زندگینامه
آغاز حیات جاودان بعد از: ۲۵ سال
وضعیت تأهل: متأهل نام پدر: محمدباقر
شغل پدر: کارگر نام مادر: عصمت
مذهب: شیعه عنوان :فرمانده
تحصیلات کلاسیک: دیپلم تحصیلات حوزوی: سطح یک
سمت :فرمانده لشکر امام حسین (ع) عامل جنایت: نیروهای عراقی
نحوه شهادت: اصابت تیر به پشت جمجمه
مزار مطهر: مفقود الاثر
شهید حجت الاسلام والمسلمین مصطفی ردانی پور فرزند محمدباقر در ۱ فروردین سال ۱۳۳۷ ، در یکی از خانه های قدیمی منطقه مستضعف نشین اصفهان متولد شد. پدرش از راه کارگری و مادرش از طریق قالیبافی مخارج زندگی خود را تأمین و آبرومندانه زندگی میکردند و از عشق و ارادت سرشاری نسبت به ائمه اطهار (ع) برخوردار بودند، تا آنجا که با همان درآمد ناچیز، جلسات روضه خوانی ماهانه در منزلشان برگزار میشد.
سخت کوشی و تلاش مصطفی باعث شد که در کنار تحصیل به کار هم بپردازد، بنابراین در یک مغازه کفاشی به کار مشغول شد و مدتی در بازار اصفهان شاگرد بافندگی بود تا اینکه وارد هنرستان شد، ولی به دلیل جو حاکم بر مراکز آموزشی، وی نتوانست شرایط محیط هنرستان را تحمل کند، در سال ۱۳۵۲ ش وارد دانش سرای کشاورزی شد و بنابر گزارش مأموران ساواک از لحاظ درسی شاگردی با استعداد و متعصب مذهبی که اکثراًً در حال مطالعه کتب مذهبی است، ارزیابی شد؛ مصطفی در سال ۱۳۵۴ ش یک هسته مطالعاتی زیر نظر شهید عبدالله میثمی در دانش سرا تشکیل داد که ساواک شناسایی کرد و منزلش را مورد بازرسی قرار داد.
وی تحصیل در هنرستان را به دلیل جو طاغوتی رها کرد و به تحصیل علوم دینی در حوزه علمیه پرداخت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه، شهید ردانی پور با عضویت در شورای فرماندهی سپاه یاسوج، فعالیتهای همه جانبه خود را آغاز کرد.

درگیری با خوانین منطقه و مبارزه با افرادی که به کشت تریاک مبادرت می ورزیدند، از جمله کارهای اساسی بود که نقش تعیین کننده ای در سرنوشت آینده این مردم مستضعف به جای گذاشت.
با شروع جنگ تحمیلی شهید ردانی پور به همراه تعدادی از همرزمان خود، از کردستان وارد جنوب شد و با نیروهای اعزامی از اصفهان که در نزدیکی آبادان، جبهه دارخوین مستقر بودند، شروع به فعالیت کرد.
وی مدتها با رزمندگان اسلام، در خطی که به «خط شیر » معروف بود، علیه دشمن بعثی به مبارزه پرداخت. ردانی پور سلاح بر دوش، به تبلیغ و تقویت روحی رزمندگان می پرداخت و این خود یکی از دلایل ۶ ماه مقاومت مستمر نیروها در این خط بود.
در جریان عملیات فتح المبین در فروردین ماه سال ۱۳۶۱ ، برادر کوچکترش، به درجه رفیع شهادت رسید و خود نیز به شدت مجروح و در اثر همین جراحت یک دستش معلول شد.
او در همان حالی که دستش مجروح و در گچ بود، برای شرکت در عملیات بیت المقدس به جبهه شتافت. پس از آن در عملیات رمضان، فرماندهی قرارگاه فتح سپاه را بر عهده داشت که چند یگان رزمی سپاه را اداره میکرد؛ به طوریکه شگفتی فرماندهان نظامی، اعم از ارتش و سپاهی را از اینکه یک روحانی فرماندهی سه لشکر را بر عهده داشت، برانگیخت.
