تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۹/۰۴/۱۸ – شهر قدس
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۶/۱۰/۱۲ – دزفول

زندگينامه
آغاز حیات جاودان بعد از: ۱۷ سال ۶ ماه ۱ روز
نام پدر: نصرالله نام مادر: حلیمه
مذهب: شیعه تحصیلات حوزوی: مقدمات
تحصیلات کلاسیک: اول دبیرستان ( متوسطه دوم )
عنوان: روحانی سمت: نیروی واحد تبلیغات
نحوه شهادت: اصابت ترکش به سینه
عامل جنایت: بعث عراق
مزار مطهر: بهشت فاطمه (سلام الله علیها) شهر قدس تابعه شهرستان شهریار
شهید غلامرضا مرتضوی در ۱۸ تیرماه ۱۳۴۹ در خانواده ای متوسط و مذهبی در شهر قدس (قلعه حسن خان) چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت طی کرد. در دوران شکوفایی انقلاب به علت کمی سن فعالیت چشمگیری نداشت. لکن پس از پیروزی انقلاب اسلامی عضو بسیج گردید و جهت پاسداری از ارزشهای انقلاب و نظام اسلامی همت گماشت.
در سال اول دبیرستان برای اولین بار به جبهه ها اعزام شد. او پس از بازگشت دوره متوسطه را رها کرد و برای فراگیری علوم دینی راهی قم شد و در مدرسه علمیه قدریه مشغول تحصیل شد. در طول دوران جنگ چندین بار به جبهه ها اعزام و سرانجام در ۱۳ دیماه ۱۳۶۶به شهادت رسید.
شهيد غلامرضا مرتضوي فرزند نصر اله در سال ۱۳۴۹ در شهر قدس به دنيا آمد از همان سن ۶،۵ سالگي در نماز جماعت مسجد محل شركت مي كرد و تكبير مي گفت . تحصيلات ابتدايي و راهنمايي را در مدرسه اي در نزديكي منزل گذراند و انس و الفتي عجيب با قرآن داشت و آن را با صدايي زيبا تلاوت مي كرد و چندين بار در مسابقات قرآن شركت كرد و رتبه هايي نيز دريافت نمود . سال اول دبيرستان بود كه براي اولين بار به جبهه رفت و همان جا بود كه تصوير زندگي اش در آينده ترسيم شد و كلاس و درس را رها كرد و براي يافتن آنچه كه به دنبالش بود و براي خدمت به جامعه اش وارد بهداري ارتش شد ولي محيط آنجا را ناسازگار با روحيه خود يافت و پس از مدتي كوتاه رهايش كرد . و مدتي بعد براي تحصيل علوم ديني به قم رفت و همان جا ماندگار شد گويا گمشده اش را در حجره ۲۱ مدرسه قديريه قم پيدا كرده بود . ايشان مجدداْ تصميم به عزيمت به جبهه مي گيرد قبل از رفتن به جبهه از همگي دوستان و آشنايان خداحافظي مي كند و به همراه يكي از ياران صديقش به شيراز مسافرت كردند پس از بازگشت از سفر به همراه جمعي از روحانيون ثبت نام شده و در تيپ ۸۴ امام جعفر صادق (ع) راهي ديار يار شد و به علت علاقه شديدش به ام الائمه حضرت زهرا(س) در شب شهادت ان بانوي بزرگوار مصادف با سيزدهم دي ماه سال ۱۳۶۶ در منطقه انديمشك دعوت حق را لبيك گفت و به ملكوت اعلي شتافت . لازم به ذكر است كه ايشان را ابتدا به جبهه نمي فرستادند و مي گفتند كه سنت كم است ايشان با اصرار زياد و اين كه به وسيله يكي از دوستانش شناسنامه اش را يك سال بزرگتر مي كند و پانزده سالش مي كند و به اين ترتيب به جبهه مي رود .
