تاريخ و محل ولادت : ۱۳۱۰/۰۱/۰۱ – کول شهرستان دیواندره
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۱/۰۷/۱۰ – کوه آبیدر سنندج

زندگينامه
نام پدر: سیدباقی نام مادر: آمنه
شغل پدر: روحانی تحصیلات حوزوی: سطح سه
مزار مطهر: حاجی آباد سنندج
سید محمد سلمان حسینی، اول فروردین ماه ۱۳۱۰ در روستای کول شهرستان دیواندره به دنیا آمد. پدرش سید باقی حسینی مردی روحانی بود که سید محمد سلمان از کودکی نزد او مسائل اسلامی و قرائت قرآن کریم را فرا گرفت، وقتی جوانی برومند شد برای کسب علوم دینی به نقاط مختلف کردستان سفر کرد و از محضر عالمان دین بهره مند گشت، بعد از آن به سلیمانیه عراق رفت و تحصیلات دینی خود را در مذهب امام شافعی تکمیل کرد آنگاه به روستای کول بازگشت، ازدواج کرد و برای امرار معاش خانواده اش به کشاورزی و دامداری پرداخت و ضمن کار، به ارشاد و هدایت مردم پرداخت و برای جوانان و نوجوانان ، کلاس های آموزش قرآن و تعلیم معارف اسلامی برگزار کرد.
پیش از پیروزی انقلاب اسلامی تباهی و فساد حکومت پهلوی را آشکار می کرد و مردم را به قیام برای ایجاد حکومت عدل اسلامی تشویق ، و آنان را با نهضت امام خمینی آشنا می کرد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی به دفاع از انقلاب و ارزش های آن پرداخت و در مقابل فتنه گری های گروهک ها ایستادگی کرد و مردم را از افتادن در چاله فریب آنها برحذر داشت و پرده از چهره نفاق آنها برداشت.
سید محمد سلمان حسینی دوره آخر حیاتش را در محله حاجی آباد شهر سنندج گذراند در آنجا نیز به مبارزه علیه گروهک ها ادامه داد. ضمن مبارزه دست به تألیف و تصنیف کتاب زد تا بتواند به مبارزه خود ژرفا ببخشد و آیندگان را نیز از فکر خود بهره مند سازد. منافقان از گفتار و کردار سید به خشم آمدند او را تهدید کردند اما تهدید ایشان مؤثر نبود از این روی، بیستم فروردین ۱۳۶۱ به منزل او در حاجی آباد حمله کردند و او را به اسارت بردند و با آزار و شکنجه و مجادله ها نتوانستند او را از راهی که برگزیده بود بازگردانند بدین سبب، خشمشان سرکشید و ملا سید محمد سلمان حسینی را در کوه آبیدر سنندج با شلیک چند گلوله به شهادت رساندند، پیکر مطهر او را مردم سنندج پس از تشییع در قبرستان حاجی آباد به خاک سپردند، شش فرزند و چند کتاب یادگار اوست.

خاطره
با وجود اینکه سنی از ایشان گذشته بود و یک روحانی و عالم بودند، نمی گذاشت کسی زودتر از ایشان سلام کند و یا جلوی پای ایشان بلند شود. احترام همه را نگه می داشت و برای بچه ها خیلی احترام قائل بود. هر وقت به خانه می آمد اول از همه چیز سراغ بچه ها را می گرفت.
آنها را وابسته خودش کرده بود. دوست داشت علمی را که در سینه دارد به دیگران نیز بیاموزد و مردم را با خدا و آیات او آشنا کند و می گفت زکات علم، یاد دادن آن به دیگران است. در کنار کار و تلاشی که برای گذراندن زندگی می کرد، علم خود را هم به دیگران می آموخت و از انجام آن خیلی خوشحال می شد.
یک روز در زمان اوج فشارها و هجوم گروهک ها در منطقه، شهید که کلاس درس قرآن و احکام داشتند و بچه ها و جوانان آبادی را درس می دادند خبر آوردند که گروهک ها به روستا حمله کردند و شما باید کلاس درس را تعطیل کنید و به جای امن بروید تا مبادا به شما آسیبی برسد ولی ایشان قبول نمی کرد و می گفت که اینجا امن تر است و من و این بچه ها در پناه خداوند هستیم و آنها نمی توانند هیچ کاری انجام دهند.
