فیلم ساخته شده با هوش مصنوعی با توصیف شهید از زبان فرماندهان سپاه
☝️ برای مشاهده فیلم روی لینک آبی بالا کلیک کنید ☝️
زندگینامه
آغاز حیات جاودان بعد از: ۳۱ سال
وضعیت تأهل: متأهل نام پدر: اصغر
نام مادر: فردوس مذهب:شیعه
عنوان: روحانی مبلغ تحصیلات کلاسیک: کارشناسی
تحصیلات حوزوی: سطح دو عامل جنایت: بعث عراق
سمت :نماینده امام (ره) در قرارگاه خاتم الانبیاء (ص)
نحوه شهادت: اصابت ترکش به سر
مزار مطهر: گلستان شهدای اصفهان
شهید شیخ عبدالله میثمی در ۱۲ خرداد سال ۱۳۳۴ در شهر اصفهان و در محله مذهبی مسجد حکیم و در ماه رجب و شب ولادت امیرالمومنین (ع) دیده به جهان گشود. پدرش برای نامگذاری او به قرآن تفأل کرد، نام او را «عبدالله » گذاشتند. او در دامان پدر و مادری پاک و متدین رشد کرد. دوران کودکی و نوجوانی را سپری کرد و در دوره دبیرستان، همزمان با تحصیل، در کنار پدرش مشغول به کار شد. از نوجوانی شور و علاقه خاصی به مسائل مذهبی و ترویج و تبلیغ علوم دینی داشت و شاید همین انگیزه او را در مسیر فراگیری دروس حوزوی و ورود به قبلیه روحانیت و طلبگی قرار داد.
عبدالله در کنار کسب علوم دینی به اتفاق چند تن از دوستانش در مسجد محل، انجمن دینی و خیریه، هیأت حضرت رقیه (س)، کلاسهای آموزش قرآن و صندوق قرض الحسنه را پایه گذاری کرد و عملاً مسئولیت ارشاد دوستان هم سن و سال خود را بر عهده گرفت و قرآن و
مسائل سیاسی روز را به آنها تعلیم داد. به تدریج همین محافل دوستانه به جلسات مخفی تبدیل شد. در این زمان بیشتر توجه و تلاش عبدالله و دوستانش به پخش اعلامیه، کتاب و تبیین اهداف مبارزاتی و شخصیت حضرت امام خمینی (ره) و افشای خیانت های رژیم
شاهنشاهی نسبت به اسلام و مسلمین بود. سرانجام پس از چند سال تحصیل حوزوی و تبلیغ و ترویج احکام الهی، در سال ۱۳۵۳ به همراه برادر شهیدش (حجت الاسلام رحمت الله میثمی) و چند تن دیگر از دوستانش، به قم هجرت کردند و در مدرسه «شهید حقانی » ساکن شد و به تعلیم و تربیت و تکمیل دروس دینی پرداخت.
مبارزه با رژیم ستم شاهی
عبدالله که در کنار درس به مبارزه با رژیم نیز مشغول بود، با خیانت یکی از منافقان، تحت تعقیب قرار گرفت و به همراه چند طلبه دیگر در همین سال دستگیر و راهی زندان شد. در زندان با وجود آنکه شکنجه های فراوانی را تحمل کرد، ذره ای نرمش نشان نداد و با تجاربی که
داشت محیط زندان را به کلاس درس تبدیل کرد و در حالی که از محضر بعضی از روحانیون کسب فیض میکرد، به اتفاق سایر زندانیان هم بند به تحقیق و مطالعه ی علوم و معارف قرآن و نهج البلاغه پرداخت.