دل نوشته ای از شهید
به نام يگانه معبود بي همتايم . پروردگاري كه مثل او هرگز نبوده و نخواهد بود . هم او كه انسان ها را آفريده و به آنها راه خوب و بد را نشان داده . خدايا نمي دانم چگونه سخن آغاز كنم با حمد و ثناي تو اگر بخواهم حمد تو را به جاي نياورم كفران نعمت كرده ام و اگر بخواهم ابتداي سخنم با حمد و ثناي تو آغاز شود حتي اگر هزارها و بيشتر از اين دريا بود و آنها جوهر قلمم كه همانا هزارها برابر بيشتر از درخت هاي كنوني و همه آسمان ها و زمين ها دفترم باز اين دفتر ناتمام مي ماند چرا كه اگر من بخواهم يك شكر براي يك نعمت تو به جا آورم از بدو ظلمت تا محو جسماني آن بيشتر هم وقت لازم بود اما چه كنم ؟ اي محبوب من واي معشوق من اگر چه عشق هزاران آدمي در دلم باشد آن عشقي كه بيشتر از همه مرا مي سوزاند عشق توست و خدايا نمي دانم در نظر تو چگونه مخلوقي هستم .ولي اين را مي دانم كه تو همان معشوق دوست داشتني من هستي كه اگر مشاهده مي كني كه بر كس ديگري عشق مي ورزم و از ياد تو غافل بعد از اين كه در راستاي آميزشي زودگذر كام دلم را از آن معشوق چند لحظه اي مي گيرم باز به خاطرم مي آيد كه معشوقي ديگر دارم و به سوي تو مي شتابم و اين تو هستي كه باز مرا در آغوش مي گيري و به من محبت مي كني . هزارها بار برايم ثابت شده وقتي از ياد تو غافل مي شوم و تا به ديگري مي آميزم اين لذت اگر براي چند لحظه مرا شاد مي كند اما بعد از آن از او سير مي شوم و باز به سوي تو مي آيم تو همچنين وقتي در خلوت با تو به سر مي برم هيچ چيز نمي تواند مانع لذت بردن من از معشوقم شود تو هم اوني كه نمي خواهم سر از سجده ات بردارم و دوست ندارم كسي در اين هنگام مزاحمم شود . آه كه چه قدر خوشحالم از اين كه عاشق موجودي شده ام كه زبانم حتي از بردن نام او هم قاصر است آن قدر تو را دوست دارم كه اگر مردم مرا ديوانه نمي پنداشتند در عدم رويئت آن قدر گريه مي كردم كه از چشمانم خون ببارد . اما در مقابلت ؟؟؟بد تركيب و خائن و هزاران صفت رذيله ديگر كه نمي خواهم كاغذم را كثيف كنم و ياد آنها كنم با آن ظاهر فريبنده اش مرا مي فريبد و مرا مشغول خود مي گرداند . آه كه مي خواهم اشك بريزم به حال پريشانم و براي همه پستي و رذالت را معشوق خود رها كرده و ملعوني را عاشق مي گردم . خدايا تو خودت مرا ببخش و از كوتاهي هايم بگذر چرا كه ت هم او هستي كه همواره بامني . اي زيباترين زيبايان اي بزرگترين بزرگان و اي ….خدايا نمي دانم آدميان چرا اين قدر كوته فكرند و كوته نظر . نمي دانم اينان ديگر چه معشوقي مي خواهند بهتر از تو ، از همه زيباتر ، از همه داراتر از همه باعظمت تر از همه … تو را به عظمتت كه بالاتر از آن چيزي نيست مرا با خودت و اولياءات مأنوس گردان .
والسلام علي من التبع الهدي
غروب يكشنبه غمگين مورخه ۱۳۶۵/۰۹/۰۹ در حجره ۲۱ مدرسه قديري
بسمه تعالی
آنچه پشت این برگه نوشته شده صحبتهای یک عاشق با معشوق در خلوتگاهی مقدس است عاشقی که در قدر معشوق خود را می داند اما باز هم به او خیانت می کنید اما معشوق ولی معشوق بزرگ است .
