حواسم به او بود و چيزي نمي گفتم. فهميدم مي خواهد چيزي بگويد ولي ترديد دارد. تصور مي كردم مي خواهد درباره ي مطلبي كه مدتها آرزوي من و پدرش بود و انتظار درخواست و جواب او را داشتيم صحبت كند ولي نه،انگار چيزي ديگري بود كه من فكرش را نمي كردم.

حيدر از آرزوي خود سخن گفت:مادر، اگر من شهيد شدم تو گريه خواهي كرد؟گفتم بله مادر.گفت: مادر از تو چيزي مي خواهم. گفتم بگو عزيزم:گفت از تو مي خواهم بعد از شهادت من وقتي مرا داخل قبر مي گذارند،داخل قبر شوي و سه بار بلند بگويي، فرزندم شهادت بر تو مبارك باد تا من بشنوم و همه بشنوند كه تو مادر شهيد هستي. من گفتم مادر جان:در شهادت تو كمر من خواهد شكست، چگونه مي توانم روي پاي خود بايستم . گفت:خدا خودش به تو صبر مي دهد تو بايد مانند حضرت زينب(س) باشي و گريه نكني.

اي خدا، مگه من لايق نيستم

حجت الاسلام و المسلمين حاج آقاحيدري برادر ارشد شهيد كه خود نيز يادگار سال هاي حماسه و خون است،در تربيت ديني و فكري برادرش نقش ارزنده اي داشته است. خاطرات و حكايت هاي به ياد ماندني از شهيد در سينه دارد. از ايشان مي خواهيم در خصوص مراتب معنوي و عرفاني شهيد براي ما سخن گويد، ماحصل اين گفتگو را مي خوانيد: اخوي شهيد ما بسيار انسان پاك و وارسته اي بود. ايشان توانسته بود در ابعاد، اعتقادي،ديني و عرفاني و اخلاقي به مراتب و درجات بالايي دست پيدا كند. براي خودسازي برنامه داشت و توانسته بود با مجاهدت ها و راز و نيازهاي خود بر نفس اماره مهار زند. دلي صاف و زلال داشت كه جز خدا و عشق به اهل بيت(ع) چيز ديگري در آن جاي نداشت . براي عمل كردن به مستحبات و اذكار و ادعيه و ساير اعمال و نمازهاي وارده، خيلي با دقت و مقيد بود.

شخصيت او از اخلاق حميده و كرامت هاي والاي اسلامي لبريز بود. يك شب از خواب بيدار شدم، ديدم حيدر مشغول نماز شب و راز و نيار با خداست. دست ها را به دعا برداشته بود و گردن خود را پايين گرفته بود. و زير نور ملايمي كه به اتاق او مي رسيد به راحتي مي شد چشمان خيسش را ديد. كمي دقيق تر شدم از تماشاي آن حالت روحاني احساس سرور و شادماني مي كردم. در دل به حال او غبطه مي خوردم. نمي خواستم آرامش و دنياي او را به هم زنم. لذا خود را به همان حالت در رختخواب نگاه داشتم تا بيشتر از راز و نياز او لذت ببرم. بيشتر و بيشتر گوش مي دادم تا بدانم او در آن حال راز و نياز و دعا با معشوقش چه مي گويد. در حالي كه تمام پهناي صورتش خيس اشك بود مي گفت:اي خدا، حدود نود نفر دوست و هم سنگر هم بوده ايم همگي را به حضور خود پذيرفته اي،مگر من چه كرده ام كه مرا پيش خود نمي بري و لايق نمي داني؟و در همين حال گريه و زاري از خدا طلب شهادت مي كرد.

آخرين عكس

خواهر شهيد مي گويد:  روزي حاج آقا به منزلمان آمد . مثل هميشه تبسم شيرين و گل لبخندهاي آسماني اش را به ما هديه داد. او جوري بود اگر آدم كوه مشكلات را هم روي سينه اش احساس مي كرد، وقتي او را مي ديد آنها را از ياد مي برد. جذبه و وقار و هيبت مردانه و عارفانه اش چنان بر دل مي نشست كه آدم سير تماشايش نمي شد. درست آخرين روزهايي بود كه به جبهه مي رفت، آمد پيش من و عكسي را كه آماده كرده بود به من داد. كاري كه كمتر دنبال آن بود. سپس رو به من كرد و گفت:خواهر اگر من شهيد شدم اين عكس را بگير و پيش خودت باشد. يكه اي خوردم و قلبم فشرده شد، احساس كردم خاك عالم روي سرم تلنبار شده است. گفتم انشاء الله كه زنده ي صد و بيست و ساله باشي. او كه از آينده باخبر بود در دل به من مي خنديد چيزي نگذشت كه رفت و به شهادت رسيد.آن طور كه غسّال مي گفت:هنگام غسل دادن شهيد ،لبخندي بر لب داشت.

