تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۲/۰۷/۰۱ – برازجان دشتستان – بوشهر
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۵/۰۲/۱۳ – فاو

زندگينامه
آغاز حیات جاودان بعد از : ۲۲ سال۷ ماه۱۸ روز
نام پدر : محمد حسین شغل پدر : مغازه لوله فروشی نام مادر : زینب مذهب : شیعه
تحصیلات کلاسیک : دانشجوی دوره کاردانی رشته : تربیت معلم تحصیلات حوزوی : سطح ۱
عنوان : بسیجی سمت : تخریب چی
نحوه شهادت : اصابت ترکش عامل جنایت : بعث عراق
مزار مطهر : گلزار شهدای زادگاهش
۱ – تولد
شهید عبدالمجید دانش پژوه (۱۳۴۲/۰۷/۰۱ _ ۱۳۶۵/۰۲/۱۳ فاو) متولد شهر برازجان از توابع شهرستان دشتستان در استان بوشهر است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، پدرش محمدحسین و مادرش زینب نام داشت.
۲ – تحصیلات و خانواده
عبدالمجید دانش پژوه در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در دانشگاه تربیت معلم در مقطع کاردانی به پایان رسانید سپس در حوزه علمیه تا سطح یک ادامه تحصیل داد.
۳ – شهادت
عبدالمجید دانش پژوه در عضویت بسیجی در جبهه حضور یافت که در ۱۳۶۵/۰۲/۱۳ هجری شمسی در منطقه فاو شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای زادگاهش آرام گرفت. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

دستهايش خيس بود
همانجايى كه دلت مىخواست افتادى. كنار منبع آب. شايد فكرش را هم نمىكردى كه وضويت تمام نشود. نه! اشتباه كردم. تو از همان روزى كه از برازجان بيرون زدى، فكر همه چيز را كرده بودى. همان روزى كه آن ساك برزنتى سياه را برداشتى و همه لباسهايت را تويش چپاندى و زيبش را كشيدى. شب قبلش مادر را كه بىتابىِ دوريت را مىكرد آرام كردى. راضىاش كردى به رفتن و قول دادى كه شيراز و قشنگىهايش پاگيرت نكند و زود به زود به او سربزنى. راست هم گفتى شيراز پاگيرت نكرد. كم بود برايت. هنوز گرد راه از تن نتكانده عزم اصفهان كردى. خيلى زودتر از آن كه دور و برىها و هم بحثىهايت فكرش را مىكردند پيشرفتى. هيچ كدامشان فكرش را هم نمىكرد اين طلبۀ جوان و لاغر برازجانى اينقدر زود توى صف بزند و از همه پيش بيافتد. حواست به كجا بود كه اصفهان هم دوام نياوردى؟ يكباره همان ساك سياه را بستى و چهار ساعت بعد قم بودى! روى پل آهنچى ايستادى، خيره شدى به گنبد و سلام دادى. نكند بنا داشتى ذره ذره از مادرت فاصله بگيرى؟ شايد هم قصد كرده بودى دست خالى نروى آنجايى كه از اول برايش خيز برداشته بودى. اگر اين نبود چرا قبل از رفتنت اينقدر به آب و آتش زدى براى ياد گرفتن و درس و بحث؟ چرا؟! از يك جايى بهبعد، درس هم جواب سوالاتت را نمىداد. توى كتابها چيزى براى آرام كردن خودت پيدا نكردى. به چه بهانهاى خودت را در سربازى كلاهسبز ارتشكردى؟ رفتى روبهروى مرگ بايستى و چشم در چشم، او را وادار كنى كم بياورد؟ ولى جاى مادرت خالى بود كه عبدالمجيدش را در عقيدتى سياسى ارتش، با آن لباسها ببيند و قربان صدقهات برود. دورت بچرخد و اسپند روى آتش بريزد برايت. نه! همان بهتر كه نبود. شايد اگر لبهاى ترك خوردۀ تو را در آن سرماى پيرانشهر مىديد، تحمل دورىات برايش سختتر مىشد.
