نگهدار (شیخ علی) اسماعیلی

فهرست این مطلب

loading...
صفحه ی شهید

نگهدار (شیخ علی) اسماعیلی

تاريخ و محل ولادت : ۱۳۳۱/۰۱/۰۱ – روستای درواهی (شهر آبپخش) از توابع شهرستان دشتستان برازجان
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۵/۱۱/۰۳ – شلمچه

زندگينامه

آغاز حیات جاودان بعد از : ۳۲ سال۱۰ ماه۱۶ روز

وضعیت تأهل : متأهل

نام پدر : غلامحسین    نام مادر : گوهر    مذهب : شیعه

تحصیلات کلاسیک : چهارم دبیرستان (متوسطه دوم)    تحصیلات حوزوی : سطح ۱

سمت : مبلغ     عامل جنایت : بعث عراق

مزار مطهر : مفقودالاثر

 

 ۱- تولد

شهید نگهدار اسماعیلی با نام مستعار “علی” (۱۳۳۱/۰۱/۰۱ _ ۱۳۶۵/۱۱/۰۳ شلمچه) متولد شهر برازجان از توابع شهرستان دشتستان در استان بوشهر است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، پدرش غلامحسین و مادرش گوهر نام داشت.

۲ – تحصیلات و خانواده

نگهدار اسماعیلی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع متوسطه به پایان رسانید سپس در حوزه علمیه تا سطح یک ادامه تحصیل داد. سال ۱۳۵۵ ازدواج کرد و صاحب سه پسر و دو دختر شد.

۳ – شهادت

نگهدار اسماعیلی از سوی سازمان تبلیغات اسلامی در جبهه حضور یافت که در ۱۳۶۵/۱۱/۰۳ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. ایشان جاویدالاثر هستند. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

 

وصیت نامه

نگهدار علی اسماعیلی

دانلود

👆 برای پیمایش برگه ها از دکمه های بالا استفاده فرمائید 👆

 

 

شهید نگهدار اسماعیلی در سال ۳۳۰ ایران در خانه ای محقر و از خانواده ای متدین، دیده به جهان گشود با تحصیلات ابتدایی را در آبپخش گذراند و برای ادامه تحصیل به همزمان با درس های دبیرستان به سعد آباد رفت. پس از پایان سیکل، او طلبگی علاقه پیدا تحصیل علوم دینی و کرد و مقدمات را در محضر اساتید ارجمند آبپخش، حجج اسلام مهدوی و مرتضوی فرا گرفت. سپس برای تکمیل دروس و اطلاعات خود، مدتی در مدرسه علمیه بوشهر به فراگیری علوم دینی پرداخت و چند سالی را در مدارس علمی و حوزه های قم و شیراز به تکمیل دانش و آگاهی علمی و معرفتی خود گذراند و از اساتید مختلف کسب فیض کرد. شهید چند سالی را به عنوان عضو موثر فرهنگی در بنیاد شهید و کمیته امداد امام خمینی (ره) بوشهر به خدمت مشغول بود و طی اقامت در بوشهر، از درس و محضر شهید عاشوری کسب فیض نمود و در حضور این شهید وارسته کسب علم و معرفت فراوان نمود.

قبل از انقلاب شهید اسماعیلی به عنوان پیام رسان انقلاب در لباس روحانیت احساس تعهد مینمود روی همین اصل بارها به افشاگری پرداخت و توسط دستگاههای امنیتی رژیم بازداشت شد و مورد شکنجه قرار گرفت ولی دست از مبارزه نکشید تا اینکه در سال ۵۷ انقلاب به پیروزی رسید. در این هنگام او به همراه آقای سید جواد مهدی مرتضوی، آقای حاج على وفایی و دیگر دوستان در منطقه ی «درواهی» کمیته انقلاب اسلامی را تشکیل داد و بعد از مدتی وارد سپاه پاسداران گردید. با شروع جنگ تحمیلی خدمت و ایثارگری در جبهه ها را بر کسب علم مقدم دانست و به جبهه رفت و در سه عملیات افتخار آفرین ثامن الائمه (عليه السلام) بيت المقدس و والفجر ۸ شركت فعالانه داشت و در عملیات والفجر هشت از ناحیه گوش مجروح شد. پس از بهبودی عشق بی مثالش به شهیدان او را مجددا راهی کربلای شلمچه نمود تا ندای جاودانه ی مولایش را لبیک بگوید. سرانجام در همین منطقه در تاریخ ۳ بهمن ۱۳۶۵ به درجه رفیع شهادت نائل گردید.

