حسین شهابی

فهرست این مطلب

loading...
صفحه ی شهید

حسین شهابی

تاريخ و محل ولادت : ۱۳۳۶/۱۰/۰۶ – روستای دربان از توابع شهرستان بوشهر

تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۵/۱۰/۱۹ – شلمچه

زندگينامه

آغاز حیات جاودان بعد از : ۲۹ سال۰ ماه۱۰ روز

وضعیت تأهل : متأهل

نام پدر : محمد        شغل پدر : ملای مکتب‎خانه       نام مادر : فاطمه    مذهب : شیعه

تحصیلات کلاسیک : پایان دوره راهنمایی (متوسطه اول)      تحصیلات حوزوی : سطح ۱

عنوان : بسیجی      سمت : فرمانده گروهان غواص

نحوه شهادت : اصابت ترکش به سر      عامل جنایت : بعث عراق

مزار مطهر : روستای شلدان، شهرستان مهر

 

ششم دی ۱۳۳۶، در روستای دربان از توابع شهرستان بوشهر به دنیا آمد. پدرش محمد، ملای مکتب خانه بود و مادرش فاطمه نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. سپس سپس به فراگیری علوم دینی و حوزوی تا (سطح۱) پرداخت. سال ۱۳۵۵ ازدواج کرد و صاحب سه پسر شد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. نوزدهم دی ۱۳۶۵، با سمت فرمانده گروهان غواص در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. مزار او در روستای شلدان تابعه شهرستان مهر قرار دارد. برادرش شیخ حسن نیز به شهادت رسیده است.

 

سردار شهید، شیخ حسین شهابی در سال ۱۳۳۶ در روستای دره بان، از توابع بخش ریز، در خانواده ای فقیر و مذهبی دیده به جهان گشود. پدرش حاج محمد شهابی، از مردان پاک و مخلص بود که توانسته بود با کسب حلال فرزندان لایقی را تربیت کند.

شهید شهابی در سن ۵ سالگی با همت پدر بزرگوارش در مکتب خانه مشغول خواندن قرآن شد تا اینکه بعد از دو سال توانست قرآن را به طور کامل ختم کند و کتابهایی از قبیل حافظ و… که آن زمان مرسوم بوده را بخواند.

بعد از اتمام مکتب برای اولین بار در منطقه، دبستانی دایر شد که شهید به همراه برادرش در سن ۷ سالگی به مدرسه رفتند، اما تحصیل او تا مقطع سوم دبستان بیشتر ادامه نیافت؛ چرا که پدر به خاطر کهولت سن و اینکه مخارج زندگی شان بر پرورش چند دام میچرخید و کهولت سن اجازه نمی داد که آنها را به چرا ببرد؛ لذا شرایط سخت زندگی همه و همه دست به دست هم دادند تا شهید برای مدتی از ادامه تحصیل محروم ماند و دو سال فرمان پدر را بر دیده منت گذاشت. بعد از آن، پدر تصمیم گرفت حسین را مانند برادر ارشدش بيع علی جهت فراگیری علوم اسلامی و دینی به مدرسه علمیه بفرستد و همین باعث شد افتخار شاگردی شهید محراب آیت الله دستغیب نصیبش شود.

شهید شهابی، در آغاز انقلاب با تبلیغات علیه حکومت طاغوت، دین خود را نسبت به انقلاب ادا کرد و با سخنرانیها، تبلیغات گسترده و پخش اعلامیه ها انزجار خود و جامعه روحانیت را به گوش آحاد مردم می رساند. شهید شهابی یکی از بنیانگذاران اصلی مخالفت با رژیم پهلوی در منطقه جم و ریز بود و در این دوران لحظه ای جهت افشای نابرابریها بی عدالتی ها و فحشا و منکراتی که در حکومت طاغوت پیش می آمد از پای نمی نشست. با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی در بهمن ۵۷ مسولیت خود را بیشتر میدانست و این بار مسولیت خود را نگهداری و پاسداری از این انقلاب معرفی کرد. او نام خود را در زمره بانیان تشکیل بسیج سپاه پاسداران در منطقه ریز ثبت نمود و تلاش خود را بار دیگر جهت تقویت حفظ ارزشها و پاسداری از دین و میهن با حضور در جبهه های نبرد حق علیه باطل ادامه داد.

شهید شهابی با اشتیاق و شور زاید الوصفی افتخار بسیجی شدن را کسب نمود تا عشق بسیجی را در لباس روحانیت در معرض امتحان الهی قراردهد.

او بارها و بارها به جبهه های حق علیه باطل اعزام شد و عاشقانه رزمید و سرانجام در عملیات کربلای ۵ در منطقه شلمچه در تاریخ ۹۵/۱۰/۱۹ به شهادت رسید.

