علی مهرانی

فهرست این مطلب

loading...
صفحه ی شهید

علی مهرانی

تاريخ و محل ولادت : ۱۳۳۹/۱۰/۰۲ – روستاي طالقان  – كرج 
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۲/۰۲/۲۵ – جزیره مجنون – شلمچه

زندگينامه

نام پدر: حاجي آقا   نام مادر : عمه جان

وضعيت تأهل: متأهل

تحصیلات کلاسیک: ديپلم اقتصاد

شغل شهيد: معلم آموزش و پرورش

نحوه شهادت: اصابت تركش

محل شهادت: جزيره مجنون

نشاني مزار: امام زاده محمد

يگان خدمتي: بسيج

آخرين مسئوليت در جبهه: رزمنده

 

بيســتم آبان ،۱۳۴۹ در شهر هشتگرد از توابع شهرستان ساوجبلاغ ديده به جهان گشود.

پدرش حمداله، كارگر بود و مادرش عمه جان نام داشــت. دانش آموز دوم متوسطه در رشته اقتصاد بود. از سوي بسيج در جبهه حضور يافت. نوزدهم دي ،۱۳۶۵ در شــلمچه بر اثر اصابت تركش به شــهادت رسيد. پيكر وي را در گلزار شهداي روســتای چندار تابعه شهرستان زادگاهش به خاك سپردند. برادرش روحاهلل نیز شهید شده است.

 

شهيد علي مهراني فرزند حاجي آقا به مورخه ۲/۱۰/۱۳۳۹ در روستاي طالقان از توابع كرج چشم به جهان هستي گشود. وي دوران كودكي اش را در آغوش گرم مادري مهربان و دلسوز و پدري زحمتكش و فداكار سپري نمود تا اينكه به سن ۷ سالگي رسيد و جهت كسب دانش و معرفت وارد كانون فرهنگي آموزش كه همان مدرسه است شد و ايشان كلاس اول ابتدايي را در طالقان گذراند و سپس به تهران نقل و مكان نمود و ادامه تحصيلات را تا كلاس سوم راهنمايي در تهران و سپس ۴ سال دوره دبيرستان را در كرج گذراند و سپس موفق به اخذ مدرك ديپلم در رشته اقتصاد گرديد و سپس وارد آموزش و پرورش شد و به همراه تدريس درس طلبگي مي خواند ايشان در تاريخ ۱۸ شهريور ۱۳۶۲ ازدواج نمود و با شروع جنگ تحميلي از طريق بسيج به جبهه هاي جنگ حق عليه باطل اعزام گرديد تا اينكه سرانجام در مورخه ۲۵/۲/۶۲ در جبهه جزيره مجنون بر اثر اصابت تركش به فيض شهادت نائل گرديد.

خاطرات

۱۶ بهمن ۱۳۵۸ دیروز میلاد پیامبر اکرم و امام جعفر صادق بود روزی بود که به ما نشان داد که اسلام فقط و فقط دین عزادار و گریه کردن نیست . دیروز از ساعت ۵/۶ صبح بلند شدیم که بریم تعلیم نظامی چونکه دانشجویان پیرو خط امام اینروز را رژه عمومی اعلام کرده بودند ما هم قاعدا میبایست در رژه نظامی شرکت کنیم ما تا اون روز از طبل و شیپور و بقیه وسایل برای رژه شرکت نکرده بودیم و بلد نبودیم و به ما گفتند که مواظب باشید طبل چهار تا صدا داره سه تایش کوچکه و صدای چهارمی بلند است که شما همزمان با چهارمی باید پای چپ خود را به زمین بکوبید . ما هم گفتیم چشم از سرزمینی که همیشه آنجا تعلیم می بینیم یه کم راه افتادیم و بعد سوار اتوبوس شدیم و آمدیم نزدیکهای شهر و از ماشین پیاده شدیم و آمدیم نزدیکهای شهر و از ماشین پیاده شدیم که هاج و واج نگاهمان میکردند و فرمانده ما از جلو نظام .