برای همین کارها و حرفهایی که می زد، بارها ایشان را تهدید به مرگ کرده بودند و می گفتند که اگر ادامه بدهد حتماً او را به قتل می رسانیم، ولی شهید به حرفهای آنان گوش نمی داد و می گفت که حرف حق را همیشه باید گفت و از کسی نترسید.
نقل از همسر شهید
روحش شاد و يادش گرامي
تعهد سرخ
روایت شهید
حرفهاى معلم
هررر، بررر!
گوسفندها را مىبردم رو به درههاى آبيدر. هنوز هواى صبح، سرماى زمستانى داشت، با اينكه آخرهاى فروردين بود. از همان دم بايد حيوان را بزنى تا از علفهاى زرد پاى كوه نخورد و برويم آن وسط دره كه علفهاىتر و تازه دارد. از بس كه اين حيوان خر است و حالىاش نمىشود. هرچه هم كه بگويى، حالىاش نمىشود كه نبايد از آن زردها بخورد. خودت را سير نكن.
از چند روز مانده به نوروز تا امروز كه بيست – سى روز از آن مىگذشت، مدرسه تعطيل بود و من حيوانات را مىبردم تا بچرند. وقتى مدرسه باز بود، ننگه اين كار را مىكرد. دلم لك زده براى مدرسه. حتماً هنوز هم حسينى را رها نكردهاند. پاييره[۱] مىگفت معلم تان با گروهكها در افتاده و كار مىدهند دستش.
من سرم را انداختم پايين و حرفهاى آقا معلم را به پاييره زدم: گروهكها به كردستان خيانت مىكنند. آنها عامل بيگانه هستند. جمهورى اسلامى آمده تا همه با هم وحدت داشته باشيم.
پاييره پكى به سيگارش زد و دودش را داد توى صورتم و گفت: سيسس! مىخواهى بدبختمان بِكى؟ حاليپا[۲] كه تفنگ دستشان است واى ما بايد لال باشيم.
گفتم: ما اگر لال باشيم، پس كى با اينها مبارزه كند؟
گرگين، اطراف گله پرسه مىزد و پارسهاى سوزناكى مىكشيد آن روز. گوسفندها را هم امروز كمى اذيت مىكرد.
چند روز اول اسفند پارسال، ما همه سر كلاس مىرفتيم و آقاى حسينى نمىآمد و ما دست از پا درازتر برمىگشتيم خانه. پاييره لبخند مىزد و مىگفت:
– پس سر عقل آمد سيد، شايد برگشته به همانجا كه درس خوانده.
گفتم: آقا معلم كجا درس خوانده؟
پاييره كه توتون لاى كاغذ سيگار مىريخت، گفت: سليمانيه.
پاييره خيلى چيزها مىداند، اما من باور نداشتم كه آقا معلم فرار كرده باشد. براى پاييره هم تعريف نكردم از آن روزى كه گروهكها حمله كردند به مدرسه و اطراف آن، فراش آمد و داد كشيد:
– آقاى حسينى، درچو درچو،[۳] حمله كردن!
آقا معلم فراش را از كلاس بيرون برد و بعد با او حرف زد. صدايش را ما مىشنيديم كه مىگفت:
– امنتر از كلاس درس، پاى كتاب كجاست؟
آخر، آقا معلم طبع شعر هم دارد. ما حسابى ترسيده بوديم، اما او آرام بود و شعر مىگفت. بعد گفت كه خدا ما را از شر اين نانجيبها حفظ كند. ما همه دعا كرديم كه براى آقاى حسينى مشكلى درست نكنند. آن روز هم باز آقا معلم را تهديد كردند كه تو نبايد از حكومت شيعه دفاع كنى. هى مدام مىگفتند كه تو مگر ماموستاى شافعى نيستى؟ چطور از اينها دفاع مىكنى؟
آقا معلم هم مىگفت ما همه برادر هستيم. همه ما عاشق اهلبيت پيغمبريم.
به هرحال آنها رفتند. پس من باور نمىكنم كه آقا معلم فرار كرده باشد. او اگر مىخواست فرار كند، بعد از رفتن آنها نمىآمد و باز حرفهايى را نمىزد كه آنها بدشان مىآيد.
پاييره اما چند روز بعد، خيلى ناراحت بود و زير لب غرولند مىكرد.
