صادق محمدی

فهرست این مطلب

loading...
صفحه ی شهید

صادق محمدی

تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۴/۰۲/۰۴ – تهران
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۵/۱۰/۳۰ – کربلای پنج – شلمچه

زندگينامه

نام پدر : نصرت اله   نام مادر : محترم

تحصیلات کلاسیک : معادل کارشناسی    وضعیت تأهل : متأهل

تحصیلات حوزوی : سطح یک   نحوه شهادت: مفقود

نشانی مزار : ندارد    مدت حضور در جبهه : سه سال

ارگان اعزام کننده : لشگرحضرت سیدالشهدا    یگان خدمتی : گردان مسلم بن عقیل

آخرین مسئولیت در جبهه : فرمانده

 

چهارم اردیبهشت ۱۳۴۴، در شهرستان تهران چشم به جهان گشود. پدرش نصرت الله، قصاب بود و مادرش محترم نام داشت.

تا پایان دوره کاردانی در رشته الهیات و معارف اسلامی درس خواند. به فراگیری علوم دینی و حوزوی نیز تا (سطح۱)پرداخت.

سال ۱۳۶۱ ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. از سوی ستاد اعزام مبلغین در جبهه حضور یافت. سی ام فروردین ۱۳۶۵، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به قلب، شهید شد.

تاکنون اثری از پیکرش به دست نیامده است.

 

شهيد ((حجت الاسلام شيخ صادق محمدي)) در فروردين سال ۱۳۴۴ پا به عرصه وجود نهاد و از همان دوران كودكي با اسلام و قرآن خوي گرفت ، قبل از پيــــروزي انقلاب در حالي كه ۱۳ سال بيشتر نداشت در راه به ثمر رسانــــيدن آن تلاش مي نمود . پس از پيروزي انقلاب بواسـطه نيازي كه جامعه اسلامي به فعاليت فرهنگي داشت با همكاري عده اي از دوستانش انجمن اسلامي فلق را پايه گذاري نـمـود . در دوران فتنه گري منافقين با منتشر نمودن نشريات و پخش كتبي كه روشنگر ماهيت ضد اخلاقي و اسلامي آنها بود و همچنين آگاه نمودن مردم به مبارزه با اين جريان التقاطي پرداخت و در اوج تهمتهايي كه منافقين و منحرفين به روحانيت نسبــت مي دادند و دست به ترور ايشان مي زدند به قصد تحصيل علوم دينيه و كسب آگاهي و بينش هر چه بيشتر در جهت تحقق آرمانهاي انقلاب اسلامي رهسپار شهر مقدس قم شد تا در سنگر روحانيت به مبارزه بي امان خود ادامه دهد . شهيد بــزرگوار در كنار تحصيل علوم اسلامي جهت تبليغ آنچه از مسائل اعتقادي و سياسي آموخته بود ، عازم نقاط محرم كشور از جمـله كردستان ، تفرش و… شد. پس از ازدواج نيز كه حاصل آن دختري به نام عطيه است همواره در همه صحنه ها حضور فـــــعال داشت و مدتي نيز مسئول واحد عقيدتي سياسي و تبليغي لشكر ۷ وليعصر(عج) بود كه در كار خود بسيار موفق بود . در بيشتر عملياتها حضور داشت و بالاخره در عمليات كربلاي ۵ پس از عهده دار شدن فرماندهي گردان مسلم بن عقيل رشــــــادتهاي فراواني از خود نشان داد و در عمليات ۳ مرتبه مجروح شد و در اين حال حاضر به بازگشت نشد و با دلاوري و پايمردي شربت شهادت را نوشيد.

  • قسمتي از نوشته هاي شهيد :

خدايا تو را شكر مي كنم كه باب شهادت را به بندگان خالص گشودي تا هنگاميكه همه راهها بسته است و هيچ راهي جز ذلت و نكبت و خفت باقي نمانده است مي توانند دست به اين باب يعني شهادت زده و پيروزمندانه به وصول خدايي برسند

  • نحوه شهادت:

شهيد صادق محمدي در عمليات كربلاي ۵ در تاريخ ۳۰/۱۰/۱۳۶۵ به شهادت رسيد و هنوز پيكر مطهرش به ميهن اسلامي بازنگشته است.

