قاسم گرگین

فهرست این مطلب

loading...
صفحه ی شهید

قاسم گرگین

تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۱/۰۵/۰۱ – روستای زیارت تابعه دشتستان – بوشهر
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۳/۱۲/۲۴ – هورالعظيم – شرق بصره

زندگينامه

آغاز حیات جاودان بعد از : ۲۲ سال۸ ماه۲ روز

وضعیت تأهل : مجرد

نام پدر : کرم     شغل پدر : کشاورز       نام مادر : عزت    مذهب : شیعه

تحصیلات کلاسیک : پایان دوره دیپلم       تحصیلات حوزوی : مقدمات

عنوان : بسیجی – تخريب چي     عامل جنایت : بعث عراق

مزار مطهر : بهشت سجاد (ع) برازجان، تابعه زادگاهش.

 

۱ – تولد

شهید قاسم گرگین (۱۳۴۱/۰۵/۰۱ _ ۱۳۶۳/۱۲/۲۵ بصره) متولد روستای زیارت از توابع شهرستان دشتستان در استان بوشهر است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، پدرش کرم، کشاورزی می کرد و مادرش عزت نام داشت.

۲ – تحصیلات و خانواده

قاسم گرگین در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع متوسطه به پایان رسانید سپس در حوزه علمیه تا سطح یک ادامه تحصیل داد.

۳ – شهادت

قاسم گرگین در عضویت بسیجی در جبهه حضور یافت که در ۱۳۶۳/۱۲/۲۵ هجری شمسی در منطقه شرق بصره شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها مفقودالاثر بودن در ۱۳۷۸/۱۱/۱۸ تشییع در گلزار شهدای برازجان آرام گرفت. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

 

شهید والا مقام، روحانی عظیم الشان قاسم گرگین در سال ١٣٤١ در روستای زیارت دشتستان متولد شد. قاسم در آغاز حرکت عظیم و الهی مردم آگاه و بیدار کشورمان علیه رژیم ستم شاهی فعالانه در راهپیمایی ها شرکت می کرد و به اتفاق هم رزم شهیدش سید مهدی موسوی شب ها اطلاعیه های امام (ره) را در منازل مردم پخش میکرد هم چنین برای پاسداری از حریم و ناموس هم شهریانش پابه پای دیگر جوانان غیرت مند شهر، تا صبح در بازار و خیابان ها به نگهبانی می پرداخت.

هم زمان با آغاز جنگ تحمیلی، قاسم که در کلاس سوم دبیرستان تحصیل می کرد به ندای امام (ره) لبیک گفت از این رو با کوله باری از عاشقی به جبهه کوشک و آبادان قدم گذاشت و در عملیاتهای بسیاری شرکت کرد. او در اکثر عملیات ها به کرات برای شناسایی و تخریب از خط مقدم دشمن عبور کرده و با دست پر به آغوش هم سنگرانش برگشت.

هیچ چیز برای قاسم لذت بخش تر و هیجان انگیزتر از حضور در خط مقدم جهاد و شرکت در عملیات نبود و با یافتن دوستانی به لشکر ١٤ امام حسین (ع) پیوست و با سمت خط شکن به خدمت پرداخت در عملیات رمضان به شدت مجروح شد هنوز جراحتش التیام نیافته بود که دوباره خود را به جبهه رساند.

در عملیات بدر در حالی که تکبیر گویان با نارنجک دستی بر تانکهای دشمن حمله میکرد در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۲۵ بر اثر اصابت ترکش در سن ۲۲ سالگی به شهادت رسید پیکر پاکش را در سال ۱۳۷۹ بعد از ۱۶ سال دوری در بهشت سجاد (ع) برازجان به خاک سپردند.

بعضی از توصیه های شهید و سیره عملی او

هر وقت مادر را میدید پیشانیش را میبوسید و می گفت: هر کس پیشانی مادر را ببوسد بهشت بر او واجب می شود.

سفارش می کردند هر کس کار خود را خودش انجام دهد و کارهایتانرا به دیگران محول نکنید.

