صادق (اردشیر) گنجی

فهرست این مطلب

loading...
صفحه ی شهید

صادق (اردشیر) گنجی

تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۲/۰۲/۰۶ – برازجان تابعه دشتستان – بوشهر
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۹/۰۹/۲۸ – لاهور پاکستان

زندگينامه

آغاز حیات جاودان بعد از : ۲۷ سال۸ ماه۴ روز

وضعیت تأهل : متأهل

نام پدر : کرم    شغل پدر : شهربانی     نام مادر : مرضیه    مذهب : شیعه

تحصیلات کلاسیک : پایان دوره کارشناسی     تحصیلات حوزوی : سطح ۴

سمت : سفیر و مسئول خانه فرهنگی ایران

نحوه شهادت : اصابت گلوله     عامل جنایت : گروه صحابه

مزار مطهر : زادگاهش

 

با نام مستعار “اردشیر” ششم اردیبهشت ۱۳۴۲، در شهر برازجان از توابع شهرستان دشتستان به دنیا آمد. پدرش کرم، در شهربانی کار می کرد و مادرش مرضیه نام داشت. تا پایان دوره کارشناسی درس خواند. سپس به فراگیری علوم دینی و حوزوی تا (سطح۴) پرداخت. سفیر و مسئول خانه فرهنگی ایران در پاکستان بود. ازدواج کرد و صاحب دو پسر شد. بیست و هشتم آذر ۱۳۶۹، در لاهور پاکستان مورد سوءقصد گروه صحابه قرار گرفت و بر اصابت گلوله به شهادت رسید. مزار وی در زادگاهش قرار دارد. برادرش نادر گنجی نیز به شهادت رسیده است.

 

شهید صادق گنجی در سپیده دم روز ششم اردیبهشت ١٣٤۲ شمسی در خانواده ای مذهبی در شهر فسا دیده به جهان گشود. به علت مأموریت پدرش که فردی ارتشی بود از برازجان به فسا رفته بودند پس از او دو برادر و سه خواهر نیز به خانواده شان ملحق شد. ۸ سال گذشت ناگهان طوفان سهمگین، مسیر زندگیش را به کلی عوض کرد و از نعمت وجود پدر محروم گشت بر مبنای تقدیر الهی درد یتیمی و فراق از استاد و مربی اش (پدر) بر پیکرش شلاق میزد اما از این هجران درسی دیگر آموخت. درس صبوری و اتکا به خویشتن او به منظور تعاون در امرار معاش به مادرش پیشنهاد کرد تا در اوقات پس از مدرسه به کاری مشغول شود و از او خواست تا در کنار درس به کار بپردازد اما مادر ایثارگر و دردمندش شجاع و فداکارتر از آن بود که بخواهد برای رفاه و اداره امور خانه از فرزند ۸ ساله اش کمک بخواهد بنابراین تنها از او خواست که با جدیت بیشتر درس و مطالعاتش را ادامه دهد صادق دوران دبستان راهنمایی و دبیرستان را در حالی طی کرد که همیشه دانش آموز ممتاز بود. ۱۵ ساله بود که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید. وی که حیطه فعالیت هایش را در خور روح متعالی خود نمیدید پس از اتمام دوره دبیرستان راهی تهران شد و به جرگه طلاب علوم دینی پیوست به همین منظور در مدرسه عالی شهید مطهری ثبت نام نموده و با امتیازی عالی قبول شد. از آن پس به طور شبانه روزی در مدرسه مشغول تحصیل و تهذیب بود. در سال ۵۹ با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه شتافت و به عنوان مبلغ به جبهه ها اعزام شد. به طور غیر مستمر به مدت ۲۰ ماه در جبهه های مختلف حضور یافت. سال ۶۳ بود و صادق ۲۱ بهار از عمرش می گذشت که ازدواج کرد و وارد مرحله جدیدی از زندگی شد. او مدتی به ریاست گزینش کشتیرانی جمهوری اسلامی ایران منصوب شد و سپس مسئولیت بازرسی عقیدتی نیروی دریایی سپاه پاسداران کل کشور را به عهده گرفت. مدتی نیز در اداره مبارزه با منکرات تهران فعالیت داشت و هم زمان از حضور مستمر در جبهه های جنگ نیز غافل نبود. صبح روز هفدهم اسفند ٦٤ پیام شادی آفرین تولد پسرش را دریافت کرد ولی ساعتی بعد که هنوز شیرینی احساس پدر شدن را مزمزه نکرده بود خبر شهادت شوهر خواهرش را شنید. او با صبر و بردباری این غم بزرگ را تحمل کرد و پیوسته خواهرش را به صبر دعوت می کرد و بچه های او را چون گلی خوشبو در آغوش میکشید و با محبت و مهربانی آنان را دلداری میداد چهل روز از آن واقعه گذشت برادرش نادر را در جبهه از دست داد و به قول خودش کمرش زیر بار سنگین غم شهادت برادر خم شد. اما باز هم استقامت کرد.