او تعالیم قرآن را به زندانیان آموزش میداد و این حرکت ها در روحیه زندانیانی که تحت تأثیر گروهک های ملحد و منافق بودند، تأثیر به سزایی داشت. شهید میثمی که ۳۰ ماه از عمر پرثمرش را در زندان ستم شاهی به سر برده بود، در سال ۱۳۵۷ به دنبال مبارزات قهرمانانه ی
ملت رشید ایران به رهبری حضرت امام خمینی (ره) از زندان آزاد شد و پس از رهایی، با روحیه ی انقلابی خود در جهت به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی از اهدای هر آنچه که در توان داشت، کوتاهی نکرد.
با پیروزی انقلاب اسلامی، جهت ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم رفت و از محضر استادان کسب علم کرد. سپس در کنار دوست دیرینه اش روحانی شهید، «مصطفی ردانی پور » و برای یاری رساندن به این نهضت امام خمینی (ره)، مدتی را در کردستان گذراند و از آنجا به دنبال
تشکیل سپاه در یاسوج، به آن شهر رفت، تا در کنار پاسداران به سازماندهی و ارشاد عشایر محروم بپردازد.

نقش آفرینی در کهگیلویه و بویراحمد
این روحانی در مدت حضور در استان کهگیلویه و بویراحمد سهم بزرگی در تأمین امنیت و ثبات این منطقه عشایری داشت و تلاشهای فراوانی برای کمک و رسیدگی به مستمندان و خانواده ی شهدا به کار بست. او علاوه بر خدمت در سپاه، در تشکیل بسیاری از نهادهای
انقلاب اسلامی در استان کهگیلویه و بویراحمد نقش بارزی داشت و همواره مورد مشاوره ی مسئولین استان قرار میگرفت. پس از ۳۰ ماه خدمت و تلاش شبانه روزی در آن منطقه ی محروم، از سوی نماینده ی حضرت امام (ره) در سپاه، به عنوان «مسؤول دفتر نمایندگی حضرت
امام (ره)» در منطقه ی نهم (فارس، بوشهر، کهگیلویه و بویراحمد) منصوب شد.
از آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه جمهوری اسلامی ایران، عبدالله جنگ را یک نعمت بزرگ و یک سفره ی گسترده ی الهی می دانست و معتقد بود که هرکسی بیشتر بتواند در جنگ شرکت کند، از این سفره ی الهی بیشتر بهره برده است. برای همین در بسیاری از مناطق عملیاتی حضور فعال داشت و یکی از آن صحنه ها این بود که برادرش در مقابل چشمانش در تپه های شهید صدر به شهادت رسید.
حجت الاسلام میثمی که با علاقه و عشق بی نظیر این سنگر را انتخاب کرده بود، در آن شرایط حساس در کنار فرماندهان و رزمندگان، توانست نقش مهمی را در انسجام نیروها و رشد معنویات در جبهه ایفا کند. سخن او همواره و به خصوص در خطوط مقدم نبرد و شبهای
عملیات الهام بخش رزمندگان و مسؤولان جنگ بود. او حتی برای زیارت خانه خدا هم حاضر نبود، لحظه ای جبهه های نبرد حق علیه باطل را ترک کند، چرا که معتقد بود جبهه اجر زیارت خانه ی خدا را هم دارد.
وی همواره در میدان جهاد حاضر بود و یار و یاور رزمندگان اسلام به شمار میرفت. تکلیف دینی در نزد او بر همه چیز مقدم بود. بصیرت و آگاهی او در آن شرایط سخت، گره گشا بود، اخلاص و تقوای او امید را در د لها زنده میکرد و تبسمش یأس و نومیدی آنان را میزدود. او در
بسیاری از صحنه ها پیشتاز بود. دلسوزی، ایمان و علاقه اش به حضرت امام (ره) و انقلاب، او را پذیرای همه ی سختی ها کرده بود.
کار برای خدا
حجت الاسلام میثمی در کوران حوادث انقلاب و جنگ بر این نکته تأکید میکرد که وقتی انسان برای خدا کار کند، هرچند هم آن کار کوچک باشد، چنان نمود دارد که اصلاً خودش هم باور نمیکند. کار کردن در راه خدا و خدمت به بندگان برایش به مثابه ی عبادت و از همه چیز شیرین تر بود.
