تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۱/۰۴/۰۶ – روستای دربان از توابع شهرستان بوشهر
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۱/۰۲/۱۲ – فکه

زندگينامه
آغاز حیات جاودان بعد از : ۱۹ سال۱۱ ماه۴ روز
وضعیت تأهل : متأهل
نام پدر : محمد شغل پدر : ملای مکتب خانه نام مادر : فاطمه مذهب : شیعه
تحصیلات کلاسیک : پایان دوره راهنمایی (متوسطه اول) تحصیلات حوزوی : مقدمات
عنوان : بسیجی نحوه شهادت : موج انفجار عامل جنایت : بعث عراق
مزار مطهر : روستای شلدان، شهرستان مهر
ششم تیر ۱۳۴۱، در روستای دربان از توابع شهرستان بوشهر به دنیا آمد. پدرش محمد، ملای مکتب خانه بود و مادرش فاطمه نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. سپس به فراگیری علوم دینی و حوزوی تا سطح (مقدمات) پرداخت.
سال ۱۳۵۷ ازدواج کرد و صاحب دو پسر شد. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. دوازدهم اردیبهشت ۱۳۶۱، در فکه بر اثر موج انفجار به شهادت رسید. مزارش در روستای شلدان تابعه شهرستان مهر قرار دارد. برادرش شیخ حسین نیز به شهادت رسیده است.
شهید حجه الاسلام شیخ حسن شهابی، در سال ۱۳۴۱ با به عرصه وجود گذاشت. زادگاهش روستای دره بان، از توابع شهرستان جم، بخش ریز بود. در ۶ سالگی به همت پدر تلاوت کلام الله مجید را فرا گرفت. پس از اتمام دوران ابتدایی و کسب رتبه اول در آن، چون علاقه زاید الوصفی به علوم اسلامی داشت به حوزه علمیه راه یافت تا مانند برادر ارشدش شیخ علی و سردار شهید شیخ حسین شهابی در مکتب روحانیت پرورش یابد او در سال ١٣٥٤ وارد حوزه علمیه شد و در کنار برادرش در خدمت اساتیدی چون شهید محراب آیت الله دستغیب، در مدارس حکیم و دستغیب به تحصیل علوم اسلامی پرداخت.
با آغاز انقلاب آن بزرگوار به خاطر شور و شوق وافر، در تمامی صحنه های انقلاب راه پیمایی ها جلسات تکثیر نوار پخش اعلامیه و… همراه با ملت ایران غیرتمندانه به پا خاست و به ندای رهبرش لبیک گفت. سخنرانی های ایشان در این برهه در نقاط مختلف به خصوص منطقه گله دار شیراز و منطقه جم و ریز نقش بسزایی در روشن نمودن مردم این مناطق داشت.
در جریان کردستان بارها داوطلب رفتن به آن مناطق شد و در اولین روزهای تشکیل بسیج فعالانه شرکت کرد و در همان روزهای اولیه جنگ، عاشقانه در جبهه های حق علیه باطل حضوری فعال پیدا کرد. در محاصره آبادان و شکستن محاصره آن شرکت نمود.
در عملیات فتح المبین مسول تعاون تیپ ۱۷ علی بن ابیطالب قم بود. و سرانجام در عملیات مقدماتی بیت المقدس، در قسمت فکه، در اول رجب المرجب، بعد از گرفتار شدن به دست دشمن در زیر شکنجه شربت شهادت نوشید.

وصیت نامه
فرستاده از جمله معاد و معراج : پس از شهادت به وحدانیت خدا و پیامبری حضرت محمد (ص) و اوصیاء به حق حضرت علی (ع) و یازده فرزندش عليهم السلام قبول ايمان به تمامی احکامی که خداوند به وسیله ی پیامبرانش برای هدایت انسانها رسول اکرم (ص) و باقی احکام قرآن كريم چون امید رضا در رضوان ،دارم وعده ی الهی در مورد هر یک حتمی است. طالب خواست حقیر بهترین مرگهاست؛ اگر چه گناهان من آن قدر بار مرا سالامین کرده که نمی توانم حتی این تمارا ایک اور جرات از من سلب شده و خودم را در لجن زار گناه غریق می بینم، اما چون رحمت الهی را نیز آن قدر وسیع میبینم و این را مشاهده کرده ام که در عین حالی که گناهان مرا به پرتگاه کشانده بودند، باز او دست مرا گرفت و مرا به جبهه فرستاد وجهاد را نصیبم گردانید همواره با این امید زنده ام.
