تاريخ و محل ولادت : ۱۳۰۲/۰۴/۰۵ – روستای طاء، کامیاران
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۰/۰۱/۱۰ – روستای طاء

زندگينامه
نام پدر: عبدالکریم نام مادر: حنیفه شغل پدر: کشاورز
تحصیلات حوزوی: سطح سه مزار مطهر: روستای طاء
صلاح الدین معاضدی، فرزند عبدالکریم، سال ۱۳۰۲ در روستای طاء از توابع دهستان ژاورود شهرستان کامیاران به دنیا آمد. پدرش اهل علم و فضیلت بود صلاح الدین قرآن را نزد او آموخت اما در طفلی سایه پدر بر سرش نماند و یتیم گشت. بعد از آن به منظور فراگیری علوم قرآنی و متون مذهبی، نزد ماموستا سید علی در مریوان رفت سپس محضر ملا عثمان را در حلبچه درک کرد.
روح جستجوگر و تشنه دانش او عاقبت در کلاس درس ماموستا ملا محمود ملقب به ( درمان کت ) سیراب گشت، پس از آن به زادگاهش بازگشت و امامت جماعت روستای طاء را بر عهده گرفت.
بیست و پنج سالگی ازدواج کرد که حاصلش چهار پسر بود، از همسری دیگر نیز صاحب دو دختر گشت.
در سنگر مسجد به ارشاد خلق خدا می پرداخت؛ آنها را به تقوای الهی وصیت می کرد و از محرمات بر حذر می داشت، مردم را به حقوق خودشان آگاه می کرد و از اینکه حکومت ستم شاهی نسبت به مسائل اسلامی بی توجهی می کرد یا در پی محو آثار اسلامی در ایران بود آنان را بیدار و روشن می ساخت.
شهید معاضدی با روشنگری های خویش حق طلبان را به مبارزه با حکومت پهلوی تشویق و ترغیب می کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی با تعدادی از برادران مؤمن و انقلابی به زیارت امام خمینی (ره) رفت، بعد از این ملاقات، قوت قلب او فزونی یافت و امیدش به آینده کشور بیشتر گشت. در زادگاهش و مناطق نزدیک به آن، به نشر اهداف و مبانی حکومت اسلامی پرداخت، همین فعالیت های وی سبب گشت که افراد ضد انقلاب او را مانع و سنگ سر راه عوام فریبی و تفرقه افکنی های خود بیابند چند بار به آزار و اذیت او پرداختند اما شهید معاضدی همچون کوهی استوار ایستادگی کرد. هنگامی که برخی افراد گروهک ها نسبت به قرآن کریم در روستای اندیمن بی حرمتی کرده بودند ایشان مردم روستاهای همجوار را به قیام فرا خواندند و همراه آنان به دشمنان اسلام و قرآن حمله بردند. نامسلمانان به ناچار گریختند لیکن به کینه آن روز، شب دهم فروردین ۱۳۶۰ به منزل صلاح الدین معاضدی حمله کردند و او را همراه فرزندش شهاب الدین به شهادت رساندند.
پیکر پاک ایشان در روستای طاء به خاک سپرده شد.

خاطره
درست به یاد دارم در سن هشت سالگی بودم در سال ۵۷ رادیوهای خارجی اخبار قیام ملت ایران را گزارش می دادند. در همان ایام و قبل از آن نیز بارها از پدرم اظهار نارضایتی از رژیم شاهنشاهی را می شنیدم. با شنیدن این اخبار آثار شادی را بر چهره مرحوم پدرم می دیدم.
وی نیز پیوسته اقوام و فامیل را به سقوط حتمی رژیم شاه نوید می داد. سرانجام به یاری خداوند و تلاش جوانان با ایمان درخت پر بار انقلاب به ثمر نشست. بعد از پیروزی انقلاب در همان ۲۹ یا ۳۰ بهمن بود که پدرم با مشورت با شهید شیخ حبیب الله معاذی عده ای را برای دیدار با امام (ره) همراهی نمود و این دیدار در بیت امام (ره) در تهران صورت گرفت.
دیری نگذشت که سایه شوم ضد انقلاب بر ملت کرد سایه افکند و این دود برخاسته از خشم دشمن از انقلاب، به چشم ما نیز رفت.
در روستا حدود چهار مقر ضد انقلاب وجود داشت. شبی خبر رسید که گروه کومله در نظر دارد کسانی که به نحوی ارتباط با دولت دارند یا اسلام گرا هستند را دستگیر نماید. ما نیز در پشت بام منزلمان با مرحوم برادر شهیدم به دستور پدر نگهبانی می دادیم. ناگهان برادرم رو به من گفت: می دانی چه انتظاری دارم؟ گفتم: نه نمی دانم. گفت: تنها آرزوی من این است که در راه اسلام شهید شوم و همزمان اشک از چشمانش سرازیر شد.
فرزند شهید
روحش شاد و يادش گرامي