زیرا فعالیت و تلاش برای رضای خدا را معراج خود می دانست و در حقیقت، تعالی و رسیدنش به کمال معنوی، نتیجه ی همین اخلاص و عشق به خدمت گزاری بود. او هر آنچه داشت، در طبق اخلاص نهاده بود و برای احیای دین خدا و ارزشهای متعالی سر از پا نمی شناخت. ایثار و از خود گذشتگی او به حدی بود که در همه حال، برای سپاهیان اسلام، نمونه و الگو بود.
اعتقاد راسخ و روح با صفایش که در مراحل مختلف زندگی، به ویژه در دوران زندان، صیقل یافته بود، از او انسانی وارسته ساخته بود، که جز در وادی سالکان طریق عشق و مخلصان درگاه معبود، نمیتوان چنین یافت. عبدالله همواره مسئولیت عظیم فرماندهان و نیروهای رزمنده و امانت سنگین و بار مسئولیت شهدا را یادآوری میکرد و میگفت: «خدا میداند اگر پیام شهدا و حماسه های آنها را به پشت جبهه منتقل نکنیم، گنه کاریم.
این عالم وارسته و روحانی مبارز که با درک تکلیف و شناخت زمان، خدمت در جبهه ها را بر همه چیز ترجیح داده بود، به رزمندگان گوشزد میکرد: « اگر به خاطر مشکلات و به اسم پایان مأموریت و غیره بخواهیم برگردیم، نوعی سقوط است. برادران پیوسته از خدای خود بخواهید که توفیق ادامه ی نبرد را از ما نگیرد. خدا میداند روز قیامت وقتی روزهای جبهه مان را ببینیم و روزهای مرخصی را هم ببینیم، گریه خواهیم کرد که ای کاش مرخصی نرفته بودیم. »
حجت الاسلام میثمی که در فراز و نشیب های انقلاب و جنگ، وظیفه ی خود را خوب میشناخت و با حضور مستقیم در جبهه ها و خطوط مقدم، سند زنده ی عمل به تکلیف و همراهی روحانیت با فاتحان میادین رزم را به نمایش میگذاشت، در یکی از سخنرانی هایش برای
رزمندگان اسلام گفت: « برادران! پیشروی و عقب نشینی در خاک، شکست و پیروزی نیست، حقیقت پیروزی، وحدت و انسجام و حقیقت شکست، اختلاف ماست. اگر خدای ناکرده به واسطه حرفهای اختلاف انگیز ما، رزمندگان در کارشان سست شوند، تمام عواقب و گناهان
آن به گردن ماست. »
روحانی شهید عبدالله میثمی و معرفی رزمندگان حاضر در جمع
👆 برای مشاهده فیلم روی لینک آبی بالا کلیک کنید 👆
اجر خدمت و نحوه شهادت
این روحانی مبارز و فداکار آنگاه که میدید رزمندگان و فرماندهان، برای دفاع از اسلام به شهادت میرسند و مزد جهاد را دریافت میکنند، میگفت: «خدا میداند که من این روزها دارم زجر میکشم، چرا که میبینم برادران ما چه زیبا به پیشگاه خدا میروند. خدا نکند که عاقبت ما،
جور دیگری باشد. »
سرانجام همانطور که در شب دوم عملیات کربلای ۵ به دوستان گفته بود: «من در این عملیات اجر خودم را از خدا میگیرم. » هنگامی که در تاریخ روز نهم بهمن ماه، سحرگاهان، آن زمان که دلباختگان جمال محبوب، برای مناجات با خدای خویش آماده میشد، وعده الهی تحقق یافت و در منطقه عملیاتی « کربلای ۵ » ، از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و بعد از سه روز، ۱۲ بهمن ماه سال ۱۳۶۵ مطابق با دوم جمادی الثانی که مصادف با شب شهادت حضرت زهرا (س) به شهادت رسید.