به امید اینکه عشق عاشق معشوق را نیز دوستدار عاشق گرداند.

وصیت نامه
ان الله اشتری من المومنین انفسهم واموالهم بان لهم الجنه
به نام یگانه معبودی که غیر از او مایه پرستشی وجود ندارد وستایش فقط مخصوص اوست .
انچه را که می خوانید وصیت نامه یک بنده گنهکار است و اکنون از خدایش طلب مغفرت می نماید براستی که نمی دانم در روز خدا در مقابل خداوند چگونه جوابگو خواهم بود و هنگامیکه آن آیه قران (یوم تشهر لهم ارجلهم وایدیهم )ومصداق پیدا می کند نمی دانم که چه باید بگویم که چیزی برای گفتن ندارم ونمی دانم که اعضای بدنم چگونه ؟شهادت می دهند براستی چه اتفاقی خواهد افتاد وقتی چشمهایم بگویند او ما را وارد به گناه می کرد یا دستها وپاهایم بگویند این نفس حاطی وگنهکار ما را مجبور به انجام گناه می کرد و همین طور دیگر اعضای بدنم .
پروردگارا : اکنون بنده ای گنهکار با تو سخن می گوید که شمار گناهانش حساب ندارد اما این امید در دل اوست که من چقدر گناه کرده باشم محبت ولطف توبیش از آن که بتوان حساب کرد وسعت دارد .
خدایا از تو عاجزانه درخواست می کنم که در روز جزا زهرا را شافع ما قرار دهی چرا که این بدن عاجز وضعف طاقت تحمل جزای حتی یکی از گناهانش را ندارد .
اما خدمت پدر عزیزم سلام عرض می کنم پدرجان اگر لیاقت داشته باشم وشهید شوم شما خوشحال باشد چرا که خداوند پسرتان را طلبیده است و مرا ببخشید که نتوانستم حق شما را ادا کنم و از شما به خاطر زحمات فراوانتان تشکرمی کنم و از شما می خواهم مرا حلال کنید وپس از آن مادر عزیزتراز جانم از شما معذرت می خواهم چون هرگز حق شما را ادا نکردم حال اگر ؟آقا شما قرار گیرم نمی دانم چه به سرم خواهد آمد . چرا خوشحال کنیدواز شهادت من شادمان باشیدکه من به آرزویم رسیده ام خدمت برادر عزیزم ذبیح الله نیز عرض میکنم که مرا ببخشید چون شما را خیلی اذیت کرده ام امیدوارم در شهادت من گریه نکنید چون وقتی من خوشحالم شما نیز باید خوشحال باشید چرا که سرور دارد و دیگر برادرانم نیز امیدوارم خداوند به شما در کارهایتان توفیق عنایت فرماید.

از خواهرانم می خواهم که مرا ببخشید و در مرگ من شیون وزاری نکنید که این امر موجب ناراحتی من است امیدوارم روز جزا شافع شما حضرت فاطمه باشد از امت عزیزنیز می خواهم که امام را تنها نگذارید چرا که ایشان امانتی است الهی که اگر خدای نخواسته اتفاق بیافتد همه در برابر خدا مسئولیم از خانواده عزیزم خواهش می کنم که مرا در بهشت فاطمه و در جوار شهدا دفن کنید چرا که شاید بواسطه ایشان من نیز مورد رحمت قرار گیرم .
خوشبختانه من از مال دنیا چیزی ندارم اما آن مقدار ناچیز وسایل شخصی مقدارش را که مورد استفاده قرار می گیرد استفاده کنید و بقیه آنها را در خانه نگهداری کنید خداوند همه ما را مورد لطف قرار دهد.