وصیت نامه

اینجانب بنده قاصر و محتاج به غفران الهی، حسین شهابی فرزند محمد با رضایت قلب و میل باطنی به سوی جبهه های حق عازم شده ام آرزویم در این راه رسیدن به رضوان الهی و جوار رحمتش و انبیا و اولیائش میباشد بیش از پنج سال از جنگ تحمیلی دشمن سفاک و ضد خدا و بشریت که و در دلباختگان و عاشقان و ارزومندان گوی سبقت را ربوده با دلی منور و مالامال از محبت رب و شیفته لقای دوست ، با نهایت خلوص مردانه شتافتند و به آرزوی خویش رسیدند بعضی دیگر چون این حقیر سیاهدل، امروز را به فردا و فردا را به بعد موکول نمودیم و چنان در زرق و برق و آمال دنیای فانی آلوده گشتیم که این مدت بسیار طولانی، از قافله باز ماندیم.

به قول شاعر:

جمعی به جد و جهد گرفتند وصل یار            جمع دگر حواله به تقدیر می کنند.

ولی رحمت حضرت حق جل و علا، آن قدر وسیع است که باز این بازماندگان را میپذیرد ای دریغا که باز هم از غفلت به در نخواهیم رفت. با وجود گرفتار نمودن خود به آمال دراز و وعده های بسیار طولانی از ساختن خانه و باغ و رفتن در گلزار و شنیدن نغمه مرغ بهاری و دل بستن به ملک فانی یکباره دل به دریا نهاده انقلابی درونی در خود احساس کردم، لذا قید همه را زده و با کاروانی از دوستان عازم دیار عشق شدم، آری بدون گزافه گویی عاشق شده ام، اگر چه ساعت جدا شدن از پدر و مادر و همسر و فرزند برای هلاکتم ابلیس خبیث چهره فرزند دلبندم را معصومانه و مظلومانه جلوه گر نمود و محمد صادقم با اشک چشم بدرقه ام نمود اما با نهیب زدن به او و پا نهادن بر این نفس سرکش، بی اعتنا گذاشتم و گذشتم و گفتم هیهات که مرا باز به دیارمانیان بازگردانی پیش از این چهره معصومانه برادر شهیدم را نظاره نمودم و دل سنگم نرم نشد چهره های منور دیگر عزیزان را نظاره نمودم باز به خود نیامدم، اما دیگر نمی خواهم در فراق شهیدانی چون قنبری عزیز و علی ابراهیمی بسوزم آنها به زندگی و بزم ما در عالم ماده می نگرند و می گویند. به این عسل آلوده به گل دل خوش ندارید که «الاخوف عليهم ولا يحزنون» و ای امت عاشق و ای ملت حامی اهل بیت هدفی جز عزت اسلام ندارم و آرزوی پیاده شدن تمام احکام حیات بخش آن را دارم و اگر خون ناقابلم را در این راه به زمین ریزد باز آرزویم آنست که گمگشته ای هدایت شود و خونم روشنگر راهش باشد اگر مفقود شوم با فقدانم باعث روشن شدن راه دلسوختگانی که چشم به راهند شوم و اگر برای من قبری و علامتی برپا شود زائرانم مصمم تر به دنیای فانی بی اعتنا گردند و بدانند کل نفس ذائقه الموت و اگر بسوزم و اثری از من نماند هر که این را بشنود یا دوست و آشنایی متوجه گردد او هم برای اسلام و غربت آن بسوزد. چون شب عزم است و صدای رحیل قافله به گوش میرسد و فرصتی چندان در دست ندارم در اینجا از محضر پدر بزرگوارم عذر می خواهم که چند صباحی در فراقم قلب سوخته اش متالم میگردد و نتوانستم حقوق او را ادا نمایم و فرزندی نالایق و بی ادب بودم مرا ببخش از تقصیراتم در گذر؛ عفوم نما که بی عفو تو، عفو خدا میسر نیست همچنین نیز از مادر مهربان و دلسوخته ام تقاضا دارم حلالم کند خیلی تو را رنجاندم روحم در عذاب است به فکرم آیا میشود از من راضی گردی؟ خیلی بی ادب بودم و تو مادری مهر الهی داری با گذشت موجب راحتیم در عالم برزخ شو. برادرم شیخ علی مربی زندگی و استادم که بحمد الله قلبى رئوف و شرح صدری قابل وصف خداوند به تو عطا نموده است، باز مرا امید است که از بابت بی ادبی که داده ها جهالت بوده است، ببخشی و مرا حلال نمایی. هم شیر گانم و برادرم اسدالله مرا ببخشند و حلالم نمایند.