در سخنرانی ها مجالس و محافلی که به همین مناسبت برگزار می شد پیام او و همه شهدا را به مردم ابلاغ مینمود به سبب دید سیاسی قوی و معلومات و اطلاعات گسترده ای که داشت مسئولان وزارت ارشاد منصبی را در آن وزارتخانه به او پیشنهاد دادند. چند ماهی در آنجا مشغول خدمت بود تا شایستگی اش برای کار در خارج از کشور برای همه روشن شد. او در نهم تیر سال ۱۳۹۵ همراه خانواده اش عازم کشور پاکستان شد، تا در شهر لاهور مسئولیت نمایندگی جمهوری اسلامی ایران را به عهده بگیرد. در آن زمان ٢٤ سال داشت. با توجه به هوش و ذکاوت سرشار عشق به خدمت به مسلمانان و بیدار نمودن آنها در زمانی کمتر از دو ماه پس از اقامت در لاهور، زبان اردو را که زبان رایج در پاکستان و هندوستان است، به خوبی فرا گرفت و از این طریق توانست ارتباط قوی با همه احزاب گروهها و همه افراد سرشناس حکومتی، نمایندگان مجلس و حتی مردم کوچه و بازار برقرار کند. همیشه متسم و لبخند از چهره اش دور نمیشد. هر روز بر محبوبیت او افزوده می شد تا بدانجا که هر روز هزاران نفر به محل نمایندگی می آمدند و تقاضای ملاقات با او را داشتند وی نیز همه را با روحیه ای باز می پذیرفت حتی تلفنهای محل کارش برای لحظه ای آرام نداشت و دائم با مردم در ارتباط بود. برای او روز و شب و وقت اداری مفهومی نداشت. در سه سال و نیم اقامت در لاهور کمتر شبی قبل از ساعت ۱۲ شب به منزل می رفت. گاهی تا پاسی از نیمه شب در دفتر مینشست و کار میکرد. علاوه بر کار اداری و رتق و فتق امور سیاسی تحقیقاتی نیز انجام داد و غالب بر ۲۵ جلد کتاب به چاپ رسانید.

منتخبی از دست نوشته های شهید صادق گنجی

انتظار، آن هم در فراق یار گمشده ای که می بایست در کوران عشق و امید به دیدارش شتافت، روح را سیقل می بخشید و روان را، هرگز باور نمی کردم در بستر زمان با درک دقیق فراز و نشیب های فکری خودم باز روزگاری عوم را جزم کرده و رخت هجرت را بی تابانه بربندم. به امید دستیابی به گمشده ای که فی الواقع، یک سال با من وداع تلخی را تازیانه زده بود. اما زهی سعادت که مشیت ایزد منان دگر بار معبر آزمایش جدیدی را بر من نقاشی ساعت تا در این میان بر خود یقین یابم که در مبارزه با وساوس شیطانی خاص دنیا تا چه میزان به تهذیب نفس پرداخته ام یا که موفق بوده ام؟!

نوشتن خاطرات هر روز به من فرصت میدهد تا بتوانم با فراغ بال بیشتری در قبال حوادث روزمره و مسایل مهم موضع گیری نمایم و بعدا با رجوع به این نوشته ها بیش از پیش بفهمم که تا چه میزان در برداشتهای متنوع، بالاخص موضع گیریهای اجتماعی، صحیح اندیشیده ام.