دوشنبه ۶۵/۰۶/۰۳ جبهه های غرب
نکات شخصیتی شهید غلامرضا مرتضوی
انس با قرآن
شهيد والامقام به شدت علاقه به قرآن و تلاوت آن داشتند .در مواقع فراغت اوقات خود را با قرآن و تلاوت آن و يا شنيدن نوارهاي اساتيد قرآن مي گذراند . چندين بار نيز در مسابقات قرآن شركت و رتبه هايي كسب نمود . البته قرآن در زندگي ايشان سهم بسزايي داشت به طوري كه هميشه صحبت هاي خود را با استناد به آن زينت مي داد .يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور
بعد از عمليات مهران كربلاي پنج مدتي بود كه از شهيد بي خبر بوديم . شايع شده بود كه ايشان نيز به همراه تعدادي از رفقاي خود كه تشييع جنازه شده بودند شهيد شده است . نگراني و اضطراب وجود تك تك اعضاي خانواده را فرا گرفته بود به طوري كه با شنيدن صداي درب منزل همه به حياط مي آمدند تا شايد خبري از شهيد بدست بياورند . تا اين كه روز موعود (نهم ماه محرم الحرام) صبح زود صداي در زدن آمد . مادر شهيد كه در حياط بودند درب منزل را باز كردند .از تعجب و خوشحالي بهت زده شده بودند و حتي توانايي خبر كردن ساير اعضاي خانواده را نداشتند بله شهيد با لباس رزم و سر تا پا آلوده به گرد و غبار ميدان نبرد جلوي درب حياط ايستاده بود . بالاخره مادر بقيه را هم خبر كردند و همه براي استقبال از شهيد به حياط منزل آمدند
ناگهان شهيد با سرعت به طرف پله هاي ورودي ساختمان دويدند وقتي بقيه نگاه كردند متوجه شدند كه شهيد به طرف پدرش رحمه الله عليه مي رود پدر با لبخند گفتند اجازه ندادي به استقبالت بيايم و شهيد با احترام جواب دادند كه امر رسالت به خاطر لحظه اي غفلت از خاندان حضرت يوسف گرفته شد و من نخواستم دچار غفلت شده باشم .
نفس مطمئنه
شب قبل از خداحافظي با شهيد خواب شهادت ايشان را ديدم فردا موقع خداحافظي با حالتي نگران و مضطرب و به صورت مزاح به ايشان گفتم من خواب ديدم شما شهيد شده ايد و ايشان با كمال آرامش و طمأنينه لبخندي از رضايت زدند و گفتند شما خوابش را ديده ايد من حوريه هايش را ديده ام .
حضور بي رويت
چندين بار در آزمون رانندگي شركت كردم اما به سبب دلهره و فشار عصبي موفق نمي شدم . شب قبل از امتحان در خواب ديدم كه در حال رانندگي هستم و شهيد كنار دست من نشسته است . فردا صبح با تكرار تلاوت آيه شريفه الا بذكر الله تطمئن القلوب با آرامش خاطر در محل امتحان حاضر شدم و توانستم با موفقيت امتحان را پشت سر بگذارم .
دوري از گناه و احترام ميهمانان
شهيد گران قدر به حدي از گناهان دوري مي كردند كه حتي در حضور ايشان هيچ كس حق سرپيچي از دستورات الهي را نداشت يك روز ميهمان داشتيم در بين صحبت ها نام كسي برده شد كه در آنجا حضور نداشت شهيد بر افروخته شد از اين كه جمع وارد گناه (غيبت )شده بود و ايشان دوست نداشتند به ميهمان هم بي احترامي شده باشد لذا با اشاره دست به من فهماندند كه موضوع صحبت را عوض كنم . من هم ايشان را صدا زدم و سؤالي را مطرح نمودم كه توجه جمع به سؤال من و جوابي كه ايشان دادند جلب شد و ايشان با لبخندي از رضايت شروع به صحبت كردند و به اين طريق از دام گناه رها شده ديگران را نيز رهانيدند .
روحش شاد و يادش گرامي
تصاویر و مزار مطهر شهید غلامرضا مرتضوی