روز جمعه ۲۶ بهمن ماه ۱۳۵۸ هجری

امروز ساعت یک ربع به هفت مانده از خواب بیدار شدم و بعد برادران خود یعنی حسن و ضیاء را از خواب بیدار کردم که بریم تعلیم نظامی با بسیج غیر نظامی ولی ضیاء دوست نداشت بیاید و خسته بود و هر چه از او خواستیم که با ما بیاید نیامد و من و حسن راه افتادیم رفتیم سرزمین که بچه ها داشتند تعریف میکردند و بعد از چندی ما هم به آنها ملحق شدیم و بعد به سالن بی در و پنجره ای که مربوط به زمین بودیم رفتیم بعد از آن سرپرست ما گفت که چه کسی مایل است که تهران بیاید و اگر کسی مایل نیست از صف بیاد بیرون من و یکی دو نفر آمدیم بیرون ولی در همین موقع او گفت می رویم بیمارستان قلب رضایی پیش امام من بدون اینکه چیزی بگویم به صف خود برگشتم و بعد از مدتی سوار مینی بوس شدیم و بعد از آن از ماشین پیاده شدیم و به اصطلاح شمال شهر تهران و بعد در حالی که در خیابان قدم رو می رفتیم به طرف بیمارستان به راه افتادیم همه از ماشینها سرک می کشیدند که چه خبر است بعد رسیدیم دم درب بیمارستان و منتظر ماندیم تا دو نفر از سرگروههای ما رفتند تا ببینند می توانیم امام را ببینیم یا نه .

یکی از افراد که سرگروه گروهی بود ما را خیلی ناراحت کرد و گفت که امام در اطاق عمل است و ما هم ناراحت و غمگین شدیم ولی بعدا فهمیدیم که آقای سرگروه ازخودش این حرف را در آورده تا دلیلی برای ندیدن امام برای ما بیاورد . ما که دم در بیمارستان بودیم که چند تا پلیس و پاسبان با اسلحه آنجا بودند . از دور روحانی را دیدیم که به طرف ما می آمد بچه ها می گفتند باید پسر آقا حاج احمد آقا باشد ولی وقتی به ما نزدیک شد فهمیدیم که نیست و آمد برای ما صحبت کرد که امام حالش خوبه . ولی دکترها اجازه نمیدن شما باهاشون ملاقات کنید و حتی از شورای انقلاب هم نمی توانند با امام ملاقات کنند و فقط یاسر عرفات برای مدت کمی با امام ملاقات کرده و بعد از آن برگشتیم و خیلی ناراحت و دمق بودیم و به ساختمان خیلی بزرگی رسیدیم کار و ما کردیم ولی نتیجه اش مال اینهاست من گفتم این خون تو و من و برادرهای من و تو که رفته بالا ما خودمون حق خودمون نمی گیریم .

از این موضوع خیلی ناراحت تر وقتی شدم که آمدم به طرف میدان انقلاب و پیروزی را دیدم که از سرما میلرزد و چند کتاب جلدیش بود و نشسته گوشه خیابان و کز کرده تا کسی ازش کتابی بخرد .

خیلی ناراحت شدم که چرا اینقدر فاصله طبقاتی باید باشد و کینه خیلی زیادی نسبت به سرمایه داران و مفتخورها پیدا کردم و پیش خودم فکر میکنم که چرا هنوز پس از یک سال از گذشت انقلاب باز هم سرمایه دارها همه کاره اند باز هم حاجی بازاریها که عامل اصلی تورم و گرانی هستند همچنان بر مردم می تازند باز هم کسانی که رل اصلی انقلاب را به عهده داشتند کنار زده می شوند یعنی توده محروم جامعه و بعد از میدان انقلاب با علی یاری سوار ماشین شدیم که ببریم کرج و سوار ماشین شدیم تا بیاییم کرج و برف سنگینی می بارید و بعد در بین راه ؟ مسجد صاحب الزمان که توی میدان انقلاب است دیدیم که اثاث برای سیل زدگان جمع می کنند و باز هم بدبختی که از قهر طبیعت نصیب مردم خوزستان شده بود سینه مرا بدرد می آورد و بعد آمدم خانه و روز ۲۶ بهمن نیز بدینگونه سپری شد که دردهای طبقه من باز هم کمر شکن است و فقط باید با پتکهای آهنین این مفتخورها که سرمایه داران و حاجی بازاریها هستند به مغزشان زد تا متلاشی شوند که ما را به هیچ می گیرند تا شاید دردهای ما فروکش کند .

