غلامحسین شورکی

فهرست این مطلب

loading...
صفحه ی شهید

غلامحسین شورکی

تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۴/۰۹/۲۰ – روستای شورکی تنگستان – بوشهر
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۷/۰۴/۰۴ – جزیره مجنون

زندگينامه

آغاز حیات جاودان بعد از : ۲۲ سال۶ ماه۲۲ روز

نام پدر : نور محمد     نام مادر : خیری    مذهب : شیعه

تحصیلات کلاسیک : سوم راهنمایی (متوسطه اول)     تحصیلات حوزوی : سطح ۲

عنوان : بسیجی    سمت : مبلغ

عامل جنایت : بعث عراق

مزار مطهر : زادگاهش

۱ – تولد

شهید غلامحسین شورکی (۱۳۴۴/۰۹/۲۰ _ ۱۳۶۷/۰۴/۰۴ جزیره مجنون) متولد روستای شورکی از توابع شهرستان تنگستان در استان بوشهر است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، پدرش نورمحمد و مادرش خیری نام داشت.

۲ – تحصیلات و خانواده

غلامحسین شورکی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع راهنمایی به پایان رسانید سپس در حوزه علمیه تا سطح دو ادامه تحصیل داد.

۳ – شهادت

غلامحسین شورکی در عضویت بسیجی در جبهه حضور یافت که در ۱۳۶۷/۰۴/۰۴ هجری شمسی در منطقه جزیره مجنون شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها مفقودالاثر بودن در ۱۳۷۹/۱۰/۰۵ تشییع در گلزار شهدای زادگاهش آرام گرفت. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

 

شهید شورکی فرزند نور محمد در سال ١٣٤٤ در خانواده ای که نور قرآن قلب و جان خانواده را منور ساخته بود در روستای شورکی تنگستان دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی را در روستا به پایان رسانید و مقطع راهنمایی را با مشکلات فراوان در مرکز شهرستان تنگستان به پایان رسانید سپس جهت ادامه تحصیل به حوزه علمیه شیراز، مدرسه شهید دستغیب رفت و با شروع جنگ تحمیلی چند بار به جبهه اعزام شد. سپس به دروس حوزه ادامه داد تا اینکه دوباره به جبهه اعزام شد و در تاریخ ١٣٦٧/٤/٤ در جزیره مجنون مفقود الاثر گردید و پس از ۱۰ سال در تاریخ ۱۳۷۷/۶/۱۷ به وطن باز گردانده شد و بدن مطهرش در گلزار شهدای شورکی به خاک سپرده شد.

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحيم

«ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل ا الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون»

 کشته شدگان در راه خدا را مرده می ندارید که آنان زنده اند و در نزد خدای خویش روزی می خورند.

سلام و درود بی پایان بر منجی عالم بشریت (عج) و نایب بر حقش امام خمینی و درود و سلام بر شهیدان اسلام از آدم تا خاتم و از کربلای حسینی تا کربلای ایران و بازماندگان شهدا.

به نام پروردگاری که رحمت واسعه اش سراسر عالم وجود را برگرفته است. به نام خداوندی که رحمان و رحیم و قهار است و غفور و قوی است و رئوف، علیم و حلیم است به نام خالقی که به ما توان داد تا در راه رضایش دم بر آوریم و دم فرو بریم و به نام خدایی که اسوه ای از سلاله ی پاک رسولان را برانگیخته تا کاروان در ظلمت فرورفتگان در وادی ستم را به سرمنزلنجات هدایت کند.

بار پروردگارا! تو را هزاران بار شکر که توانستم دینم را به اسلام و انقلاب ادا کنم و تو را سپاس میگویم که شهادت را که بزرگترین آرزوی دیرینه ام بود، نصیبم نمودی خدایا این نعمت را که خود به من داده ای ازمن پذیرا باش.