 

در سال ۱۳۴۴ در یک خانواده مذهبی در جنوب تهران متولد شد دوره دبستان را سپری و به دوره راهنمایی راه یافت و پس از اتمام دوره راهنمایی در سن ۱۴ سالگی با اصرار فراوان به شهر قم  مدرسه حقانی رفت و در آنجا مشغول درس حوزه گردید. مزمان با درس حوزه دوره نظری را نیز ادامه داد به سرعت در دروس حوزه پیشرفت نمود تا اینکه در سن ۱۸ سالگی به عنوان یک سخنران خوب جلب توجه دوستان و اطرافیان و مساجد محله را نمود به طوری که اغلب اوقات از ایشان برای سخنرانی دعوت به عمل می آمد و از سویی دیگر با شروع جنگ تحمیلی مرتب در جبهه به عنوان رزمنده حاضر می شدند در اکثر عملیاتها شرکت داشتند به حضرت امام(ره) اصولاً به رهبریت عشق می ورزید و پیرو بی قید و شرط مقام ولایت بود. ایشان در سن ۱۹ سالگی ازدواج نمود و در سن ۲۱ سالگی خداوند فرزند گلی به ایشان عطا فرمودند (دختر) که نام او را عطیه نهادند و سرانجام در سن۲۲ سالگی در عملیات کربلای۵ به عنوان فرمانده گردان به شهادت رسید که هنوز پیکر ایشان مفقود است.

 نکات برجسته در زندگی شهید

الف) فعالیت های مهم عبادی و معنوی:

به نماز جمعه اهمیت زیادی قائل بود و دعای توسل مرتباً برگزار می کردند و دعای کمیل هر شب جمعه شرکت داشتند و به نماز اول وقت اهمیت زیادی قائل بودند.

ب) فعالیت های مهم سیاسی و اجتماعی:

در کلیه مراسم های راهپیمایی و فعالیت های انتخاباتی مجلس ریاست جمهوری و خبرگان با تمام توان مشارکت داشتند و در مسائل اجتماعی فعالیت چشم گیری داشتند.

ج)فعالیت های مهم علمی، فرهنگی و هنری:

فعالیت علمی ایشان بسیار با ارزش بود زیرا ایشان از سن ۱۴ سالگی حوزه علمیه قم را برای ادامه تحصیل انتخاب نمودند و ضمناً ایشان در بسیاری از مجالس سخنرانی های مفیدی نموده بودند.

د)ویژگی های بارز اخلاقی( با ارائه نمونه رفتاری):

کمک به مستمندان به صورت ناشناس تشکیل صندوق کمک به افراد نیازمند و در حد توان کمک های نقدی و غیر نقدی

فرازهایی از وصیت نامه شهید

در وصیت نامه خود توصیه به خانواده و مردم نموده بود که پیرو خط امام، اطاعت از مقام معظم رهبری و شرکت در نماز جمعه و همچنین راهپیمایی ها پرهیز از هر گونه انجام کار حرام مخصوصاً دروغ و غیبت و تلاوت قرآن را توصیه داشتند.

دست نوشته

خدايامن باتومعامله كردم يعني هرچه خدامصلحت بداندمن راضي هستم به رضاي خدابراي اين كه مي گفت مادرجان اگرمن شهيدبشوم دوست دارم جنازه ام نيابد.

