صمد حسن زاده بناکار

فهرست این مطلب

loading...
صفحه ی شهید

صمد حسن زاده بناکار

زندگينامه

تاريخ تولد ۱۳۳۸/۰۱/۰۷

محل تولد: آذربايجان غربى – اروميه

تاريخ شهادت: ۱۳۶۴/۱۲/۱۵

محل شهادت: جزيره مجنون

مزار: گلزار شهداى اروميه

 

هفتم فروردین ۱۳۳۸، در شهرستان ارومیه به دنیا آمد. پدرش عزت و مادرش عالیه نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته تجربی درس خواند و دیپلم گرفت. سپس به فراگیری علوم دینی و حوزوی تا (سطح یک) پرداخت. از سوی سپاه در جبهه حضور یافت. بیست و ششم اسفند ۱۳۶۳، در جزیره مجنون عراق به شهادت رسید. پیکرش در منطقه جا ماند و در سال ۱۳۷۴ تفحص شده و در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.

هفتم فروردين ۱۳۳۸ ، در شهرستان اروميه به دنيا آمد. پدرش عزت و مادرش عاليه نام داشت. تا پايان دوره متوسطه در رشته تجربي درس خواند و ديپلم گرفت. سپس به فراگيري علوم ديني و حوزوي تا سطح اتمام لمعتين پرداخت. روحاني بود. از سوي سپاه در جبهه حضور يافت. بيست و ششم اسفند ۱۳۶۳ ، در جزيره مجنون عراق به شهادت رسيد. تاكنون اثري از پیکرش به دست نيامده است.

 

۱ – قرآن بخوان

 


داداش صمد بیست و پنج سالش بود؛ مردی شده بود برای خودش. من و مامان بین دخترهای محل می گشتیم برایش دنبال سر و همسر. اصرار کرد این بار هم بگذاریم برود. مادر دلش به سختی راضی شد. بعد از پدر، طاقت دوری هیچ کدام از پسرهایش را نداشت. اما بالاخره راضی شد. وقتی داداش می رفت، چشمش که به من افتاد و قرآنی که برای بدرقه اش دست گرفته بودم، باز همان حرف همیشگی را زد: آبجی خانم! برو کلاس قرآن ثب تنام کن. حیفه نتونی از روی قرآن بخونی. نگاهم خیره ماند به قرآن . دلم گرفت که آوردمش تا صمد را از زیرش رد کنم، اما یک کلمه هم نمی توانم از رویش بخوانم. قرآن را بالا بردم تا صمد از زیرش رد شود و رو کردم طرف او: این بار دیگه قول میدم داداش. می رم کلاس قرآن. وقتی از جبهه برگشتی، برات از روی یکی از این قرآن های درشت خط میخونم. لبخند رضایت نشست روی لبش. رد شد از زیر قرآن و آن را بوسید. بین شش تا برادرم، صمدمان طلبه شد. راهنمایی و دبیرستان را تمام کرد توی ارومیه و دیپلم گرفت. کنکور داد و قبول هم شد، ولی نرفت. سال شصت و دو بود که رفت حوزه علمیه تبریز. مامان می گفت از همان ده دوازده سالگی نماز می خواند و روزه می گرفت. روزه مستحبی هم می گرفت؛ می گفت کفاره گناهانم! مامان از همان وقت فهمید این پسرش روحانی میشود. یادم می آید آن قدیم ها بچه های محل را جمع می کرد دور خودش. می نشست یک جای بلند و شروع می کرد به حرف زدن. میگفت من روضه می خوانم شما هم گریه کنید. حالا همه داداش ها توی کوچه بودند و فوتبال بازی می کردند، صمد و دوستانش روضه بازی می کردند. عشق روضه بود از همان اول. علی الخصوص روضه اباعبدالله. من ولی آن موقع متوجه نشدم که این صمد یک چیزی می شود.