باری: امروز هم توفیق شد که قبل از اذان صبح بیدار شوم و راهی مسجد گردم حضور در بین رزمندگان با توجه به روحیه ی بالایی که اعظم این سپاه الهی دارا میباشند شاید از بهترین لحظات حیات و زندگی یک انسان روشن فکر و دوراندیش باشد وقتی که صفهای به هم پیوسته نماز جماعت با توجه به آرایش لباس این عزیزان به خود جلوه ای عاشقانه می گیرد. اوقاتی است که فرار از آن تنها شامل حال کسانی می شود که عشق را در وجود خویش کشته اند و زیباییها را به برداشت کردهاند. مسلما هیچ عقل سلیمی نمیتواند منکر عطای شرح صدری بشود که انسان در این گونه مجامع کسب مینماید من به عنوان یک طلبه کم فهم و انسانی عاجز از بین بندگان پاک خدا کسانی که در میدان اختیارفهديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا)، اما شاکرا را با جان و دل پذیرفتند.

تا این جای زندگی ام بر این اعتقاد پای بر جا بوده ام که می بایست علم را با سادگی، احتراز از تبختر و تکبر زینت بخشید و آنجا که پای رزم، به عنوان دفاع از حریم مکتبی و حفظ تمامیت ارضی کشور اسلامی، در میان است، انسان به دور از هرگونه تشخصی لباس واقعی مبارز بودن را به شیوه ای مطلوب بر خویشتن بپوشانید و اکنون هم خوشحالم از اینکه خدا مرا همراه جمعی مأمور کرد تا لباس رزم بپوشاند و درس را با رزم مخروج سازیم که اکثرا از خودم پاک تر مطلع تر و پرشورتر و ساده تراند. خدایا! تو میدانی که از این جمع هر برادر طلبه ای که ندای درونی ما را در قالب بیاناتش مطرح مینماید چگونه در دل آفرینش می گویم و در وجود مباحات می ورزم و میخواهم که دستش را ببوسم، بالاخص آنها را که خود با چشم دیده ام و در مراحل عمل درک کرده ام، که علی وار بر طریق حق عمل می نمایند.

خدایا ای یاور مستضعفان ای منجی ،درماندگان ای که بشر را با کوله باری از مسولیت خطیر ،آفریدی ای که به ما شوق چگونه زیستن را با چگونه مردن آموزاندی امروز تنها به عشق تو و برای تو و به یاد فرستادگان توست که خیل عظیمی از کاروان حق را در این صحنه های مبارزه و مسولیت نظاره گریم و میبینیم چگونه وحدت در مایه های زیبا بی آنکه جبری بر مدارش حکم فرما باشد معیارهای ارزشی را جایگزین پلیدی های نفس می نماید.

روحانیت عامل مهم و مؤثر در پیروزی انقلاب و حفظ اسلام یکی از مهمترین نیروهای موثر در پیروزی انقلاب، حفظ اسلام و حاکمیت بخشیدن به جایگزینی معیارهای ارزشی در جامعه، به عقیده من روحانیت محترم است. روحانیت اسلام (شیعه) با داشتن تاریخی سرشار از عقیده و ایمان و مبارزه، یگانه مرجعی بوده که محرومان را در حساس ترین زمانها و بالاخص در طول تاریخ معاصر ایران یاری نموده که اگر فروغ خود را از دست میداد هرگز مملکتی مبارز نمیداشتیم و استعمارگران بر گرده این ملت همچنان تازیانه مرگ را فرود می آوردند.

چه کسی میتواند مدعی شود که در تاریخ مبارزات این ملت حتی برای یک بار هم که شده بر ناجوانمردی به عنوان پادشاه یا… پیروز می شویم چه بسیار بی آنکه خط دهنده اصلی روحانیت مبارز نبوده باشد؟ و اتفاقا است جاپاهایی که دقیقا نشانگر این نکته مهم است که در هر صحنه که جای روحانیت خالی بوده یا با شانتاژ و بایکوت جای او را خالی کرده اند آن صحنه یا با شکست روبرو بوده یا با انحراف.