فردی متهجد و شب زنده دار بود و اهل راز و نیاز.

در برخورد با دوستان و هم رزمان و آشنایان بسیار متواضع و صمیمی و خوش برخورد و در مقابله با دشمن بسیار شجاع بی باک محکم و استوار بود و هیچ گاه به دشمن پشت ننمود.

نمازشان همیشه سر وقت بود و حتی در سخت ترین شرایط نیز آن را ترک نمی کرد.

پناه يتيمى

بوى پيراهن يوسف اگر چشم يعقوب را بينا كرد، يك قطعه استخوان تو هم براى همه مردم دشتستان و برازجان كافى است تا بعد از ۱۶ سال چشم انتظارى ديده‌هاى خود را بدان روشن كنند. خبر در شهر پيچيده و من كه نمى‌دانم چرا اين‌طور سرگردانم، راه افتاده‌ام طرف حوزه. اصلاً نمى‌دانم چرا موتورسيكلتم دارد مرا مى‌برد طرف حوزه علميه برازجان. چرا دلم هوايى شده تا در صحن حوزه بنشينم به تماشاى روزهايى كه به سرعت باد گذشته‌اند؟

تصوير كمرنگى از آن در ذهنم مانده. هنوز ديوارهاى سيمانى مدرسه، تو را به يادم مى‌اندازد قاسم! دوست دبستانى من بودى و مادرم از همان ابتدا سفارشم كرده بود كه با تو مهربان باشم. در آن عالم كودكى برايم توضيح داد كه تو پدر ندارى و اگر دلت بشكند، خدا راضى نيست.

دوره راهنمايى بوديم كه داشتى قرآن مى‌خواندى. رسيده بودى به آيه: الم يجدك يتيما فآوى…

نمى‌دانم چرا اين آيه را برايم معنى كردى. گفتى كه خدا پيامبر را در يتيمى پناه داده است. هميشه دلم مى‌خواست بدانم كه خداى يتيمان، تو را چگونه پناه خواهد داد. با آن‌كه مى‌دانستم مادرت تمام تلاشش را مى‌كند كه جاى خالى پدر را برايت پر كند. اما هربار تو را كنار مزار پدرت مى‌ديدم، به خوبى در نگاه غمبارت، رنج يتيمى‌ات را درك مى‌كردم.

يكى از طلبه‌ها از حجره بيرون آمده و زل زده به من. با نگاهش انگار دارد مى‌پرسد كه اين وقت روز اين‌جا چه مى‌كنم‌؟

نمى‌شود توضيح داد حالا كه همه دارند مى‌روند طرف گلزار شهداى برازجان، من چرا پناه آورده‌ام به صحن مدرسه قديمى و دل سپرده‌ام به خاطرات دور.

براى دبيرستان رفته بودى به مركز آموزش كشاورزى فارس توى على آباد كمين سعادت شهر تا در رشته كشاورزى مدرك بگيرى. سال ۶۰ بود كه با ديپلم برگشتى و اين‌بار مصمم شدى كه بروى به حوزه.

خبر شهادت سيد مهدى موسوى، دنياى تو را زير و رو كرد؛ رفيق روزهاى مبارزه و تظاهراتت كه شبانه پا به پايت اعلاميه‌هاى امام را در ميان خانه‌ها پخش مى‌كرد.

بعد هم كه انقلاب به ثمر نشست، باز هم در كنار هم به پاسبانى از خيابان‌ها و بازار مشغول شديد.

طلبه‌اى جوان مى‌ايستد روبه‌رويم و اين‌بار حيرانى‌اش را بر زبان مى‌آورد: برادر! مثل اين‌كه شهيد مى‌آورند. يكى از طلبه‌هاى قديمى همين حوزه… برادر قاسم گرگين… همه دارند مى‌روند به بهشت سجاد…. سرم را بالا مى‌آورم. اشك را كه در ميان چشم‌هايم مى‌بيند، سكوت مى‌كند و مرا به حال خود مى‌گذارد. خرداد ماه بوشهر گرم است و شرجى. اما عرقى كه از پيشانى‌ام مى‌چكد، حاصل آتشى است كه نشسته بر جانم.