من محترم محمدي مادرشهيدصادق محمدي كه اگرخداقبول كندبه عنوان مادرشهيداين بچه ۱۴سالش بودنهم راخوانده بود اول انقلاب بودكه امام مي خواست بيايداين تاصبح بيرون بودوچيزهايي درست مي كردكه روي ديوارشعاربنويسدمرگ بر شاه اين آن قدرمي نوشت تامي گرفتندش ومي زندش كه دماغش بادمي كردخودش راقايم مي كرددر شبها به خانه نمي آمدمن ۱۶ساله بودم كه ازدواج كردم آمدم تهران تقريباْامام رادستگير كردندوفرستادندپاريس كه صادق به دنياآمدماآن موقع مستأجربوديم موقعي كه اين به دنياآمدخداهمه چيزرابه مادادهميشه به شوخي مي گفت هرچي مامان وبابادارندمن آورده ام انقلاب شدكه ۱۳ـ۱۴ ساله بوداوآن قدرنترس وشجاع وقوي بودمي ديدي ساعت ۱۲شب است وهنوزنيامده يك وقت مي ديدي ازديوارآمدبالاوقتي مي آمدلباسش خيس وگل وشل بودمي گفتم چرااين جوري شدي نگوآنهاكه تيراندازي كه مي كردندمي خوابيده توي جوب ولباسش گلي مي شدمي گفت هيچي افتادم توي جوب مي گفت اگركاري بكنم مادرنمي گذارد من بروم فرداي آن شب مي ديدي آمدولباسش خون خالي است مي گفتم مادرچرالباست خوني است مي گفت هيچي دعوا كردم تقريباْيك سال شب هابيرون ازخانه بوديك بسيج بودمسجدابوذرومسجدابوالفضل (ع)بعدكه آمدبه من گفت مامان من مي خواهم بروم حوزه علميه كه باپسرخواهرشوهرم وپسربرادرم همگي رفتندحوزه علميه كه پسرخواهر شوهرم وپسربرادرم هم شهيدشدندكه جنازه هاي آنهانيامدتابعداز۱۳سال جنازه پسربرادرم آمده ولي پسرخواهرشوهرم هنوز نيامده اوازاول جنگ تاموقع شهادتش هميشه درجبهه بودوقتي مي آمدبراي درس كه درحوزه علميه مي خواندبراي تبليغ هم مي رفت براي تبليغ به خمين تفرش پادگان ۲۱حمزه پادگان امام حسين مي رفت براي رزمنده هادرس مي دادكه اعزام مي شدندبه جبهه اومي خواست سنگراسلام رانگهدارديعني درس درحوزه رابخواندوهم فعاليتش راانجام دهد او را درفرودگاه مهرآبادهم براي سخنراني برده بودندكه نوارش هم پركرده اندسنش كوچك بود۲۲سالش بودولي علمش زياد بود از ۱۴سالگي افتادتوي اين راه مي رفت وپنج شنبه وجمعه مي آمدومي رفت براي دكترهادرس مي دادكه دكترهامي گفتندما۳۰ سال است درس خوانده ايم ولي اين بچه آمده وبه مادرس ديني مي دهددر۱۸سالگي ازدواج كردوسن ۲۲سالگي شهيد شد ويك فرزنددخترهم داشت به نام رقيه كه تازه راه افتاده بودومي گفت باباكه پدرش شهيدشدمن به اوگفتم صادق اگر تو بروي وشهيدبشوي خانمت جوان است ۱۸سالش است ديگرنمي نشيندمي گذاردمي رودازدواج مي كندمن نمي توانم تحمل كنم بچه ات بي بابامي ماندنمي توانم تحملش كنم گفت همه رافداي امام حسين مي كنم براي من نه زن ونه بچه نه پدر ونه مادرنه درس هيچ چيزي مهم نيست مهم فقط اسلام است قرآن ودين است كه ماباخون امام حسين رازنده كنيم درخت اسلام خشك شده كه مابايدباخون جوانان اسلام رازنده كنيم وشمادورمراخط بكشيد وبگومن اين يكدانه پسر را نداشتم اين براي توپسربرنمي