تاريخ و محل ولادت : ۱۳۰۰/۰۹/۰۴- شبستر
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۲/۰۶/۰۴- بیمارستان امام شبستر

زندگينامه
نام پدر: میرحسین نام مادر: سارا
تحصیلات کلاسیک: پایان دوره ابتدایی
تحصیلات حوزوی: سطح سه عنوان: بسیجی
سمت: مبلغ نحوه شهادت: اصابت ترکش به ستون فقرات
عامل جنایت: بعث عراق
مزار مطهر: گلزار شهدا علی بن جعفر (علیه السلام)
بابا در حوزه علمیه تبریز درس خوانده بود و مرا به قم فرستاد؛ نه فقط مرا، چهار نفر از جوان هاى روستاى «تیل » را راهى حوزه علمیه كرد؛ درست عین باران مفیدى كه قرار بود معرفت را به منطقه بیاورند. بابا به آب در آبادانى اعتقاد داشت و با دیدن آن اشك توى چشمش پر و لب هایش به زمزمه مى افتاد.
او براى خودش شیوه تبلیغاتى اى داشت كه ابتكار خودش بود. مى رفت سر زمین هاى بایر و شروع مى كرد به كاشتنِِ درخت و كندن چاه؛ چاه آب؛ آب یعنى آبادانى. حرف آب كه مى شد، شعرى براى امام حسین (ع) مى ساخت و روضه به پا مى شد؛ چند نفرى یا با خودش تنها. عمامه اش را كنار دستش مى گذاشت. بقیه را هم تشویق مى كرد كه بیایند و زمین هاى بایر را آباد كنند. دورش را كه مى گرفتند،
دست از كار مى كشید و چند دقیقه اى از خدا مى گفت.
شیوه خاص خودش بود. عرق روى پیشانى اش سُُر مى خورد و صحبت مى كرد.

روحش شاد و يادش گرامي
تعهد سرخ
روایت شهید
روضهاى براى آب
بابا در حوزه علميه تبريز درس خوانده بود و من را به قم فرستاد؛ نه فقط من را، چهارنفر از جوانهاى روستاى «تيل» را راهى حوزه علميه كرد؛ درست عين باران مفيدى كه قرار بود معرفت را به منطقه بياورند. بابا به آب در آبادانى اعتقاد داشت و با ديدن آن اشك توى چشمش پر و لبهايش به زمزمه مىافتاد.
او براى خودش شيوه تبليغاتىاى داشت كه ابتكار خودش بود. مىرفت سر زمينهاى باير و شروع مىكرد به كاشتنِ درخت و كندن چاه؛ چاه آب؛ آب يعنى آبادانى. حرف آب كه مىشد، شعرى براى امام حسين مىساخت و روضه بهپا مىشد؛ چند نفرى يا با خودش تنها. عمامهاش را مىگذاشت كنار دستش. بقيه را هم تشويق مىكرد كه بيايند و زمينهاى باير را آباد كنند. دورش را كه مىگرفتند، دست از كار مىكشيد و چند دقيقهاى از خدا مىگفت. شيوه خاص خودش بود. عرق روى پيشانىاش سُر مىخورد و صحبت مىكرد.
پول خوبى درمى آورد و مىزد به ساختن مسجد. تا آنجا كه يادم است، ۱۳ تا مسجد ساخت. هم در تيل، روستاى خودمان و هم دوازده روستاى ديگر. مردم هم اعتقادهاى صاف و سالمى داشتند و براى مسجد سازى، سر و دست مىشكستند. ما را هم به كار مىكشيد. ما يعنى شش پسرش را. مادر و دو خواهرمان در كارهاى ديگرى كمك مىكردند.
در يكى از روستاها كه براى ساختن مسجد بيتوته كرده بوديم، يك شب مردم آمدند جلوى در.
من در را باز كردم و از آن همه آدم قُلچُماغ و هيكلى، وحشت كردم. هنوز بچه بودم؛ قبل از اين بود كه بخواهد مرا به حوزه بفرستد.
بابا هم آمد جلوى در و دستش را گذاشت روى شانهام؛ دست گرم و پينه بسته و قدرتمندش را.
مراجعين با حال خضوع خاصى گفتند: آقا، برايمان حرف بزن. برايمان از خدا بگو.
همان نيم ساعتى كه در روز موقع كار شنيده بودند، حالا كشانده بودشان به در خانه. سيد ميرجليل شروع كرد به سخنرانى؛ انگار نه انگار كه از صبح بنايى كرده يا خسته است.