ربطى به گرماى خرداد و سرماى اسفند ندارد. اين حال و هوا از همان زمستان ۶۳ با من است. از همان سرماى منطقه عملياتى هورالعظيم؛ از همان شب آغاز گم‌شدن تو در ميان دود و آتش؛ از شب آغاز گمنامى‌ات قاسم!

مراسم كميل جبهه را همه شب‌هاى جمعه مرور مى‌كنم. شبى كه در نيمه‌هاى دعا از جا برخاستى و مجلس را ترك كردى.

بعد از مراسم سراغت را گرفتم و پرسيدم كه چرا دعا را نيمه تمام رها كردى و رفتى. تو با همه ايمانت جواب دادى: امشب حال دعا نداشتم و ترسيدم كه اگر با اين حالت به دعا ادامه دهم، ممكن است اين كار را شيطان بر من جلوه دهد كه من هم اهل دعا و نياز و كميل هستم.

از همان‌جا تو را با چهره حقيقى‌ات دريافتم. ديدم كه ريشه‌هاى اخلاص چقدر در زمين ايمانت جان گرفته‌اند.

چيزى نگذشت كه به همراه بخشى از نيروهاى اطلاعات عمليات و تخريب المهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف براى آموزش دوره غواصى راه افتاديم طرف يكى از سدهاى اطراف شيراز. موقع شنا بود و تو همچنان زير پيراهنى‌ات را به تن داشتى. متعجب زل زده بودم به تو كه داشتى تقلا مى‌كردى فرمانده را راضى كنى تا بگذارد با همين زيرپيراهن شنا كنى.

سكوت كه كرد، مطمئن شدم كه تا پايان آموزش زيرپيراهن به تن خواهى داشت.

صحبت حيا و ميل تو براى پوشاندن تن نبود. حياى تو را همه پيش از اين باور كرده بودند. مى‌دانستم كه رازى زيرپيراهن دارى. اما نه من و نه هيچ كس ديگر نمى‌دانست كه دارى تركش‌هاى روى تنت را از چشم آن‌ها پنهان مى‌كنى.

نه آن روز كسى از زخم‌هاى تنت باخبر شد و نه امروز؛ در اين دوازدهمين روز خرداد ۷۹ كه قطعه‌هاى استخوان‌هايت دارد مى‌رسد به شهر.

۱۶ سال در ميان منطقه هورالعظيم بر تو چه گذشته، قاسم! تصورش دارد مرا از پاى درمى‌آورد. همين كه فكر مى‌كنم تو در شرق دجله، در بحبوحه عمليات بدر، چگونه هدف گلولۀ تانك قرار گرفتى كه نشد ردى از تو بيابم، جگرم مى‌سوزد.

در طول اين سال‌ها هربار فرزند شهيدى ديدم، توى دلم خدا را شكر كردم كه تو ازدواج نكرده بودى تا امروز نگاهم بيفتد به طفل يتيمت؛

تاب آن را ندارم كه از جا برخيزم. اما بايد خودم را برسانم پشت تابوت تو كه انگار سبكبال روى بال ملائك حمل مى‌شود. نزديك مى‌شوم به بهشت سجاد برازجان. گوشه‌اى مى‌نشينم تا با خواندن آياتى از قرآن قلبم آرام گيرد.

قرآن جيبى‌ام را كه باز مى‌كنم، چشمانم در صفحه قفل مى‌شود. رسيده‌ام به آيه «الم يجدك يتيما فآوى».

حالا وقت آن است كه سؤال ده‌ها ساله خود را جواب بگيرم. آرى، در روز وداع شهر با تو، دارم به چشم خود پناه دادن خدا را در حق قاسمِ يتيم تماشا مى‌كنم. تو يتيم بودى و خدا در قلعه امن شهادت پناهت شد. پناهگاهى نه فقط براى ۱۶ سال گمنامى، بلكه حصنى مطمئن براى جاودانگى در تاريخى كه با خون تو آميخته شده است.