بوي عمليات كه به مشامش رسيد

شهيد حيدري در عمليات هاي زيادي شركت كرده بود. حتي دوبار تا مرز شهادت پيش رفته بود و زخم هاي عميقي با خودبه يادگار داشت. هرگاه مي شنيد عملياتي در پيش است، هر كاري داشت رها مي كرد و به اتفاق چندتن از دوستانش، از جمله شهيد وردياني و شهيد شمسايي و آقاي حسن بختياري و كساني كه مثل خودش آماده ي جانفشاني در راه اسلام بودند راهي جبهه مي شد. در يكي از اعزام ها كه به جبهه رفته بود پس از چند ماه حضور در خط مقدم،ماموريت شان به پايان رسيده بود و قصد مراجعت به منزل را داشت. همين كه بوي عمليات به مشامش رسيد و متوجه شد عملياتي در پيش است، بلافاصله خود را از جبهه زبيدات در جنوب به پادگان جلديان در غرب رساند، تا از حضور در عمليات بي نصيب نماند. او مزد و پاداش عمل خود را با زخم هايي كه به سر و صورت و اعضاي بدنش وارد شد دريافت نمود. آخرين عملياتي كه در آن شركت داشت عمليات والفجر هشت بود.

پيكر گل نشانش برروي شانه هاي داغدار شهر در غروبي خونبار در شهر برازجان تشييع و در جوار ساير ره يافتگان وصال در بهشت سجاد به آغوش خاك سپرده شد.

خون نامه ها

شهيد حيدري كه خود اهل فضل و دانش بود و علاوه بر تحصيلات حوزوي موفق به اخذ ديپلم فني در رشته مكانيك نيز شده بود. در نويسندگي و به تصوير كشيدن خاطرات خود علاقه وافري داشت.

با هم دو نمونه از اين خون نوشته ها را مرور مي كنيم.