به امید روزی که در جهان انگل نباشد و استثمار ریشه کن شود .  علی

چهار شنبه ۲/۱/۵۹      مهر ماه

دیروز صبح بود که یک نفربر ما قرار بود به گردان زنجان که غذا به آنها نرسیده بود . چون از توی شهر مهاجمها جلوی ستون را می گرفتند و مانع از این می شدند که غذا به آنها برسد و قرار شد که گردان ما به آنها از پشت شد به آنها غذا برساند ، نفر بری که قرار بود برود رفت و ما از دور نگاه می کردیم که چند نور را دیدیم که به طرف نفربر می دوند که راننده تانک ؟با دوربین نگاه می کرد و گفت که آنها مسلح نیستند . به هر صورت نفربر رفت و موقع برگشتن مورد حمله مهاجمین قرار گرفت و نفربر آمد پایگاه که بچه ها گفتند یکی از بچه ها در موقع درگیری از نفربر افتاده –تیر بار چی گروهان ما بود که افتاده بود خیلی زود یک گروه مان نفربر و دو تانک به پشتیبانی از آنها به راه افتادیم که شیپور و طبل نیز رسید و بچه ها هر کس چیزی می گفتند یکی می گفت حالا چه آهنگی میخواد بزند یکی می گفت بابا شلوغش نکنید که آبرومون بره خلاصه به هر کلکی بود راه افتادیم و چندین نفر نظامی که فکر کنم یک گروهان می شدند از جلو و ما از عقب آنها به راه افتادیم که گروه ما گروه منتخب تمام بچه های بسیج بود و این رژه بر خلاف رژه های قبل که در برابر آریابت – بت اعظم می رفتند . رژه ای بود که برای مردم و این خود مرم بودند که رژه می رفتند و چنان می بود که تمام خیابانها پر از شکلات و شیرینی شده بود و گلاب به هر سو حمله ور می شد و مردم با کف زدن و شعار دادن ما را تشویق می کردند و تا این روز کمترین روزی را سراغ دارم که مردم اینقدر خوشحال شده باشند . مگر در روز رفتن شاه از ایران گروههای زیادی از بسیج شرکت کرده بودند ولی طبق گفته سرپرستهای ما بهترین رژه را ما رفته بودیم و وقتی به وسط میدان شهر رسیدن اینقدر جمعیت فشرده و زیاد بود که مجال رژه رفتن که راه رفتن نبود . بهر حال از میدان شهر رژه رفتیم و بعد به طرف دانشکده رفتیم و به دما گفته بودند که هر وقت حمله ای شد به طرف شما جواب آنها را ندهید و حتی شما را کشتند نفستان قطع می شود وگرنه حق جوابگویی ندارید .

بچه ها چیزی نگفتند ولی بعد از چند دقیقه که داخل دانشکده شده بودیم من  به حسین گفتم که من همچنین طاقتی نداریم که کسی به ما حمله کند طاقت بیاورم و چیزی نگوییم . خلاصه آن روز درگیری پیش نیامدو رفتیم داخل دانشکده و نماینده نظامیان سخنرانی کرد و موزیک ارتش نواخته شد و همه گوش شده بودند و بعد از چندی ما راه افتادیم که بریم خونه – به ما گفتند ساعت پنج بعد از ظهر بیاید مسجد من رفتم و به محسن گفتم آقای محسنی بعد از ظهر خیلی واجبه چون من کار دارم گفت آره حتما بیا چون به جودو می خواهیم صحبت کنیم . بهر حال بعد از ظهر رفتیم و در سخنرانی راجع به گروهکهای موجود منافقین صحبت کردند و بعد رفتیم نماز عشاء و مغرب را خواندیم و بعد یادم آمد که باید عربی درس بدهم از مسجد زدم بیرون و دویدم به طرف محلمون تا بچه ها وقتشون تلف نشه از عرق خیس شده بودم و به مسجد محلمون که دو تا اتاق داشت رفتم دیدم کسی نیست رفتم بچه ها را صدا زدم و آمدند و درس شروع شد . چون من با بچه ها بد رفتاری نمی کردم و همش می خندیدند دیدم کلاس داره از دستم میره و هر کسی برای خودش حرف میزند و دیدم اینجوری نمیشه باید کاری کرد دیدم داداشم حسن از همیشه بیشتر شلوغ میکرد داد زدم برادر ساکت دیدم بازام میخنده با کتاب زدم تو سرش گفتم برو بیرون برو بیرون بلند شد و با بغض گفت ریدم توی این کلاس عربیت و رفت و کلاس تمام شد .

آمدم خانه و خیلی ناراحت بودم که چرا حسن را زدم و از بس معذرت خواستم و آمدیم شامم بخوریم و بعد نواری که رئیس جمهور بنی صدر پیش امام رفته بود و امام او را تائید کرد نگاه کردیم و بعد خوابیدیم و بدین ترتیب روز میلاد پیامبر بدینگونه سپری شد .   علی

افتادیم که برویم آن نفری که جا مانده است بیاوریم با نفربر تا سر ؟ به کنار شهر رفتیم و از آنجا از نفربرها پایین پریدیم و به صورت خیز پنج ثانیه پیشروی می کردیم کرمی در حین پیشروی به سنگر صادق پری رسیدم که گفت مواظب من باش اسلحه من گیر میکند بهر حال جلو رفتیم ما سه تا بودیم که از همه جلوتر بودیم به درون باغ رفتیم که جلوی باغ سیم خاردار بود که من زیر سیم خار دار غلطیدم و سیم خار دار را بالا گرفتم و رفتم توی باغ که یونجه های که کوپه شده بود توی باغ به احتمال اینکه کسی نباشد چند گلوله ای زده و پارسایی که نزدیک من و صادق پری بود که با آتش یکدیگر حرکت می کردیم .