شهید میثمی در یکی از صحبت هایش گفته بود:
«من ۳۰ ماه در زندان، ۳۰ ماه در یاسوج، ۳۰ ماه در شیراز، ۳۰ ماه هم در جبهه بودم، که ۳۰ ماه جبهه ام در حال اتمام است. من در این عملیات باید اجر خود را بگیرم. »
کار کردن برای خدا معراج است
در شب دوم عملیات کربلای ۵ او به دوستان خود گفت: «من در این عملیات اجر خود را از خدا میگیرم. » و بالاخره او به آرزوی خود رسید. چرا که در همین عملیات از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و بعد از سه روز در ۱۲ بهمن ۱۳۶۵ مطابق با ۲ جمادی الثانی مصادف با شب
شهادت حضرت زهرا (س) به دیدار معبود و میهمانی اولیای خدا شتافت. این شهید بزرگوار در جایی میگفت: «وقتی انسان برای خدا کار کرد، یک کار کوچک میکند، ولی چنان حاصل دارد که اصلاً خودش هیچ باور نمیکند. کار کردن مطلق خوب نیست. کار کردن برای خدا معراج است. »

کتاب گویای شهید روحانی عبدالله میثمی به روایت همسر ایشان و در پایان وصیت نامه شهید
☝️ برای پخش فایل صوتی روی لینک آبی بالا کلیک کنید ☝️

دانلود کتاب شاهدان روحانی استان اصفهان – شهید عبدالله میثمی
👆 برای دانلود روی لینک بالا کلیلک فرمائید 👆
تعهد سرخ
روایت شهید
اِنّى عبدالله
گفتم حوصله دارى؟ الآن كه هرلحظه گراى ما را گرفتهاند و دارند دايم اين سوراخ را مىكوبند؟ نمىدانم چند ساعت يا حتى بيش از يك روز آن تو بوديم. توى دلم گفتم، حوصله دارى؟ خجالت مىكشيدم به ايشان حرفى بزنم. گفت: ميدانى چرا ما توى اين سوراخى، جايمان شده؟ خودش فرمود از ترس. بعد فرمود، اگر كسى ترس از خدا داشته باشد، هر جاى دنيا برايش به همين كوچكى است.
توى سرم ملغمهاى است از اين تصاوير. از تصوير وضو گرفتن در پنج ضلعى، تا تصوير شهادت ردّانىپور و برادرش رحمت الله در حاج عمران، توى بغلش. از تصوير يك كمونيست كه در زندان سجده كرده و زار زار گريه مىكند. تصوير يك بدن لاغر كه مىشود دندههايش را از زير پوست شمرد و اما لبخند روى لبش نشان مىدهد كه من پيروز ميدانم. تصوير تيمسار تيمور بختيار كه فرياد ميكشد و ميگويد توى زندان سياسى و ساواك نه! بياندازش زندان عمومى. تصوير زاغه نشينهاى ياسوج كه انتظار سيمرغى را مىكشند كه مايجتاج زندگىشان را برايشان آورده. تصوير ضجهها و نالههاى عجيبش.
تصوير تنها دارايىِ يك مبارز، با سه تا پسر قدونيمقد، يعنى ۱۵ هزار تومن قرض و ديگر هيچ.
به من گفتند سخنرانى كن. به من؟ من چه مىتوانم در مورد او بگويم؟ خواستم بروم پشت تريبون و بگويم تمام شد. يك عمر كيف و حال و عشق و شور و مستى و مجاهدت زير شكنجه،
همراه با تلاش شبانه روزى تمام شد. زحماتش تمام شد و اما بركاتش تا قيامت باقى ماند. حوزهاى كه در ياسوج برپا كرده، تا قيامت قال الصادق و قال الباقر، كه ميگويند. ببخشيد اصلاح كنم، چون حساس بود، به اين مسئله، اصلاح مىكنم، ميفرمودن عليهالسلام را كامل بگوييد. قال الصادق عليه السلام، قال الباقر عليه السلام.