خدایا! تو را شکر که توانستم دینم را به اسلام و انقلاب ادا کنم و تو را سپاس که توانستم راه شهیدان میهن اسلامی و راه سالار شهیدان حسین (ع) را ادامه دهم تو را شکر که توانستم با رفتن به جبهه هم رضایت تو را جلب کنم و هم رضایت شهیدان راه تو را.

پروردگارا! از تو میخواهم که گناهانم را ببخشایی و مرا با مولایم، علی(ع) و سرورم حسین (ع) محشور گردانی.

خدایا! عجب سعادتی به من عطا کردی که باورش برایم غیر ممکن است چه شیرین است شربت سرخ شهادت و چه شیرین است در راه خدا جهاد کردن.

پروردگارا! من در راهی قدم گذاشته ام که اولش و منشاءش از نور پیغمبر تو و اولیای تو نشأت گرفته است که همانا قدم گذاشتن در معرکه ی دین است تا قدمی راسخ برای پیشبرد اهداف عالی بردارم. شکر، نه یک بار بلکه هزاران بار.

شکر، برای آن نعمت والایی که در عوان عمرم نصیبم گردانیدی و آن این که در حوزه ی علمیه قدم گذاشتم؛ آن حوزه ای که اسم شهیدی از تبار محمد (ص) بر آن است؛ یعنی «شهید آیت الله دستغیب» که به آن مفتخرم این افتخار به جسمم و مقام شخصی خودم نیست، بلکه به آن است که طلبه ام طلبه ی علم و دین و طلبه ی شهید دستغیب.

 

و اما چند جمله با پدر

سلام بر تو ای سرپرست خانواده و دورد بر تو ای پدر عزیز! پدرجان گفتنی ها زیاد است ولی چند جمله ای را برایتان متذکر می شوم:

شما امتحانی را میدهید که حضرت ابراهیم، یعقوب و امام حسین (ع) چنین امتحانی داده اند. البته من میدانم که شما افتخار می کنید، فرزند خود را در راه خدا هدیه دهید اما بدان که تفکر اسلامی داشتن و در خط الله بودن و در راه اسلام جنگیدن از این بنده نبود؛ بلکه نعمت های پروردگار عالم بود که به ما ارزانی داشت و ارشد این نعمت ها شهادت حقیر بود.

 

پدر و مادرم و برادرانم و خواهرانم!

چقدر خوب که شما پیش ملت و امام سربلند و رو سفید باشید؛ زیرا امام فرموده: «شما خانواده های شهدا چشم و چراغ ملت هستید.»

و اما پدرم!

می دانم فرزند خوبی برای تو نبودم و شما را در زندگی از خود راضی نکرده ام، اما من رفتم و در آخرت شما را با دادن خون خود راضی خواهم نمود و دست شما را می گیرم و در قیامت معرفی خواهم نمود. شما را سفارش به صبر نخواهم کرد؛ زیرا خودت مرا روانه ی جنگ کردی و نشان دهنده ی صبر شماست.

خداوند در قرآن می فرماید: ان الله مع الصابرین» یعنی خداوند با صابران است. ای پدرا! زحمت است. کشیده و دعا کنید که به هدف نهایی همانا پیروزی مکتب اسلام است برسم. اولیای خدا فرموده اند: «دعای والدین همچون درعای انبیاست.

آری پدرم! رنج های زیادی در زندگی برایم کشیده ای. تمام این رنج ها را به دوش گرفتی تا افتخارت شوم. شما درجه ی افتخار را بر دوشت نصب کردی.

پدرم! شما نبودید من هم نبودم و اگر سرپرستی شما نبود، من هم در مکتب حسین (ع) درس نمی آموختم. خوشا به حال شما پدر و مادرم که استاد و معلم فرزند شما حسین (ع) و قاسم و علی اکبر بود. پدرجان من مدت ۱۰ روز روزه بدهکارم و همچنین مدت دو هفته هم نماز بدهکارمی باشم.

