داود صلاحی جاهد

فهرست این مطلب

loading...
صفحه ی شهید

داود صلاحی جاهد

تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۵/۰۱/۰۹ – تهران
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۷/۴/۰۷ – پاتک عراق – شاخ شمیران

زندگينامه

نام پدر: اسماعيل    نام مادر : زهرا

تحصیلات کلاسیک : سال دوم دانشگاه    رشته تحصيلي : فني تأسيسات

وضعيت تأهل: مجرد

نحوه شهادت: اصابت تركش به سر

نشاني مزار: بهشت زهرا (س)

ارگان اعزام كننده : لشگر۲۷ محمدرسول‌الله (ص)

آخرين مسئوليت در جبهه : مخابرات

 

شهيد قلب تاريخ است…

شهيد داوود صلاحي جاهد فرزند اسماعيل در سال ۱۳۴۵ در تهران در خانواده‌اي مذهبي و متوسط ديده به جهان گشود و پس از طي دوران كودكي خويش در آغوش گرم و پرمهر و محبت خانواده در هفت‌سالگي وارد دبستان شد و پس‌از طي دوره ابتدائي و راهنمائي و دبيرستان با موفقيت كامل وارد دانشگاه گرديد و در رشته فني تأسيسات مشغول به تحصيل گرديد. او در سال دوم دانشگاه تحصيل مي‌نمود. شهيد عضو فدراسيون غريق نجات ايران بود و اوقات فراغت خويش را به ورزش‌هاي شنا و كوهنوردي مي‌گذراند. شهيد داوود در زمان اوج‌گيري انقلاب با وجود سن و سال كمي كه داشت ولي هميشه در صحنه حضور داشت و پس از پيروزي انقلاب نيز هميشه درصحنه بود و به عضويت بسيج درآمد و به فعاليت‌هايش دامنه و وسعت بيشتري بخشيد. او درزمان جنگ تحميلي از هيچ كمكي نسبت به جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل و رزمندگان سلحشور دريغ نمي‌كرد و سرانجام درتاريخ ۱۳۶۷/۰۴/۰۷ در پاتك عراق در شاخ شميران مورد اصابت تركش به سر قرارگرفت و به درجة رفيع شهادت نائل گرديد.

نكات برجسته در زندگي شهيد

 

الف) فعاليت‌هاي مهم عبادي و معنوي:

شهيد در كلية امور مذهبي فعاليت داشته است.

ب) فعاليت‌هاي مهم سياسي و اجتماعي:

او در زمان انقلاب دراكثر راهپيمائي‌ها و تظاهرات شركت فعال داشت و پس از پيروزي انقلاب هميشه درصحنه حضور داشت و پس از پيروزي انقلاب هميشه درصحنه حضور داشت و دربسيج عضو بود و در جبهه‌ها حماسه‌ها آفريد.

ج) فعاليت‌هاي مهم علمي ، فرهنگي و هنري:

شهيد در رشته شنا فعاليت داشته است و عضو رسمي فدراسيون شنا و غريق نجات بوده است.

د) ويژگي‌هاي بارز اخلاقي ( با ارائه نمونه رفتاري):

او بسيار مهربان، صبور، خوش‌اخلاق بود و به والدين خويش بسيار احترام مي‌گذاشت و هميشه در انجام كارهاي خير و پسنديده به ديگران ياري مي‌رساند. او بسيار صبور و باگذشت و متواضع بود.

خاطرات والدين

نقل از مادر شهيد: آخرين‌باري كه به جبهه مي‌رفت مي‌خواستم او را از زير قرآن و آب رد كنم كه مي‌خنديد و قرآن را بوسيد و به طرف كوچه دويد. به او گفتم: پس چرا اين‌كار را مي‌كني، صبركن مي‌خواهم پشت سرت آب بپاشم او به خنده و شوخي به من گفت: نمي‌خواهم آب بپاشي من اين‌بار بروم شهيد مي‌شوم. من با ناراحتي گفتم: اين چه حرفي است كه مي‌زني؟ او بازگشت رويم را بوسيد و گفت: مادر حلالم كن.

روحش شاد و يادش گرامي

پیمایش به بالا