سید محمدلطیف رضا توفیقی

فهرست این مطلب

loading...
صفحه ی شهید

سید محمدلطیف رضا توفیقی

زندگی نامه

 

آغاز حیات جاودان بعد از: ۲۳ سال ۰ ماه ۴ روز
وضعیت تأهل: مجرد           نام پدر: سید عبدالنبی
شغل پدر: کشاورز و روحانی        نام مادر: نعنا
مذهب: شیعه           تحصیلات کلاسیک: دوم راهنمایی
تحصیلات حوزوی: سطح یک          عنوان: بسیجی
نحوه شهادت: اصابت ترکش به سر          عامل جنایت: بعث عراق
سمت: رزمی تبلیغی            مزار مطهر: گلزار شهدای دهدشت

شهید سرافراز سید محمد لطیف رضا توفیقی فرزندعبدالنبی متولد بیست و دوم بهمن ماه ۱۳۴۱ در روستای تولیان شهرستان دهدشت استان کهگیلویه و بویراحمد متولد شد. شهید سید محمد لطیف پس از دوره راهنمایی بجهت شوق طلبگی و آموزش دروس حوزه بعد از قبولی در کلاس دوم راهنمایی بلافاصله جذب حوزه علمیه شد و به فراگیری علوم دینی و حوزوی مشغول شد پدر سید محمد لطیف خود از روحانیون محلی منطقه و در ترویج اسلام و احکام الهی تلاش میکرد. این طلبه شهید پس از اتمام دروس سطح یک حوزه، به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت و به عنوان رزمنده بسیجی درخدمت جنگ بود و در کنار وظائف رزمندگی به امر تبلیغ و تشکیل جلسات مذهبی در بین رزمندگان نیز فعالیت داشت. شهید محمد لطیف پنج مرتبه به جبهه اعزام شد ۳ بار از طریق بسیج شهرستان بهبهان و یکبار هم ازطریق دهدشت عازم نبرد جبهه های حق علیه باطل شد. در پنجمین اعزام به عنوان تیر بارچی وارد دسته ویژه گردان سیف الله از لشکر ۲۵ کربلا شد و تا قبل از عملیات، علاوه بر وظائف رزمی بعنوان امام جماعت گردان سیف الله انجام وظیفه میکرد. تا اینکه در تاریخ بیست و ششم بهمن ۱۳۶۴، در سن ۲۳ سالگی در منطقه عملیاتی فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به سر، به خیل عظیم شهدا پیوست و در گلزار شهدای دهدشت درکنار سایر شهدای جنگ تحمیلی بخاک سپرده شد.
روحش شاد و یادش گرامی باد.

 

 

 

۲ – خاطراتی از شهید

 

۲.۱ – نمی خواهم محدود باشم

راوی : سید محمد باقر تقوی (همرزم شهید)
او سعی می کرد در جبهه گمنام باشد و شناخته نشود. از اوایل ورود به جبهه همیشه لباس بسیجی بر تن داشت. هیچ وقت با لباس روحانیت در جمع ظاهر نمی شد. یک روز موهای سرش را با ماشین اصلاح تراشید و کلاهی بر سر گذاشت. به ایشان گفتم : این کلاه شما را بدقیافه میکند چرا لباس روحانی نمی پوشی؟ گفت: نمی خواهم محدود باشم . اگر این لباس را پوشیدم دیگر نمی توانم به رزمندگان خدمت کنم یا برایشان آب بیاورم، جارو بزنم ، غذا بپزم. آنها روحانیت را خیلی احترام میکنند اگر بفهمند من روحانی هستم دیگر نمی توانیم خدمات فعلی را انجام دهم ، از طرفی احتمال دارد فرماندهان مانع ورودم به خط مقدم، رزم شبانه يا شرکت در عملیات شوند. پس بهتر است که آنها متوجه نشوند شما هم چيزي نگو.