 

چند جمله با مادرم

خدمت مادر گرامی و مهربانم سلام درود جاودانه بر شما مادرانی که نونهالان و گلهایتان را به انقلاب هدیه کردید. سلام بر شما مادرانی که چشم و چراغ شما را دشمنان اسلام این گونه خاموش می کنند. صبر عالم برشما باد، که اینگونه جوانانتان را در قبر قرار می دهید.

و اما ای مادرم من هم رفتم خدا حافظ مادر مهربان! من امروز تکلیفی را در خود احساس می کنم و می روم تا با یاری اسلام ادای وظیفه کنم. ولی مادر! من به جنگی که انتقام شهدای عزیزمان را بگیریم؛ نرفتم. نه! نه!

این نیست میروم تا دین محمد را یاری کنم گرچه مقدارش کم است و ارزش ندارد؛ مكتب محمد مکتبی است که صدام و دیگرجنایات کاران نمی توانند آن را از بین ببرند.

مادر جان می دانم که فرزند خوبی برایتان نبوده ام و شما را در زندگی از خود راضی نساختم، اما من رفتم و در آخرت با دادن خون خود، شما را راضی خواهم ساخت؛ در ضمن خودت می گفتی که لیاقت مادر شهید بودن را ندارم، حالا سرت را بلند کن و بنگر که این لیاقت به سویت آمده و آن را دریاب و برایش احترام بگذار.

می دانم که در زندگی آرزوهایی داشتی که به آن ها نرسیدی و چیزهای دیگری که هرگز انتظارش را نداشتی و اما نصیحت؛ مادر عزیزم! نمی گویم برایم گریه نکن گریه برای شهید ثواب دارد. مادرم و خواهرم! ما باید برای آن شهیدی گریه و ناله کنیم که نه مادر دارد و نه خواهر به مادر بزرگوارم و پدر عزیزم و برادر و خواهرانم میگویم که اگرچه رفتن من از میان شما برایتان سخت و ناگوار است ولی فکر کنید که اجری پیش خدا دارید.

هیچ وقت برای من احساس دلتنگی نکنید و همیشه در هر یک از مجالس مذهبی و در وقت نمازها و دعای کمیل جای مرا خالی نگذارید. رهبرانقلاب را دعا و امام مهدی را صدا کنید.

چند جمله با برادرانم

سلام. شما همچون برادران دیگر شهدا در مجامع عمومی صابر و ثابت قدم باشید و نگذارید کسی دست شما را بگیرد. گرچه به من سفارش می کردید درس بخوان و شما در سنگر مدرسه هستید؛ ولی چون تابستان فرا رسیده، لازم دانستم که با برادران رزمنده باشم تا با گلوله های اسلحه تک تک آیات قرآن را در قلب آنها تفسیر کنیم که تا به حال چنین تفسیری ندیده باشند و شما هم در خانه نمانید و به جبهه بروید برادرانم فکر نکنید که من به خاطر فرار از جهنم یا طمع بهشت به جبهه رفتم، بلکه برای حفظ اسلام و عشق به الله بود.

من رفتم تا حقایت انقلاب و اسلام را که تایید شده ی قرآن است به آنها بگویم و پیام خون شهدا را برسانم.

روزها فكر من این است و همه شب سخنم

که  چرا غا فل از احو ال دل خو یشتنم

از کجا آمده ام، آمد نم بهر چه بود؟

به کجا می روم ؟ آخر ننمایی وطنم.