اما هيچ كدام از اينها قوارۀ تو نبود. اگر بود كه برنمىگشتى و آزمون تربيت معلم نمىدادى. برايت فرقى نمىكرد كجا باشى. تو مىخواستى تا هستى از اين بدن كار بكشى. مبادا استراحت كند و نتوانى جوابى براى ساعتهاى نشستنت پيدا كنى. باز هم با درجه ممتازى، آزمون را قبول شدى. به همه ثابت كردى كه مىشود مال خودت نباشى اما دست از دويدن برندارى. چقدر سخت براى كلاسها مىآمدى خورموج و برمىگشتى آقا معلم! خسته نمىشدى؟ اصلاً اين انرژى را از كجا مىآوردى؟ چطور مىتوانستى بالاى دكل ديدهبانى، ساعتها بايستى و خوابت نبرد؟ چشمهايت چطور پا به پايت مىآمدند و كم نمىآوردند؟ چطور مىتوانستى بدون منت، به جاى همه، شببيدارى بكشى و دم نزنى؟ راستش را بگو بالاى آن برج ديدهبانى، وقتى ساعتها بىكلام مىايستادى و به تاريكىها خيره مىشدى با چه كسى قرار داشتى؟ راز و رمز اين عشقبازى را كجا ياد گرفته بودى؟ در آن سالهاى طلبگىات در اصفهان و يا ايام بيتوتهات در قم؟ يا در پيرانشهر و شايد در آن تكاپوهايى كه براى رساندن خودت به كلاسهاى تربيت معلم داشتى؟ اصلاً مگر چند سالت بود كه اين همه بلد بودى؟ اين همه فهميدن را چطور تاب مىآوردى جوان؟ به زحمت ۲۳ سالت مىشد. مگر نه اينكه سال ۴۲ مادرت تو را در برازجان به دنيا آورد. حتماً دست كشيد روى سرت و براى موهاى سياهت ذوق كرد. حتماً آرزو كرد تا هست و نفس مىكشد، تو باشى تا حظ قد كشيدنت را ببرد؛ عين همه مادرها. مگر نه اينكه هربار جلويش راه رفتى دست به سينهاش گذاشت و دعا كرد كه الهى دامادىات را ببيند. هنوز كه داماد نشده بودى. هنوز آرزوى مادرت روى زمين مانده بود كه تو افتادى! پاى همان منبع آب. همان منبع فلزى بزرگى كه كمى با سنگرتان فاصله داشت و تو شببهشب پايش ظرفهاى همسنگرهايت را مىشستى و وضو مىگرفتى كه نيمهشب كسى متوجه وضو گرفتنت نشود؟ شما متولدين دهه چهل آدمهاى عجيبى هستيد. مىتوانيد بهترينهاى دوران خودتان باشيد ولى راحت دل از دنيا بكَنيد. راحت جدا مىشويد از چيزىهايى كه داشتن يكى از آنها آرزوى خيلىاز هم دورهاىهايتان است. نگفتى كجا ياد گرفتى اينها را؟ من هنوز به آن دكل نگهبانى مشكوكم. تنهايى آن شبهاى طولانى كار را تمام كرده. همان موقع كه از آن پلهها بالا مىرفتى و تا صبح پايين نمىآمدى. همان شبهاى تاريكى كه كسى را براى شيفت بعد، بيدار نمىكردى، داشتى مىرفتى. از همان ظلمات ترسناك كه چشم چشم را نمىبيند. نشانهاش را مىشود در وصيتنامهات ديد: «و هم اوست كه ما را از ظلمت تاريكىها به سوى روشنايى و نور هدايت فرمود».
از من بپرسند تو پاى منبع آب نيفتادى، بلكه بلند شدى. اصلاً مگر افتادن در قاموس تو بود؟! تو خيلى وقت پيش از آن صبح زودِ روز سيزدهم ارديبهشت سال ۶۵، كنده شده بودى از زمين، همان موقع كه از پلههاى دكل بالا مىرفتى. همان موقع كه براى طلبه شدن مىجنگيدى يا براى رسيدن به كلاسهاى تربيت معلم مىدويدى. شايد از همان موقع كه قرارگاه كربلا را دست گرفته بودى و كار فرهنگى مىكردى. والفجر ۸ بهانه بود. تو مدتها بود رفته بودى، فقط منتظر بودى اذن جدا شدن جسمت از خاك برسد. بهانهاش را خدا برايت جور كرد. اصلاً دلش خواست تو را در حال وضو ببرد. تركشها وظيفه داشتند تنت را ببرند وگرنه خودت كه ديگر اينجا نبودى. ماموريتشان را خوب انجام دادند. توى تنِ تو نشستند. نخواستند اين تن را سالم با خودت ببرى. همين تن پاره پاره هم سند بندگى بود. تركشها كار را تمام كردند. پاى همان منبع آب سبك شدى. هنوز دستهايت خيس از آب وضو بود كه رفتى. اگر براى مادرت تعريف كنند جوانش پاى منبع آب شهيد شد و دستهايت خيس بود، دلش آرام مىگيرد. مطمئن مىشود تشنه نرفتهاى. اينطورى وقت شنيدن روضۀ علىاكبر بىتابى نمىكند؛ عبدالمجيد! نزد رفقاى شهيدت در گلزار شهداى امام سجاد برازجان خوش آمدى !
روحش شاد و يادش گرامي
تصویر مزار شهید عبدالمجید دانش پژوه و در کنار همرزمانش

