زندگینامه
نام پدر: شکرالله
کدملی: ۱۸۲۹۲۲۶۸۵۱
محل تولد: خوزستان- خرمشهر تاریخ تولد: ۱۰ / ۳/ ۱۳۳۹
تحصیلات غیرحوزوی: چهارم متوسطه تحصیلات حوزوی: سطح ۱
حوزه علمیه: کوثر- خرمشهر تاریخ شهادت: ۰۸ / ۰۷ / ۱۳۵۹
محل شهادت: خرمشهر نحوه شهادت: اصابت ترکش
مرقد مطهر: گلزار شهدای خرمشهر
شهیده شهناز محمدی زاده
آرزو بود برای خانواده که خداوند دختری به آنها عطا کند. دختر برکت است و شادی خانه. مریم خانم باردار بود و آن روز که دخترش به
دنیا آمده بود نه فقط او که پدرش هم از شادی سر از پا نمی شناخت. پدر چشم های نازنین دخترش را نگاه کرد و نام او را شهناز گذاشت.
هنوز دختر نازنینشان به ۶ سالگی نرسیده بود که هر بار مادر به نماز می ایستاد سعی میکرد مثل او آداب نمازخواندن را به جا بیاورد.
قنوت بخواند. رکوع برود، به سجده بماند. به همین خاطر مادر برای او چادر گلگلی سفیدی دوخت. توجه و سعی او برای اینکه چادر را درست به سر کند برای مادر جای تعجب داشت و گاهی حتی با صدای شنیدن اذان مادر را برای خواندن نماز باخبر میکرد. کم کم مادر علاقه شهناز را به قرآن خواندن که دید، حروف الفبا را به او آموخت و دختر کوچکش با آن هوش و ذکاوت کودکی سوره های کوچک قرآن را سریع حفظ میکرد و شادی این نور هرروز در خانه بیشتر و بیشتر می شد.
شهناز که کم کم دوره ابتدایی و راهنمایی را طی می کرد آن هوش سرشار او بیشتر رخ نشان داد. مثل این بود که میخواهد زودتر بزرگ شود و زودتر به آنچه بزرگ ترها می دانند و بلد هستند برسد. خیاطی می کرد. گلدوزی و قلاب بافی را یاد گرفت. در ماشین نویسی (تایپ) ثبت نام کرد و حتی در آن زمان که زنها کمتر رانندگی را می آموختند و گواهینامه داشتند رفت و امتحان داد و گواهینامه اش را هم گرفت.
به همین اندازه روابط اجتماعی عمیقی داشت و دوستان زیادی به خاطر رفتار و خلق وخوی خوبش دورش جمع شده بودند.
این بار شهناز تصمیم جدیدی گرفت و با خانواده این موضوع را در میان گذاشت.
دارم دیپلم میگیرم. می خواهم بروم حوزه و درس حوزوی بخوانم. خانواده می دانستند که روح سرزنده و شاد و پرتلاش شهناز در اینجا
هم موفق خواهد بود.
رفت و تا سطح یک را به راحتی طی کرد. اما جنگ همه ی زندگی مردم ایران را تحت الشعاع خود قرارداد.

امدادگری در کنار رزمندگان
مردم کوچ می کردند و دزفول زیر باران گلوله ی بمباران های شدید عراق قرار گرفت. شهناز به همراه دوست هم حجره ای و همنام و طلبه اش، شهناز حاجی شاه به عنوان امدادگر در کنار رزمندگان زیر بمباران های بی وقفه به درمان مجروحین مشغول شد. هشتم مهرماه ۱۳۵۹ بود. مقابل مهد قرآن. خمپاره های عراقی ها پشت هم زمین را زیر پای مردم دزفول میلرزاند و ترکش بزرگ خمپاره ای کنار شهناز، بدن و دوپایش را قطع کرد و او به همراه هم حجره ای هم نام خود شهناز حاجی شاه، وقتی که هنوز به بیست سالگی نرسیده بود، به شهادت رساند.
هنوز یک ماه از شهادت دختر نازنین محمدی زاده نگذشته بود که پسرشان حسین برادر شهناز هم در چهارم آبان ماه ۱۳۵۹ به شهادت رسید.
از شهناز برای همه فقط خوبی به یادگار مانده بود. روزی خانم نیک روان، معلم مدرسه شهناز برای عرض تسلیت به خانه شان رفته بود. خانم نیک روان چنان متأسف و گریان بود که انگار دخترش را ازدست داده بود و به مادر شهناز میگفت:
مریم خانم! من امروز برای تسلیت آمدم خانه شما. اما به شما تبریک هم میگویم. زمانی که شهناز شاگردم بود با همه سن کمی که داشت هیچ وقت یاد ندارم که سر کلاس مرا یا همکلاسی هایش را ناراحت کند. مادرش هم با خود فکر کرد که شهناز هیچ وقت کسی را ناراحت نکرده بود. هیچ وقت و برای همین هم خدا انقدر زود او را که امانت بود قبول کرد و برای همیشه در کنار خودش قرار داد.
روحش شاد و یادش گرامی