مرغ باغ  ملکوتم،  نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

سوگند به خون شهیدان اگر از آسمان تیر ببارد، از خون سیل بیاید و مرا تکه تکه را جدا سازند با جان و دل فریاد می زنم که «الله اگیر، خمینی رهبر ای صدامیان! شهادت عشق است و حال شما ما را از آن می ترسانید؟»

چند جمله ای با خواهرانم

ای خواهران مهربانم برادر شما میدید که ظالمان عالم می خواهند ریسمان وحدت ملت اسلام را قطع کنند و ملت مستضعف و محروم ما را به بند کشند. از این جهت تصمیم گرفتم برای تحکیم وحدت و سربلندی ملت و اسلام روانه جبهه شوم برای شما جز حفظ حجاب و عفت، سفارشی بزرگتر نمی کنم و این سفارش بزرگ و عظیمی است.

خواهرانم سربلند باشید و ارزش خود را بدانید و این دریچه ی افتخار را قبول کنید و از خدای بزرگ راضی باشید، نه از خود و دیگران برای پیروزی اسلام و مسلمین دست به دعا بلند کنید. می دانم که علاقه ی زیادی به من داشتید و آرزوی شما خوشبختی من بود، ولی خوشی من شهادت است. وصیت من به همه ی خواهرانم این است که حجابشان را همیشه و در همه حال رعایت کنند و به ابر قدرت ها نشان دهند که دنبال فداکاری های حضران زینب (س) و بی بی پهلو شکسته، فاطمه زهرا (س) هستند.

چند جمله ای با برادران عضو پایگاه مقاومت و انجمن اسلامی و شورای اسلامی روستای شورکی

ای همدردانم سلام بر شما باد؛ درود بر شما که جوانی خود را برای معرفی الله در جامعه صرف می کنید. درود انبیاء بر شما که در جوانی پاک بودن را شیوه ی خود ساختید و با آیات قرآن و احادیث پیامبر و ائمه ی اطهار گناهان خود را پاک نمودید خوشا به حال شما که امثال من حقیر از شما بودم. می دانم در دل تک تک شما خاطرات من می باشد، گرچه نبودن من برای شما مشکل است ولی رفتم خدا حافظتان.

سفارش می کنم کوشش کنید که افکار بچه ها و نوجوانان را در حیطه ی نفوذ افکار اسلامی سوق دهید. سعی کنید خواهران را با فرهنگ زینب و نوجوانان را با فرهنگ علی اکبر حسین (ع) و مردان را با روش علی (ع) و زنان را با عفت فاطمه (ع) آشنا سازید؛ تا شیوه ی نبی اکرم (ص) و اهل بیتش جانشین فرهنگ طاغوت شود.

 

فیلم خاطره گویی از شهید غلامحسین شورکی

👆 براي مشاهده روي لينک بالا کليک فرمائيد 👆

 

برادران حزب الله!

باید خود را آماده سازیم و با انباشتن اجساد خود، سدی ایجاد و با خون خویش، سیلی جاری کنیم که مزدوران آمریکایی در آن غرق شوند. خدا نکند که در رختخواب ذلت بمیریم که امام حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد و مبادا در حال بی تفاوتی بمیریم که علی اکبر (ع) در راه هدف شهید شد. باید از تفرقه بپرهیزید و پشت و داخل جبهه را خالی نگذارید. هرگز دشمنان اسلام بین شما تفرقه نیندازند و از روحیات متعهد جدا نکنند که اگر چنین کردند روز بدبختی مسلمین و روز جشن ابر قدرت ها و جهان خواران است.

حضورتان را در جبهه های حق علیه باطل صدام و هم پیمانان او ثابت نگه دارید زیرا که اسلام به شما احتیاج دارد.

به پدران و مادران میگویم که مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه برای باری اسلام جلوگیری کرده و ممانعتی به عمل آورید که بیشک فردا در محضر خدای سبحان نمی توانید جواب دهید و در برابر حضرت زینب (س) که در کربلا شهادت هفتاد و دو تن را تحمل نمود شرمسارید.

برادران عزیزم! استغفار کنید و دعا را از یاد نبرید که بهترین درمانها برای سنگین ترین دردهاست. لذا همیشه به یاد خدا باشید و در راه او قدم بردارید مساجد را پر کنید و در مراسم مذهبی خوب شرکت کنید و در فرمایشات امام بیشتر دقیق شوید و سعی کنید عظمت او را دریابید و خود را تسلیم اوامر او سازید.