بزر گتر که شد، خودش می گفت از همان اول آرزو داشت روحانی بشود. سرش درد می کرد برای این که کاری برای مردم انجام بدهد. مردم دار بود؛ به آقای خدا بیامرزم رفته بود، گمانم. مثلاً بعد از دیپلم که رفته بود سربازی، همان چند روزی که می آمد مرخصی، به کل فامیل سر می زد. حالا همه توی مرخصی، می رفتند سراغ دوست و رفیق و تفریح. سربازی اش که تمام شد، رفت جهاد سازندگی . تازه انقلاب شده بود و کلی مشکل ریخته بود روی سر مملکت. رفت باری بردارد از دوش انقلاب. توی کتابفروشی جهاد کار می کرد. خودش هم خیلی اهل کتاب بود. اوقات فراغت و وقت بیکاری اش را به کتاب خواندن می گذراند. کتاب های آقای مطهری را یادم می آید، خیلی دستش میدیدم. این پسر توی خانواده ما عجیب کتاب دوست و درس دوست از آب درآمده بود؛ روزها برای جهاد کار می کرد، شب ها هم می رفت معلمی توی نهضت سوادآموزی . عاشق این بود که به مردم خواندن و نوشتن یاد بدهد؛ مخصوصاً سواد قرآنی. روزی نبود که به من نگوید ثبتنام کنم برای کلاس قرآن. آقا داداشم معلم نهضت سوادآموزی بود، اما من بیسواد. آخر چه کار می کردم؟ اگر میرفتم پی درس و مشق، کی می ماند خانه برای پخت و پز؟ بچه ها را کی بزرگ می کرد؟ ته دلم می دانستم این ها بهانه است و دلم هنوز مایل نشده به باسواد شدن، وگرنه اگر میخواستم شرایط را هم یک جوری درست می کردم. آن روز که قرآن گرفتم بالای سر صمد، چیزی توی دلم لرزید. شکست دلم که نمی توانم از روی کلام خدا بخوانم. خدا آقام را بیامرزد. فقط صمد بود که سرِ قبر آقای خدابیامرزم قرآن میخواند. از من که برنمی آمد. اصلاً همین شد که دلم لرزید. گفتم فردا پس فردا لابد بچه های من هم نمیتوانند بالای سر قبر من فاتحه بخوانند.

اول که صمد میخواست برود حوزه، دلمان رضا نمی شد. تبریز باید می رفت. بالاخره به خاطر آرزوی چندین و چند ساله صمد برای روحانی شدن، رضایت دادیم. سر جبهه رفتنش اما دلمان بزرگ شده بود دیگر به تحمل دوری اش. سه بار رفت جبهه و سر جمع شش ماه آ نجا بود. می گفت بی سیم چی هستم آبجی. تعریف می کرد از کارهایی که می کند و از دوستانش. کمال قاسمی قراحسنلو ،دوستش بود توی حوزه. شهید شد آخرش. هم دوست حوزه اش بود، هم دوست جبهه. گله می کردیم به صمد که: ما این قدر بی تاب و دلتنگیم، چطور است که تو خم به ابرو نمی آوری؟! میگفت: وضع اسلام و انقلاب طوری است که گاهی لازم می شود آدم از خانواده خودش بگذرد. انقلابی که خون ندهد، پیروز نمیشود. بعد هم به ما دوتا خواهر سفارش می کرد مثل حضرت فاطمه زهرا و زینب کبری باشیم و طوری بچه تربیت کنیم که بشوند بلال و عمار و ابوذر و سلمان. میگفت باید سرباز تحویل انقلاب خمینی بدهیم. سفارش دیگرش، اول از همه به حجاب بود.

نامه فرستاده بود برایمان، برای داداش قدرت نوشته بود که سواد داشت و میتوانست بخواند برای همه. گفته بود صحیح و سالم است و ان شاءالله بعد از عملیات سر می زند به خانه. عملیات بدر بود؛ اسفند سال شصت و سه در منطقه شرق رودخانه دجله. همان نامه شد آخرین یادگاری از صمد؛ آخرین کلمات و آخرین حرف ها. توی جزیره شهید شد و پیکرش همان جا ماند. مامان بدجور بی تابی می کرد. پنج تا پسر دیگر داشت، ولی باز هم بی تابی می کرد. من از وقتی که خودم بچه دار شدم، فهمیدم آدم ده تا صد تا بچه هم داشته باشد، دلش برای تک تک شان می تپد. چشم مادر به در خشک شد برای برگشتن یوسفش؛ من هم همین طور. ماندم منتظر که داداش صمد بیاید برایش یک صفحه قرآن بخوانم. یازده سال طول کشید، اما بالاخره آمد. او را گذاشتند کنار رفیقش کمال که باز هم باهم باشند. شاید صمد برگشت تا سراغ قولم را از من بگیرد. تا هر هفته پنجشنبه ها عصر بنشینم توی باغ رضوان، بالای سرش بلند و شمرده برایش قرآن بخوانم.