آنهایی که با جوسازی و القا در تلاشند تا سیمای حکومتی را در اذهان مجسم سازند که یا در پیکره اش از روحانیت خبری نباشد و یا جایگاهی به عنوان صرفا مساله گو برای این طبقه عظیم الشان سازند یا مستقیما وابسته به استکبار جهانی اند و یا این که خطشان در مسیری است که موجبات خشنودی دشمنان را فراهم میکند و اما آنهایی که می خواهند با ظاهری میش ما بانه نگر با مقاصد گرگ منشانه از روحانیت بت مطلقی بسازند که سادگی و صفای این قشر محترم را مبدل به حربه ای جهت سرکوبی جوشش این سروران در جامعه نیازمند، بویژه اقشار محترم روشن فکر دردمند و متعهد کننده، باز به نظر راهی می روند که نه تنها سودمند به حال روحانیت نیست، بلکه روشی است در مخدوش ساختن ارزشهای این طبقه!

اصولاً مهمترین عاملی که تاکنون توانسته و خواهد توانست روحانیت را در ارشاد مردم و حرکت آنها و… موفق و کامیاب نگه دارد، همانا عنصر برخاستن روحانیت از متن جامعه با آنها خوب زیستن و دردهایشان را عمیقا شنیدن و بررسی کردن و با ایشان سخن گفتن و به دنبال رفع مشکلاتشان تلاش کردن است و روی همین ویژگیهاست که می توان به عمق حرکت مرحوم شیرازی ،مدرس کاشانی امام خمینی (ره) و…. پی برد.

قدرت ولی فقیه و روحانیت در بر هم زدن حیله های آمریکا و قدرت های زورگو

فرض من  این است که آمریکا و  هر قدرت دیگری اگر تحلیل جامعی نسبت به مسایل انقلاب اسلامی تا کنون بازمانده اند و همواره در حیله هایشان شکست خورده اند از علل مهمش نسنجیدن قدرت ولی فقیه در جامعه مؤمن و عدم ارزیابی صحیح از پایگاهی است به محکمی هر سنگر مبارزه ای به نام جامعه روحانیت کسانی که همواره مرهم دردهای دردمندان  و سنگ صبور رازهای مؤمنان بوده اند.

پیامدهای ارزنده حضور روحانیون معظم در جبه های نبرد

لازم میدانم اندکی هم از پیامدهای ارزنده حضور روحانیون معظم در جبهه های نبرد اشاره کنم در این چند روز بچه ها کرارا شاهد حضور روحانیونی در این منطقه بوده اند که هر یک با سخنان ارشادات و پاسخ گویی هایشان موجبات دلگر می رزمندگان شده اند و خدا بهتر میداند که چقدر بچه ها از وجود اینها در صحنه از دیدارشان قرص شادی در صورتهایشان نمایان میشود و با توجه به وقوع نیروی انسانی در این گونه مناطق شادی از بدیهی ترین نیازهای دوستان مجاهد رزمنده، حضور فعالانه بزرگوارانی است که می توانند در تثبیت سازماندهی ها، نظم و تبعیت برادران از فرماندهان نظامی نقش بسزایی داشته باشند.

توصیه به حضور بانوان در حرفه مقدس پرستاری

ای پدران مومن و ای مادران با حیا و با عفت من میدانم که شماعزیزان در گذشته بخاطر درک سیاستهای نابجا و نامعقول رژیم از گذاشتن دخترانتان در بیمارستانها و اصولا گرفتن حرفه مقدس پرستاری، غالبا اجتناب می ورزیده اید و الان هم شاید اینگونه تعصبات در مغزتان محفوظ باشد. خدا می داند که شمایید که میتوانید با تشویق فرزندان پاک و مومنتان نسبت به این شغل پرارزش هر چه سریع تر در رفع کمبودهای ناشی از خلا پرستاران متقی و کاردان خدمتی به یاد ماندنی به مسلمین نمایید و الا خود بهتر میدانید که همیشه با حفظ کمبود در سطح بیمارستانها مواجه خواهیم بود بعلاوه با حضور دختران مؤمن و باتدبر شما می توان جو حاکم بر بیمارستانها و اماکن بهداشتی را کاملا مناسب و اسلامی نمود و……

آرزوی هجرت و شهادت

همدردان در کاروان پرخروش حزب الله، هجرت را با جان و دل پذیرفتم و بر این پایه امید آکنده از شور دارم که خودسازی، رفیق راهم گردد و شهادت زوج بختم چرا که در این ایام دریافته ام که بسیار عقب مانده ام و آنچه سرنوشتم را به زیبایی معرفت رهروان طریق هدایت قلم خواهد زد کهکشانی است پر ستاره که درخشش هر یکش چراغ حمایتی باشد برپریشانی بختم.