به خانه ای که درون باغ بود گفت کسی اینجا نیست که ما چند تا تیر اندازی کردیم که کسی در آنجا نبود که بچه ها علامت دادند که بیائید بالا که تیر بارچی ما بیهوش شده ما رفتیم بالا من رفتم بالا سرش دیدم دستمال روی صورتش گذاشتند دست زدم به قلبش دیدم کار نمی کند و دستهایش هم سرد سرد بود فهمیدم که مرده همانجا که بغل آن شهید سنگر گرفته بودیم من دیدم یک چیزی از بالای سر رفیقمان که بغل من نشسته بود رد شد که من فکر کردم گلوله ( کالیبر) اینجاست که بعدا فهمیدم که آرپی جی هفت بوده که از تقریبا ۲۰ سانتی سرمان رد شده بود که جلوی تانک خورد و با همان آرپی چی ۷ تانک عقب نشینی کرد یک دفعه متوجه شدیم که چقدر عقب نشینی کردند ما سه نفر مانده بودیم که یک نفر از توی باغ به ما نزدیک شد که شب بود ما متوجه نبودیم که فحش داد که چرا فرار می کنید ما به عقب نگاه کردیم دیدیم همه عقب نشستند و ما چند تا ماندیم کمی ترسیدیم که گروگان گرفته شدیم سی چهل متر را با خیز پنج آیند دویدیم آمدیم و بعد از آن به امان خدا یکدفعه دویدیم و رسیدیم به نفربر و سوار شدیم و آمدیم بالا یعنی پایگاه خودمان بدون اینکه تانک از ما پشتیبانی کند تا جسد را بیاوریم بهر حال شب شد و فردا صبح دوباره با همان تعداد نفربر و تانک براه افتادیم و رفتیم جسد را آوردیم و در آن لحظه ای که ما در عقب بودیم یعنی ما چند نفر در آن لحظه مرگ را جلوی چشم خود می دیدیم که یهو یک گلوله ما را بیندازد که کار خدا بود که ما سالم برگشتیم که اینها همه از ؟تانک بود با آرپی جی ۷ و تانک چند خانه را کوبیدند از همانجایی که مهاجمین تیر اندازی می کردند و امروز صبح رفتیم سر جسد دیدیم که جسد را برگردانده یعنی دیروز به پشت خوابیده بود ندیده ایم و برگردان آن که آیا کشته شده است یا خیر کار مهاجمینی بوده است .

امروز می گفتند که رودخانه نروید و خطرناک است که ما با اسلحه رفتیم و غسل میت کردیم و اینک برگشتیم تا ببینیم سرنوشت با ما چگونه خواهد بود .    انا لله و انا الیه راجعون      علی

بسم الله الرحمن الرحیم

شنبه ۳/۸/۵۹ بنام اله آرامش بخش دلهای ناپاک و آلوده ما که نمی توانیم پاک و بنده صالحی باشیم نمی خواستم خاطرات آن را بنویسیم ولی بعدا فکر کردیم که شاید خاطرات یک سرباز جبهه حق یک سرباز اسلام بعد از مدتی جالب باشد خاطراتم را از آمدن مهاباد مختصری می نویسم .

سفری که قرار بود از مهاباد حرکت کنیم با کندی حرکت کردیم یعنی تمام نفربرها و ستون ساعت ۲ بعد از ظهر شروع به حرکت کرد و بعد از آن راه افتادیم که بیائیم که در بین راه جایی که چند روز قبل در گیر شده بود در گیری داشتیم که اول از نفربر پیاده شدیم و گرنه خیابان سنگر گرفتیم و بعد دوباره گفتند که فورا سوار نفربرها شدید که سوار شدیم و به طرف باغی که در آنجا بود تیر اندازی می کردیم که اسلحه من بعد از شلیک ۲ تیر دیگر کار نمی کرد که مجبور بودم اسلحه را باز می کردم و فشنگ چخماق قیمت طپانچه ای یا چکانته ام را تکان و فشار می دادم و با خونسردی تمام تیر اندازی می کردم و بعد از مدتی که هلیکوپتر کبری مواضع آنها را کوبید و تیرهای هلکوپتر مانند ریختن دانه از بالا مشخص بود که در یک ردیف به طرف پایین می آمد و توپ نیز چند خانه را چون پر کاه فرو ریخت و از آن محل رد شدیم به احتمال اینکه شب می شود و برای ستون در شب ناراحتی ایجاد می کند که این حرف فرمانده ای ما بود وسط راه که می آمدیم نادر را دیدم هی منو صدا می کند و حرفی میزنه گفتم چی می گی گفت محمودی تیر خورده خیلی ناراحت شدم و بعد به طرف میان دو آب آمدیم در آنجا بودیم که مردم برایمان پنیر و سیب و نان زیادی آورده بودند که همه سربازها خوردند صبح براه افتادیم که برویم که دیدیم که مردم برای ما نان و پنیر و حتی مربی و ماست می آوردند که بخوریم و خیلی تشویقمان می کردند تشویقی مثلا با آوردن غذا و دادن به ما غذا هم نبود ولی محبت و اخلاص آنها برایمان ؟ داشت . بعد از آنجا براه افتادیم و خیلی خدا خدا کردیم که دوباره به طرف پادگان برویم و رفتیم که خوشبختانه رفتیم .