 

تعهد سرخ

روایت شهید

قرآن بخوان

داداش صمد بيست و پنج سالش بود؛ مردى شده بود براى خودش. من و مامان بين دخترهاى محل مى‌گشتيم برايش دنبال سر و همسر. اصرار كرد اين بار هم بگذاريم برود. مادر دلش به سختى راضى شد. بعد از پدر، طاقت دورى هيچ‌كدام از پسرهايش را نداشت. اما بالاخره راضى شد.

وقتى داداش مى‌رفت، چشمش كه به من افتاد و قرآنى كه براى بدرقه‌اش دست گرفته بودم، باز همان حرف هميشگى را زد: آبجى خانم! برو كلاس قرآن ثبت‌نام كن. حيفه نتونى از روى قرآن بخونى.

نگاهم خيره ماند به قرآن. دلم گرفت كه آوردمش تا صمد را از زيرش رد كنم، اما يك كلمه هم نمى‌توانم از رويش بخوانم. قرآن را بالا بردم تا صمد از زيرش رد شود و رو كردم طرف او: اين‌بار ديگه قول مى‌دم داداش. مى‌رم كلاس قرآن. وقتى از جبهه برگشتى، برات از روى يكى از اين قرآن‌هاى درشت‌خط مى‌خونم. لبخند رضايت نشست روى لبش. رد شد از زير قرآن و آن را بوسيد.

بين شش تا برادرم، صمدمان طلبه شد. راهنمايى و دبيرستان را تمام كرد توى اروميه و ديپلم گرفت. كنكور داد و قبول هم شد، ولى نرفت. سال شصت و دو بود كه رفت حوزه علميه تبريز. مامان مى‌گفت از همان ده – دوازده سالگى نماز مى‌خواند و روزه مى‌گرفت. روزه مستحبى هم مى‌گرفت؛ مى‌گفت كفاره گناهانم! مامان از همان وقت فهميد اين پسرش روحانى مى‌شود. يادم مى‌آيد آن قديم‌ها بچه‌هاى محل را جمع مى‌كرد دور خودش. مى‌نشست يك جاى بلند و شروع مى‌كرد به حرف زدن. مى‌گفت من روضه مى‌خوانم شما هم گريه كنيد. حالا همه داداش‌ها توى كوچه بودند و فوتبال بازى مى‌كردند، صمد و دوستانش روضه بازى مى‌كردند. عشق روضه بود از همان اول. على‌الخصوص روضه اباعبدالله. من ولى آن موقع متوجه نشدم كه اين صمد يك چيزى مى‌شود.

بزرگ‌تر كه شد، خودش مى‌گفت از همان اول آرزو داشت روحانى بشود. سرش درد مى‌كرد براى اين‌كه كارى براى مردم انجام بدهد. مردم‌دار بود؛ به آقاى خدا بيامرزم رفته بود، گمانم. مثلاً بعد از ديپلم كه رفته بود سربازى، همان چند روزى كه مى‌آمد مرخصى، به كل فاميل سر مى‌زد. حالا همه توى مرخصى، مى‌رفتند سراغ دوست و رفيق و تفريح.

سربازى‌اش كه تمام شد، رفت جهاد سازندگى. تازه انقلاب شده بود و كلى مشكل ريخته بود روى سر مملكت. رفت بارى بردارد از دوش انقلاب. توى كتاب‌فروشى جهاد كار مى‌كرد. خودش هم خيلى اهل كتاب بود. اوقات فراغت و وقت بيكارى‌اش را به كتاب خواندن مى‌گذراند. كتاب‌هاى آقاى مطهرى را يادم مى‌آيد، خيلى دستش مى‌ديدم. اين پسر توى خانواده ما عجيب كتاب‌دوست و درس‌دوست از آب درآمده بود؛ روزها براى جهاد كار مى‌كرد، شب‌ها هم مى‌رفت معلمى توى نهضت سوادآموزى. عاشق اين بود كه به مردم خواندن و نوشتن ياد بدهد؛ مخصوصاً سواد قرآنى. روزى نبود كه به من نگويد ثبت‌نام كنم براى

