تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۲/۰۷/۱۰ – روستای انارستان ریز، تابعه کنگان – بوشهر
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۰/۱۲/۰۷ – کربلای پنج – شلمچه، خرمشهر

زندگينامه
آغاز حیات جاودان بعد از : ۱۸ سال۵ ماه۲ روز
نام پدر : احمد نام مادر : کفایت مذهب : شیعه
تحصیلات کلاسیک : پایان دوره ابتدایی تحصیلات حوزوی : سطح ۱
عنوان : بسیجی سمت : مبلغ و تک تیرانداز
نحوه شهادت : اصابت ترکش خمپاره عامل جنایت : بعث عراق
مزار مطهر : روستای ریز شهرستان زادگاهش
۱ – تولد
شهید علی محسنی (۱۳۴۲/۱۰/۰۷ _ ۱۳۶۰/۱۲/۰۷ خرمشهر) متولد روستای انارستان از توابع شهرستان جم در استان بوشهر است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، پدرش احمد و مادرش کفایت نام داشت.
۲ – تحصیلات و خانواده
علی محسنی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع ابتدایی به پایان رسانید سپس در حوزه علمیه تا سطح یک ادامه تحصیل داد.
۳ – شهادت
علی محسنی در عضویت بسیجی در جبهه حضور یافت که در ۱۳۶۰/۱۲/۰۷ هجری شمسی در منطقه خرمشهر شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای روستای ریز در زادگاهش آرام گرفت. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
شهید شیخ علی محسنی در سال ١٣٤٢ در روستای انارستان ریز از توابع شهرستان کنگان پا به عرصه وجود گذاشت. او در خانواده ای روحانی چشم به جهان گشود. پدر و جد او روحانی و نیز ملبس به لباس مقدس روحانی بوده اند. همین امر موجب گردید که تحت تأثیر اخلاق فاضله پدر گرامیش مرحوم حجت الاسلام والمسلمین حاج میرزا احمد محسنی قرار گیرد و به معارف اسلامی و قرآن روی آورد چون به سن قانونی رسید روانه دبستان گردید. وی در دوران تحصیل ابتدایی به دلیل هوش سرشار و حس کنجکاوی جزو شاگردان ممتاز و نمونه بود و دائما مورد تشویق معلمان خصوصاً معلم دینی قرار میگرفت چون تحصیلات ابتدایی را به پایان رسانید به منظور فراگیری علوم دینی به حوزه علمیه بوشهر وارد شد. این امر باعث شد که از دروس دبیرستانی صرف نظر کند پس از مدتی اقامت در این حوزه به مدرسه علمیه کنگان رفت و ادامه کتاب جامع المقدمات را نزد استاد شیخ عباس عاشوری ادامه داد در آنجا نیز مورد لطف و عنایت استاد قرار گرفت و در میان طلاب الگو و نمونه بود. بالاخره مقدمات را در محضراساتید وقت به پایان رسانید.
در همین زمان انقلاب شکوهمند اسلامی ایران تحت رهبری امام خمینی (ره) آغاز گردید. شهید محسنی همچون میلیونها مسلمان دیگر به نبرد با رژیم پرداخت و جزو اولین کسانی بود که نقش انقلاب اسلامی را در منطقه برای مردم تشریح میکرد در این مورد بارها از طرف ماموران پاسگاه مورد تعقیب قرار گرفت که دو بار نیز دستگیر و نسبت به او اهانت کردند. تا اینکه انقلاب پیروز شد. وی نیز از هیچ کوششی برای انقلاب دریغ نمی ورزید و همواره افشاگری هایش را متوجه گروهک های منافق و ضد خلق می نمود و در بیداری و آگاهی مردم در شناخت این گروهکهای ضد خدایی نقش بسیار مهم و مؤثر داشت شهید محسنی پس از پیروزی انقلاب روانه حوزه علمیه شیراز شدند و در آنجا زیر نظر استاد عالی قدر حجت الاسلام حاج سید مهدی دستغیب دوره دوم تحصیل را شروع کردند و در آنجا نیز مورد تشویق و تحسین استاد و طلاب قرار گرفت. وی همیشه در جلسات درس اخلاق شهید محراب آیت الله دستغیب شرکت می نمود و از بیانات عرفانی ایشان حداکثر استفاده را میبرد پس از یک سال و اندی که در مدرسه علمیه قوام شیراز کسب فیض نمود برای ادامه تحصیل و دوره سوم دانش اندوزی خود به مدرسه علمیه محمودیه آستانه شیراز رفت. در آنجا از محضر استاد گرانقدر حجت الاسلام سید عبدالله زبر جد درس هایی از قبیل سیوطی حاشیه ی معالم و منطق و دو جلد از شرح لمعه را آموخت. شهید محسنی با داشتن اطلاعات عمیق در مورد دین، سخت متدین و معتقد به آخرت بود و همیشه خود را در محضر خداوند شهید محسنی در کنار تزکیه نفس، تحصیل و کسب معارف اسلامی لباس رزم به تن کرد و به جبهه رفت شهید دو بار به جبهه عزیمت کرد و پس از تبلیغ و مبارزه خستگی ناپذیر خود سرانجام در تاریخ ۷ اسفند ۱۳۹۰ در جبهه جنوب در منطقه خرمشهر مورد اصابت ترکش خمپاره دشمن قرارگرفت و به درجه رفیع شهادت نائل گردید.