۲.۲ – حفظ آمادگی رزمی

راوی : سید محمد باقر نقوی (همرزم شهید)
صبح ها به منظور حفظ آمادگی رزمی و همچنین تقویت روحی دو میدانی و نرمش انجام میدادیم . شهید رضا توفیقی آیه کم من فئته قلیله غلبت فئته کثیره باذن الله الله مع الصابرین رابر وزن و ریتم خاصی در حین پاکوبیدن و نرمش به صورت بخش بخش قرائت می کرد و ما هم تکرار می کردیم این تلاوت و تکرار شور و هیجان خاصی در ما ایجاد کرده بود و نیروی جس ما را چندین برابر می کرد. در آن موقع کشور ایران در مقابل خيل عظيم کشورهای حامی عراق و کمک های نظامی دول سر سپرده عربی به صدام تنها بود و رزمندگان با اتکاء به قرآن و امدادهای الهی توانستند سپاه بیشمار دشمن را با نیروهای اندک خود زمین گیر کنند. معنی آن آیه چنین است: چه بسیار شده که به یاری خدا گروهی اندک بر سپاهی بسیار غالب آمدند.

۲.۳ – کف روی آب

راوی : خانم عزت رضا توفیقی (خواهر شهید)
شهيد تکبر نداشت، کوچک نفس بود و متواضع . با وجودی که بیشتر مواقع در منزل ما به سر می برد ولی کارهای شخصی اش را خودش انجام می داد . اگر آب میخواست خودش بلند می شد اگر لباس داشت خودش شست او میگفت به مال دنیا اهمیت ندهید . مال دنیا مثل کف روی آب است ، به موجی می آید و با موجی می رود . لذا هیچ وقت از جبهه دریافت مساعده يا هزینه سفر نمی کرد. به ایشان می گفتیم شما نیازمند هستی، خانواده به این پول نیاز دارند. می گفت: ما عده ای هستیم که بابت حضور در جبهه حقوق نمی گیریم و مطالبه ای هم نداریم . پس از شهادت ایشان ، وقتی که می خواستند مطالباتش را به خانواده تحویل دهند، پدرم گفت : من هم به خاطر همراهی با فرزندم، حقوق یا مطالباتی که او با رضایت دریافت نکرد، تحویل نمی گیرم. لذا هر چه هست آن را در جهت پشتیبانی از جبهه و جنگ بــــه مصرف برسانید.

۲.۴ – قناعت یک تومانی

راوی حجه الاسلام شیخ امرالله اندرزیان (از دوستان شهید)
آخرین باری که به جبهه رفت از طریق بسیج دهدشت ثبت نام کرد. آنروز از بهبهان آمده بود و هزار تومان همراه داشت . در آن زمان هزار تومان مبلغ زیادی بود. گفتم : این پول برای چیست ؟ گفت: می خواهم آن را به بابا بدهم ، ممکن است نیاز داشته باشد خودت بیشتر نیاز داری، جوان هستی و وسایلی متناسب با سنت نیاز دارى . مثل بقیه بچه ها فيلم عکاسى بخر، وسايل ورزشی یا ملزومات مدرسه ات را خریداری کن و از آنها استفاده کن . نه نیازی ندارم ، بابا بهتر می داند چگونه آن را هزینه کند. او به حرفم گوش نداد و پولها را تحویل داد. پس از شهادت ایشان وقتی واحد تعاون سپاه دهدشت کیف و لباسش را به ما تحویل داد تنها یک تومان داخل کیفش بود.

 

۳ – آموزش قرآن

راوی: خانم عزت رضا توفیقی (خواهر شهید)
صبح رفت بهبهان و هنوز ظهر نشده بود برگشت. دو جلد کتاب آموزش قرآن کریم در دست داشت . خطاب به برادرانم گفت : بچه ها این کتابها را جهت استفاده خواهرانم خریدم سفارش می کنم که آنها را در یادگیری و آموزش قرآن راهنمایی کنید.