اشك چشمم را پاك ميكنم. به من گفتند كه تو بايد در مورد حاج عبدالله ميثمى صحبت كنى؟ من؟ من راجع به حاج آقا عبدالله ميثمى حرف بزنم؟ اصلا راجع به كدام ماجرايش حرف بزنم؟ راجع به تولدش در سيزدهم رجب سال ۱۳۳۴ شمسى در اصفهان؟ راجع پدربزرگش كه تحت فشار قلدر پهلوى تا آخر عمر عمامه از سر برنداشت؟ در مورد اسمش كه، پدر بزرگ صاحبْ نفسش، از قرآن استخاره كرد و آيه آمد: انّى عبدالله، اتانى الكتاب. و اسمش را گذاشتند عبدالله. در مورد اين چيزها اگر مىخواستم صحبت كنم كه بايد ساعتها حرف مىزدم. از انصافش در دكان اصفهان مىگفتم؟ از توسلش به قبر علامهى مجلسى براى راضى كردن پدر و مادرش به رفتن حوزه؟ نه نميخواستم در اين باره حرف بزنم. بايد از مبارزاتش شروع مىكردم. چه روزهايى بود! مقبرهى علامه كرباسى را كرده بود، محل درس و بحث و مبارزه. كليد مقبرهى متروكه را گرفته بود و حالا مقبره، رونق عجيبى پيدا كرده بود. مبارزات اوج گرفت تعدادى از دوستان دستگير شدند. بچهها شكنجه شدند اما زير شكنجه، اسمى از حاج آقا نبردند. ماجرا به گوش ميثمى رسيد آن روز حاجى حال منقلبى داشت. رفتيم وسائلش را از خانه برداشت. به من نمىگفت ميخواهد چه كار كند. مادرش جلويش را گرفت و پرسيد كجا؟
– بايد بروم و خودم را معرفى كنم، بچهها زير شكنجهاند.
مادرش نزديك بود از هوش برود. قسمش داده بود به قرآن. قرآن آورد و گفت استخاره كن. عبدالله دست مادرش را بوسيد و استخاره كرد. در همان زمان نميدانستيم كشيك مىكشند كه او را دستگير كنند. يكهو من حركت مشكوكى سر كوچه ديدم و از پشت بام رفتيم و ديديم، بله كشيك مىكشند. فرارى شديم به سمت قم. همين را بايد تعريف مىكردم. اين را بايد شروع سخنرانيم قرار مىدادم. ميگفتم، تحصيل در حقانى، حجرهى سياسىها، با اسم مستعار، همراه با برادر تنى، رحمت الله ميثمى و برادر ايمانى ردّانىپور. آن شب كه ساواكىها به حوزه ريختند و با بلندگو، فرياد ميزدند، عبدالله ميثمى، فقط عبدالله ميثمى جلو بيايد. كمتر كسى مىدانست كه ميثمى
كيست. اين اولين دستگيريش بود. شروع سى ماه دستگيرى و شكنجه. خيلى زود متوجه شدند كه به راحتى نمىتوانند از او حرف بكشند. در گزارشهايشان نوشتند كه اين مورد، از آن آهنىها است. خيلى زود گزارش رفت كه ميثمى روى بازجو اثر گذاشته و فلان زندانى را نماز خوان كرده. بازجو؟ مگر مىشود شكنجه گر را تغيير داد؟. او راهش را بلد بود. با يك كف دست نان خشك، انگار در كاخ سعدآباد زندگى مىكند. طورى مشغول مناجات مىشد كه هر نگهبانى را تحتِ تاثير قرار مىداد. زير چشمى نگاهش مىكردند.
اين همان بود كه الان به قصد كشت شكنجهاش دادند؟ بله همان بود. همه مات و مبهوت نگاهش مىكردند.