وصیت نامه
ضمن درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران حضرت امام خمینی وصیت نامه را شروع می کنم این حقیر علی محسنی طلبه مدرسه محمودیه شیراز، ساکن قریه انارستان ریز بوشهر، با اختیار خود جهت رفتن به جبهه حق علیه باطل، چند کلمه ای به عنوان وصیت مینویسم اگر لطف خداوند شامل حالم شد و به شهادت نائل شدم حدالامکان مرا به زادگاهم انارستان ریز بوشهر، برگردانند و پس ازمراسم تشییع به مقبره امام زاده واقع در قلعه کهنه دفن کنند. ثانیا یک پیام به پدر مادر برادران و خواهرانم که شما باید برای رضای خدا کار کنید و هیچ گونه ناراحتی نداشته باشید که ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم. بالاخص سفارش به مادر مهربانم که با کمال افتخار و شادی صبر و شکیبایی را پیشه ی خود قرار دهید. شهادت شیوه ی مردان خداست و جهاد دری است از درهای رحمت الهی که به بندگان ویژه خود عنایت می فرماید.
ثالثاً اشیایی که در حجره مدرسه متعلق به خود حقیر است کتابها و اثاثیه ها کتابها را به کتابخانه انارستان بخشیده و اثاثیه را وقف مدرسه می کنم. سفارش به برادران و خواهران مسلمان این است که دعای کمیل را فراموش حتما جمعه به پا دارید دعای ندبه را روز جمعه فراموش نکنید و همچنین دعای توسل خواهران حجاب اسلامی را کاملا رعایت کنید.
نمازها را سعی کنید به جماعت بخوانید و کتابهای مذهبی را مطالعه نمایید و خصوصا زیاد قرآن بخوانید و همچنین تفسیر و ترجمه آن را بخوانید.
صحیفه سجادیه، مفاتيح الجنان، توضيح المسائل، عدالت اجتماعی اسلامی را با دقت یاد بگیرید. نخست خود بگیرید و رعایت کنید بعد به همسایگان توصیه کنید زندگانی بزرگان دین را کاملا بخوانید و به دیگران بیاموزید.
والسلام على من اتبع الهدى علی محسنی
راه ناگريز
هواى گرم خرمشهر امانم را بريده بود. چند ساعت قبل تعدادى از بچهها به شهادت رسيده بودند و ما پيكرشان را به معراج شهدا رسانديم. تا به خط برگشتم، از حميد، فرمانده گردان، پرسيدم شيخ كجاست؟ شيخعلى محسنى را مىگفتم. دلم مىخواست بنشينم و يك روضه برايم بخواند و براى يكلحظه شهادت بچهها از جلوى چشمم محو شود. روضههاى شيخعلى محسنى سنگهاى غم و غصه را از جا مىكندند و باعث مىشدند گرفتارىها جاى خودشان را به گشايش بدهند. همه مىدانستند كه روضههاى آشيخعلى، حال و هواى عجيبى دارد. خسته بودم و دواى دردم روضهى شيخعلى بود. حميد مِن مِن كرد و گفت:
– آن جلو…
سر تكان دادم كه يعنى چى؟ جلو يعنى چى؟ آنجا چهكار مىكند؟
– براى بچهها سنگر مىكند.
– سنگر؟ سنگر مىكند؟ شما چطور اجازه داديد كه شيخعلى سنگر بكند؟
مگر شما شيخعلى را نمى شناسيد؟ مگر پاى روضههايش ننشستهايد؟ مگر نمىدانيد نفس شيخعلى، پاى درس و منبر آن ولى خدا، دستغيب اينطور گيرا شده؟ مگر من نديدهام كه وقتى او دم مىگيرد، زمين و زمان براى امام حسين عليه السلام گريه مىكنند؟ حالا بايد ايشان برود جلو و براى ما سنگر بكند؟
– تو چرا جلوش را نگرفتى؟
سريع خودم را رساندم به ماشين تا بروم جلو.
