تاريخ و محل ولادت : ۱۳۵۱/۰۶/۰۳- قم
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۶/۰۱/۲۳- شلمچه

زندگينامه
نام پدر: سید محمد
تحصیلات حوزوی: سطح یک عنوان: بسیجی
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره به کمر
عامل جنایت: بعث عراق
مزار مطهر: گلزار شهدا علی بن جعفر (علیه السلام)
وصیتنامه ای از شهید سید محمدمهدی حسینی کاشانی به جای مانده که ساعاتی قبل از شهادت نوشته است. وصیتنامه ای که با خون مطهرش، رنگین و تزیین گشته است:
چه شیرین است جان دادن در راه معبود و چه جان افزاست به میهمانی دوست شتافتن، چه جانانه است جان دادن به جان آفرین، چه خوش است به بزم عاشقان رفتن، به جمع دوستان عاشق، شهیدان شاهد منادیان آزادی، شهیدان ره آزادی مظلومان صدیق گمنامان جان بر کف، معبودا خودت مرا ببخش، العفو گناهانم بسیار است، کسی جز تو ندارم، کوتاهی در فرایض و…، تو ارحم الراحمینی.
و اما تو مادر
بدان که در امانت خیانت نکردی و چه خوش است رد کردن امانت به صاحبش که همانا معبود است و تو پدر که مشوق من بودی و مربی من مرا که به دیدار دوست و در فراق من صبر کن.

روحش شاد و يادش گرامي
تعهد سرخ
روایت شهید
امضاى مخصوص به خودش
سال ۶۲ نزديك والفجر يك، نوجوانى وارد لشكر ۱۷ على بن ابى طالب شد. به قد و بالايش نگاه كردند و فكر نمىكردند او يك آدم صاحب امضا باشد. از او پرسيدند: متولد چه سالى هستى؟
با يك متانت خاصى، گفت: ۵۱.
– يعنى يازده سالته؟
سرش را انداخت پايين و هنوز معلوم نبود كه او هر كارش يك امضا دارد. بعد با شوخى پرسيدند:
– كلاس چندمى يعنى؟
جواب داد: سيكل.
بيشتر سين جيم كردند كه: يعنى درس و مدرسه را ول كردى؟
بعد شروع كردند به نصحيت راجع به اينكه تحصيل وظيفه شرعى است. همين حرفها وادارش كرد كه بگويد: ترك تحصيل نه، طلبه سال دوم حوزه هستم.
آن وقت بود كه فهميدند، همينطورى نمىشود با هر كسى، نديده و نشناخته، شوخى كرد و متوجه شدند كه سيدمهدى حسينى كارهايش يكجور اختصاص دارد به خودش و امضاى خودش پايش است؟ درست مثل پدرش كه روحانى بود و صاحب مهر و امضا.
جثه يك طلبه پانزده ساله، اجازه نمىداد هر كارى بكند. او سنگر مىساخت. با چه پشتكارى
هم سنگر مىساخت. سنگر را به سبك خودش مىساخت و زير هر سنگر هم امضا مىكرد كه معلوم شود، سنگر، معمارش شهير و كاركشته است.
هميشه يك طرف از سنگر يك اسم و امضا وجود داشت؛ امضايى كه در بقيه كارها هم خودش را نشان داد؛ مثلاً در غيبتهايى كه شبها از سنگرها داشت و همه را نگران مىكرد و بگرد و بگرد و اين چاله و آن تپه و صداى نالههاى مناجات باعث مىشد كه پيدايش كنند و از دور به حالش غبطه بخورند. نالههايش امضا داشت؛ امضاى سيد محمدمهدى حسينى را.
اين امضا حتى در بچگىاش هم بود؛ آن زمانى كه برادرش سيدجواد مجروح شده بود و مادر او را سراغ خواهرشان فرستاد تا خبرش كنند. سيدمحمد مهدى شنيده بود كه نبايد خبر بد را يكباره بدهد. ممكن است حتى با دادن خبر بد، يك نفر طورى هول كند كه پس بيفتد. در زده بود و گفته بود:
– آبجى، بيا مادر كارت دارد.