بازجو در گزارشات خودش نوشته بود: آخرين لحظهاى كه مقاومت هر كسى مىشكند، او يكهو توسل مىكرد به امام زمان و باز انگار تازه و سرحال روى ميز بازجويى نشسته. خيلى زود دستور صادر شد كه يك كمونيست هتاك را به سلول انفراديش بياندازند تا عبادتهايش را مسخره كند. در گزارش آمده بود كه وقتى به سلول آب مىرسانيم، اول او دست توى آب مىكند كه ميثمى آن را نجس بداند و لب نزند. وقتى ميثمى عبادت مىكند، او فحش مىدهد و ميخندد. تمام اينها جزو اسناد ساواك، و نامهها به دست بچههاى سپاه افتاده است. يك شب جمعه، ميثمى مشغول خواندن كميل بوده. به اين فراز مىرسد كه خدايا اگر به عذاب قيامتت صبر كنم، چطور تحمل كنم كه بين من و دوستانت فاصله باشد و من را با دشمنانت يك جا جمع كنى. ميثمى هميشه مقابل كمونيست جلوى گريههايش را مىگرفته كه كمونيست به دعا اهانت نكند، اما اينجاى دعا، هرچه مىكند، نمىتواند جلوى خودش را بگيرد.
در گزارش آمده، نگهبانها گزارش كردهاند، آخر دعاى ميثمى، كمونيست هم سرش را به سجده گذاشته بوده و همراه با ميثمى هاى هاى گريه مىكرده. براى همين چارهاى نداشتند تا آزادش كنند. بعد از آزادى، سراغ استادش آيت الله حائرى شيرازى رفت و آقاى حائرى بعد از ملاقاتش به ما فرمود:
پيرى جوان و كم سن وسالى سالخورده آمد. همه را شناخته بود تا توانست راه خودش را بشناسد… صحبتش مفصل بود و در نهايت فرمود، وحشت از او رفته، آرامش منزل كرده و در سخت ترين آتشها با توكل به خدا، جداَ آرام بود و آرامبخش
او حالا قدم به قدم تحت تعقيب ساواك قرار داشت، با اين حال كارش را در مناطق محروم و
عشاير بختيارى گسترش داد. ساواك كه فهميده بود، منطقه را پر از شايعه كرد، طورى كه در يك منطقه به محض ورودش او را سنگ باران كردند. اما او طورى برخورد كرد كه وقتى ساواك ريخت تا او را باز دستگير كند، مردم مقابل ساواك ايستادند و كار به درگيرى كشيد.
دفعۀ بعد، ساواك دستور گرفت كه او را حذف كند و اصلا به زندان نياورد. كسانى او را به بيابان دورى بردند اما انگار نتوانستند خودشان را راضى كنند كه اين وجود شبيه مَلِك شده را خلاص كنند و او را در بيابان رها كردند كه خودش آنجا طعمهى وحش بيابان يا تشنگى شود.
دفعۀ بعد كه او به زندان افتاد، او را به بند خلافكارهاى غير سياسى بردند و او آنچنان جاهلهاى زندان را تحت تاثير قرار داده بود كه خودش مدام نالهها و عزاداريهاى آنها در روز عاشورا را يادآورى مىكرد. دستگيرى بعدىاش مصادف شد با انقلاب و مردم او را بعد از سى ماه زندان و شكنجه از زندان بيرون آوردند. حالا ما انتظار داشتيم كه او مثل بزرگانِ حبس كشيده، مناصب و پستهاى بزرگ سياسى را قبول كند و اما او از شهرت فرار كرد. از تهران فرارى شد و به ياسوج رفت و در سپاه ياسوج، نمايندگى امام خمينى را برعهده گرفت. يك بار كه ما به ياسوج رفتيم، متوجه شديم او مثل وقتى كه كليددار مقبرهى علامه كرباسى در اصفهان بود، در نمازخانه، نماز شب ميخواند و بعد، نماز صبح را به جماعت برگزار مىكند و پاسدارها دورش مىنشينند به قرائت قرآن و تفسيرى از نهج البلاغهاش. كسانى كه شايد سواد تحصيلى درستى نداشتند، بدون اين كه او و سوابقش را بشناسند، همه مثل يك طلبۀ مهذب شدند و سواد عميق دينى پيدا كردند. بالاخره ميثمى در جنگ مجبور شد، مسئوليت سپاه ياسوج و بعد نمايندگى امام در منطقۀ نهم استان فارس و بوشهر و كهكيلويه را قبول كند. در حاليكه ميفرمود هيچ وقت دودل نبودم كه در منطقه باشم يا عقبه و هميشه منطقه اولى بود.