قرآن را مى‌بندم و آن را مى‌فشارم روى سينه‌ام. صداى تلاوت تو از دل سال‌هاى دور ميان قلبم حلول مى‌كند. مثل هميشه صداى تو آهنگ آسمان را در خود دارد. سر بلند مى‌كنم و با صورتى غرق در اشك، زل مى‌زنم به تابوت تو كه بر شانه‌هاى مردم شهر دست به‌دست مى‌شود .

 

زندگي نامه شهيد

در سال۱۳۴۱در خانواده اي مذهبي در روستاي زيارت دشتستان ديده به جهان گشود.زندگي وي با مصيبت از دست دادن پدر در دوران طفوليت آغاز شد. گرفتاري ها و سختي ها اورا همچون كوه استوار نمود و وي را براي روزهاي پرمخاطره آماده كرد .اما از آن جايي كه خداوند هميشه يار و همراه بندگان صالح خويش است،مادر قاسم چون فرشته اي الهي،صبورانه تعليم و تربيت فرزندان خويش را به نحو شايسته به عهده گرفت. و حقا كه شهيد نيز با زندگي سرتاسر افتخارش و شهادت و ايثارش،درخت تربيت مادر را به بارنشاند.شهيد دوران تحصيلات ابتدايي و راهنمايي خويش را در برازجان طي نموده،سپس جهت ادامه تحصيل در رشته كشاورزي به مركز آموزش كشاورزي فارس به علي آباد كمينِ سعادت شهر رفت.و در سال۱۳۶۰ موفق به اخذ مدرك ديپلم شد.شهيد در  آغاز حركت مردم عليه رژيم طاغوت چون ساير جوانان انقلابي در راهپيمايي ها شركت مي نمود و به اتفاق همرزم شهيدش سيد مهدي موسوي اطلاعيه هاي حضرت امام (ره) را شب ها در منازل مردم پخش مي كردند.و همچنين در پاسداري از حريم و ناموس همشهريانش،همگام با ديگر جوانان غيرتمندِ شهر تا صبح در بازار و خيابانها نگهباني مي داد.زماني كه صدام جنايتكار به تحريك آمريكاي جهان خوار كشور عزيز مارا در مورد حمله ناجوانمردانه قرار داد و قسمتي از خاك گهربار اين مرز و بوم را به اشغال خود در آورد،مردم ايران به خروش آمدند و عرصه را بر صداميان تنگ كردند و قاسم هم آن زمان حضور در جبهه را بر كلاس درس ترجيح داد و به جبهه كوشك و آبادان عزيمت نمود و به دفاع از كيان اسلام و ميهن پرداخت.او از آغاز جنگ تحميلي تا روز شهادت به دفعات در جبهه ها حضور يافت . و هرگاه بوي حمله مي آمد قاسم در شهر غيب مي شد و خود را به عزيزانش مي رساند.قاسم پس از اخذ ديپلم به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در آمد و مدت ۱۸ ماه در لباس مقدس پاسداري از شرف و عزت ميهن اسلامي دفاع كرد.وي در عمليات طريق القدس،بيت المقدس،والفجرمقدماتي،والفجر۱،خيبر،رمضان و بدر شركت داشت.او به علت اين كه همچون ديگر بسيجيان دلير دشتستاني دلي نترس داشت،دوران جبهه را در واحد هاي پر خطر وحساس اطلاعات و عمليات و تخريب گذارند و به دفعات از خطوط دفاعي دشمن عبور كرده و با دست پر به آغوش هم رزمانش بر مي گشت.هيچ چيز براي قاسم لذت بخش تر از حضور در خط مقدم عمليات نبود.لذا چون در بسياري از عمليات ها، خط شكن بود،با يافتن دوستاني در اصفهان به  لشكر امام حسين (ع) پيوست و در كنار بسيجيان مخلص اصفهاني ماهها در مناطق مختلف جبهة نبرد،به جنگ با متجاوزين بعثي پرداخت و دوشادوش بسيجيان شيردل در عمليات ها شركت مي كرد.اين طلبه بسيجي در مدت كوتاهي كه در مدرسه علميه قم به تحصيل علوم ديني پرداخت،توانست دل هاي بسياري از طلاب را به سوي خود جلب كند و به مدارج بالاي ارزش ها برسد.وي فردي متهجد،وشب زنده دار بود و اهل راز و نياز و در برخورد با دوستان و هم رزمان و آشنايان بسيار متواضع و صميمي و خوش برخورد و در مقابله با دشمن بسيار شجاع،بي باك،محكم و استوار بود و هيچ گاه به دشمن پشت ننمود . وقتي در عمليات رمضان به شدت مجروح گرديد ، پس از پنجاه روز بستري شدن در بيمارستان شهيد چمران شيراز، هنوز التيام نيافته بود كه مجدداً خود را به جبهه رسانيد و بالاخره در تاريخ ۲۴/۱۲/۶۳ به فيض شهادت نايل گرديد . شهيد با صفاي ما به آرزويش رسيد،و در حمله افتخار آفرين بدر در كنار دجله و فرات،در حالي كه تكبير گويان با نارنجك دستي به تانك هاي دشمن يورش برده و تعداي از صداميان را به هلاكت رسانده بود،مورد اصابت كاليبر تانك واقع شده و تن كوفته وخسته و پر از تركش او آرام در خاك قرار گرفت.و روح پاك و مطهرش به آسمان عروج كرد.تا از آن بالا نظاره گر رهروان راهش باشد. پاك ومطهر قاسم بعد از شانزده سال اسارت و مظلوميت در خاك دشمن با تلاش عزيزان گروه تفحص به ميهن رجعت نمود و در سال ۷۹ در كنار دوستان شهيدش در بهشت سجاد برازجان به خاك سپرده شد.