يادگار صادق

هشت‌سالش كه بود، بابا تنهايش گذاشت. غم رفتن بابا روى ديگرى از زندگى را نشانش داد. حوصلۀ هيچ‌كس را نداشت، كم‌غذا شده بود و با كسى بازى نمى‌كرد. انگار دلش مى‌خواست تا مدت‌ها كسى را نبيند، اما صدايى در سرش مى‌گفت: «مرد اين خانه ديگر تويى اردشير!» مادر هم بعدها گفت: «اردشير با برادروخواهرهايش فرق مى‌كرد.» من و بچه‌ها اردشير را از همان كودكى به‌عنوان يك تكيه‌گاه مى‌شناختيم، اما او فقط هشت سالش بود، پس‌انداز نداشت و دست مادر هم تنگ بود، اما مادر هيچ‌وقت به روى خودش نمى‌آورد. حتى روزگارى پول قند نداشتند و چاى سر صبح مادر را تلخ مى‌خورد. از آن‌وقت به بعد ديگر با چاى قند نخورد. سرش گرم كتاب و دفتر بود. درسش خوب بود.

با كتاب‌هاى استاد مطهرى در كتابخانۀ مسجد آشنا شد. دوستشان داشت. راهى كه در پى آن بود را در كوچه‌باغ اين كتاب‌ها پيدا مى‌كرد و ساعت‌ها سرگرم مى‌شد. كتاب‌ها را از كتابخانۀ مسجد مى‌گرفت و در اتاق مى‌نشست. بعضى وقت‌ها تا چندساعت سرگرم يك كتاب بود. بعضى وقت‌ها داخل اتاق سرك مى‌كشيدم و مى‌ديدم كه چيزهايى كنار كتاب مى‌نويسد. گاهى با لبخند و گاهى با سگرمه‌هاى گره‌خورده. مرا كه مى‌ديد از بالاى عينك نگاهم مى‌كرد و با لحنى مهربان مى‌گفت: «رئيس، كارى داشتى‌؟» و من بى آنكه جواب دهم، مى‌خنديدم و مى‌رفتم. ذوق نوشتن را شايد از همان روزها پيدا كرد. بعدها نادر فهميد اردشير دفتر خاطرات هم دارد. پيدايش كرديم و يواشكى خوانديم:

چه كسى مى‌داند غم در زندگى من چقدر سايه افكنده است. من هشت‌ساله بودم كه پدرم درگذشت…. زندگى‌ام توأم با انقلاب اسلامى ايران است. از دوازده‌سالگى در مبارزات انقلابى شركت كرده‌ام. در دوران شاه دستگير شدم، ولى به‌دليل سن كم مجازاتم نكردند، پس از انقلاب كارهاى مختلفى براى خدمت به مردم انجام دادم، زيرا پس از انقلاب، همۀ توجه‌ها به مردم معطوف بود.

دبيرستان را كه تمام كرد تقريباً همه از هوش و استعدادش خبر داشتند. نمره‌هاى بالا، آن هم در شرايطى كه كشور درگير انقلاب بود باعث شده بود دوستانش او را نابغه بدانند. شايد خيلى‌ها گمان مى‌كردند اردشير مهندس يا طبيب خواهد شد، اما قلب او پر بود از شوق به معارف اسلام و اهل بيت.

راهى تهران شد و در مدرسۀ عالى شهيد مطهرى ثبت‌نام كرد. به دو دليل اسمش خيلى زود سر زبان‌ها افتاد. يكى اينكه درس‌خوان بود و ديگر اينكه در تمام مدرسه يك اردشير بيشتر نبود.

حاج‌آقا اردشير! اما كمى بعد اسمش صادق شد. خودش خواست، ولى اصرار مادر هم بى‌تأثير نبود. همراه نامش حال و هوايش هم عوض شد. در حجره بند نمى‌شد. وقتى كلاس تمام مى‌شد براى تبليغ بين مردم مى‌رفت.