آبجى گفته بود:
– دستم بنده، نمىتوانم الآن بيام. چيزى شده؟
او شانههايش را بالا انداخت و گفت:
– چيزى؟ چيزى مگر قرار بوده بشه؟
بعد احساس كرد كه بايد يك كمى در آبجى حركت ايجاد كند، گفت:
– آسيدجواد از جبهه برگشته.
آبجى يك لحظه نگران شد و گفت:
– خوب؟
– با خودش يك لگنى آورده، انگار.
بعد كمى مكث كرد و گفت:
– اما انگار شكسته.
آبجى داد زد:
– من را دست انداختى محمدمهدى؟ شكسته كه شكسته.
او باز كمى مكث كرد و با صداى آهستهترى گفت:
– نه، آخه لگن شكسته رو گچ گرفته.
جيغ صداى آبجى بلندتر شد و گفت:
– شوخيت گرفته؟ مگر لگن شكسته را گچ مىگيرن؟
بعد آرامآرام متوجه شد كه نكند لگن خود سيدجواد است كه شكسته. خبر دادنش هم امضا داشت و به ياد ماند.
وقتى از جبهه به مرخصى آمد، همه اهل خانه داشتند فيلم نگاه مىكردند و جاى پر هيجان يك فيلم خنده دار بود و صداى بلند خنده تمام خانه را پر كرده بود كه ناگهان صداى خنده بريده شد و آه از نهاد همه برآمد. برق رفت.
– آه، اين چه وقت قطعى برق بود؟
– حيف!
بعد صداى خنده سيد محمدمهدى بلند شد و برق دوباره وصل شد. كار خودش بود.
– اين چه كارى بود كردى؟
گفت: ما توى جبهه با موشك و خمپاره مىخنديم، حالا شما با فيلم؟
در آن مرخصى هرچه از او پرسيده بودند كه در جبههها چه كار مىكنى، گفته بود كارى نمىكنم. بعد از شهادت بود كه رفقايش گفتند او يك بار هم مجروح شده و به كسى حرفى نزده است.
سيد محمدمهدى وصيتنامه نوشت و همه را نصحيت كرد كه: بنده غيرخدا نباشيد و بدانيد كه دنيا جاى ماندن نيست. بعد نوشت كه: دشمن بداند، ما رزمندگان اسلام (كه خود من كوچكتر از اين حرفها هستم) تا آخرين قطره خونمان مظلومانه از اين انقلاب دفاع مىكنيم. و زيرش را امضا كرده بود. همان امضاى معروفش را؛ شهيدسيدمحمدمهدى حسينى كاشانى.
رفاقت سيد محمدمهدى هم امضا داشت؛ يك شب كه تنهايى از سنگر براى مناجات بيرون رفت، رفيقش، فردا از او گله كرد كه چرا من را ديشب بيدار نكردى؟
سيد سرش را به زير انداخت و گفت: مىخواستم تنها باشم.
بعد كه ديد رفيقش رنجيده، گفت:
– ديشب خواب ديدم كه مرا با آمبولانس به خانه مىبرند. اين بار با پاى خودم به خانه برنمىگردم.
سيدمحمدمهدى راجع به شهادتش حرف مىزد و شايد چند لحظه از اين حرفها بيشتر نگذشته بود يا حتى خمپاره شايد باعث شد كه حرف سيدمحمدمهدى قطع شود و بعد دود و خاك و رفيق سيد كه زخمى شده بود و كمر سيد كه تركش خورده بود و روح سيد كه پرواز كرده بود.
او را در قبرستان على بن جعفر قم به خاك سپردند و روى قبرش نوشتند: شهيد سيدمحمدمهدى حسينى كاشانى. اين اسم و امضا، در جاىجاى خاك شلمچه هم وجود داشت. چون او سنگرهاى زيادى در شلمچه ساخت و بعضى از آن سنگرها، حالا هم سرجايشان هستند و گوشه هر كدام از سنگرها، ريز امضا شده و
زير امضاى هر كدام، ريز نوشته شده: شهيد سيدمحمدمهدى حسينى كاشانى. او تمام سنگرهايى كه ساخته بود را به همين صورت امضا مىكرد، اولِ اسمش هم كلمه شهيد را مىنوشت: شهيد سيد محمدمهدى كاشانى.