بابا براى تيل نشينان آب خريد. سند را كه امضا مىكرد، زير آن مهر خودش را زد. حالا روستاى تيل آب داشت. هنوز هم سند آب به اسم سيد ميرجليل حسينى عرب است، اما وقف روستا شده. آب كه هور هور مىكرد به سمت زمينها، شعر مىساخت براى ابى عبدالله و مىزد زير گريه.
براى سخنرانى به تبريز و سلماس و شبستر دعوت شد. سرش شلوغ شده بود و كمتر به روستا مىآمد. مردم جمع شدند در خانهاش. از آن وقتهاى غنيمتى بود كه برگشته بود به روستا. كدخدا جلوتر از همه ايستاده بود و گفت:
– آسيدميرجليل، سه سال است كه دزد مىزند به گاوهاى تيل.
همهمه زياد شد و هر كسى حرفى زد. كدخدا كلاهش را از سر برداشت و گفت:
– يك كارى برايمان بكن سيدميرجليل. خدا بيامرزد آسيد حسن، پدرت را!
من مىدانستم كه پدر باباجليل هم روحانى بوده. از ميان جمعيت يك نفر ميانسال گفت:
– يادمان نرفته، چطور وقتى ارباب به ما زمين فروخت و بعد زد زيرش، جلويش درآمدى وحقمان را گرفتى.
همه تأييد كردند. يكى ديگر از حمام روستا گفت كه ميرجليل ساخته و آن يكى از راه و آن يكى از برق. سيد از تعريف و تمجيد خوشش نمىآمد. اين بود كه دست من را گرفت و راه افتاديم به اين طرف و آن طرف، دنبال دزدها و گاوها. اين روستا و آن روستا اين شهر و آن شهر.
بالاخره گاوها را «ماه آباد» پيدا كرد. رفت شهربانى و رييس آنجا فكر كرد سيد ميرجليل،
درويشى است كه آمده مال ببرد. هرچه گفت، اعتنا نكردند و متلك انداختند. دست كرد توى جيبش و نامهها و تأييدهايى كه از علما داشت را گذاشت سر ميز.
زياد طول نكشيد بررسى كاغذها، امضاها را مىشناختند. اسمها، اسمهاى اسمى بودند در تبريز و قم. بلند شدند و احترام نظامى گذاشتند. پاسبانها را برد سروقت گاوها. داشتند گاوها را از مرز خارج مىكردند. دزدها زدند به بيابان. پاسبانها گذاشتند پشت سرشان. سيدميرجليل يكىشان را گرفت. بقيه در رفتند. گاوها را برگردانديم. دزدها ديگر پايشان را به تيل نگذاشتند؛ حتى آن وقتى كه سيدميرجليل تهران بود يا تبريز، باز هم خبرى از دزدها نشد.
خبر از دزدهاى بزرگترى شد كه زدند به مرزها. آن وقتى كه به من خبر دادند كه پدرت تركش خورده و حالا در بيمارستان امام خمينى بسترى است، من فهميدم كه او شهيد مىشود. نه به اين خاطر كه سنّى ازش گذشته بود، كه اينطور نبود؛ متولد ۱۳۰۰ بود و حالا كه سال ۶۲ تركش به گُردهاش نشست، مىشد شصت و دوساله. زياد نيست. با آن قدرت بدنى، هيچ زياد نيست؛ اما من فهميدم كه او شهيد مىشود. چون آن روزى كه با پنجاه روحانى به منطقه اعزام مىشد، دائم به آنها مىگفت دعا كنيد من شهيد شوم.
ما خودمان را رسانديم بالاى سرش. از روستا آمده بودند و از خيلى جاهاى ديگر. او باز هم براى ما و آنها از خدا گفت. شايد به اندازه همان نيم ساعتى كه هميشه سر زمين كشاورزى يا ساختمان، دست از كار مىكشيد و از خدا مىگفت. بعد آب خواست. او آب را بهانهاى مىدانست براى روضه. برايش آب آورديم. كمى نوشيد و به روبهرو نگاه كرد و گفت: السلام عليك يا اباعبدالله.
لبخند زد؛ انگار به اربابى لبخند مىزند كه زندگىاش را مالك بود. شهيد شد.
خيلى قم را دوست داشت. وصيت كرد كه من را در قم به خاك بسپاريد. حالا در قبرستان چهل اختران دفن است.