درست چندین سال قبل روزی تنها نشسته بودم و غصه می خوردم که خدا، حسین (ع) را، چه طور مظلومانه شهید کردند! آیا مرد او نیستم؟ راستی حکومت کی درست میشود که در آن علما که خدمتگزار دین مبین هستند، محترم شمرده شوند؟
مسلمانان به خاطر اسلامشان عزیز شوند؟ کی می آید جهاد شود که دفاع از حق کنند و آن وقت هم بتوانم در آن شرکت کنم. اقلا دین وظیفه ی بزرگ دفاع از دین اسلام را از گردن خود ساقط نمایم. شاید حریم حسین (ع) را بتوانم پاسداری کنم و تلافی خونهای کربلا را بکنم.
پیام من هم اگر در ردیف شهیدان قرار گرفتم، این است که خون من اگر ریخته شد نه به خاطر این بود که کسی به مقامی برسد، کسی مالی جمع کند، کسی از خون من اسمی پیدا کند به خدا قسم سخت از این افراد متنفرم. اگر من شهید شدم به خاطر این بود که اسلام را در خطر می دیدم حق را در برابر باطل می دیدم.
مبادا آن که یک روز امام را رها کنید. این انقلاب از حرکت باز نخواهد ماند؛ ولی برای همه ی شما گویهای امتحان خواهد بود، باشد که از این امتحان سربلند بیرون آیید.
سخنی با پدر بزرگوارم
پدر جان مرا شرم حائل است که با تو سخن گویم، چه آن که بسیار زحمت و رنج مرا تحمل کردی و در تربیت من به شیوه ای عمل نمودی که حد و حصرش را خدا می داند.
تو مرا با آن روح بزرگ و سرشار از انسانیت به طریق رهروان حقیقت هدایت نمودی و در زمان سختی که جوانان به کج روی کشیده میشدند مرا به حوزه ی علمیه فرستادی تا آلوده نشوم و در مسئله ی ازدواجم، چه زحمت ها کشیدی و در عوض این محبتها من کاری برایت نکردم وخدا می داند که در برابرت شرمنده ام ولی میدانم تو پدری نیستی که مرا نبخشی.
و اما مادر!
تو تنها مصیبت زده ،نیستی در این مملکت تا وقتی که جمهوری اسلامی ظهور نکرده بود، بیش از هزار خانواده و مادر عزادارند. تو هم مانند یکی از آن ها مادر تو مقام رفیع و بزرگی نزد خدا داری، فرزند امانتی است از ان الاب خدا، هر وقت خواست می گیرد. پس صبر کن و مرا نیز حلال کن. مرا فراموش نکن.
برادر جان!
در زندگی ام نتوانستم خدمتی به اسلام بکنم، چه آنکه هنوز محتاج به خدمت شدن بودم شما پس از خون من و شهادتم تا توان دارید، از خون من برای احیای جمهوری اسلامی و تعالی احکام اسلامی و ولایت فقیه و ائمه ی اطهار و نبوت رسول اکرم (ص) تبلیغ کنید.
سخنی با شریک زندگی ام؛
همسرم میدانم با اولین کلماتی که با تو بگویم غم های عالم به تو رو می آورند؛ چه آن که بیش از یک سال نیست که با تو ازدواج کرده ام و این که سخن از جدایی میرانم، جدایی فقط در ظاهر است و مرا چاره ای جز شهادت نیست زیرا وقتی اسلام در خطر است این را نیک میدانم که در رختخواب نمیرم.
لذا سختی فراق دنیا و تو را پذیرا شدم و در میدان رزم و جهاد حاضر شدم و به آرزوی دیرینه ام یعنی شهادت رسیدم و تو نیز بر شدائد صبر کن، که اجرت بسیار عظیم است و مقام تو کمتر از شهدا نیست.
والسلام حسن شهابی
پيشوند سرخ
زنهاى روستا به من دروغ گفتهاند. اصلاً، هركسى بگويد دوران عقد و نامزدى شيرينترين دورۀ زندگى است، دروغ گفته.
من حسن را نَه تُوى خاك فَكّه كه كنار همين جاده از دست دادم. همان غروب دلگير چند هفتۀ قبل. وقتى دستش را گذاشت روى شانهام تا دلدارىام بدهد، اشك همۀ صورتم را پر كرد. اصلاً، دست خودم نبود. مگر مىشد دخترى را كه دلبسته به نامزد بيست سالهاش، با چند آيه و روايت راضى كرد كه برگردد به روستاى خودش و به شهادت نامزدش راضى باشد؟ مگر مىشد دلش را خوش كرد به وعدۀ زندگى جاويدان در دنياى ديگر؟
حسن اما اين كار را كرده بود. همۀ اين منطق را در حوزه ياد گرفته بود. اصلاً، راستش را اگر بگويم، من حسن را از روى همين عبا و عمامه براى زندگى انتخاب كردم.