او در عملیات محرم، والفجر ۱، والفجر ۲ شرکت داشت و تا لحظه شهادت هرگز جبهه را ترک نکرد.

کار و تحصیل، تعقیب ساواک
وی با مشورت مرحوم آیت الله حاج سید حسن فقیه امامی به تحصیل علوم دینی پرداخت و به مدرسه حقانی در قم رفت، آخر هر هفته برای کار به کوره پزیهای قم میرفت تا کسری مخارجش را تأمین کند، در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی زیر نظر حاج شیخ محمدعلی ابراهیمی برای روشنگری و تبلیغ به مناطق محروم کهگیلویه و بویراحمد و یاسوج سفر کرد و در سازماندهی و هدایت حرکت مردم آن دیار تلاش کرد و بارها مورد تعقیب مأموران ساواک قرار گرفت.
با شروع حرکتهای گروهک های ضدانقلاب در کردستان بنا به تکلیف جهت روشنگری و آگاهی بخشی به مردم عازم آن دیار شد و چند ماهی به فعالیت پرداخت و با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران همراه تعدادی از همرزمان خود به جنوب رفت و در خط شیر به مبارزه با دشمن پرداخت.
وی در عملیات های سرنوشت سازی مانند فرماندهی کل قوا، شکست حصر آبادان، طریق القدس، چذابه، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، محرم و… حضور فعال داشت و فعالیت او به عنوان فرمانده بر هیچکس پوشیده نبود. ردانی پور در عملیات فرماندهی کل قوا و ثامن الائمه در جبهه دارخوئین غیر از مسؤولیت های خود در سازماندهی نیروها و فرماندهی در رده بالا، مسؤولیت رشد و ارتقای معنوی نیروها را بر عهده داشت که برگرفته از خصلت های ذاتی او بود.
پس از عملیات ثامن الائمه در چند هفته ای که نیروها از خط جبهه برگشته بودند و پس از طی مراحل تکمیلی آموزش، برنامه شب هایشان دعای توسل و شب جمعه دعای کمیل بود، او در عملیات طریق القدس و چذابه حماسه های بزرگی بر جای گذاشت و در عملیات فتح المبین در کنار فرماندهی لشکر امام حسین (ع) در خطوط مقدم عین خوش حضوری مستقیم داشت.
در حین عملیات بیت المقدس هنگامی که سازمان سپاه انقلاب اسلامی گسترش یافت به فرماندهی سپاه سوم صاحب الزمان (عج) برگزیده شد که متشکل از لشگرهای امام حسین (ع)، نجف اشرف، کربلا و قمر بنی هاشم بود و در عملیات رمضان، فرماندهی قرارگاه فتح
سپاه را به عهده داشت و بعد از عملیات رمضان از مسؤولیت کنار کشید و خواست به جای فرمانده، تک تیرانداز باشد.
همیشه عمامه اش بر سرش باشد
هر طلبه ای که به خط می آمد، چندساعتی با او خلوت میکرد و به او درس شهادت و زندگی میداد، سه اصل را برای طلبه لازم میدانست؛ اول مطالعه، دوم در دسته خط شکن باشد و سوم همیشه عمامه اش بر سرش باشد؛ یک روز که برای سرکشی به خط رفته بود طلبه جوانی به او گفت: بچه ها نق میزنند که سفیدی عمامه استتار ستون را به هم میزند، جواب داد: یک گونی بکِِش روی عمامه ات اما وقتی به دشمن رسیدی آن را بردار، عراقی ها عمامه تو را که ببینند فرار می کنند.