من همهى اينها را اگر ميخواستم تعريف كنم، كه نميشد. تازه اينها خاطرات من بود و نه خاطرات شهيد ردّانىپور رفيق صميميش، خاطرات من بود، نه خاطرات شهيد محلاتى، خاطرات من و نه خاطرات آيت الله خزعلى و نه خاطرات حضرت آيت الله خامنهاى كه او را شبيه به مَلك مىدانست.
من بايد پشت تريبون، چند كرامت از او نقل مىكردم تا حق مطلبش ادا شود. بايد اين را ميگفتم كه هر واقعۀ كوچكى او را به مولايش متصّل مىكرد. بايد رودربايستى را كنار مىگذاشتم
و تعريف مىكردم: همسرم پايش را كرده بود توى يك كفش كه بايد از اين منطقه به عقب برويم. حاج آقا ميثمى راضى نبود. همسرم در خواب سيدجليل القدرى را ديد كه به او عتاب مىكند، چرا شوهرت را اجبار مىكنى؟ همسرم با حال منقلبى اين خواب را تعريف كرد و من فهميدم كه از حاج آقا ميثمى آب ميخورد. وقتى برايش تعريف كردم، خنديد و فرمود، به امام زمان متوسل شدم كه همسرت اجبارت نكند. حتما اينجاى سخنرانى من ميزدم زير گريه. همانطور كه با ديدن او توى بيابان، گريه كردم. به حال خودش نبود و در بيابانها مناجات مىكرد و مست و شيدا تكرار مىكرد، مناجات كردم من بهترم يا ارمنى؟ فرمود هر دو از منيد. من اينجاى سخنرانى گريه مىكردم همانطور كه وقتى سيدميررضى شهيد شده بود و كلهر داشت مثل من شديد
گريه مىكرد و آرام نمىگرفت، ميثمى در گوشش چيزى گفت كه كلهر خنديد. بعدها از كلهر پرسيدم حاج آقا چى گفت؟ كلهر گفت، فرمود: تو اولين كسى هستى از ما كه به ميررضى ملحق مىشوى. همينطور هم شد. گريه مىكنم و مىگويم، خودش در دومين شب كربلاى پنج فرمود، در اين عمليات اجر خودم را از خدا ميگيرم و همين طور هم شد و حالا او كنار مزار برادرش رحمتالله آرميده بود و من بايد جلوى همسر پر استقامت و سه پسر او هادى، حسين، محمد و همسرش پشت تريبون قرار مىگرفتم و صحبت مىكردم. وارثانى كه تنها ۱۵ هزار تومن قرض از پدرشان به ارث برده بودند و خونى شريف! اما هرچه به سخنرانى نزديك مىشد من بيشتر خودم را مىباختم. براى همين به قرآن متوسل شدم و از خدا خواستم، خودش مشخص كند كه من از شهيد ميثمى چه مسئلهاى را پشت تريبون بگويم؟ قرآن را باز كردم و با ديدن آيهى ۳۲ سورهى مريم، نزديك بود از هوش بروم. آيه اين بود: «قال انّى عَبْدَاللهِ آتانِىِ الْكِتابَ»
دانلود کتاب
آلبوم تصاویر شهید میثمی