من فکر کردم قصد حمله دارند و این یک کلک هست تا تو مهمان به طرف چراغ باشد و از جای دیگر حمله کنند اول یک تیر به طرف دره که ؟ بودم زدم و بعد به طرف چراغ که بعدا فهمیدم که چراغ خیلی دور است و الان دیگر نمی توانم بنویسم چون هوا تاریک است و اینرا هم با زور نوشتم والان روی تپه باد هستیم که هوا دارد سرد می شود که از همه طرف بوسیله ستونهای مختلفی در محاصره است و به آنها احظار شده که اسلحه ها شان را بدهند که معلوم نیست و فرصت را تا فردا تجدید کرده اند تا ببینم فردا چه پیش می آید .     علی

 

یک راست به طرف راه آهن راه رفتیم و آمدیم قزوین که بعد از ظهری که به قزوین رسیدیم با بچه ها قرار گذاشتیم که برویم خانه که آمدیم با برگه خودمان خانه بدون اینکه برگه مرخصی داشته باشیم تقریبا چهار روزی بود خانه بودیم که قاضی از قزوین تلفن کرد که خبری نیست هنوز نیائید که فردایش رفتیم قزوین که شبش دوباره تلفن کرده بود که بیائید احتمال دارد فردا ؟ کنیم بعد از ظهر خانه نادر تلفن کردم که گفتند نادر یک ساعت پیش رفته قزوین که من راه افتادم رفتم قزوین که دیدم آنجا نیستند خیلی نگرانم شدیم که اینها چی شدند که افسر آنها به من گفت که برو فردا حرکت است و به بچه ها خبر بده که من رفتم به خانه نادر تلفن کردم که باز گفتند نادر آمده قزوین رفتم پادگان دیدم نادر آمده با بچه ها که دیر کردنش به این علت بود که رفته بود دنبال بچه ها و بعد دنبال من که دیر شده بود و من در خانه نبودم می گفتم بار اولی که آمدیم قزوین رفتیم خانه قاضی اینها خوابیدیم من و حسین و نادر و مشهود بودیم و شام را آنجا خورده بودیم بهر حال از قزوین حرکت کردیم و سوار قطار شدیم و حرکت کردیم که شب به قم رسیدیم که به ما غذای کوکو سبزی دادند و از آنجا حرکت کردیم به طرف اندیمشک که در ازنا به  ما صبحانه مفصلی دادند و پیرمردی با ایمان و اخلاص یک قرآنی دستش بود و به طرف تمام سربازها می آمد و روی سر آنها می چرخاند و می گفت خدا نگهدارتان باشد و با صدای بلند خود می گفت برای سلامتی نیروی حسینی صلوات و با محبت خالصانه مردم روبه رو شده بودیم از ازنا به طرف لرستان حرکت کردیم که از هوجا می گذشتیم مردم با دستهای صمیمی و مهربانشان ما را بدرقه می کردند به یکی از دهاتهای بین راه که نگهداشت دختر بچه خرد سالی با حرارت و شور تمام فریاد می زد برادر ارتشی حمایتت می کنیم که فریاد یک خلق فریاد یک امت و فریاد تمام مردم ما بود فریادی از عمق جان برای پیروزی ما که من وقتی یادم می آید می بینم که جان را فدا کردن برای این ملت رزمنده و مبارز تنها راه ادا کردن دین خودم به آنهاست در قطار بودیم که به دوکوهه رسیدیم که عراقیها بمباران کرده بودند که تمام خانه ها و پادگان داغون شده بود به اندیمشک رسیدیم و شب را در ایستگاه راه آهن خوابیدیم و فردا به طرف اندیمشک میان تپه ها رفتیم و فعلا در گروه تپه های شمالی اندیمشک در درون دره ها به حالت استثار هستیم که دیروز یک لانه روباه شکل برای حمله هوایی دشمن کندیم و دیروز رفته بودیم پائین همین تپه ها که باغی قرار دارد و آب خوبی از چاه بود که پیراهن کارم و خودمان را شستیم و امروز هم رفتیم گردان پائینی یک کمی بی سیم تمرین کردیم و چیزهایی در مورد عملیات به ما گفتند و فعلا در چادر هستیم و یک خربزه که نمی شود اسمش را خربزه گذاشت یک نصفه نصیب ما سه نفر شد که بد نبود و بچه ها یعنی عجمی که کمی به قول خودش بذلگوست و به قول کاظمی چیزی دیگر است .     والسلام