آيدمن نمي توانم براي توي اين دنياكاري بكنم مرابگذاربراي آن دنياشب تاصبح فقط هدفش اين بوداين ۸سال جنگ يك ماهش درخانه نبودحتي اورابرده بودنددزفول انديمشك اهوازوبه اوماشين وراننده و۲تامحافظ داده بودندخانه به اوداده بودندومي گفت من بايد۱۲هزارنيرورادرس بدهم موقع عملياتم هم بايدشركت كنم هم توي عمليات باشم وهم به اين هادرس بدهم وهم اين كه پيش نمازباشم ۳ـ۴مسئوليت روي دوشم است سنگين است من نمي توانم بيايم من هم ديگرنتوانستم تحمل كنم يك هفته مانده بودبه ماه رمضان رفتم پيش اودرانديمشك ديدم كه دردزفول به او خانه داده اندبچه اش هم تقريباْدوسه ماهه بودرفتم دوسه شب آنجاماندم كه من اصلاْروي اورانديدم يك سره خط مقدم بودچون فرمانده بودآخرش هم كه آمدوداشت مي گفت من بايدفرمانده بشوم وشهيدبشوم آن وقت به من گفت اگر اين بچه هاخوب درس بخوانندمن برايشان جايزه مي خرم راديومي دهم براي اين كه اين هاراتشويق كنم كه ۱۲ـ۱۵هزار نيرو درس بخوانندوراه اسلام رابروندخيلي فعال بودوقتي هم كه يك يادوهفته هم كه مي آمدبراي مرخصي مي خواست بروداين شهروآن شهربراي تبليغ ديگرنمي توانست بمانديا اين كه مي آمدمي رفت بازاربراي رزمنده هايك كاميون كنسرولوبيا ماهي خرمامي خريدومي فرستادبه جبهه مي گفت آنهابايك دانه نان وپنيركه نمي توانندبجنگندمابايدبه آنها غذا برسانيم وقتي شهيدشدآمدندبه من گفتندكه شهيدشده گفتم جنازه اش كجاست گفتنداين فرمانده عمليات كربلاي ۵بودودر شلمچه وقتي شهيدمي شودونمي توانيم جنازه اش رابه عقب برگردانيم حتي چندنفرهم كه رفتندجنازه اورا بياورند شهيد شدند خودشان آمدندوبه من گفتندكه اين هفت دفعه تيرخورده كه تيرآخربه قلبش خورده وافتاده توي خاكريزكه وقتي افتاد توي خاكريز ديگرنتوانستيم اوراپيداكنيم هنوزمفقودالاجسداست به روح وخون خودش قسم كه خودش خواسته بود به من مي گفت مامان ازخداخواسته ام كه قبرمن مانندقبرخانم فاطمه زهرا(ع) پيدانشودجنازه ام نيايدحالااگرمن برگردم و بگويم كه خداياچراجنازه فلاني آمدمال من نيامدبراي اين كه مي دانم ومي گويم مادرجان خواسته خودت اين بودهدفت اين بود راهت اين بوداگرمن چيزي بگويم شايدتوازدست من ناراحت بشوي بعداز۱۳سال پيكرپسربرادرم راآوردندكه يك لنگه جورابش بودپودرشده بودورفته بودحالابعدازاين كه يك ماه بودكه شهيدشده بودراديوعراق مرتب اعلام مي كردكه شيخ صادق محمدي حجت الاسلام فرمانده كربلاي ۵شهيدشده جنازه اش رادفن كرده ايم آخرخودش مي گفت يك عده ازجنازه ها راتوي وانت كاميون جمع مي كنندومي بردندومي ريزندتوي چاه ورويش رامي بندند ديگر از صدتايكي رانمي بردندآن همه شهيدراببرندوبعداْبه ماتحويل بدهندمن كه شهيدخودم راخواب ديدم كه توي يك قبرستان هستم خاكي است مانند قبرستان هايي كه تازه پركرده اندخاكي وگلي است روي قبرهاسنگ نيست وهمه خيس هستندمن هم مي گردم من گشتم و