خوشا آنان كه با عشق حسيني        بساط خويش برچيدند و رفتند

 

جلوه جمال برادر در خاطرات خواهر

قاسم جذابيت خاصي داشت.هر وقت مادرم را مي ديد،پيشانيش را مي بوسيد و مي گفت:هر كس پيشاني مادر را ببوسد،بهشت بر او واجب مي شود.با مادر و خواهر بزرگتر ارتباط بيشتري برقرار مي كرد.به ما سفارش مي كردند:هر كس كار خود را خودش انجام دهد،كارهايتان را به ديگران محول نكنيد و از امكانات بنياد شهيد استفاده نكنيد.داراي بسياري از صفات حسنه اخلاقي بود . هرگز در لباس پوشيدن از لباس هاي آستين كوتاه استفاده نكرد.بين همسايه ها نيز جذابيت خاصي داشت .به طوري كه پدر سيد مهدي موسوي كه از همسايه هايمان بودند،وقتي مريض بودمي گفت:«خدايا به مظلوميت قاسم و به مظلوميت سيد مهدي دردم را تسكين بده.»با دوستان بسيار صميمي بود.هيچ وقت همسايه ها از او شكايتي نمي كردند.به قرآن و دعا بسيار علاقه داشت.نمازشان هميشه سر وقت بود و حتي در بدترين شرايط نيز آن را ترك نمي كرد.الگوي زندگي شهيد،اهل بيت و ائمه طاهرين(ع) بودند تحول فكري ايشان بيشتر از امام(ره)سر چشمه مي گرفت.كتاب هاي حجاب شهيد مطهري،  رساله امام و كتاب نيايش را در زمان قبل از انقلاب در موكت كهنه اي قايم مي كرد و از آن ها استفاده مي نمودند.به امام(ره) و روحانيت بسيار علاقه مند بود.قبل از انقلاب نيز فعال بود و در راهپيمايي ها حضور فعالانه داشت.بزرگترين آرزويش پيرزوي انقلاب و اسلام بود.ماه محرم وقتي نوحه خوان ها اسم امام حسين(ع) را مي آوردند،قاسم بي صدا وآرام گريه مي كرد و هر چه اصرار مي كردم،گريه نكن دست بردار نبود.نمي دانم چرا؟او آن قدر كوچك بود كه از كربلا چيزي نمي دانست و اين گريه سوزناكش برايم عجيب بود.