صداقت و اخلاص خود را همچنان حفظ کرده و در نماز جماعت و دعای کمیل و توسل شرکت کنید و دعا برای امام و رزمندگان را فراموش نکنید و پیروزی آنها را از خدا بخواهید و از یادشان هرگز غافل نشوید. سلام مرا به رهبر کبیر انقلاب برسانید و بگویید تا آخرین قطره ی خون سنگر اسلام را ترک نکردم و با خدای متعال پیمان بستم که در تمام عاشوراها و کربلاها با امام حسین (ع) همراه باشم و سنگر او را خالی نکنم تا هنگامی که همه ی احکام اسلام در زیر پرچم اسلامی امام زمان (عج) به اجرا درآید. می دانم که لایق نیستم که شهادت این فیض عظما، نصیبم گردد ولی ازخدای بزرگ میخواهم که آرزوی این بنده ی حقیر را برآورده کند. می دانم که اگر خدا قبول کند یکی از این چند چیز را در پیش دارم یا زیارت کربلا نصیبم می شود یا شهادت و یا اسیری، مفقودی و مجروحی و معلولی. اگر شهادت نصیبم شد، آنان که پیرو خط امام خمینی نیستند و به ولايت او اعتقاد ندارند، بر من نگریند و بر جنازه ی من حاضر نشوند.

امید است که دماء شهداء، آنان را متحول سازد و به رحمت الهی نزدیکی گرداند. دلم می خواهد که ششمین شهید روستا باشم؛ در این صورت مرا کنار قبر شهید شورکی، در گلستان شهید محمدی دفن کنید، شبهای جمعه بر مزار ما بیایید و فاتحه بخوانید.

در پایان دلم می خواهد هر کس وصیت نامه ی مرا می خواند، حتما با لبخند بخواند و سفارش می کنم این چند جمله ی آخر را با صدای بلند و زیبا بخواند:

افسوس که روح در بدن نیست مرا

آن بلبل مست در چمن نیست مرا

یاران و برادران مرا یاد کنید

رفتم سفری که آمدن نیست مرا

ای زنده ی همیشه ی تاریخ ای شهید!

ای مشعل هدایت و ای مظهر امید!

ای آن که قطره قطره ی خون تو در مصاف

صد جوی و رود و سیل خروشان بیافرید

ای آن که هست سعی تو در پهنه ی نبرد

بس پرده های مکر و فریب و ریا درید

ای مظهر فضیلت و تقوا درخت داد

از خون پاک توست که سر بر فلک کشید

ارزانی تو باد شهادت از آن که حق

این جامه را به قامت آزادگان گزید

ای سرخ روی هر دو جهان وی شهید حق!

بنگر چه لاله ها که از خاک تو بردمید

ای پرچم رسالت پیغمبران به دوش!

وی از دیار فتح و ظفر داده صد نوید!

ای قهر انقلابی تو همچو؛ آذرخش

آتش زده به خرمن اهریمن پلید!

ما را چه جای سوگ بود ای شهید حق!

زان رو که هست مردن تو زادنی جدید

شایسته ملتی که بنازد به مرگ سرخ

بایسته امتی که به عالم بود شهید.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته

نگاه آخر

بى‌سيم روى دوشم سنگينى نمى‌كند. چيزى كه دارد مرا از پا درمى‌آورد، اين سيلاب خونى است كه از تن دوستان همرزمم جارى شده بر دل جزيره مجنون.