خاطرات شهيد از زبان خودش

من حيدر حيدري متولد سال ۱۳۴۲ مي باشم. يكي از خاطراتي كه از عمليات والفجر ۲دارم خدمتتان عرض مي نمايم. در حدود ۷ماهي بود كه در لشكر « ۱۹فجر » مشغول خدمت بوديم. بعد    مدتي ، يك گردان تحت نام كربلا از بوشهر اعزام شد و قرار شد كه ما از طرف لشكر فجر، به آن گردان بپيونديم. قرار بود چه به طرف غرب و چه به طرف جنوب يا هر قسمت ديگري كه       مي رفت ما به آن گردان بپيونديم. و به بچه هاي آن گردان كه از بوشهر اعزام شده بودند ملحق شويم. با فرمانده ي گردان هم قبلا هماهنگي كرده بوديم. در لشكر فجر مدتي در واحد خمپاره بوديم. بعد آمديم تيپ المهدي(ع) چون گردان كربلا جزء تيپ المهدي(عج) شده بود و به غرب كشور(كردستان)اعزام شده بودند. ما آدرس آنها را بدست آورده بوديم و قرار شد پيش آنها برويم از لشكر درخواست كرديم انتقالي ما را مستقيماً به تيپ المهدي (عج)بدهد به علت هاي مختلف موافقت نشد، ولي با تسويه حساب ما موافقت شد. من و برادران استيما و حسن بختياري با همديگر برگه ي تسويه حساب گرفتيم ولي به بوشهر نرفتيم، از همان راه تبريز و درياچه رضائيه به پادگان جلديان مقر تيپ المهدي(عج) آمديم. آنها براي عمليات آماده شده بودند، وقتي آنجا رسيديم خوشبختانه عمليات شروع شده بود و بعضي بچه ها داشتند از عمليات برمي گشتند ما از آنها احوال برادران بوشهري مان را جويا شديم. بالاخره وارد پادگان شديم و برادران خود را پيدا كرديم. بعد كه با مسؤول سازماندهي تيپ صحبت كرديم ما را جزء گردان كربلا يعني همان گرداني كه نامش عوض شده بود و به گردان ابوذر تغيير نام داده بود . سازماندهي نمودند. و گفتند آماده باشيد تا انشاء الله امشب به طرف منطقه ي عملياتي برويم. بعد برادران هر كدام سوار بر وسايط نقليه موجود شدند و به سوي خط دشمن حركت نموديم ، در بين راه برادران هر كدام براي خود نوحه مي خواند، عده اي چاووشي سر مي دادند. بعضي هم گريه مي كردند. عده اي از خدا طلب مغفرت مي كردند، واقعا حال و هواي روحاني خوبي بود. آنجا بهترين حالات براي من بود. بچه ها هر كدام با ديگري وداع مي كردند،بالاخره رسيديم به منطقه اي كه به آن خانه هاي سازماني مي گفتند. به دلايلي آن شب عمليات نشد، تا اينكه روز ديگر يعني عصر فرداي آنروز با ماشين به نقطه ي نامعلومي حركت كرديم،مشخص نبود كجا مي خواهيم برويم،تنها مسؤولين از اين موضوع اطلاع داشتند. بعد از مدتي حركت به منطقه اي كه نمي دانستيم كجاست رسيديم در آنجا نماز خوانديم،سريع به ستون يك ايستاديم و آماده براي انجام عمليات شديم. در بين راه برادران زمزمه مي كردند همه با هم آيه شريفه :«و جعلنا من بين ايديهم و ۰۰۰» را مي خواندند،بعضي از بچه ها صداي يا مهدي يا مهدي(عج) شان به گوش مي رسيد و با آن زمزمه ها، گريه مي كردند و به سوي دشمن پيش مي رفتند. برادران همه آماده ي عمليات بودند. پس از ۲ساعت راهپيمايي از يك كوه خيلي بلند بالا رفتيم. رسيديم به يك نقطه اي كه گفتند آرپي جي زنها آماده باشند و بقيه برادران خود را آماده كنند، اينجا آخرين نقطه اي است كه ما توقف مي كنيم. همه آماده شدند و ضامن آرپي جي ها را كشيدند و آماده عمليات شدند. ماموريت گروه ما اين بود كه پشت خارهاي تپه به حال پدافند باشند. البته پدافندي كه در نزديكي هاي دشمن، جلوي دشمن باشد كه اگر برادران به جلو حمله كردند و دشمن از اين كوه بالا بيايند، آنوقت در دست ما گرفتار شوند. ولي خب،دشمن كور و كر بود و نمي دانست كه ما آن ها را از پشت دور زده ايم. ما آنجا مانديم و برادران عمليات را شروع كردند و تا اذان صبح عمليات طول كشيد، بعد هم احتياج  شد ما هم به آن تپه برويم چون آن تپه كاملاً سقوط نكرده بود و چيزي به سقوط آن نمانده بود، فقط در بعضي سنگرها مقاومت محدودي مشاهده مي شد. اعلام شد كه آرپي جي زن ها هم بيايند به كمك برادران، ما با چند تا از برادران كه آرپي جي زن بودند حركت كرديم و آمديم پايين. يكي از برادران به ما گفت:آن پيكر شهيد « ماشاء الله » ناجي است كه آنجا افتاده است و بايد برويم بياريمش. پيكر شهيد آن جا بود، با دو تا از برادرهاي ديگر حركت كرديم و با سينه خيز به طرف جسد ماشاء الله ناجي رفتيم ،محمدي فرمانده گروهان ما رفت و جسد يك شهيد را آورد. با سينه خيز خود را به جسد رسانديم. پيراهن او را گرفتيم و كشيديم بطرف خودمان،بعد ديديم كه راه خيلي دوري است و نمي شود به اين صورت او را ببريم،مغز يكي از برادران به طور كلي بيرون آمده بود و دستش يك حالت عجيبي داشت. من جسد را در بغل گرفتم با يكديگر يك غلتي خورديم پايين تر آمديم. بعد به كمك يكي از برادرها پيكر شهيد را در يك مشت خار گذاشتيم تا بعداً او را عقب ببريم،بالاخره از منطقه بيرون آمديم و حركت كرديم،مي خواستيم به يكي از تپه ها نزد برادرهاي بوشهري برويم، ديديم دشمن آن جا ديد دارد و برروي ما آتش گشود . طوري كه خوابيديم و خيز زديم و برگشتيم. بچه ها ۴نفر ۴نفر بلند مي شدند و يا مهدي(عج) مي گفتند و به سوي مواضع مورد نظر مي رفتند. از آنجا كه امدادهاي غيبي شامل حالمان مي شد تير به آنها نمي خورد،ما هم با قاسم رستمايي و حسن بختياري كه هر سه نفرمان آرپي جي زن بوديم با گفتن يا علي(ع) بلند شديم و دور زديم. ۳۰متر كه رفتيم به يك چشمه رسيديم. ديديم برادرها از بالا براي ما علامت مي دهند كه بياييد اينجا. رفتيم بالا، آنجا سنگري بود كه بچه هاي ما مي خواستند از آنجا يك سنگر دشمن را كه مقاومت مي كرد منهدم نمايند. يك آرپي جي زن بايد بلند مي شد و سنگر را منهدم مي كرد. من بلند شدم و گلوله ي آرپي جي را بستم و شليك كردم ولي متاسفانه به آن سنگر اصابت نكرد،بايد بلند مي شدم و به سرعت گلوله ي بعدي را مي زدم، اين بار، خوشبختانه گلوله آرپي جي به سنگر كناري اصابت كرد و آنرا منهدم كرد ولي به سنگري كه مي خواستيم نخورد. من اول خيال كردم سنگر مورد نظر را زده ام، ولي ديدم كه اشتباهي سنگر كناري را زده ام . يكي از بچه هاي شيراز گفت: من جايي را سراغ دارم كه ان شاء الله از آنجا مي توانيم سنگر را بزنيم. بعد ازفرمانده اجازه گرفتيم و از آنها خواستيم كه تيراندازي كنند و چند تا نارنجك پرتاب كنند و براي استتار گرد و خاك ايجاد شود تا دشمن شك نكند و ما بتوانيم از پشت يا از سوي ديگر حركت كنيم و دشمن ما را نبيند. در اين هنگام عده اي تيراندازي كردند و عده اي نارنجك انداختند و ما نيز از فرصت استفاده كرديم و به همراه برادر ناصر راستي و آن برادر شيرازيمان به محل مورد نظر حركت كرديم. ما احتمال داديم كه شايد دشمن ما را ديده و احتمالا محل ما را مي داند ولي برادران گفتند: كه اين طور نيست، گلوله را آماده كرديم و شليك كرديم ولي از بالاي سنگر رد شد. آنها فهميدند و ما را شناسايي كردند و به طرف ما نارنجك پرتاب كردند،نارنجك كنار پاي برادر شيرازي مان افتاد و او شهيد شد و موجش باعث افتادن آرپي جي از دست من شد. اينجا با شليك گلوله بعدي بود كه موفق شديم سنگر را بزنيم. بعد از آن همراه راهنمايي كه داشتيم به طرف پادگان رفتيم و روز بعد به منطقه عملياتي برگشتيم و پيكر مطهر آن شهيد را به عقب برگردانديم، و با پيروزي كامل به سوي پادگان برگشتيم.