 

به خانه ای که درون باغ بود گفت کسی اینجا نیست که ما چند تا تیر اندازی کردیم که کسی در آنجا نبود که بچه ها علامت دادند که بیائید بالا که تیر بارچی ما بیهوش شده ما رفتیم بالا من رفتم بالا سرش دیدم دستمال روی صورتش گذاشتند دست زدم به قلبش دیدم کار نمی کند و دستهایش هم سرد سرد بود فهمیدم که مرده همانجا که بغل آن شهید سنگر گرفته بودیم من دیدم یک چیزی از بالای سر رفیقمان که بغل من نشسته بود رد شد که من فکر کردم گلوله ( کالیبر) اینجاست که بعدا فهمیدم که آرپی جی هفت بوده که از تقریبا ۲۰ سانتی سرمان رد شده بود که جلوی تانک خورد و با همان آرپی چی ۷ تانک عقب نشینی کرد یک دفعه متوجه شدیم که چقدر عقب نشینی کردند ما سه نفر مانده بودیم که یک نفر از توی باغ به ما نزدیک شد که شب بود ما متوجه نبودیم که فحش داد که چرا فرار می کنید ما به عقب نگاه کردیم دیدیم همه عقب نشستند و ما چند تا ماندیم کمی ترسیدیم که گروگان گرفته شدیم سی چهل متر را با خیز پنج آیند دویدیم آمدیم و بعد از آن به امان خدا یکدفعه دویدیم و رسیدیم به نفربر و سوار شدیم و آمدیم بالا یعنی پایگاه خودمان بدون اینکه تانک از ما پشتیبانی کند تا جسد را بیاوریم بهر حال شب شد و فردا صبح دوباره با همان تعداد نفربر و تانک براه افتادیم و رفتیم جسد را آوردیم و در آن لحظه ای که ما در عقب بودیم یعنی ما چند نفر در آن لحظه مرگ را جلوی چشم خود می دیدیم که یهو یک گلوله ما را بیندازد که کار خدا بود که ما سالم برگشتیم که اینها همه از ؟تانک بود با آرپی جی ۷ و تانک چند خانه را کوبیدند از همانجایی که مهاجمین تیر اندازی می کردند و امروز صبح رفتیم سر جسد دیدیم که جسد را برگردانده یعنی دیروز به پشت خوابیده بود ندیده ایم و برگردان آن که آیا کشته شده است یا خیر کار مهاجمینی بوده است .

امروز می گفتند که رودخانه نروید و خطرناک است که ما با اسلحه رفتیم و غسل میت کردیم و اینک برگشتیم تا ببینیم سرنوشت با ما چگونه خواهد بود .    انا لله و انا الیه راجعون      علی

 

یکی از افراد که سرگروه گروهی بود ما را خیلی ناراحت کرد و گفت که امام در اطاق عمل است و ما هم ناراحت و غمگین شدیم ولی بعدا فهمیدیم که آقای سرگروه ازخودش این حرف را در آورده تا دلیلی برای ندیدن امام برای ما بیاورد . ما که دم در بیمارستان بودیم که چند تا پلیس و پاسبان با اسلحه آنجا بودند . از دور روحانی را دیدیم که به طرف ما می آمد بچه ها می گفتند باید پسر آقا حاج احمد آقا باشد ولی وقتی به ما نزدیک شد فهمیدیم که نیست و آمد برای ما صحبت کرد که امام حالش خوبه . ولی دکترها اجازه نمیدن شما باهاشون ملاقات کنید و حتی از شورای انقلاب هم نمی توانند با امام ملاقات کنند و فقط یاسر عرفات برای مدت کمی با امام ملاقات کرده و بعد از آن برگشتیم و خیلی ناراحت و دمق بودیم و به ساختمان خیلی بزرگی رسیدیم کار و ما کردیم ولی نتیجه اش مال اینهاست من گفتم این خون تو و من و برادرهای من و تو که رفته بالا ما خودمون حق خودمون نمی گیریم .

از این موضوع خیلی ناراحت تر وقتی شدم که آمدم به طرف میدان انقلاب و پیروزی را دیدم که از سرما میلرزد و چند کتاب جلدیش بود و نشسته گوشه خیابان و کز کرده تا کسی ازش کتابی بخرد .