همسر مهربانم که حقا در طول ازدواج حقوق همسری را ادا نمودی و موجب خرسندی من شدی، هیچ گاه خلافی از تو مشاهده ننمودم، اگر که گاهی موجب نگرانی خاطرت شده ام مرا ببخش که فراموشت نخواهم کرد. فرزندانم را زیر بال بگیر و نگذار احساس یتیمی نمایند. مهربان باش و با حوصله که دنیای چند روزه سپری خواهد شد. بستگانم و ذوى الحقوقم از من بگذرند و حلالم نمایند و فراموش نکنند مرا و همه شهدا را.

از دور دست استاد با محبتم حجه الاسلام و المسلمین سید محمد مهدی دستغیب را می بوسم و چون حقی ،بزرگ که همان حق پدری و معلمی است را بر من دارد مرا حلال نماید و در جلسات دینی از من یادی نماید.

ملت عزیز و مردم شهید پرور دست از امام و اولی الامر خود برندارید و خلاف امرش کاری نکنید و بی قید و شرط مطیعش باشید. از روحانیت دلسوز و با تقوی حمایت نمایید و خاطرشان را نیازارید.

والسلام حسین شهابی

 

ريشه در خاك

ردّ سيلاب را گرفته‌ام تا اثر ويرانى روستا را تماشا كنم؛ اثر سيلى را كه مدتى پيش آمده است.

همراه با حسين كه براى مرخصى از جبهه به روستا رسيده بود. آن‌قدر خسته بود كه شك نداشتم تا سر بر بالش بگذارد، خوابش مى‌برد. اما ناگاه چشمم افتاد به ساكش كه آن را گوشه هال گذاشت و بچه‌ها را بوسيد. بعد هم لباسش را عوض كرد و گفت: اگر دير كرد، منتظرش نمانيم. ميان همان سيلاب راه افتاد به سوى خانه‌هايى كه ويران شده بودند. تا صبح به سيل‌زده‌ها كمك مى‌كرد. همين چند روزى هم كه آمده بود به مرخصى، گذاشت پاى رسيدگى به مردم و تامين مايحتاج آن‌ها.

حالا كه دارم خوب نگاه مى‌كنم، بهتر از قبل مى‌بينم كه سيلاب با روستا چه كرده؛

مثل سيلابى كه اين روزها زندگى مرا به آوار كشانده؛ سيلاب رفتن حسين. اين طوفان را روستاى شلمدان هم در سكوت شبانه‌اش درك كرده. طوفان از دست دادن حسين كه از سال ۱۳۳۶ مهمانش بود؛ حسينى كه در شش سالگى قرآن را از پدر آموخته و در دوره ابتدايى دل به درس و مشق داده بود. تا آن‌كه راهى شيراز شد براى يادگيرى علوم حوزه. اين راه را مديون برادر بزرگش بود كه در حوزه بوشهر درس مى‌خواند.

حسين خانه پدرى را با همه فقر و تنگدستى‌اش پشت سر گذاشته و حجره نشين مكتبى شده بود كه در آن از محضر اساتيدى چون سيد محمدهاشم دستغيب بهره مى‌برد. ادبيات عرب را كه خواند، براى يادگيرى علم فقه مسير سيزده ساله‌اى را در پيش گرفت.

انقلاب كه اوج گرفت، حسين به همراه برادرانش مبارزه بر ضد طاغوت را با جديت دنبال كرد. منطقه جم و ريز، شاهد فعاليت‌هاى انقلابى او بود. طورى كه يك‌بار از دوستانش شنيدم ژاندارمرى در دستگيرى او از نفس افتاده.

هيچ قدرتى نتوانست جلوى سخنرانى‌هاى افشاگرانه حسين را بگيرد. مأموريت داشت تا در روستاهاى اطراف، خط انقلاب را براى مردم روشن كند و حقيقت آن را تبليغ كند. خان‌ها و فئودال‌هاى مرتجعى كه منافع خود را در خطر ديدند، همه تلاش خود را به‌كار گرفتند تا او را از ميان بردارند. يك‌بار به طرف او تيراندازى شد كه خدا حفاظتش كرد. هم‌زمان، عده‌اى از آدم‌هايى كه خود را به خان‌ها فروخته بودند، به خانه‌مان حمله كردند.

هنوز ترس آن روز در جان من و بچه‌هايم هست. آن‌قدر آزارمان دادند كه حسين مجبور شد به شيراز برگردد و به فعاليت‌هاى خود ادامه دهد. در اين شرايط بهترين تضمينى كه براى حفظ ما وجود داشت اين بود كه ما را بفرستد به روستا و خودش تنها برود به شيراز.