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحيم

با درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی و با درود به رزمندگان اسلام، این باوران اسلام و قرآن و رسول خدا (ص) و امام زمان (عج). اینجانب نگهدار اسماعیلی مشهور به علی اسماعیلی فرزند غلامحسین متولد ۱۳ ساکن بوشهر که در تاریخ ۱۵/۱۰/۳۰ با رضایت خاطر و افتخار از طریق سازمان تبلیغات اسلامی بوشهر، عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل شدم، تا شاید بتوانم در جوار رحمت پروردگار متعال که بر رزمندگان نازل شده قرار بگیرم و از حالات ملکوتی این زاهدان شب و شیر مردان روز استفاده نمایم؛ زیرا به نظر این حقیر، بنده و امثال بنده به جبهه ها نیاز داریم و باید به جبهه ها برویم. بنابراین از این فرصت طلایی استفاده می کنم و چند جمله ای را با شما سخن می گویم که ان شاء الله مفید واقع گردد. همان طور که میدانید منهای چند سال اول اسلام (زمان پیامبر (ص) و حضرت علی و حسن و حسین (ع)) که خود این جنابان در متن زندگی مردم بودند، اسلام به انزوا کشیده شده و دشمنان دانا و دوستان ناآگاه باعث تضعیف و به حاشیه رفتن دین در زندگی مردم شده اند و تبلیغات دشمنان اسلام همه را به ورطه بدبینی به مانند دوران جاهلیت کشانده و یا بدتر که بحمد لله همان طور که خداوند فرموده ما خود از قرآنی که فرستادیم، حفاظت می کنیم. خداوند بنیان گذار انقلاب این ناخدای کشتی نجات را فرستاد تا مردم را از خواب غفلت بیدار کند و به راه صحیح زندگی راهنمایی کند و تفکر اسلامی را نه در ایران بلکه در همه ممالک جهان احیا کند و تحولی ژرف در نگرش جهانیان به وجود آورد و اسلام محوری را سرلوحه کار مردم قرار داد.

جهاد در راه خدا امری واجب است و ما باید تا از بین بردن کلیه عوامل کفر در جهان مبارزه کنیم و یک لحظه از پای ننشینیم و عدالت را حکم فرماسازیم

ای مردم مسلمان حال که اسلام میرود تا جهانی گردد و با ظهور دوباره اش ما را به وجد و عظمت دیرینه و موعود خود برساند، زمینه ساز حکومت عدل عزیز زهرا حضرت مهدی (عج) شود و به ظلم ها و بتها خاتمه دهد نباید دیگربار آن را تنها گذاشت

ولی ای خواهران و برادران آگاه باشید که این پیروزی میسر نمی شود. مگر به شرط نابودی همه جانبه آمریکا و ابر قدرتها و این صدام ملعون که این پیروزی سرمنشأ همه پیروزی های آینده خواهد بود.

به تو ای همسرم سفارش میکنم که فرزندان ذکورم را به مدرسه بفرستی و دخترانم را به هر قیمتی که هست به تحصیلات عالیه بفرست و از مادرم مراقبت بسیار نما که او پیر و ناتوان است و به محبت و کمک نیاز دارد؛ در روزهایی که فراغتی داری بر سر قبرم بیا و برایم فاتحه بخوان اگر فرزندی که درراه داری پسر بود او را محمد علی نام بگذار و اگر دختر بود فاطمه در بوشهر دفنم کنید و مراسم را در درواهی برگزار کنید و از همه می خواهم که مرا حلال کنید و برای من شیون و عزا نکنید و خدا را شاکر باشید که چنین افتخاری را نصیبمان کرده.