خیلی ناراحت شدم که چرا اینقدر فاصله طبقاتی باید باشد و کینه خیلی زیادی نسبت به سرمایه داران و مفتخورها پیدا کردم و پیش خودم فکر میکنم که چرا هنوز پس از یک سال از گذشت انقلاب باز هم سرمایه دارها همه کاره اند باز هم حاجی بازاریها که عامل اصلی تورم و گرانی هستند همچنان بر مردم می تازند باز هم کسانی که رل اصلی انقلاب را به عهده داشتند کنار زده می شوند یعنی توده محروم جامعه و بعد از میدان انقلاب با علی یاری سوار ماشین شدیم که ببریم کرج و سوار ماشین شدیم تا بیاییم کرج و برف سنگینی می بارید و بعد در بین راه ؟ مسجد صاحب الزمان که توی میدان انقلاب است دیدیم که اثاث برای سیل زدگان جمع می کنند و باز هم بدبختی که از قهر طبیعت نصیب مردم خوزستان شده بود سینه مرا بدرد می آورد و بعد آمدم خانه و روز ۲۶ بهمن نیز بدینگونه سپری شد که دردهای طبقه من باز هم کمر شکن است و فقط باید با پتکهای آهنین این مفتخورها که سرمایه داران و حاجی بازاریها هستند به مغزشان زد تا متلاشی شوند که ما را به هیچ می گیرند تا شاید دردهای ما فروکش کند .

به امید روزی که در جهان انگل نباشد و استثمار ریشه کن شود .  علی

 

مناجات

بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا سپاس تو را است که ما را از ذلت به عزت و از گودالهای بی ایمانی و غفلت به جمع مجاهدان راحت راه دادی .

خداوندا ، در این بیابان که مانند دریای بی انتهاست و در این غوغای نبرد و در حمله رزم آوران اسلام و در این اوج انسانیت ، و در تمام این مراحل از تو میخواهم که به این بنده ضعیف و ناتوانت توان این را دهی که در تمام مراحل عمرم خدمت گذار اسلام باشم و اگر مرگم شهادت در راه توست آنرا بپذیری و اینرا توشه راه آخرتم قرار دهی . در غوغای نبرد میان حق و باطل چه شیرین است انسان دست بگذارد روی من حیوانی ، من که او را به زن ، زندگی خانواده ، آسایش ……. جلب میکند و من انسانی را انتخاب کند ، و از خود آزاد شود ، بارالها به حق مقربان درگاهت ، مجاهدان پاکبازیت از تو میخواهم که مرا از خود آزاد کنی ، مرا به فضیلت برسانی و مرا از این دنیای پست و حیوانی آزاد نموده و مرا به معنویتی که خودم از بودنم لذت ببرم برسانی .

خداوندا، از تو میخواهم که به من اخلاص عنایت کنی که فقط برای تو زندگی کنم ، در غم و شادی در آرامش ، در اضطراب در جنگ ، در صلح ، و در تمام مراحل به تو توکل کنم و اعمالم برای تو باشد . خداوندا نمی دانم اعمالم را بپذیری یا نه ، ولی به کرم تو و به کرامتت چشم دوخته ام و همینقدر می دانم که نمی توانم شکر نعمتهایت را به جا آورم .

بار الها از تو می خواهم این فرزند حسین این پیرو وارسته این عارف کامل خمینی عزیز را موفق بداری تا ظهور مهدی (عج) در راه حفظ اسلام بکوشد و ما را به طریقی ببرد که جد بزرگوارش حسین (ع) برد بار الها در این دنیا ما را به زیارت حسین (ع) موفق بدار و در جهان دیگر به شفاعت حسین .

بار الها ، ما نمی توانیم از دست مرگ بگریزیم ، اما ما را ملاقات خواهد کرد ، بارالها مرگ ما را شهادت در راه اولیائت قرار بده و به جان رزمندگان اسلام که نثارت میکنند قسم دوست دارم مرا از حجاب خود آزاد کنی تا قدرت پریدن و پرواز داشته باشم که بی بال پریدن یعنی سقوط .

خداوندا من که دارای این بال نیستم خودت با آن دریای رحمت بیکران مرا دارای بال پرواز بکن خداوندا ، تمام یاران و یاوران اسلام و برادران ما را پیروز بگردان .

والسلام علیکم        علی مهرانی      ۸/۱۲/۶۲

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

این وصیت نامه هاست که انسان را می سازد ( امام خمینی (ره ))

وصیت نامه روحانی مبارز ، معلم اخلاق برادر شهید علی مهرانی :

ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة

خداوند جان و مال مومنین را در مقابل بهشت می خرد .

اینجانب علی مهرانی ۴/۱۲/۶۲ این وصیتنامه را در دو کوهه اندیمشک می نویسم .