من داستانها و شعرهاى آقاى حسينى را مىگرفتم و برايش مىخواندم. پاييره شعر و قصه خيلى دوست دارد. اين بار بهش گفتم كه:
– تو هم دلت براى قصههاى آقا معلم تنگ شده.
پاييره زير سيگارش را طرفم پرتاب كرد و گفت:
– حسينى دستگيرى كردن. كوموله، و مال[۴] حمله كردن.
رفتم توى فكر؛ يعنى دستگيرش كرده بودند. پاييره خيلىها را مىشناخت؛ حتى از گروهكها. سن خيلى زيادى دارد پاييره. زيرسيگارى را برايش بردم و گذاشتم جلوش و گفتم:
– تو را به ارواح خاك ننگه، يك كارى برايش بكن!
– بالاخره ولش مىكنند. يك كمى شكنجه و بعد ولى كردن.[۵]
پرسيدم: چطور شكنجه مىشود؟
پاييره دوباره زير سيگار را به سمت من پرتاب كرد و داد كشيد:
– بِو تا ارات بوشَم.[۶]
بعد كه دوباره زيرسيگارش را برايش بردم، گفت:
– خيلى سخت. مانده چقدر مقاومت كند.
من همينجا فهميدم كه كار آقا معلم پس است. پاييره گفت:
– اول از ناخن كشيدن شروع كِنن، حراميا.
پاييره حرفش اين بود كه حسينى آدم حيفى است. سيدباقى با پاييره همبازى بوده و پاييره مىگفت سال ۱۳۱۰ كه محمدسلمان، يعنى آقا معلم به دنيا آمد، اول پايش را گذاشت خانۀ من. پاييره مىگفت كسى كه به چند زبان مسلط است و عربى و زبان انگليسى را مثل فارسى و كردى حرف مىزند، نبايد خودش را قاطى سياست كند و با گروهكها دربيفتد. اما من نظر او را قبول نداشتم.
آقاى حسينى راست مىگفت كه بايد با ظلم مبارزه كرد. بايد با عوامل بيگانه جنگيد. پس سواد كى قرار است به درد آدم بخورد؟ آقا معلم مىگفت كه چهار سال است از انقلاب و آزادشدنمان از دست طاغوت پهلوى مىگذرد و ما بايد خودمان ريشه گروهكها را خشك كنيم.
پاييره حتى به سنندج، خانه آقا معلم هم رفته بود و مىگفت او به خودش و شماها كه مغزتان را شستوشو نمىدهد، رحم نمىكند. بايد به زن و شش بچهاش رحم كند؛ اما من قبول نداشتم حرف او را. اگر اينجور بود كه گوسفندها هم بايد از همان دم كوه آبيدر، علف بخورند و نياز نيست اين همه زحمت بكشيم و بزنيمشان كه برسند به آن علفهاى خوب وسط دره؛ يعنى رسيدن به هر چيز خوبى، زحمت دارد.
گرگين بىتابى مىكرد و هى مثل سگهاى كتك خورده، زوزه مىكشيد. گوسفندها را پاى درخت چنار وسط دره نگه داشتم و گذاشتم پشت سر گرگين تا ببينم چش شده. او چند قدم مىدويد و مىايستاد. بعد از اينكه نزديك پانصد متر من را برد، ايستاد و شروع كرد به پارس كردن. رسيدم بالاى سرش و يك لگد حوالۀ پهلويش كردم، اما او نرفت. زمين را بو مىكشيد و پارس مىكرد. نشستم و خوب، آنجايى كه بو مىكشيد را نگاه كردم. خون ريخته بود. خون را كه ديدم، لرز به تنم نشست. خون را دنبال كردم و خيلى زود رسيدم؛ خيلى زود. اى كاش هيچ وقت اين صحنه را نديده بودم. چند بار بالا آوردم؛ لباس كردى، عمامه ماموستايى، بدن هيكلمند، خودِ خودش بود؛ آقاى حسينى، با پيكرى تكهتكه! بىانصافها طورى بدنش را پارهپاره كرده بودند كه بىاختيار اشكم جارى شد.
[۱] . پدر بزرگ
[۲] . فعلا
[۳] . فرار كن
[۴] . به خانه اش حمله شده
[۵] . رها ميكنند
[۶] . بيا تا برات بگويم