حیدر حیدری

دانلود

👆 برای پیمایش برگه ها از دکمه های بالا استفاده فرمائید 👆

 

 

وصيت نامه شهيد

«ان اكرمكم عندالله اتقيكم:همانا گراميترين شما نزد خدا با تقوا ترين شما ها است.سوره حجرات آيه ۱۳»

اللهم اجعلني من جندك فان جندك هم الغالبون و اجعلني من حزبك فان حزبك هم المفلحون واجعلني من اوليائك فان اوليائك لاخوف عليهم و لا هم يحزنون.

ربنا لا تزع قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمه انّك انت الوّهاب

الهي، هر كه ترا شناسد كار او باريك، و هر كه ترا نشناسد را ه او تاريك،تورا شناختن از تو رُستن است و به تو پيوستن، از خود گذشتن.

آنكس كه تو را شناخت جان را چه كند

فرزند و عيال و خانمان را چه كند

ديوانه كني هر دوجهانش بخشي

ديوانه ي تو هر دو جهان را چه كند

يارب دل پاك و جان آگاهم ده

آه شب و گريه ي سحرگاهم ده

در راه خود اول، زخودم بيخود كن

بيخود چو شدم، زخود به خود راهم ده

الهي اگر طاعت بسي ندارم، در جهان جز تو كسي ندارم.

الهي دستم گير كه دست آويز ندارم، و عذرم بپذير كه پاي گريز ندارم.

الهي ياد تو در ميان دل و زبان است و مهر تو در ميان سر و جان.

الهي اي خالق بي مدد ،اي واحد بي عدد.اي بيننده ي نمازها،اي پذيرنده ي نيازها . اي داننده رازها ،اي مطّلع بر حقايق و اي مهربان بر خلايق ، عيبهاي ما مگير كه تو قوي و ما حقير،عذرهاي ما بپذير كه تو غني و ما فقير،از بنده خطا آيد و ذلت و از تو عطا آيد و رحمت.

مادر مهربانم، اكنون كه عده اي از كوردلان تاريخ، به اسلام عزيز ما حمله كرده اند و مي خواهند كه قوانين اسلام پياده نشود، وظيفه ي شرعي خود مي دانم كه به نبرد با آنها، فقط براي رضاي خدا برخيزم و اگر در اين راه مقدس شهيد شدم ناراحت نشويد چون من امانتي نزد تو بيش نبودم. اميدوارم كه از من راضي باشي چون خيلي زحمت مرا كشيده اي ولي اسلام و خدا از فرزندت بيشتر ارزش دارند. پدرم ،مرا حلال كن كه تو هم حق زيادي بر گردن ما داري و من را بزرگ و تربيت كرده اي، اكنون كه تربيت كرده ي خود را دودستي تقديم اسلام مي كنم و شكرالله را بجاي مي آورم .