بخش هایی از وصیت نامه شهید

بسم الله الرحمن الرحیم
خدایا تو می دانى فقط و فقط براى رضاى تو به جبهه آمده ام و چیزى نیست كه مرا وادار به این امر كند چرا كه تو فعلا مرا مختار كرده اى من آزادانه این راه را انتخاب كرده ام و راه حسین (ع) را برگزیده ام چرا كه این راه، راه سعادت و نیكبختى دنیا و آخرت است و هیچ هم ندارد بجز كوله بارى از گناه كه از بار این گناهان كمرم خم شده و هیچ كس نمی تواند مرا یارى كند بجز تو … و اینك اى امت امام ! واى امت خون و قیام ! اى ایرانیان ! اى هموطنان ! سر صحبت من با شماست. چشم های تان را بازكنید و اطرافتان را نظاره كنید! بخود آئید! اطراف شما را خون گرفته! موجى عظیم از خون ایران و جهان را فرا گرفته! …. .ای مردم شریف ایران چنان متحد شوید كه اگر جن و انس با هم متحدد شوند و بخواهند بین شما تفرقه بیندازند سرشان به سنگ بخورد. هیچ گاه از حسین زمان ولى امرتان خمینى (ره) این ناخداى كشتى نجات كه ماموریت دارد شما را به ساحل نجات برساند و این شفیع شما و این رابط شما و مهدى (عج) دست بر ندارید و همچنین از پر و بال امام خمینی (ره) روحانیت مبارز وخداجو دست برندارید. مبادا شما مثل اهل كوفه امام را تنها بگذارید. اهل كوفه اى كه تا قیام قیامت در چشم مسلمانان آزاده منفور و سمبل بی غیرتى و عهد شكنى و دین فروشى و اسلام كشى هستند. آنهایى كه در طول تاریخ بى وفائى شان عیان است. آنهایی که حسین (ع) را كشتند. لعنت خدا و نفرین رسولش بر آنها باد.
… و اینك تواى پدر ! اى كه مهر تو سراسر وجودم را فرا گرفته پدرجان تو همیشه مرا راهنما بوده اى و همیشه از مهر و عاطفه تو برخوردار بودم. تو تا آنجا كه برایت ممكن بود براى من زحمت كشیده اى و با این وضعیت هیچگاه از پا ننشستى. عمر عزیزت را فداى تربیت كردن من كردى و با خون جگر مرا بزرگ كردى. حالا كه باید جبران كنم دینم به من مأموریت داده. اگر سالم برگردم جبران می كنم. البته كارهاى كه تو براى من كرده اى نمی شود جبران كرد. ولى تا آنجا كه امكان برایم داشته همیشه بانگ دلنواز تو در گوش من است و نصیحت هاى تو در مد نظرم. تو استاد من و من شاگرد تو بوده و هستم و این را به تو بگویم كه همیشه تو را دوست داشته و دارم اگر مرا دوست دارى سعى كن برایم گریه نكنى و مادر و خواهران و برادران محبوبم را تسلى بده و سعى كن كه از گریه آنها جلوگیرى كنى. اى خواهرانم ! اى مونسان جانم ! اى خواهرانى كه هیچگاه براى شما برادر خوبى نبودم از شما مى خواهم كه در بلاها و مصائب صبور و بردبار باشید. راه زینب (س) را ادامه دهید. در میان اجتماع الگو باشید. برادران كوچكم برادران محبوبم اگر من گاهى شما را كتك زدم براى تربیت و تأدیب بود شما مرا ببخشید و این را بدانید كه همه شما را دوست دارم. خواهران برادران پدر و مادر محبوبم برایم گریه نكنید صبور باشید و هیچگاه از خدا غافل نشوید. و اینك شما پسر عمو هاى عزیز و محبوبم از شما ها می خواهم كه همیشه یکی باشید. با خدا باشید و هیچگاه خدا را فراموش نكنید.
در هر كارى رضایت خدا را در نظر بگیرید. پدرم را یارى كنید. مبادا شما و دیگر برادران ( یعنى برادران من ) از هم جدا شوید.
والسلام على عباد و الله الصالحین

پیمایش به بالا