مهدی طاهری

فهرست این مطلب

loading...
صفحه ی شهید

مهدی طاهری

تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۱/۰۴/۱۷ – بوشهر
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۲/۰۵/۰۱ – حاج عمران عراق

زندگينامه

نام پدر : محمد     شغل پدر : کارمند بانک      نام مادر : ملکی    مذهب : شیعه

تحصیلات کلاسیک : دوم دبیرستان (متوسطه دوم)      رشته : تجربی    تحصیلات حوزوی : مقدمات

عنوان : پاسدار

مزار مطهر : مفقودالاثر (مزار یادبود در گلزار شهدای سید محمد نوربخش، کازرون)

 

هفدهم تیر ۱۳۴۱، در شهرستان بوشهر دیده به جهان گشود. پدرش محمد، در بانک کار میکرد و مادرش ملکی نام داشت. تا دوم متوسطه در رشته تجربی درس خواند. سپس به فراگیری علوم دینی و حوزوی تا سطح (مقدمات) پرداخت. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. یکم مرداد ۱۳۶۲، در حاج عمران عراق به شهادت رسید. پیکرش در همان منطقه بر جا ماند. مزار یادبود او در گلزار شهدای سید محمد نوربخش شهرستان کازرون قرار دارد.

 

بعد از بيست ويك سال چشم انتظارى، خبر آوردند كه مهدى پيدا شده است. باور كردنش سخت بود. قبل از آن آزمايش خون از مادر گرفته بودند. مادر كه بيمارى ديابت داشت و چشم‌هايش آب مرواريد آورده بود و مى‌خواست تحت عمل جراحى قرار بگيرد. خواهرها وبرادرها تصميم گرفتيم كه تا وضعيت قطعى نشده است خبرى ندهيم. اگر آزمايش DNA درست نباشد مادر باز به روزهاى اول برمى‌گردد و دوباره همان بى‌قرارى‌ها تكرار مى‌شود.

به بهانه آزمايش براى عمل چشم، او را آزمايش دى ان اى برديم. عمل چشم به دلايلى انجام نشد. هنوز جواب آزمايش دى ان اى مادر و شهيد با هم تطبيق داده نشده بود. دلواپسى در همه بود، غير از مادر. فقط گفته بوديم كه خواب داداش مهدى را ديده‌ايم.

 

 

 

 

 

 

 

 

مهدى از وقتى رفته بود حوزه ديگر خيلى به وقت و منظم نماز و دعا مى‌خواند. نمازهاى يوميه كه جدا، نمازهاى مستحبى را هم به جا مى‌آورد. سفارش مى‌كرد اگر مى‌خواهيد به اسلام خدمت كنيد، مى‌خواهيد به دين خودتان خدمت كنيد و به پيرجماران خدمت كنيد، خود سازى كنيد، چهل شب نماز شب متصل بخوانيد و درهاى رحمت خدا را به روى خودتان باز كنيد.

دفترچه خدمتش را پر كرده بود. چون مادر و پدر اجازه نداده بودند به صورت بسيجى به جبهه برود. منتظر بود كه خبرش كنند. كل ماه رجب را روزه گرفت. ماه شعبان هم روزه‌دار بود. ماه رمضان شد. روزه گرفت و ديگر پوستش به استخوانش چسبيد. اگر كسى او را مى‌ديد فكرمى‌كرد كه بيمار شده است. اما سكنات و گفتار آرام او رنگ ديگرى پيدا كرده بود. دائم الصوم بودن باعث شده بود حتى تُن صدايش هم پايين بيايد. خيلى مراقب اعمالش بود. حوزه او را كلاً تغيير داده بود.

با همين كارها تفاوت خودش را با بقيه بچه‌ها به مادر و پدرم نشان مى‌داد. احترامى كه او نگه مى‌داشت، هميشه سر زبان بود. تا همين اواخر بابا به محض اين‌كه پايش به خانه مى‌رسيد، حرف از مهدى مى‌زد. باز هم اميد داشتيم كه برگردد. كى‌؟ كجا؟ نمى‌دانستيم. اگر اسير هم بود، اين همه سال كه اسرا برگشتند، چرا از او خبرى نشد؟

مادر ايمان داشت كه روزى خبرى از مهدى مى‌رسد. كدام خبر؟ پدر كه فوت كرد. برادر بزرگ فوت كرد. بقيه هم رفتند دنبال زندگى خودشان. مادر بود و همان عكس يادگارى و نامه‌هايى كه لاى قرآن نگه‌داشته بود و برمى‌داشت با همان بى‌سوادى خودش نگاه مى‌كرد و مى‌بوسيد. همان‌طور كه خود مهدى خواسته بود، بلند «يا مهدى فاطمه عليه السلام» مى‌گفت و از امام زمان طلب يارى مى‌كرد.