سال‌هاى اول جنگ بود و كار منافقين هم بالا گرفته بود. زير يكى از خاطرات جبهه نوشته بود:

كجايند دهريون و ماركسيسم‌ها تا پردۀ زنگارگرفتۀ قلبشان را بدين حقايق به بازگشتى واقعى به‌سوى فطرتشان هادى باشد…. تا لا اقل مقدارى خجل بشوند از اينكه بنشينند در خانه‌هاى متوسط و سطح بالا و هى تحليل ارائه دهند!

اين روحيه را صادق براى هميشه حفظ كرد. حتى روزى كه به اصرار مادر مجبور شد به خواستگارى بيايد. همان اول خواستگارى به اعظم گفت: «من سرباز آقا امام‌زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف هستم و تو بايد آمادۀ هرگونه حادثه‌اى باشى.» جمله‌اى كه هوشنگ هم در خواستگارى به من گفته بود. شور و شهادت انگار سهم همۀ خانوادۀ من بود. سهم نادر، سهم من، سهم مادر. يك‌سال كه از ازدواج صادق گذشت، پسرش، سبحان، به دنيا آمد. همان روزها خبر آوردند هوشنگ برنمى‌گردد. شهيد شده بود. هوشنگ را مثل برادرش دوست داشت.

چهل‌روز از رفتن هوشنگ نگذشته بود كه مادر نيمى از سهمش را گرفت. خبر شهادت نادر را آوردند. صادق دوباره در لاك خودش رفت. دوروز بعد كولۀ خاكى جبهه را پر كرد و صبح به ستاد اعزام بسيج رفت. وقتى برگشت نامه‌اى داخل اتاقش بود. خودم از پستچى گرفتم. نامه از وزارت ارشاد بود. نامه را باز كرد و خواند. معاونت بين‌الملل او را به‌عنوان سفير فرهنگى ايران در پاكستان انتخاب كرده بود. صبح روزى كه مى‌رفت من خوشحال بودم. سفارش سوغاتى دادم تا وقت برگشت برايم بگيرد. مادر چشمش خيس بود و خداحافظى مفصلى كرد. همان ماه اول نامه نوشت. از لاهور و مردمش گفت. بعدها فهميديم زبان اردو را خيلى زود ياد گرفته و توانسته حتى به اردو شعر بگويد. در مدت سه‌سال تقريباً تمام اهل ادبِ پاكستان نامى از او شنيده بودند. دى‌ماه ۱۳۶۹ وقتى فهميدند قصد برگشت به ايران را دارد، مراسم گرفتند. جلسه‌اى رسمى از طرف ادبا، نويسندگان، اهل شعر و خبرنگاران براى خداحافظى از سفير فرهنگى ايران. هفت و چهل‌پنج دقيقه صبح اتومبيل سفير جلوى هتل اينترنشنال لاهور توقف مى‌كند. صادق از اتومبيل پياده مى‌شود و هنوز چندقدم برنداشته كه صداى گلوله همه را به بيرون هتل مى‌كشاند. مردى كه صورتش را پوشانده و لباس طالبان بر تن دارد، خودش را جلو مى‌اندازد و يك تير به شقيقۀ صادق شليك مى‌كند. سفير صلح و رشادت بر خاك غربت مى‌افتد و به آرزوى ديرينه‌اش مى‌رسد.

شب است. غذاى مادر را مى‌دهم و راديو را كنار دستش، روى طاقچه، روشن مى‌كنم. صداى آرامى ترتيل مى‌خواند. چشم‌هايش را مى‌بندد و زمزمه مى‌كند. دلم براى صادق و نادر تنگ شده است. به طرف اتاقشان مى‌روم. كسى در اتاق است و چراغ را روشن كرده. سرك مى‌كشم. سبحان است. پشت ميز تحرير نشسته و آلبوم عكس‌هاى صادق را ورق مى‌زند. در مى‌زنم. آلبوم را از جلوى صورت كوچكش پايين مى‌آورد. از بالاى عينك نگاه مى‌كند و مى‌پرسد: «رئيس، كارى داشتى‌؟»

روحش شاد و يادش گرامي

تصاویر شهید صادق (اردشیر) گنجی در کنار همرزمانش

پیمایش به بالا