فرزندانم مهدیه زینب حسین حسن و محمد علی یا فاطمه را به ادامه راهم و اطاعت از اسلام و قرآن و ائمه (ع) و امام امت و خدمت به این انقلاب توصیه اکید می نمایم.

خرماپزان بوشهر بود. من و بچه‌ها خانه بوديم تا از گرما در امان بمانيم. آقانگهدار براى سخنرانى در مسجد صاحب‌الزمان رفته بود. از خانه كه بيرون مى‌رفت جان به لب مى‌شديم تا برگردد. مملكت از دست ضدانقلاب ناامن بود. آقانگهدار مردم را توى مسجد جمع كرده بود. نبايد جلوى ضدانقلاب كوتاه مى‌آمد. بايد مردم را در برابر نفاق اين افراد روشن مى‌كرد. منافق از كافر بدتر است. حديث داريم. توى شهر دوره افتاده بودند و فكر مردم – به‌خصوص جوان‌ترها را – خراب مى‌كردند. چه حرف‌ها كه پشت سر انقلاب نمى‌زدند. از يك طرف، درگير جنگ بوديم و، از يك طرف، درگير اين خدانشناس‌ها. خلاصه، آقانگهدار از هر درى حرف زد. شستشان و پهنشان كرد روى بند. مردم را به راه انداخت. بايد مى‌رفتند سمت مسجدالنبى كه آن‌وقت‌ها دست منافقين بود. ملت پاشنۀ كفش‌شان را كشيدند و به طرف مسجد راه افتادند. آقانگهدار هم صف اول. با سه تا بچه توى خانه بودم و تن و بدنم مى‌لرزيد. يك تير خالى مى‌كردند وسط سينه‌اش چه كار مى‌كردم‌؟ شكرخدا كار به آنجاها نرسيد. مردم را كه ديدند، ترسيدند. نه دعوا شد، نه خون و خونريزى. تسليم شدند بى هيچ حرف اضافه‌اى. حرف آقانگهدار برو داشت توى مردم. اول طلبگى‌شان «آب‌پخش» بود و بعد رفتيم قم. بعد دو سالى برگشتيم بوشهر. مدتى رئيس كميته امداد بوشهر بود. جنگ كه شد ديگر بوشهر نماند. رفت جبهه. من ماندم و چهارتا بچه. عمليات زياد رفت ولى من الان يكى‌يكى اسم‌شان را يادم نمى‌آيد. حصر آبادان را يادم هست كه بود. بيت‌المقدس. والفجر هشت را كه

اصلاً مرديم و زنده شديم. مجروح شد؛ پردۀ گوشش پاره شده بود و هفت روزى بسترى بود توى بيمارستان اهواز. وصيت‌نامه‌اش را قبل رفتن نوشته بود و داده بود دست ما. از همان اول جنگ، هربار كه مى‌رفت، وصيت‌نامه مى‌نوشت. چندتا وصيت‌نامه شد. بچۀ پنجم را حامله بودم. مهديه و زينب و حسن و حسينم را داشتم. براى‌مان نامه نوشت. توى آن اوضاعِ جنگ، فكرش پيش درس و مشق بچه‌ها بود. دلش مى‌خواست پسرها درس حوزه بخوانند. خيلى دختردوست بود. از اين مردها كه وقتى مى‌شنوند بچه‌شان دختر است اخم‌شان توى هم مى‌رود نبود. فقط به حرف نبود كه مى‌گفت سيرۀ رسول الله، عمل هم مى مى‌كرد. توى نامه، سفارش دخترها را هم كرد. كه نكند توى مدرسه فرستادن آنها كوتاهى كنم. گفت كه هرطور شده بفرستم‌شان درس بخوانند. اين‌قدر كه سفارش دخترها را كرده بود، سفارش پسرها را نكرد. الان كه نگاه مى‌كنم باورم نمى‌شود چطور آن شرايط را تحمل مى‌كردم. چهارتا بچۀ ريز و درشت، يك بچه توى شكم، شوهر زير توپ و گلوله. ننشسته بوديم كنار گود. با تمام اين سختى‌ها زندگى مى‌كرديم. آقانگهدار توى نامه نوشته بود كه اگر بچۀ توى راه هم دختر شد، اسمش را بگذارم فاطمه، و اگر پسر شد، محمدعلى. از راه دور حواسش به همه‌چى بود. مرد بود براى خانه.