 

از زبان

آقاي غلام رضا جوان[۱] كه از دوستان هم رزمش بود تعريف مي كند:صداي الله اكبر قاسم، قلبم را دريد.نگاهي  به رويش انداختم.رنگ سرخ خون،چشمانم را خيس اشك كرد. به كتفش تير خورده بود.وقتي قاسم به جبهه رفته بود،پلاك نداشت و هنگامي كه جسدش را در چند كيلومتري بصره پيدا مي كنند،پلاكي از فردي ديگر كه از جزيره مجنون بوده،در كنارش پيدا مي كنند.قاسم شهيد را از روي پيراهن ورزشي كه اكنون در موزه بنياد شهيد است و از روي جاي تيري كه به ايشان اصابت كرده بود،شناسايي مي كنند.بعد از ۱۶ سال كه جسد او را پيدا مي كنند از بين نرفته بود.خون خشك شده پشتش هنوز از بين نرفته بود.خودشان سپاهي و بسيار فعال بودند.يك سال طلبگي خواندند كه دوره تحصيلشان نيز در قم بود.ايشان مي گفتند:اگر ما شهداء را دقايقي قبل از شهادتشان ببينيم كه چه حالي دارند،برايشان گريه نمي كنيم.با بازمانده شهداء بسيار خوش برخورد بود.در جبهه كارهاي رزمندگان را انجام مي داد،به طوري كه لقب علي را به او داده بودند.يك شب قبل از شهادت برادرم،خواب ديدم كه به روستاي زيارت رفته ايم و قاب عكس او را در كنار عكس جهانگير(پسر عمويم كه شهيد شده است)گذاشته و يك دفعه قاب عكس جمع شد، به طوري كه من نفهميدم عكس قاسم برادرم است يا جهانگير.اوقات فراغت هميشه در حال درس خواندن مطالعه و فعاليت در سپاه و بسيج بود .شهيد قاسم مي گفت:اين جنگ رحمت است.بار اول ۱۵ يا ۱۶ ساله بود كه به جبهه رفت.ايمان و علاقه اي كه داشت،باعث رفتن ايشان به جبهه شد.او روحيه اي قوي داشت و هنگام رفتن به جبهه خوشحال بود.خيلي كم برايمان نامه مي نوشت.هر وقت از جبهه بر مي گشت،تواضع بيشتري داشت و اين از چهره و رفتارش  مشخص بود.اگر در جبهه كاري انجام مي داد ،براي ما تعريف نمي كردند.زماني كه در بيمارستان شهيد چمران شيراز بستري بود حالتي داشت،كه انگار زخمي نيست و از زخمي هاي داخل جبهه برايمان صحبت مي كرد.و مي گفت آنها به درجه اعلا رسيده اند.آخرين باري كه به جبهه مي رفت،هنگام خداحافظي هر كاري كرديم،داخل خانه نيامد؛و لبخند بروي لب داشت.در هنگام مراسم تشيع با وجود اين كه نام شهيد قاسم را از طريق بلندگو بيشتر به زبان مي آوردند،ولي تابوت يكي ديگر جلوتر بود و من از اين مسئله خوشحال بودم زيرا يكي از خصوصيات بارز اخلاقي شهيد اين بود كه خودش را از ديگران برتر نمي دانست و هيچ وقت خودنمايي نمي كرد.خوشحال بودم كه اين مسئله اين جا نيز رعايت مي شود و خودنمايي نمي كند.از اين كه خانواده شهيد هستم،احساس خوشحالي و سربلندي مي كنم ولي خودم را هم از ديگران جدا و برتر نمي دانم.حضور معنوي ايشان براي بچه ها بسيار مؤثر بود.براي آن ها از مشكلات و فعاليت هاي شهيد تعريف مي كنم.پيرو پيام شهداء باشيم و نگذاريم خونشان پايمال شود.به فرزندانمان يادآوري كنيم كه شهداء چگونه بودند و از اين طريق نامشان را زنده نگه داريم. از مردم مي خواهيم شهداء را از ياد نبرند،و پاسدار خون آن ها باشند.نسبت به تربيت فرزندان بي بند و بار نباشند.وقتي پسر عمويم شهيد شد،براي ديدنش به بيمارستان رفتم،ملحفه سفيدي را كه بر رويش بود،كنار زدم و ديدم كه لبخندي بر لب دارد.آنها تشنه لب شهيد شدند،و اين نشان دهنده عشق آنها به مولايشان امام حسين (ع) مي باشد.