در راه خاطرات زمان مبارزه با رژيم شاه جلو چشمانم زنده مىشد: ايستاده بوديم توى بازداشتگاه. گروهبان عصبانى داشت به زمين و زمان فحش مىداد و باتومش را به نردهها مىكشيد و ما را تهديد مىكرد. بعضى از ما بچه هاى متولد ۴۲، كه تازه كلاس ششم را تمام كرده بوديم، سن و سالى نداشتيم كه بخواهيم قرص و محكم بايستيم و نزنيم زير گريه. تكوتوكى هم افتادند به غلط كردن و التماس كه بگذاريد ما برويم. خيلى نگذشته بود كه در باز شد و شيخعلى را كه همكلاس خودمان بود و هنوز شيخ نشده بود، هل دادند داخل در حالىكه سر و صورتش كبود بود. همه مىدانستيم كه پدر على، روحانى است و پدر بزرگ و پدرِ پدربزرگش هم. براى همين جور ديگرى روى او و خانوادهاش حساب مىكرديم. بهعلاوه او هميشه مورد تشويق معلمها بود و خيلى عقلش كار مىكرد. دور او را گرفتيم و آنجا بود كه چيزى شنيديم كه تمام غمهاى دنيا را از دل ما برد. اگر مىخواهيد گريه كنيد، براى مصيبت امام حسين عليه السلام گريه كنيد. نگفت گريه نكنيد. اگر مىگفت بچههاى ضعيفتر خجالت مىكشيدند. گفت گريه كنيد و مسير گريه را خطدهى كرد. نگفت التماس نكنيد. گفت به امامحسين التماس كنيد. كارى كرد كه گريه باعث افتخار شد و حالا هركسى در گريه كردن از ديگرى سبقت مىگرفت. با روضهاى كه او با زبان بچهگانهاش مىخواند. گريه بر امامحسين هم كه معجزه مىكند و ظلم و ظالم را ضعيف و حقير و ذليل مىكند. حالا همان گروهبانى كه با باتوم روى اعصاب بچهها راه مىرفت، پيش چشم ما، هيچ هيبتى نداشت، هرچند همچنان وحشى بود و سعى مىكرد ما را بترساند.
بارهاى بعد، ما بچههاى كلاس ششمى، در تظاهرات، در تعقيب و گريزهاى گنگان و بوشهر، پشت سر على ايستاديم. بار بعدى كه دستگير شديم، ديگر ترسمان ريخته بود. گروهبان هم مىدانست كه تهديدش ديگر فايدهاى ندارد. كمى بعد ما دبيرستانى شده بوديم و على مثل جد و اجدادش به حوزه علميه بوشهر رفت و از كنگان مهاجرت كرد و حجرهنشين شد. بعدها هم كه خبر از او گرفتم، به حوزۀ علميۀ شيراز رفته بود و از محضر حضرت آيتالله دستغيب استفاده مىكرد. طولى نكشيد كه تعريف منبرهاى شيخعلى، همه جا را گرفت. نفس گرم او باعث مىشد كه از جاهاى دور براى شركت در مراسمى كه ايشان سخنرانى و منبر مىرفت، خودشان را برسانند.
حالا بخت با من يار بود كه شيخعلى به خرمشهر آمده بود و بهعنوان مبلّغ در محور تردد مىكرد. بچههاى جبهه خودشان حال و هواى خيلى خوشى داشتند و روضهها و وعظ شيخعلى، نورٌ على نور شد. حرفهايى كه از آيتالله دستغيب در مورد توحيد شنيده بود، رنگ و بوى عجيبى به روضههايش مىداد. وقتى مقتل مىخواند، فقط بازخوانى تاريخى يا قصه نبود، دل آدم به خداى امامحسين متوجه مىشد. براى همين وقتى من شنيدم كه شيخعلى آن جلو مقابل دشمن، مشغول كندن سنگر است، آنقدر عصبانى شدم كه دستم را محكم كوبيدم به سينهى حميد و سرش فرياد كشيدم. بعد جست زدم توى ماشين و حركت كردم رو به جلو تا ايشان را برگردانم. شايد خيلى با سنگرى كه داشت مىكند، فاصلهاى نداشتم كه صداى انفجار، ماشين را تكان داد و من زدم روى ترمز. نفهميدم چطور خودم را رساندم بالاى سر مقدسش، اما ديگر دير شده بود و شيخعلى همراه با يار همسنگرش به شهادت رسيده بود. تا مدتها خودم را سرزنش مىكردم كه اگر زودتر رسيده بودم، مىتوانستم چنين گوهر گرانبهايى را حفظ كنم. اما وقتى ايشان را در شهرستان جم به خاك سپرديم و وصيتنامهاش منتشر شد، متوجه شدم كه شهادت، چيزى نيست كه ديگرى بتواند از آن جلوگيرى كند. او در قسمتى از وصيتنامهاش خطاب به همسر نوعروسش نوشته بود:
مىدانم با اولين كلماتى كه با تو مىگويم غمهاى عالم به تو روى مىآورد. چهآنكه بيش از يكسال نيست كه با تو ازدواج كردهام و اينكه سخن از جدايى مىرانم، جدايى فقط در ظاهر است و مرا چاره جز شهادت نيست، وقتى اسلام در خطر است، اين را نيك مىدانم كه در رختخواب نخواهم مرد…..