برادران و خواهران ، هميشه در خدمت اسلام و گوش بفرمان امام باشيد هميشه در نظر داشته باشيد اگر كاري مي كنيد فايده ي آخرتي دارد يا نه؟سعي كنيد خدا را از خود راضي كنيد. ملت شريف جمهوري اسلامي ايران اي امت شهيدپرور،امام را دعا كنيد، اسلام را از روحانيت بخواهيد. خدايا ، امام را براي ما نگهدار. روحانيت اصيل را از مردم نگير ،دشمني با روحانيت دشمني با اسلام است .خدايا ، رزمندگان را پيروز،دشمن اسلام را نابود كن. ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين « سوره بقره آيه ۲۵۰»

والسلام  حيدر حيدري۳/۱۱/۵۹

 

شهید حیدر حیدری فرزند محمد در سال ١٣٤٣ شمسی در روستای گنادکان از توابع برازجان در خانواده ای مذهبی و کشاورز پا به عرصه وجود گذاشت. در شش سالگی در دبستان روستای تل سرکو، مشغول به تحصیل گردید و دوره ابتدایی را در همان روستا به پایان برد. سپس به اتفاق خانواده به شهر برازجان مهاجرت نمود اول راهنمایی را در شهر برازجان و بقیه تحصیل تا اخذ دیپلم هنرستان صنعتی جابر بن حیان را در بوشهر گذراند. در جریان حرکتهای انقلابی در سال ۵۷ به پخش اعلامیه ها و شرکت در تظاهرات پرداخت و بارها مورد ضرب و شتم ماموران رژیم قرار گرفت. در برازجان یک بار ماموران دولتی او را تعقیب کردند، وقتی شهید را مورد اذیت و آزار قرار دادند دوچرخه ای را که از راه کارگری به دست آورده بود به آتش کشیدند، با این حال او دست از مبارزه نکشید. پس از پیروزی انقلاب به صورت فعال در کمیته امداد کمیته های انقلاب و بنیاد شهید به خدمت پرداخت. در مساجد با دوستان بسیجی نقشی بسیار فعال داشت و مدتی هم جزو فدائیان اسلام شهید نواب صفوی (شاخه بوشهر) به به فعالیت ادامه داد و به تشکیل کلاسهای قرآن و عقیدتی سیاسی برای جوانان مبادرت ورزید در شناسایی و تبلیغ علیه منافقان بسیار جدی بود. در این سنین بارها در جبهه حضور یافت و مجروح شد. بالاخره در سال ۶۲ موفق به اخذ دیپلم شد و در رشته اتومکانیک تجربیات گرانبهایی کسب کرد به علت علاقه زیاد به کسب علوم اسلامی دروس مقدماتی را نزد برادر عالم خود حجت الاسلام امرالله حیدری فرا گرفت و مدتی در مدرسه علمیه بوشهر تحصیل نمود و سپس به قم رفت و در آن حوزه به کسب علم و معرفت ادامه داد.

وی ابتدا در تاریخ دی ماه ۵۹ به منظور آزادسازی خونین شهر، به جبهه رفت و در تاریخ ۱۶ مرداد ۱۳۶۰ در عملیات ثامن الائمه (عليه السلام) شرکت کرد و از ناحیه ساق پا مجروح گردید. پس از مدتی بستری شدن در بیمارستانهای شیراز اهواز و تهران مجددا در تاریخ ۳ اسفند ٦۰ به جبهه اعزام گردید و در عملیات فتح المبین در جبهه شوش شرکت فعال داشت. پس از انجام ماموریت بار دیگر در تاریخ ۲۹ تیر ٦١ عازم جبهه گردید و در عملیات رمضان که موجب آزادی پادگان زید عراق شد حضور داشت. حیدری نامی آشنا برای همه رزمندگان و بخصوص فرماندهان بود چرا که در تمام عملیاتهای مهم حضور داشت و در تاریخ ۳ آذر ۶۱ در عملیات والفجر یک و دو شرکت نمود که هشت ماه متوالی در جبهه حضور داشت. وی در عملیات فتح پادگان حاج عمران و منطقه صعب العبور غرب نیز شرکت داشت و از ناحیه دست مجروح شد و مدتی در بیمارستانهای شیراز و مشهد بستری بود شهید در تاریخ ۲۴ بهمن ۶۲ در طرح لبیک یا خمینی مانور آزادی قدس شرکت نمود در عملیات خیبر و آزادسازی جزیره مجنون در گردان دریایی سپاه به عنوان قایقران نقش بسیار فعالی داشت. با اینکه عشق و علاقه زاید الوصفی به درس و بحث داشت اما فرمان امام مبنی بر حضور در جبهه ها باعث شد که مجددا از شهرخون و قیام قم راهی جبهه گردد. در تاریخ ۲۳ خرداد ٦٤ ضمن حضور در جبهه در عملیات بدر شرکت کرد. آخرین بار نیز در تاریخ ١٤ بهمن ٦٤ از دفتر تبلیغات اسلامی قم با جمعی از طلاب و روحانیون معظم رهسپار جبهه شد و در عملیات افتخار آفرین والفجر ۸ که باعث آزادسازی فاو گردید، شرکت نمود و در نبرد با مزدوران بعثی در تاریخ ۲۱ بهمن ٦٤ در منطقه فاو به درجه رفیع شهادت نائل گردید.