مهدى كجا گم شده بود؟ فقط مى‌دانستيم تير ۱۳۶۲ وقتى‌كه در منطقه حاج عمران بود؛ ارتفاعات ۲۰۶۲ كه از عمليات والفجر دوم برمى‌گشتند؛ آرپى‌جى زن بود. سختى و آتش دشمن و مجاهدت شبانه روزى باعث شد نتواند از بلندى ارتفاعات حاج عمران پايين بيايد. احتمالاً آن روز هم روزه بود. به دوستانش مى‌گويد من نمى‌توانم در تيزى كوه حركت كنم و از كمر كوه آهسته آهسته حركت مى‌كند. بعد از آن ديگر ديده نشد. هيچ‌كس خبرى از او نداشت.

اكنون بعد از بيست ويك سال، نمى‌دانستيم خوشحال باشيم يا ناراحت. مادر ديگر چشم‌هايش نمى‌ديد. همه دنيا به چشمش تاريك بود. مى‌خواست زودتر عمل كند. نذر و نياز هم كرده بود كه بى‌خطر عمل بشود، اما دكتر رفته بود تهران.

يك هفته گذشت. يك روز صبح از بنياد شهيد تماس گرفتند و خواستند بيايند عيادت مادر. رفتيم خانه را گردگيرى كرديم؛ جارو كشيديم؛ مثل روزعيد، ميوه وشيرينى گرفتيم. مادر تعجب كرده بود؛ يك عيادت ساده كه اين همه تشريفات ندارد.

نماينده رئيس بنياد شهيد به همراه دو مرد ديگر آمدند؛ با يك دسته گل و يك عكس جديد از مهدى كه روى تابلويى نقاشى شده بود. مادر را مقابل مهمان‌ها نشانديم. منتظر شديم تا آن‌ها خبر بدهند. مادر كه خوش‌آمدگويى كرد، نماينده بنياد هم شادباش گفت به خاطر پيدا شدن پيكر

مهدى. مادر كمى پلك‌هايش را به هم زد. كمى اين طرف و آن طرف را نگاه كرد؛ به سقف اتاق نگاه كرد و به لامپ زرد پرنورى كه مى‌تابيد. بعد از نماينده بنياد پرسيد: كجاست‌؟

دعوت كردند كه برويم معراج شهدا و پيكرش را تحويل بگيريم. مادر برخلاف روزهاى ديگر، خيلى سريع و بدون كمك، لباس‌هايش را پوشيد و مقابل در منتظر شد؛ مثل اين‌كه چشم‌هايش ديگر مهم نبود. دردِ كمْ بينايى اذيتش نمى‌كرد.

تابوت را كنار زدند: دوتكه استخوان قلم پا يك تكه از فك و كاسه سر؛ همين!

مادر آن‌ها را در آغوش گرفت و بوسيد و به چشم كشيد. شروع كرد به قربان صدقه رفتن پسرش. مگر مى‌شد بوى پسر را از استخوانى فهميد؟ مگر مى‌شد با يك تكه استخوان، قد و بالاى پسر را در آغوش گرفت. همه ما به گريه افتاده بوديم. ديديم كه مادر بعد از ساعتى راز ونياز با مهدى او را بار ديگر بوسيد و در كفن گذاشت. شروع كرد به سلام دادن به آقا ابا عبدالله. همان تكه‌اى كه سلام بود، همان را مكرر خواند.

با هم به گلزار شهدا رفتيم. گفت مى‌خواهد مهدى كنار پدرش به خاك سپرده شود. گفت: درست نيست كه پيرمرد با خبر نشود.

وقت غروب از مهدى و پدر خداحافظى كرد و رو به مسئولان بنياد كرد و از آن‌ها تشكر كرد. فهميدم كه مادر اصلاً ديگر به كسى محتاج نيست. چشم‌هايش روشن شده بود. دنبال دست هيچ‌كدام از ما نبود كه او را به سمت خانه ببرد. او با اشك چشم، خستگى بيست ويك ساله را از خود شست. به سمت خانه حركت كرد.

 

روحش شاد و يادش گرامي

پیمایش به بالا