خاطره
من و علي از سالهاي كودكي، هميشه با هم بوديم .همين دوستي باعث ايجاديك رابطه عميق عاطفي شده بود، به طوري كه وقتي ايشان براي فراگيري دروس حوزوي ابتدا به كنگان و بوشهر و سپس به حــوزه علميه محموديه شيراز عزيمت نمود، اين رابطه همچنــان به وسيله نامه ادامه داشت .
با شروع جنگ تحميلي، همواره يك پاي ثابت ميدان هاي نبرد بود، ولي حضور خود را در جبهه ها حتي المقدور از خانواده پنهان مي كرد ، دليلش هم اين بود كه اولاً مي خواست خانواده – به ويژه مادرشان – دلواپس و نگران نشوند و از طرفي مي خواسـتنــد آن طــوري كه خــود مي خواهند در آرامش كامل به جبهه بروند .
سال ۶۰ مدتي بود از ايشان بي خبر بودم؛ وقتي سراغشان را از محمد آقا برادر بزرگشان و مادر محترمشان گرفتم، گفتند : اخيراً نامه اي از ايشان رسيده كه گفته اند به مشهد مي روم، نگران نباشيد . از اين موضوع حدوداً سه ماهي گذشت تا اينكه يك روز وقتي كه تنها ميني بوس مسافر كش روستا مسافرين را پياده مي كرد، از بين جمعيت علي آقا را ديدم . مشتاقانه در آغوشش گرفتم و گفتم علي جان! زيارت قبول ،رفته بودي مشهد ؟ گفت بله؛ ولي نه مشهدي كه منظور توست . گفتم پس كجا بودي ؟ گفت جبهه ، گفتم ولي نوشته بودي به مشهد مي روي. گفت مگــر نمي دانستي مشـهد يعني شهادتگاه و من هم به شهادتگاه جبهه يعني مشهد رفته بودم .
علي مطهري ـ انارستان
سجاياي اخلاقي
شهيــد محسني مـــردي از مكتب والاي روحـــانيت بود كه با ياد خدا و تلاوت كتاب آسماني آرام مي گرفت . او به معرفت الهي رسيده بود چون خود را به خــوبي درك مي كرد .او لباس روحانيت را عاشقانه بر قامت سرو گونه خود انداخته بود تا عشق والاي روحانيت را در شهادت نمايان سازد .
او درس خوانده ي مكتب پدرش حاج ميرزا احمد بود و انسانيت را در محضر اين استاد بزرگ آموخته بود .او مـــردي از تبـــار والاي روحانيت بود كه مردانگي را در سايه ي ايثار و شهادت بر همگان ثابت كرد .
صفا و صميميت خاصي بر حيات معنوي شهيد حاكم بود كه اين آينده ي درخشان و پر شور اين مرد آسماني را بشارت مي داد .او قلبي قرآني داشت و عشق به اهل بيت ، حال و هواي زندگيش را متحول ساخته بود . او مردي خوش سيما بود كه معنويت از زندگيش مي باريد ، چهره اش نشان از معرفت الهي داشت . خلوص و پاكي با قدم هاي نابش همراه بود و جوري قدم بر مي داشت كه انگار قدم در آسمان ها مي گذارد .
تبسم هميشگي بر لبان پاك و بي ريايش، معنويت و خلوص زندگي اش را مضاعف مي نمود . همواره همانند يك مرد زندگي مي كرد و در مقابل هر نامردي قد علم مي نمود .او سنت « هيهات منا الذله » را به خوبي از مولايش حسين به ارث برده بود . راز ونياز عارفانه اش در دل تاريكي، خدائي بودن شهيد را مي رساند . و انصافاً بگوئيم : محسني يكي از ستارگان درخشان عشق و ايمان در شب هاي تار بود .
علي، شير مردي از تبار مردان خدا بود ،كه مردانه نواي آزادي و شهادت طلبي را از عمق قلب صافش سر داد تا اين واژه آسماني و زيبا را در سرزمين عشق و ايثار يعني شلمچه، تفسير كند و براي خود كربلاي حسين ( ع ) جلوه دهد و به زيبايي شهادت را پذيرا باشد .
روحش شاد و يادش گرامي
تصاویر شهید علی محسنی