ما در این جهان در حکم یک مسافر هستیم ، من هم که در این سفر شهادت شرکت جسته ام ممکن است برنگردم ، به همین سبب این شهادت نامه را می نویسم . و از طرفی اگر ما مرگ را انتخاب نکنیم او ما را انتخاب خواهد کرد و زیباترین مرگ ، مرگ انتخابی است که آن شهادت است . قرآن در سوره جمعه می فرماید : قل ان الموت الذی تفرون منه فانه ملاقیکم . بگو شما از دست مرگ فرار می کنید ولی مرگ شما را ملاقات خواهد کرد آیا بهتر نیست که ما به ملاقات او برویم و دوباره متولد شویم تولدی دوباره همانطور که بار اول بدنیا آمدیم ؟ اصولا وقتی انسان با سکون خو گرفت ، از حرکت و رفتن خوشش نمی آید و هر تولدی همراه با درد است ، این لازمه هر تولدی است و این تولد برای من و خانواده ام ممکن است تولید درد کند ، نمی گویم گریه نکنید ، نه فکر کنید که آیا متعلق به شما بودم ؟ یا امانتی در دست شما و شما این امانت را به صاحب اصلی تحویل داده اید و اگر خداوند مرا با همه ناپاکی و آلودگی به درگاهش قبول کرد شما خوشحال باشید که ذخیره ای برای خودتان دارید که شهداء ذخایر عالم بقاء هستند و من در این حرکت برای رسیدن به بر و نیکی جانم را تقدیم الله نموده ام به امیدی که بپذیرد لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون ( به بر و نیکی نمی رسید مگر آنچه را که دوست دارید در راه خدا انفاق کنید )

و با توام ای برادر و خواهر که به این زندگی خو گرفته اید و تنها هدف را متاع قلیل دنیا قرار داده اید ، البته در شعار ممکن است اینطور نباشی ، اما چیزی که مهم است ، عمل توست ، فکر می کنی چند سال عمر خواهی کرد ؟ آیا از نوح نبی بیشتر عمر توانی کرد ؟ عمرت را مفت از دست مده و در خسران میفت که حسرت بعد از آن چاره درد نیست ، من که بدون توشه می روم ، اما ای مسلمان از من به تو این پیام که پیام قرآن است . باشد که به یادگار ماند تا شاید همین هم توشه ای برایم باشد .( و تزودفان خیرالزاد التقوی فاتقون یا اولی الالباب) توشه تهیه کنید که بهترین توشه تقوا است ، پس ای صاحبان خرد تقوا پیشه کنید هر کس به نوعی از شهادت من مطلع میشود برای خدا اگر دینی به گردن من دارد گذشت کند من وقتی این حالتهای رزمندگان جبهه های حق را می بینم واقعا شرمنده می شوم که اینها کجایند و من کجا ولی از یک نظر خوشحالم که در جمعشان هستم که این توفیقی است ، من چرا به جبهه آمدم ؟ در پشت جبهه احساس می کردم در حال پوسیدنم و آن طور که دوست دارم نمی توانم از زندگیم استفاده کنم و در این تجارت شرکت جستم ، تجارتی که عذاب الیم را از انسان دور میکند .

از خدا خالصانه می خواهم که مرا بپذیرد و در پیش روی رسول الله (ص) و علی (ع) و فاطمه (س) و …. رو سفید گرداند که توانسته باشم یاوری کوچک برای فرزندش حسین (ع) باشم به پدر و مادر بگویید از من راضی باشند ، چرا که زحمات زیادی برای من کشیده اند و من به آنها مدیونم . و به برادران و خواهرم توصیه می کنم که در راه حفظ سنگرهای اسلام بکوشند و واقعا خالصانه در راه اسلام خدمت کنند و فکر این را که از اردوگاه حسین کوچ کنند به فکرشان راه ندهند و به همسرم که میدانم چقدر زود ناراحت میشود ، به هر حال من که میدانم برای رفتن مجبورم تنهایت بگذارم ، و تنها چاره کار هم صبر و استقامت است چه میشود کرد آیا میتوانستم شاهد نق زدن انسانهایی که شرم دارم گه نام انسان بر آنها بگذارم باشم و عملا در خدمت به اسلام نکوشم و تنها با شعار مدافع اسلام باشم پدرم وکیل کارهایم است ، کتابهایم را به ضیاء ( برادر سوم خانواده ما ) بدهید و اگر او هم شهید شد به کتابخانه عمومی که قابل استفاده عموم است بدهید تا باقیات الصالحاتی باشد .( حتما قابل استفاده باشد )         علی مهرانی      ۴/۱۲/۶۲

روحش شاد و يادش گرامي

تصاویر شهید علی مهرانی در کنار همرزمانش

پیمایش به بالا