شهيد از قلم شهيد (۱)

« ديروز با يكي – دو تا از بچه ها به قم رفتيم. بعد از زيارت، آمديم تا در مدرسه علميه سري به يكي از دوستان قديمي بزنيم. وارد مدرسه شديم. اكثر بچه هاي طلبه به شهرهاي خودشان رفته بودند و مدرسه خالي و خلوت بود. وارد اتاق سرايدار شديم و سراغ طلبه ها را گرفتيم؛گفت: «كدامشان را مي خواهيد »؟ گفتيم: « مگر مي شناسي»؟ گفت: «عده اي را». آن وقت گفتيم: «گرگين را». لحظه اي مكث كرد ودر حالي كه لقمه انگورش را قورت مي داد، نگاهي دوباره به ما كرد و گفت: «خدا رحمتش كند». گفتم: «قاسم»؟ گفت: «آره». با خود گفتم شايد اشتباه مي كند. پرسيدم: «همو كه اهل برازجان بود»؟ اشك آرام آرام در چشمان سرايدارپيدا شد؛ و تو هم دست و پايت مي لرزيد. برگشتي صحن مدرسه رايك بار ديگر تند پائيدي و نگاهت به در حجره بسته ۲۲متوقف شد. سرايدار داشت حرف مي زد، اما تو نمي فهميدي چه مي گويد. بغض گلويت را مي فشرد، مي خواستي گريه كني. اما لااقل در ا» جا جلوي خودت را گرفتي. يك باره همه چيز دز ذهنت رنگ تازه اي به خود گرفت. مي دانستي كه بالاخره اين خبر را مي شنوي، اما نمي خواستي آن روز به اين زودي ها برسد. مي خواستي سير بگريي. مي خواستي بنشيني از ته قلب با كسي درد دل كني،اما مي دانستي كه كسي نيست.

دنيا همه اش غرور است ؛ ولي او بي غرور بود. دنيا همه اش ريا و سالوس است ؛ ولي او مخلص بود.

مي خواستي فرياد كني. فكر نمي كردي قاسم اين گونه تنهايت بگذارد.آن قدر خود را به نزديك حس مي كردي كه وقتي با او حرف مي زدي، تمام درد دلهايت را برايش مي گفتي و او هم تمام حرف هايش را برايت مي زد؛ مثل آن شب كه تا ساعت سه شب حرف زد و خوابش نبرد.

قاسم پاك بود – پاك تر از آن چه مي نمود، پاك تر از آن چه كه در ذهن من است. ديگر اين دنيا بي او غريبه غريبه است. ديدار اول يك اتفاق بيش نبود، آن هم در بيمارستان شهيد چمران؛ و خبر شهادت او هم اتفاقي ديگر، كه صاحب اين اتفاق ها خداست.

۱ آقاي غلام رضا جوان از شهداي منطقه دشتستان و همرزم شهيد بوده واين خاطره را  نقل كرده است .

 

يك باغ چراغ لاله

 

      نه تن مونه  نه پيراهن بمونه                                مگه خاكستري از من بمونه

        دعا كن گر نمونه چيزي از من                                چراغ  لاله ها روشن  بمونه!

قاسم گرگين فرزند كرم شهيدي عرش پرواز از تبار دريا دلان خطة خورشيدي معنويت و استقامت و جهاد بود كه در سال۱۳۴۱ درخانواده اي مذهبي و محروم درروستاي زيارت دشتستان، دبده به آفاق آفرينش گشود.