تو دارى به هر سو مى‌دوى تا موشك‌هاى آرپى‌جى را برسانى دست رزمنده‌ها. بچه‌ها موشك‌ها را از تو مى‌گيرند و به شليك‌هاى بى‌امان خود به سوى دشمن ادامه مى‌دهند. همه خاكريزها را تقريباً چند بار پيموده‌اى؛ شايد هم بعضى‌ها را بيشتر از چند بار. داشتى نفس نفس مى‌زدى وقتى چشمم افتاد به تو. هر از گاهى بى‌سيم روى پشتم را جابه‌جا مى‌كردم و نگاهم را ميان آن همه دود و آتش مى‌انداختم سمتى كه آخرين بار ديده بودمت.

نشد همان جايى كه بار آخر بودى، باشى. به سرعتِ باد از خاكريزى به خاكريز ديگر مى‌رفتى. آن قدر ميان سنگرها و خاكريزها و كانال‌ها هروله كردى كه ديدم ديگر خبرى از تو نيست. لحظه‌اى وحشت كردم و وقتى به خود آمدم كه ديدم موشك‌هايت تمام شده‌اند. رگبار آتش دشمن اما ادامه داشت.

موشك‌هايت كه تمام شد، انگار كه ديگر نمى‌دانستى بايد چه كنى. شايد در ذهنت مى‌گذشت كه بروى از جايى موشك گير بياورى تا آرپى‌جى‌هاى بچه‌ها خالى نماند.

پيام جديد را به همراه فرمانده كه در يك قدمى من ايستاده، از طريق بى‌سيم گرفته‌ام. فرمانده دارد پيام را بررسى مى‌كند. گلوله و خمپاره از هر طرف بر سر ما مى‌بارد.

دود مثل ابرى غليظ جلوى چشمانم را گرفته. تو را در هاله‌اى از آتش مى‌بينم كه روبه‌رويم ظاهر شده‌اى با دست‌هاى خالى. انگار دارى با آن نگاه ممتد و پر از التماس، از من مى‌پرسى كه ديگر چه كارى از دستت برمى‌آيد. انگار انتظار دارى در اين شرايط، فرمانده مسئوليت جديدى به تو بدهد.

وقت تنگ است و تو با آن‌كه نيروى فرهنگى و تبليغى هستى، در اين شرايط نمى‌توانى هيچ كار تازه‌اى را از سر بگيرى.

مهمات رو به اتمام است و سلاحى پيدا نمى‌كنى كه با آن رودرروى دشمن ظاهر شوى.

ايستاده‌اى و زل زده‌اى به من كه دارم با فرمانده صحبت مى‌كنم.

نمى‌دانم دارى به چه چيزى فكر مى‌كنى؛ با آن‌كه دنياى تو را خوب مى‌شناسم. هرچه باشد برادر هستيم؛ پسران نورمحمد. دنيايت را خوب مى‌شناسم؛ از همان سال ۴۴ كه تو در روستاى شوركى به دنيا آمدى و زندگى به تو فرصت تماشاى منطقه تنگستان را داد.

دوره ابتدايى را همان‌جا در مدرسه نزديك خانه خواندى و روز به روز خودت را پيش چشم همه دوست داشتنى‌تر كردى. همه معلم‌ها از حجب و حيا و سربه زيرى تو مى‌گفتند و مادر به خود مى‌باليد از داشتن پسرى به اسم غلامحسين.

انقلاب كه به اوج رسيد، سيزده ساله بودى؛ زمانى كه در روستا اعلاميه پخش مى‌كردى و روى ديوارها شعار مى‌نوشتى. تو هم مثل من روزهاى نوجوانى‌ات را در مدرسه راهنمايى شهيد رجايى گذراندى بعد هم مصمم شدى بروى حوزه علميه شهيد دستغيب شيراز؛ دل سپرده بودى به دانش دين و معارف اسلامى؛ به دنياى تازه‌اى كه تو را پيوند داده بود با اهل بيت عليهم السلام و همه آنچه از كودكى با آن الفت داشتى؛ از همان روزهاى شيرخوارگى كه مادر تو را با خود به مراسم روضه و دعا و قرآن مى‌برد.