توى همان روزها محمدعلى به دنيا آمد، آقانگهدار ديد با پنج تا بچه واقعاً سخت است و نمى‌تواند مرتب جبهه برود. آمد بوشهر و گفت اسباب و اثاثيه‌مان را جمع كنم و راه بيفتيم برويم ماهشهر. آنجا نزديك منطقه بود و راحت مى‌توانست رفت‌وآمد كند. امام جماعت يك مسجد هم شده بود. روزهاى خوبى داشتيم. سخت كه بود ولى خوب شد كه رفتيم. روزهاى آخر را لااقل پيش هم بوديم. بچه‌ها بيشتر پدرشان را مى‌ديدند. هركدام‌شان با او خاطره‌اى مى‌ساختند. من يك‌تنه مگر چقدر مى‌توانستم خاطره بگويم و بسازم‌؟ از طرف دفتر تبليغات بوشهر آمده بودند. آن‌موقع ويدئو و فيلم اين‌قدر رايج نبود ولى از اعزام آقانگهدار فيلم گرفتند. خوب شد. براى بچه‌ها يادگارى ماند. وگرنه، قيافۀ پدرشان هم يادشان مى‌رفت.

سى‌ام دى‌ماه اعزام شد. سوم‌بهمن سال شصت‌وپنج بود كه گفتند: «آقا در كربلاى پنج در حوالى پاسگاه زيد خمپاره خورده.» بدنش را هم براى‌مان نياوردند. من مانده بودم و پنج تا بچۀ كوچك و بزرگ و يك دنيا سؤالشان كه تمامى نداشت. باباى ما كجاست‌؟ چرا نمى‌آيد؟ جنگ يعنى چه‌؟ كى تمام مى‌شود؟ تمام شود، بابا مى‌آيد؟

بايد جواب همۀ سؤال‌ها را مى‌دادم. حالا كو تا اينها بزرگ مى‌شدند و من براى‌شان سفارش‌هاى بابايشان را مى‌گفتم. نامه‌ها را مى‌خواندم. پسرها دخترها را به مدرسه مى‌فرستادم. «امان از دست تو! چقدر كار روى دوشم گذاشتى، مرد!» آقانگهدار آخرِ همۀ نامه‌هايش را به اسم سرباز كوچك اسلام و امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف امضا مى‌كرد. از همين بايد شروع مى‌كردم و توضيح مى‌دادم كه پدرتان، براى اسلام رفته براى امام زمانه‌اش، براى حفظ همين مجالس و عزادارى‌هاى محرم و صفر.

دهۀ محرم كه شروع مى‌شد پنج تا بچه را به صف مى‌كردم و لباس مشكى تن‌شان مى‌كردم. حالا تا بزرگ شوند و به درس مدرسه‌شان بخواهم برسم، اين يك سفارش را كه مى‌توانستم عملى كنم. قول داده بودم به آقانگهدار كه با بچه‌ها توى مجلس عزاى اباعبدالله يادش كنيم. شده حتى به يك عكس و اسم‌بردنى. وقتى دست بچه‌ها را مى‌گرفتم و توى مجلس مى‌بردم، احتياج به يادآورى و اين حرف‌ها نبود و خودشان روضه بودند: چندتا بچۀ قد و نيم‌قدِ بدون بابا.

 

روحانی شهیدی که در کربلای ۵ بدن مطهرش قطعه قطعه شد

👆 برای مطالعه بیشتر روی لینک بالا کلیک فرمائید 👆

روحش شاد و يادش گرامي

پیمایش به بالا