كلاس قرآن. آقا داداشم معلم نهضت سوادآموزى بود، اما من بى‌سواد. آخر چه كار مى‌كردم‌؟ اگر مى‌رفتم پى درس و مشق، كى مى‌ماند خانه براى پخت و پز؟ بچه‌ها را كى بزرگ مى‌كرد؟

ته دلم مى‌دانستم اين‌ها بهانه است و دلم هنوز مايل نشده به باسواد شدن، وگرنه اگر مى‌خواستم شرايط را هم يك‌جورى درست مى‌كردم. آن روز كه قرآن گرفتم بالاى سر صمد، چيزى توى دلم لرزيد. شكست دلم كه نمى‌توانم از روى كلام خدا بخوانم. خدا آقام را بيامرزد. فقط صمد بود كه سرِ قبر آقاى خدابيامرزم قرآن مى‌خواند. از من كه برنمى‌آمد. اصلاً همين شد كه دلم لرزيد. گفتم فردا پس فردا لابد بچه‌هاى من هم نمى‌توانند بالاى سر قبر من فاتحه بخوانند.

اول كه صمد مى‌خواست برود حوزه، دلمان رضا نمى‌شد. تبريز بايد مى‌رفت. بالاخره به‌خاطر آرزوى چندين و چند ساله صمد براى روحانى شدن، رضايت داديم. سر جبهه رفتنش اما دلمان بزرگ شده بود ديگر به تحمل دورى‌اش. سه بار رفت جبهه و سر جمع شش ماه آن‌جا بود. مى‌گفت

بى‌سيم‌چى هستم آبجى. تعريف مى‌كرد از كارهايى كه مى‌كند و از دوستانش. كمال قاسمى، دوستش بود توى حوزه. شهيد شد آخرش. هم دوست حوزه‌اش بود، هم دوست جبهه.

گله مى‌كرديم به صمد كه: ما اين‌قدر بى‌تاب و دلتنگيم، چطور است كه تو خم به ابرو نمى‌آورى‌؟! مى‌گفت: وضع اسلام و انقلاب طورى است كه گاهى لازم مى‌شود آدم از خانواده خودش بگذرد. انقلابى كه خون ندهد، پيروز نمى‌شود. بعد هم به ما دوتا خواهر سفارش مى‌كرد مثل حضرت فاطمه زهرا و زينب

كبرى باشيم و طورى بچه تربيت كنيم كه بشوند بلال و عمار و ابوذر و سلمان. مى‌گفت بايد سرباز تحويل انقلاب خمينى بدهيم. سفارش ديگرش، اول از همه به حجاب بود.

نامه فرستاده بود برايمان، براى داداش قدرت نوشته بود كه سواد داشت و مى‌توانست بخواند براى همه. گفته بود صحيح و سالم است و ان‌شاءالله بعد از عمليات سر مى‌زند به خانه. عمليات بدر بود؛ اسفند سال شصت و سه در منطقه شرق رودخانه دجله. همان نامه شد آخرين يادگارى از صمد؛ آخرين كلمات و آخرين حرف‌ها. توى جزيره شهيد شد و پيكرش همان‌جا ماند. مامان بدجور بى‌تابى مى‌كرد. پنج تا پسر

ديگر داشت، ولى باز هم بى‌تابى مى‌كرد. من از وقتى كه خودم بچه‌دار شدم، فهميدم آدم ده تا – صد تا بچه هم داشته باشد، دلش براى تك‌تك‌شان مى‌تپد.

چشم مادر به در خشك شد براى برگشتن يوسفش؛ من هم همين‌طور. ماندم منتظر كه داداش صمد بيايد برايش يك صفحه قرآن بخوانم. يازده سال طول كشيد، اما بالاخره آمد. او را گذاشتند كنار رفيقش كمال كه باز هم باهم باشند. شايد صمد برگشت تا سراغ قولم را از من بگيرد. تا هر هفته پنج‌شنبه‌ها عصر بنشينم توى باغ رضوان، بالاى سرش بلند و شمرده برايش قرآن بخوانم.

 

روحش شاد و يادش گرامي

پیمایش به بالا