تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۵/۰۸/۰۷ – روستای گرمک شوقان از توابع بجنورد
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۵/۰۶/۱۲ – حاج عمران عراق

زندگينامه
آغاز حیات جاودان بعد از: ۱۹ سال و ۱۰ ماه و ۵ روز
وضعیت تأهل: مجرد نام پدر: علیرضا
شغل پدر: کشاورز نام مادر: خیرالنساء
مذهب: شیعه تحصیلات حوزوی: مقدمات
تحصیلات کلاسیک: پایان دوره راهنمایی ( متوسطه اول )
عنوان: بسیجی نحوه شهادت: اصابت ترکش
عامل جنایت: بعث عراق
مزار مطهر: زادگاهش
هفتم آبان ۱۳۴۵ در روستای گرمک شوقان از توابع شهرستان بجنورد چشم به جهان گشود. پدرش علیرضا کشاورز بود و مادرش خیرالنساء نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. سپس به فراگیری علوم دینی و حوزوی تا سطح (مقدمات) پرداخت.
به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. دوازدهم شهریور ۱۳۶۵ در حاج عمران عراق بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. و یازدهم خرداد ۱۳۶۶ پس از تفحص در زادگاهش به خاک سپرده شد.
تعهد سرخ
يخ زده بود. بمب خوش هاى انداخته بودند و تير خورده بود به پيكرش. نُه ماه پيش، يعنى دوازده شهريور ۱۳۶۵ . درست همان بود. تروتازه. يخِ پيكرش تازه داشت آب م ىشد و شايد براى همين انگار همين الآن است كه شهيد شده. سه خال روى گردنش بود كه من از بچگى ديده بودم. طورى بود كه من همان جا دلم خواست بغلش كنم و بزنم زير گريه.
از پيرانشهر كه راه افتادم، دائم خدا خدا م ىكردم كه اين بار دست خالى برنگردم. راه كمى نيست كه از گرمك بجنورد با آن طبيعت خشك اين همه بكوبى و بيايى و بين اين همه برف و يخ، دنبال چيزى بگردى. آن دفعه كه آمدم، پا را كه برم ىداشتم و م ىگذاشتم، معلوم نبود تا كجا م ىرود توى برف و واويلا بود وقتى كه برف لهه، روى يك شكاف سنگى را پوشانده باشد و تو پايت را بگذارى و فرو برود و گير بكند آن بين و بايد فقط انتظار بكشى كه يك بسيجى از آنجا رد شود و تو را بكشد بيرون و هى سين جيمت كند كه تو توى اين بروبرف چه خاكى به سرت آمد هاى بريزى كه حالا اينطور گير كرده اى؟ يا اگر نيامد، گرگى بهت بزند و پاره پار هات كند. تصور اينكه در برف ماند هاى و گرگ پار هات كرده، هميشه براى من يك كابوس است. كابوسى كه فكر م ىكردم، پيكر على ايمانى را هم بلعيده باشد و حالا كه او پيدا شده، شايد من هم از اين كابوس نجات پيدا كنم.

هفت هشت ماهى از بار آخرى كه قدم به اين صحن و سراى يخى گذاشتم م ىگذرد و حالا با ديدن ي خهاى آب شده، كمى ترسم كمتر شد. عجب هوايى شده بود حاج عمران. بار قبلى كه دنبال پيكر على می گشتم كجا و حالا كه پيكر على بعد از نُه ماه پيدا شده كجا؟
حاجى خيلى از دست خودش كلافه و ناراحت بود، وگرنه من نم ىآمدم، ترسيدم طوريش شود. م ىگفت من چرا بايد از كسى كه جز خوبى به ديگران كارى نداشته، بدگويى كنم.
تا اينكه يك روز ديدم مثل ابر بهارى پيرمرد زده زير گريه. بهش گفتم: حاجى جان! چِت شد ه؟ گفت:- تو هيچ م ىدانى الآن على كجاس ت؟
گفتم:
– مگر حوزۀ علميه نيست؟ اشك چشمش را پاك كرد و گفت:
– على جبهه است.
گفتم:- تو از كجا میدانى حاج ى؟
– نام هاى از جبهه آمده بود و پُستچى اشتباهى زنگ ما را زد.
– نگو كه بازش كردى؟
– نبايد م ىفهميدم توش چى نوشت ه؟ مگر همسايه از همسايه چيزى قايم دارد؟
من سرى تكان دادم. حاجى اشك چشمش را پاك كرد و گفت:- على از جبهه براى پدرش وصيت كرده
كه زمينى را كه وقف مسجد كرد هاى خودت بساز. خيلى سفارش كرده.
– حالا نامه را بِهِشان داد ى؟
– آره پس چى؟ نگه داشتم؟
– حالا اينكه گريه ندارد، م ىرود به سلامت برم ىگردد. فينِ دماغش را گرفت و گفت:
– هيچ م ىدانى بار قبلى چشمش شيميايى شده و عينك دودى را ب هخاطر همين م ىزد ه؟ چقدر به بچۀ مردم تهمت زد ى؟
خنديدم و گفتم:
– من من حاجى؟
– حالا برايش يك قسمتى انگور گذاشته ام كنار تا وقتى برگشت، بروم و ازش حلالى بگيرم. انگورها را از صبح نخ كرده ام خشك شود.
انگورها سرِ نخ ماندند و على ايمانى از حاج عمران برنگشت. انگورها زرد شد و خشك شدند و از بين رفتند، و على برنگشت. خبر شهادتش آمد و اما خودش مانده بود توى يخ و برفهاى حاج عمران. غصه و ورم، مثل كابوسى افتاده بود به جان حاجى. درست مثل گرگى كه بعضى شب ها مى آيد توى كابوس من.
حاجى دست از من برنداشت و گفت عاقت می كنم، اگر نروى و على را پيدا نكنى.
حالا من اميدوارم با پيدا شدن پيكر على، هم كابوس من دست از سرم بردارد و هم كابوس حاجى.

روحش شاد و يادش گرامي