گشتم كه يك دفعه ديدم قبرستان خورديك دفعه صورت صادق آمدبيرون وبه من گفت مامان من اين جاهستم دنبال من مي گردي گفتم بله توراچرازنده خاك كرده اندگفت من رابه همين صورت خاك كرده انديك دفعه عروسم راصدازدم وگفتم خديجه عطيه(دخترش)بياييدمن صادق راپيداكردم صدام داشت قم رابمباران مي كردتازه يك هفته بودكه آمده بودمن ديدم كه توي دانشگاه درس داردواستادش هم آقاي جوادي آملي است اين صبح رفته بودتهران وبرگشته بودسركلاس كه چهار بندان قم رازده بودندكه اوكلاس رارهاكرده بودورفته بودآنجاكه ديده بودخانمي پشت دارقالي نشسته وبچه اش نيزبه سينه اش است وشيرمي خوردوزيرخاك هستندچنگ زده بودوخانم وبچه اش رااززيرخاك بيرون آورده بودوانداخته بود توي ماشين رسانده بودبه بيمارستان ديدم كه سروصورتش ولباسش خاكي است ورنگ ورويش مثل ميت است گفتم مادر مگرتوسركلاس نبودي كجابودي كه اين جورشدي گفت من ساعت ۱۰رفتم سركلاس درس داشتم كه چهاربندان را زدند وديگرنفهميدم كه چه جوري خودم رابه آنجارساندم وقتي رسيدم ديدم كه خانم وبچه اش مانده اندزيرآواركه من رفتم وآنهارااززيرخاك دربياورم كه خانم روي دستم تمام كردپس ماخيلي بي غيرت هستيم كه مانده ايم توي اين دنيامن ديگر تحمل ندارم مي روم ديگراين آخرين دفعه اش بودتازه يك هفته بودكه آمده بودشب آمدوازمن خداحافظي كردوگفت مامان مي روم زنم امتحان داردوقتي آمدازمن خداحافظي كندبه خون خودش قسم هردفعه كه مي رفت مي گفتم مادرجان برو مواظب خودت باش تورابه خداسپرم امااين دفعه انگاربه زبونم آمدوگفتم برومادر تو را دارم به خداتورادارم به قرآن خدا تورابه من داده من هم تورا دارم به خدارفت كه بعدازسه روزخبرش رابرايمان آوردند فيلم برداري كرده بودندمن توي تلويزيون ديدم وقتي خبرش رابراي من آوردندگفتم من چهارشنبه اورادرتلويزيون ديدم چه جوري شهيدشده كه من چهارشنبه اوراديدم كه به نيروهامي گفت به دنبال من بياييدخلاصه باورم نمي شدصادق شهيدشده مي گفتم اگرشهيدشده پس جنازه اش كجاست مي گفتندجنازه اش نيست حالا من ۱۵سال است كه انتظارمي كشم يعني فكرمي كنم كه اوهنوزتوي جبهه است شب هاي جمعه كه مي شودمي خواهم قرآن بخوانم سوادكه ندارم حمد و سوره رامي خوانم قرآن راكه ازجبهه آقاي فضلي برايم هديه آورده مي گيرم توي بغلم مي گويم قرآن من باتوعوض كردم خداباتوعوض كردم دردلم راباقرآن مي كنم باخدامي كنم اشك چشم هايم راعوض اين كه روي مزارش بريزم گل و شيريني قسمت كنم روي قرآن اشك چشم هايم رامي ريزم بعدقرآن رامي بوسم حمدوسوره مي خوانم مي گذارم كنار خودش زيادبه خوابم آمده آدم وقتي ده تومانش روي زمين مي افتديكسره چشمش به دنبال اواست كه پيداكندولي آدمي كه جوان ۲۲ساله اش رابزرگ كندزنش كه رفت شوهركردبچه اش هم بزرگ شده وفرداازدواج مي كندومي رودهرچي شده به من شده ازبس گريه كرده ام اشك چشم ريختم ديگرچشم هايم تارمي