وصیت نامه (۱)

بسم ا… الرحمن الرحيم

(ان أكرمكم عندا اتقیکم) همانا گرامی ترین شما نزد خدا با تقواترین شما است. حجرات آیه (۱۳)

اللَّهُمَّ اجْعَلْنى مِنْ جُنْدِكَ فَإِن جُنْدَكَ هُمُ الْغَالِبُونَ وَ اجْعَلْنِي مِنْ حِزْبِكَ فَإِنَّ حزبكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ، وَ اجْعَلْنِي مِنْ أَوْلِيَائِكَ فَإِنَّ أَوْلِيَاءَكَ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ.

 

الهی هر که کم تو را شناسد کار او باریک و هر که تو را نشناسد راه او تاریک تو را شناختن از تو رستن است و به تو پیوستن از خود گذشتن.

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند.

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند

یارب دل پاک و جان آگاهم ده

سور شب و گریه سحر گاهم ده

در راه خود اول ز خودم بیخود کن

بیخود جو شدم ز خود به خود را هم ده.

الهی اگر طاعت بسی ندارم اندر دو جهان جز تو کسی ندارم.

الهی دستم گیر که دست آویز ندارم و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم.

الهی یاد تو در میان دل و زبان است و مهر تو در میان سر و جان.

الهی ای خالق بی مدد، ای واحد بی عدد ای بیننده نمازها، ای پذیرنده نیازها، ای داننده رازها، ای مطلع بر حقایق و ای مهربان بر خلایق، عیب های ما مگیر که تو قوی هستی و ما حقیر عذرهای ما بپذیر که تو غنی هستی و ما فقیر، از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت.

پدر و مادر مهربانم اکنون که عده ای از کوردلان تاریخ، به اسلام عزیز ما حمله کرده اند و میخواهند که قانون اسلام پیاده نشود، وظیفه شرعی خود می دانم که به نبرد با آنها فقط برای خداوند برخیزم. اگر در این راه مقدس شهید شدم، ناراحت نشوید چون من امانتی نزد شما بیش نبودم امیدوارم که از من راضی باشید، چون خیلی زحمت مرا کشیده اید، ولی اسلام و خدا از فرزندتان بیشتر ارزش دارند. پدرم مرا حلال کن که تو هم حق زیادی بر گردن من داری من را بزرگ کرده ای و تربیت کرده ای واکنون تربیت کرده خود را دو دستی تقدیم اسلام می کنی، شکر الله را به جا بیاور.

برادرانم و خواهرانم همیشه در خدمت اسلام و گوش . به فرمان امام باشید، همیشه در نظر داشته باشید که اگر کاری می کنید فایده آخرتی دارد با نه سعی کنید خدا را از خود راضی کنید.

ملت شریف جمهوری اسلامی ایران؛ ای امت شهید پرور؛ امام را دیا کنید، اسلام را از روحانیت بخواهید. خدایا امام را برای ما نگهدار؛ روحانیت را از مردم نگیر دشمنی با روحانیت دشمنی با اسلام است؛ خدایا رزمندگان را پیروز و دشمن اسلام را نابود کن.

(رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَ ثَبَتْ أَقْدَامَنَا وَ انْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِين، سوره بقره آيه ۲۵۰)

«والسلام حیدر حیدری٥٩/١١/٣»

وصیت نامه (۲)

خدمت پدر و مادر عزیزم و برادران مهربانم

سلام عليكم

ان شاء الله خداوند به شما عزت دهد و شما را در پناه خویش محافظت فرماید.

همانطور که اطلاع دارید وصیت نامه را چند سال پیش نوشته ام و در چمدان خودم می باشد ولی الحال لازم آمده چند کلامی دیگر به عرض برسانم.

یک دستگاه موتور سیکلت دارم که آن را هدیه می کنم به دوست عزیزم حسن وردیانی البته در صورتی که ایشان شهید شدند در همین عملیات آینده آنرا به برادرم محمد حسن جمع آوری که با هم صیغه عقد اخوت خوانده ایم هدیه میکنم اگر ایشان هم شهید شدند به برادرم نعمت الله برسد.

کتابهای طلبگی هم هدیه میکنم به هر کسی که زودتر از خانواده ما به حوزه رود پیشنهاد میکنم مصطفی به حوزه برود بعد از اتمام درسش مقدار قلیل پولی که در قرض الحسنه است را در راه خیریه خرج کنید، سه هزار تومان هم در قرض الحسنه قم نزد شعبه سید هاشم دارم که آنرا هم به مادرم می دهم گر چه شرمنده ام جلوی والدینم در این مدت خدمتی نتوانستم به آنها بکنم ولی این دیگر بزرگواری آن دو است که ما را دعای خیر کنند. در ضمن یک قرآن با من در قبر بگذارید اگر چنانچه جسدم پیدا شد. در آخر از همه شما التماس دعا دارم.