انقلاب كه به پيروزى رسيد، نوبت ليبرال‌ها و منافقين بود كه حسين را مقابل خود ببينند. او در برابر آشوب كردستان بيش از قبل به مقاومت ايستاد.

جنگ كه شروع شد، سفرهاى حسين هم به روستاهاى اطراف حال و هواى ديگرى گرفت.

وقتى برمى‌گشت از گردان‌هايى كه آماده كرده و به سوى جبهه فرستاده حرف مى‌زد.

وقتى برادرش حسن به شهادت رسيد، حسين را كمتر مى‌شد دور از جبهه ديد. عمليات بزرگ فتح المبين، مسلم ابن عقيل، خيبر، بدر، والفجر هشت و كربلاى چهار، روزهاى رزم او را در خود ثبت كرده‌اند.

سيلاب بر درخت بزرگ وسط روستا پيچيده. اين را از ريشه‌هايى كه از خاك بيرون زده، فهميده‌ام؛ درست مثل زخم‌هاى حسين كه خيلى دير برايم آشكار مى‌شد. زمانى كه مرهم يافته بودند. از بسيارى از جبهه‌ها با تركش برمى‌گشت، ولى نه من باخبر مى‌شدم و نه كسى ديگر.

در عمليات كربلاى چهار او فرمانده دسته سوم يكى از گردان‌هاى لشكر ۱۹ فجر بود و با لباس غواصى در عمليات آبى – خاكى شركت كرد. در دست‌نوشته‌هايش جريان آن شب را نوشته؛ خاطره بخش‌هاى مهمى از عمليات‌ها را با قلم خودش در آن شرايط بحرانى ثبت كرده كه بيشتر شب‌هاى تنهايى من، مى‌شود مونس جانم.

سال ۶۵ كه شروع شد، زمزمه‌هايى از رفتن به قم در خانه شنيده شد. حسين مصمم شده بود كه زندگى‌اش را از شيراز به قم منتقل كند تا در سنگر روحانيت به مبارزه جدى‌ترى براى حفظ و تقويت اركان انقلاب ادامه دهد.

در خيال خودم داشتم خودم و بچه‌ها را آماده مى‌كردم براى زندگى در قم. چه مى‌دانستم طوفانى در راه است. عمليات كربلاى پنج كه مى‌خواست طرح ريزى شود، حسين شده بود فرمانده يكى از دسته‌هاى گردان امام حسين عليه السلام.

همين چند شب قبل، ميان سرماى دى‌ماه ۶۵ در دل شب، تير بر تنش نشست و خاك سرد شلمچه پر شد از هرم حاصل از فوران خون او.

دستم را مى‌كشم روى ريشه‌هاى درخت. سيلاب كه آمده بود، خانه ما آسيب چندانى نديد. خيال نمى‌كردم اطراف روستا را آب تا اين اندازه با خود برده باشد.

بايد برگردم به خانه. صداى گريه بچه مى‌آيد. الآن است كه بهانه پدر را بگيرند. صداى حسين از دل وصيت‌نامه‌اش پيچيده توى گوشم: همسرم كه رنج تو از همه بيشتر است، تو را هم به صبر دعوت مى‌نمايم كه با صبر و شكيبايى‌ات و حفظ و نگهدارى‌ات از كودكان صغيرم موجبات خرسندى من باشى و هرگز با شيون و فرياد، موجب نگرانى خاطرم و كسالت روحم نباشى.

دلم سخت گرفته. ريشه درخت ميان دست‌هاى من است و ريشه جانم معلق مانده در ياد پر از حسرت حسين. صدايش را همچنان در تداوم ماندگارترين كلمات مى‌شنوم: راهى كه انتخاب نموده‌ام، نه تصادفى است و نه كوركورانه انتخاب شده است؛ بلكه نتيجه آرزوهاى ديرينه‌اى است كه خيلى از دلباختگان و عاشقان، آه حسرتش را از دل سوزناك بركشيده‌اند. بعضى تير دعايشان به هدف اجابت خورده و معشوق شان را يافته و با آغوش باز آن را در بر كشيده‌اند و به وصال رسيده‌اند و بعضى نيز آرزو را به زير خاك برده‌اند؛

ريشه‌اى كه از خاك بيرون زده، تصوير دنياى روح من است در اين ساعت‌هاى پريشان. من مانده‌ام و سه كودك يتيم و مسئوليتى كه حسين با همه ايمانش روى دوشم گذاشته. بايد به خانه بروم. ريشه‌هاى حسين بايد در خاك خانه آباد بمانند. شايد اين سيلاب، آغاز آبادانى باشد!

روحش شاد و يادش گرامي

 

تصاویر شهید حسین شهابی در کنار همرزمانش

پیمایش به بالا