زندگي وي با داغي بزرگ و اندوهي عميق و جانكا ه آغاز شد و ابرهاي غم و حسرت بر سرش سايه گستردند . آري در كودكي پدر مهربانش به آسمان پيوست واو را در امواج طوفاني دريائي زندگي تنها گذاشت . اراده الهي اين بود كه در كشاكش گرفتاري ها و سختي ها صبور و درد آشنا پرورش يابد و براي روزهاي پر مخاطره مهيا گردد.از آنجا كه خداوند هميشه يار و همراه بندگان صالح خويش است ،مادري را به قاسم هديه كرده بود كه بسان فرشته اي در اوج صبر و ايمان، تعليم و تربيت فرزندان خويش را بر عهده گرفت .

شهيد گرگين در طليعة خورشيد انقلاب

شهيد در آغاز حركت عظيم و الهي مردم آگاه و بيدار كشورمان عليه رژيم ستمشاهي فعالانه درراهپيمايي ها شركت مي كرد و به اتفاق همرزم شهيدش سيد مهدي موسوي شبها اطلا عيه هاي امام (ره) را در منازل مردم پخش مي كرد . همچنين براي پاسداري از حريم و ناموس همشريانش پا به پاي ديگر جوانان غيرتمند شهر ، تا صبح در بازار و خيابانها به نگهباني مي پرداخت .

از سنگفرش هاي جبهه ها تا عرش شهادت

همزمان با آغاز جنگ تحميلي ، قاسم كه در كلاس سوم دبيرستان تحصيل مي كرد به نداي امام و مرادش لبيك جانانه گفت . او وسعت بي نهايت شن وماسه و خاكريز كه آكنده از شميم شهادت و نسيم وصل جانان بود را بر كلاس درس ترجيح داد تا كوچه باغهاي بهشتي را چراغ لاله اي باشد .

ازاين رو با كوله باري از عاشقي به جبهه كوشك و آبادان قدم گذاشت وبه دفاع از انقلاب اسلامي و كشور عزيز و شقايق پرورمان پرداخت . شهيد در عملياتهاي طر يق القدس ، بيت المقدس ،والفجر مقدماتي ،خيبر ، رمضان و بدر شركت كرد وجلوه هاي زيبا و عاشقانه اي از عشق وحماسه و شهامت و ايثار را به نمايش گذاشت . او در اكثر عملياتها به كرات براي شناسايي و تخريب از خط مقدم دشمن عبور كرده وبا دست پر به آغوش همسنگرانش برگشت .

هيچ چيز براي قاسم لذت بخش تر و هيجان انگيز تر از حضور در خط مقدم جهاد و شركت در عمليات  نبودو با يافتن دوستاني  به لشكر امام حسين اصفهان پيوست و براي آن لشكر خط شكن بود .وقتي در عمليات رمضان به شدت مجروح شد هنوز زخمها يش التيام  نيافته بود كه دوباره خود را به جبهه رساند .

در حمله افتخار آفرين بدر در كنار دجله و فرات در حاليكه تكبير گو يان با نارنجك دستي بر تانكهاي  دشمن  حمله ور و تعدادي  از صداميان  را به هلا كت رسانيده بود، مورد اصابت گلوله تانك قرار گرفت. واين چنين در تاريخ ۵ ۲/۱۲/۶۳ با بدني گلجوش وستاره آفرين از تركش به درجه رفيع شهادت نائل آمد.

پيكر آن پرنده خونين بال، بعد از ۱۶ سال غربت در خاك دشمن با  تلاش عز يزان  گروه تفحص  به ميهن بازگشت و در سال ۷۹  در بهشت سجاد برازجان  به خاك سپرده شد .

سبزند ، اگر چه سرخ پرپر گشتند             سردارترند ، اگر چه بي سر گشتند

     انگار پرنده ، ز ير باران با هم           يك صبح ، بدون بال وپربر گشتند!

روحش شاد و يادش گرامي

تصاویر شهید قاسم گرگین در کنار همرزمانش

پیمایش به بالا