والسلام حیدر حیدری٦٤/١١/١٩

اين صحنه درست مثل فيلم سينمايى جلوى چشمم حاضر مى‌شود: اول موج رود كارون و آبى سطح آن و بعد قايق‌رانى كه مشغول مانور است. در يك لحظه سكان قايق از دست قايق‌ران درمى‌رود و او پرتاب مى‌شود داخل آب و قايق بدون سرنشين با سرعت شروع مى‌كند به دور زدن. همهمه مى‌افتد بين بچه‌ها. نگران هستند و داد مى‌كشند: «حيدرى را خبر كنيد.»

كسى جرئت نزديك شدن به قايق را ندارد. پروانۀ قايق براى يك‌لحظه مى‌تواند يك نفر را دو نيم كند. من مى‌پرم روى قايق كنار پل مارد و به احمدى مى‌گويم: «سوار شو.» به‌سرعت مى‌رويم به سمت قايق وحشى بى‌صاحب. وحشى است و هر لحظه ممكن است بكوبد به قايقمان. يك لحظه غفلت، كار تمام است. نزديك‌تر از اين نمى‌شود رفت. سكان قايق خودمان را مى‌دهم دست احمدى و با تمام قوا جست مى‌زنم در قايق وحشى. همه صلوات مى‌فرستند.

به آقاى دِى گفتند كه حيدر زخمى شده و بايد منتظر بمانيد تا او را بياورند. كم‌كم حرف‌هايى زدند كه او را آماده كنند. بعد گفتند كه بايد برويم و او را ببينيم. آقاى دِى را به‌طرف بيمارستان نيروگاه آوردند.

كاش اول به امرالله مى‌گفتند. او، هم برادر بزرگ‌ترم است و هم حق استادى به گردنم دارد و درس‌هاى حوزه را تا قبل از رفتن به قم پيش او خوانده‌ام. امرالله بهتر مى‌توانست آقاى دِى را به بيمارستان بياورد.

فاو در دستمان بود. شب از سنگرى به سنگرى گشت مى‌زدم. خواب ديگر مدت‌ها بود كه به چشمم نمى‌آمد. آن وقتى را كه نشانه رفته بود يا حتى وقتى را كه دستش را روى ماشه چكاند ديدم. انگار از خودم جدا باشم و زل بزنم توى چشم‌هايش. به او بگويم: «رذل، به كشورت خيانت نكن منافق.» آه كجايى آقاى دِى‌؟ كجايى امرالله‌؟

خواب به چشم‌هايم حرام شده بود؛ چون وقتى از عمليات به برازجان برگشتم، در مسير خانه چشمم به يكى از رفقا افتاد و مشغول احوالپرسى شديم كه زمين و زمان به لرزه درآمد و انفجار پشت انفجار. هواپيماهاى لعنتى خيلى نزديك پرواز مى‌كردند. به‌سرعت، خودمان را به محل انفجار رسانديم. مردها داشتند آوار را كنار مى‌زدند تا اهل منزل را از زير آوار بيرون بياورند و زن‌ها و بچه‌ها شيون مى‌كردند و ناله‌شان تا آن سر برازجان مى‌رفت. يك زن ديوانه‌وار در خيابان مى‌دويد و ضجه مى‌زد. اما آن چيزى كه از آن لحظه تا همان لحظه كه به سنگرهاى فاو سركشى مى‌كردم، خواب را از چشمانم گرفت، زنى بود كه بچۀ كوچكش را روى دست گرفته بود و به‌شدت گريه مى‌كرد: «چرا صدام و بعثى‌ها را نكشتيد و آمديد؟» اين كلمات را بين گريه و تكان شديد شانه‌هايش به‌زور ادا مى‌كرد. سرم را پايين انداختم و همان لحظه با خدا عهد بستم كه تا ظالم را نابود نكنم، اسلحه را بر زمين نگذارم. گفتم خدايا، ما مى‌جنگيم و مى‌كشيم و كشته مى‌شويم تا آنكه ريشۀ ظلم را در جهان بِكَنيم.