اوج رشادتش در عملیات چذابه بود که همه درمانده شده بودند، دفاع سخت شده بود و دشمن هجوم سنگینی را به نیروهای خودی در تنگه چذابه وارد کرده بود و با قدرت بر منطقه مسلط شده و میخواست بستان را بگیرد؛ ردانی پور با تکیه بر ایمان و شجاعت تمام و نصب العین قرار دادن فرمان امام که فرمودند: «بستان به هر صورت ممکن باید حفظ شود ،»
مقتدرانه ایستاد و با دو گردان تپه های منطقه را باز پس گرفت.

با اصرار مادر و درخواست خود با یکی از سادات ازدواج می کند، خانمش همسر شهید بود و برای امام رضا (ع) دعوتنامه برد و داخل ضریح انداخت، یک کارت دعوت نیز برای حضرت زهرا (س) می نویسد و به ضریح حضرت معصومه (س) می اندازد.
شبی حضرت زهرا (س) را در خواب می بیند که به عروسی اش آمده است، شهید ردانی پور به ایشان میگوید: خانم!! قصد مزاحمت نداشتم و فقط می خواستم احترام کنم، حضرت زهرا (س) پاسخ می دهند: «مصطفی جان! ما اگر به مجالس شما نیاییم به کجا برویم؟ »
مصطفی دیگر تا صبح نخوابید و نماز می خواند، دعا و گریه میکرد و می گفت من شهید میشوم، دوستش گفته بود « این همه گریه و زاری میکنی، میگی میخوام شهید بشم دیگه زن گرفتنت چیه؟ » جواب داد: «خانمم سیده میخوام اون دنیا به حضرت زهرا (س) محرم باشم،
شاید به صورتم نگاه کنه! »
سالگرد ازدواج حضرت محمد (ص) و خدیجه کبری (س) ازدواج کرد و گفت: عروسی واقعی من آن وقتی است که در خون خود بغلطم، در شب عروسی میکروفن را به دست گرفت و گفت: «فکر نکنین من با ازدواج به دنیا چسبیده ام، این وظیفه من بود و حضور در جبهه هم وظیفه دیگه منه. » تازه سه روز از عروسی اش گذشته بود که دست زنش را گذاشت تو دست مادرش و سرش را انداخت پایین و گفت: دلم می خواهد دختر خوبی برای مادرم باشی، بعد هم آرام و بیصدا رفت منطقه و چند روز بعد از آن در عملیات والفجر ۲ در منطقه حاج عمران در تاریخ ۱۵ / ۰۵ / ۱۳۶۲ هجری شمسی به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت در راه خدا رسید.
شهید ردانی پور میگفت: اگر شهید شدم جنازه ام را جلوی در گلستان شهدای اصفهان دفن کنید، دلم می خواهد وقتی پدر و مادر ها می آیند زیارت بچه هایشان پاهایشان را روی قبر من بگذارند، شاید خدا از سر تقصیرات من هم بگذرد؛ ولی پیکر پاکش هیچگاه پیدا نشد و برای او سنگ یادبودی در گلستان شهدای اصفهان، قطعه کربلای ۵، در کنار سردار شهید حاج حسین خرازی گذاشته شده است.
تصاویر شهید مصطفی ردانی پور در کنار شهیدان باقری و صیاد شیرازی


تصاویر و فیلم عزاداری شب قدر و عملیات های جبهه روحانی شهید مصطفی ردانی پور
👆 برای مشاهده فیلم روی لینک آبی بالا کلیک کنید 👆
فرازی از وصیّت نامه شهید
« ای روحانیون گرامی، طلاب عزیز؛ همانطور که اماممان فرمود تزکیه و تعلیم را پیشه خود سازید؛ جوانان عزیز اسلام را هادی باشید، کار شما بهترین کارها است، همان کار پیغمبر اکرم (ص) و ائمه معصومین (ع)؛ با دوستان و برادران ایمانی خود در راه خدا محبت ورزید و برای
خدا از یکدیگر درگذرید، همانگونه که انتظار دارید خدا شما را ببخشد؛ دوستان عزیز تنها راه رسیدن به سعادت ترک محرمات و انجام واجبات است. »