بيندهمه چيزم راازدست داده ام وتوي دنياچيزي ندارم فقط نمي دانم خداوندبه حق امام زمان مراببخشدوازاين دنيابروم يعني پيش روي حضرت زهراروسياه نباشم كورنباشم ذليل نباشم كه يك نفر بيايد و يك استكان آب به دستم بدهدفقطاين راازخداوندمي خواهم وهيچ اميدي ندارم آن كه جوان بودنخواست اين دنيارامن كه ديگر جاي خودداردوفقط خداوندكاري كندكه من بتوانم خون اورازنده كنم راه اوراادامه بدهم آن طوركه اومي خواست من باشم من كه اززيرقرآن ردش كردم وگفتم تورادارم به قرآن وخدابعد از سه روزتوي مغازه ايستاده بودم يكي ازهمسايه ها كه خانم خيلي مومني است آمدتوي مغازه من شبش خواب ديده بودم كه اين خانم رفته كربلاوبراي من يك شاخه گل ويك شيشه گلاب آورده گفتم مريم خانم امشب من يك خوابي ديدم گفت چيست گفتم شمارفته بوديدكربلاوبراي من يك شيشه گلاب ويك شاخه گل آورده بوديدچه كارخوبي كرديدكه من يك هم چنين خوابي راديدم كه بعدازسه روزكه من به تهران آمدم خبرشهادتش رابه من دادندمن گفتم خداياشكرت خداياراضي هستم به رضاي تواگرجنازه اش هم بيايدمن تحملم خيلي كم است من يك شب خواب ديدم كه جنازه اش راآورده اندمي برندتاخاكش كنندقبل ازاين كه جنازه اش رادرون خاك بگذارندرفتم توي قبرودرازكشيدم وگفتم اين رابگذاريدتوي قلب من اورابگذاريدورويمان خاك بريزيديك دفعه صدا زد مامان ازقبربيابيرون چراتورفتي آنجاخوابيدي ومرابگذارندتوي قلب تو گفتم نمي توانم بي توزندگي كنم مي خواهم تورا بگذارم توي قلبم وخاك رابدهندرويم كه ديدم ناراحت شدوگفت بيابيرون گفتم مي دانستي كه مادرت ديوانه است ونيامدي درست است اگرمادرت ديوانه نبودمي آمدي حالابه من مي گويند اگر جنازه اش مي آمدوتوي خاك مي كردي دلت سردمي شد من يك دقيقه نمي توانم اينهاراازدلم بيرون بياورم حالا چون جنازه اش نيامده وتوانتظارمي كشي اين كه هميشه ناراحتي هميشه افسرده ام انگارچيزي راگم كرده ام ودنبال اوهستم گريه مي كنم ولي مي گويم نمي دانم دلم ديوانه كيست نمي دانم عزيزترين بچه ام بوداولين بچه ام بودنمي دانم اواصلاْچي بودچي بودكه خدابه من داده من اين لياقت رانداشتم كه خدا اين بچه را به من داد.

 

شهید حجت الاسلام صادق محمدی از زبان مادر

👆 براي مطالعه روي لينک بالا کليک فرمائيد 👆

 

اشعار شهید صادق محمدی

خاطرات والدین/همسر/فرزند/دوست/همرزم

تمامی زندگی شهدا سراسر خاطره است

ایشان همیشه مهربان خوش رفتار و با ادب بودند با مادر مهربان و صمیمی بودند همیشه در کمک به افراد پیش قدم بودند روزی هواپیماهای عراقی به شهر قم حمله کردند ایشان با به خطر انداختن جان خود جان یک مادر و فرزند را نجات دادند.

پیام شهید

پرهیز از هر گونه دروغ، غیبت و پیروی از مقام معظم رهبری و خط امام راحل .

نامه و یادداشت های شهید صادق محمدی

تصاویر شهید صادق محمدی

روحش شاد و يادش گرامي

پیمایش به بالا