آقاى دِى يك چيزهايى فهميده و آرام‌آرام بى‌تاب مى‌شود. بااينكه شيرزنى است و آدم كيف مى‌كند از دل و جرئتش، حالش با آن روز كه مى‌خواستند در بيمارستان پايم را قطع كنند، قابل‌مقايسه نيست. كارمان با دكتر به جر و بحث كشيد. دكتر مى‌گفت: «حتماً بايد پايت قطع شود»، و من مى‌گفتم: «حق ندارى پايم را قطع كنى.» دكتر رو كرد به آقاى دِى و گفت: «شما راضى‌اش كنيد، وگرنه….» بعد از تخت فاصله گرفت و بقيۀ حرفش را در حال حركت زد: «به‌زودى وضعش وخيم‌تر مى‌شه حاج‌خانم.» آقاى دِى گفت: «چرا مخالفت مى‌كنى‌؟» لبخند زدم و خودم را خونسرد نشان دادم. آقاى دِى گفت: «وقتى دكتر تشخيص قطع پا داده، حتماً واجبه مادر.» من بازهم جوابى ندادم و آقاى دِى بازهم اصرار كرد. گفتم: «يك رازى را توى دلت نگه‌دار. خب‌؟» آقاى دِى با علامت سر تأييد كرد و منتظر نگاهم كرد.

– توى خوابم، آقا امام زمان گفت نگذار پات رو بِبُره. پات خوب مى‌شه.

آن روز دنيايى از خوشحالى در صورت آقاى دِى ديده مى‌شد، اما حالا همۀ غم دنيا. او حالا ياد خوابى افتاده كه من آن را نوشته و داخل صندوقچه گذاشته‌ام و گفته‌ام تا زنده هستم، كسى آن را باز نكند؛ خوابى كه در آن حضرت به من فرمودند: «ازدواج تو در جبهه‌هاست.» اين را نوشته بودم تا بعداً مادر متوجه شود كه چرا هرچه براى ازدواجم گزينه پيشنهاد مى‌داد، من سر مى‌گرداندم.

حالا ماشين فاصلۀ كمى تا بيمارستان دارد و آقاى دى كم‌كم دارد ياد آن شب مى‌افتد كه براى نماز شب بيدار شده بود و با يك سوز خاص خودش رازونياز مى‌كرد كه متوجه درخشش نورى در بالاى سرش شد و كم‌كم از حال عادى درآمد آقاى دى. بعد صبح براى دايى اين را تعريف كرد و دايى هم خواب ديشبش را گفت كه در مراسمى بوده و علما و صاحب‌منصبان زيادى در جايى باصفا شركت داشته‌اند، و هر دو در آن لحظه يقين كردند كه اين مربوط مى‌شود به شهادت من. البته، براى من تعريف نكرده‌اند، اما حالا من، از همان لحظه كه گلوله سينه‌ام را شكافته، به آن گفت‌وگو واقفم؛ همان‌طور كه به حالاتى از خود لحظه‌به‌لحظه آگاه‌تر مى‌شوم كه در آن دستار سبز به سر بسته‌ام.

حالا آقاى دى به بيمارستان مى‌رسد. حالا لحظه‌به‌لحظه حال من عجيب‌تر است. نه‌تنها حالات آقاى دى، بلكه لحظه‌به‌لحظه‌اى كه از اول بهمن ۱۳۴۳ در روستاى گنامكان بر من گذشته تا وقتى‌كه به برازجان آمديم، پيش چشمم حاضر است: روزهاى مدرسه تا گرفتن ديپلم، درس‌هاى داداش‌امرالله در حوزۀ علميۀ بوشهر، تظاهرات برضد پهلوى؛ حتى آن لحظه كه ژاندارم‌ها دوره‌ام كرده‌اند و با باتوم و لگد به پك‌وپهلويم مى‌كوبند و بعد دوچرخه‌ام را جلويم به آتش مى‌كشند. دوچرخه‌اى كه با جمع حقوق كارگرى خريده شده، براى يك لحظه مقابل چشمم به آتش كشيده مى‌شود. آتش تنيده مى‌شود با آتش جنگ و چهار سال مداوم و جنگ و جنگ از ۵۹ و خرمشهر تا فاو، مدام جنگ، حصر آبادان، فتح‌المبين، رمضان، والفجر يك و دو و حالا فاو.

آقاى دى وارد بيمارستان شده است. من چيزى از مال دنيا ندارم كه براى آن وصيت كنم. فقط

موتورم را آقاى دى بدهد به برادر ورديانى. اگر او شهيد شد، موتور را بدهد به برادر شمسايى. اگر او هم شهيد شد، موتور را بدهد به برادرم نعمت‌الله.

آقاى دى حالا مقابل پيكر من است و سعى مى‌كنم به او آن خاطره را يادآور شوم كه از او پرسيدم: «اگر شهيد شوم، گريه مى‌كنى‌؟» آقاى دى گفت: «بله.» خواستم تا در آن لحظه كه مقابل پيكرم مى‌ايستد، سه‌بار بگويد «شهادتت مبارك»، اما آقاى دى دست روى كمرش گذاشت و اشكش جارى شد و زير لب براى خودش ذكر مصيبت آقا اباالفضل خواند.

 

روحش شاد و يادش گرامي

تصاویر شهید حیدر حیدری در کنار همرزمانش

پیمایش به بالا