گم‌شده‌ات را يافته بودى و گمان نداشتم چيزى بتواند تو را از آن عالم جدا كند. اما اشتباه كرده بودم. فقط يك چيز قادر بود كه تو را وادار كند تا دفتر مشق و درس را ببندى و برخيزى و از حوزه بيرون بزنى. اين اتفاق افتاد. درست زمانى كه اوج جنگ را از اخبار كشور شنيدى و اين‌كه امام فرمان داد جوانان به جبهه بروند.

آمدى و شدى قايقران و غواص. بارها به ميدان رفت و آمد داشتى و هر بار با دستى پرتر برمى‌گشتى به روستا. هر بار كه مى‌آمدى، سر مى‌زدى به حجره و در كوتاه‌ترين زمان خودت را مى‌رساندى به پاى طلبه‌هايى كه چند برابر تو زحمت آمدن به كلاس و مباحثه را كشيده بودند. انگار كه خدا بركتى دوچندان به زمان و هوش تو داده بود. وقتى خودت را به تعهدات حوزه مى‌رساندى، سبكبال برمى‌گشتى جبهه؛ اين بار آخرى هم همين كار را كردى. اصلا از اول بهار ۶۷ تو جور ديگرى شده بودى. روى پاى خودت بند نبودى، بس كه دلت گره خورده بود به سنگرها و خاكريزها.

بيست و سه سالگى، تو را يك دنيا مرد كرده بود؛ مردى كه ديگر زمين برايش تنگ و حقير شده باشد. زل زده‌اى به من كه درگير پيام تازه هستم و دستور فرمانده. چيزى ندارم تا به تو بگويم. نمى‌توانم دلت را خوش كنم به اين‌كه به‌زودى ميان اين باران خمپاره، مهمات و سلاح به ما مى‌رسد.

جزيره مجنون در اين خردادماه رنگ و بوى ديگرى دارد. نگاهت در چشمانم طولانى شده. منتظرم تا چيزى بگويى، اما فقط يك نگاه ممتد و بعد كه در ناگهانى آتش اوج مى‌گيرد، مجبور مى‌شويم سنگر بگيريم و از هم دور شويم. غبارها كه فرو مى‌نشيند، هيچ اثرى از تو نمى‌بينم. نمى‌دانم آيا رفته‌اى موشك آرپى‌چى بياورى يا…

اين نمى‌دانم را خطوطى از وصيت‌نامه‌ات در ده سال بى‌خبرى برايم ترجمه مى‌كند، آن‌جا كه نوشته‌اى: بارپروردگارا! تو را هزاران بار شكر و سپاس مى‌گويم كه شهادت را كه بزرگ‌ترين آرزوى ديرينه‌ام بود. را نصيبم نمودى. خدايا، اين نعمت را كه خود به من داده‌اى از من پذيرا باش!

ده سال تمام روستا براى برگشتن تو لحظه شمار مانده. در اين ده سال، هزاران بار زير نگاه سنگين مادر نشسته‌ام و پرسش دلش را با مرور نگاه آخر تو جواب داده‌ام؛ اين‌كه تو كجايى و در آن آتش‌باران دشمن به كجا رفته‌اى‌؟ تمام آب‌ها، قايق‌ها و غواصى‌هاى جزيره مجنون از بعد آن نگاه آخر، بوى تو را مى‌دهد.

هربار در اين ده سال سر زده‌ام به نگاه آخر تو، هول شيرينى در دلم ريخته‌اى كه معنايى والاتر از شهادت ندارد. هجران ده ساله تو را رسيدن پلاك و قطعه استخوانى به وصالى بى‌منتها تبديل كرده است. مى‌آيى تا در مزار روستاى شوركى جاودانه شوى.

 

روحش شاد و يادش گرامي

تصاویر شهید غلامحسین شورکی در کنار همرزمانش و تشییع پیکر پاک ایشان

پیمایش به بالا