لب همين جاده وقتى بدرقهام كرد، مىدانستم كسى كه دارد مىرود خود اوست. رفتنْ از چشمهايش موج مىزد و نه من و نه هيچكس ديگر قدرت آن را نداشت كه مانعش شود.
اهالى روستاى «شلدان» حسنِ شهابى را مىشناسند و، مدتى است «شيخ» را هم سرِ اسمش اضافه مىكنند.
امروز اما همهچيز جور ديگرى خواهد شد. امروز كه مردم روستا او را روى شانههاى خود ببرند
به آرامستانِ روستا، يك پيشوند ديگر هم مىآيد جلوِ اسمش. آنوقت زنان روستا مرا با انگشت به هم نشان مىدهند و مىگويند: نامزدِ شهيد شيخحسن!
براى من از همۀ شوهردارى كه روزىام نشد، همين دو پيشوند كافى است.
هواى ارديبهشت ۶۱ بوى گلهاى بهارى روستا را جمع كرده توى شامۀ من.
لب جاده مىايستم. خودم خواستهام تنها بيايم. اصلاً، نگذاشتم مادرم و بقيۀ اهالى روستا همراهىام كنند براى رسيدن به مراسم شيخحسن. خواستم فاصلۀ خانۀ پدرى تا مزار نامزدم را اشك بريزم، نه اشك زنى بيوه براى شوهر جوانش. مىخواهم همۀ خودم را گريه كنم. گريه به پاى رؤياهاى شيرينى كه فرصت نشد هيچكدامش را براى حسن بسازم.
قرآن كه مىخواند، همين اشكها از چشمم جارى مىشد. مىگفت كه قرآن را از پدرش ياد گرفته. راست مىگفت. هم او و هم دو برادر ديگرش كه آنها هم درسِ حوزه خواندهاند، الفباى دين را از پدر روحانىشان ياد گرفتهاند.
پدرش مىگفت: «حسن هميشه توى درس شاگرد اوّل بوده. نه فقط توى درس و انضباط، كه حتى در شجاعت هم. يكبار با معلمهاى طاغوتى جدل كرده و با همان قد و قامت كودكانه ايستاده روبهرويشان و شجاعانه گفته كه اين راهى كه مىروند به تركستان است.»
حسن اوّلِ راهنمايى را هم كه خوانده، دنبال دو برادرش راهى شيراز شده تا پاى درس آيتاللّه شهيد دستغيب شاگردى كند.
در بحبوحۀ انقلاب، در صفهاى مُقدّم تظاهرات شيراز و جم و ريز و گلهدار شعار داده. حتى وقتى نيروهاى ساواك «مسجد حبيب» شيراز را محاصره كردند، حسن با همۀ نوجوانىاش بىهيچهراسى خود را از گزند طاغوتىها نجات داده بود.
من دل بسته بودم به همين شجاعت مردانه. وگرنه، از دنيا و مالومَنالش وعدۀ چيزى به من نداده بود. زندگى پدرش را هم كه مىديدم. جز سادگى چيزى در آن نبود. پيرمرد بود و چندسرعائله و محروميتهايى كه بيشترِ مردم روستا دچارش بودند. اصلاً، توى مرام حسن و خانوادهاش نبود بخواهند از درس دينى كه به مردم مىدهند، راه معاش براى خود بازكنند.
با اينهمه، مىدانستم كه اگر دنيا به من فرصت زندگى بدهد، سرِ سفرۀ ندارىِ حسن به چيزهايى مىرسم كه هيچزنى در اَشرافىگرى بدان نرسيده.
هنوز به خانۀ آنها نيامدهام كه پدرش يادم داده كه دنيا دو روز است و چه دارا باشى و چه نادار، برايت مىگذرد و تنها چيزى كه مىماند همين معرفت به خدا و درك حقيقت است. حسن هم همين درس را از پدر ياد گرفته كه در آخرين يادداشتهاى خود نوشته: «دنيا دار فنا است و به فرمودۀ قرآن، در روز قيامت، تمام عمرتان را كه حساب كنيد مىبينيد كه شبى تا صبح يا حداكثر يك روز بيشتر نبوده است: «يَوْمَ يَرَوْنَها لَمْ يَلْبَثُوا إِلاّ عَشِيَّةً أَوْ ضُحاها» (نازعات: ۴۶). آخِر چرا در يك روز دنيا خودتان را گرفتار كنيد!؟….»
وقتى اين حرفها را به من مىزد، بيشتر مىتوانستم دنياى طلبگىاش را بفهمم. از چهاردهسالگى رفته بود حوزۀ علميۀ حكيمِ شيراز. در مدتى كوتاه چنان در درسهايش پيشرفت كرد كه مورد توجه استاد دستغيب قرار گرفت و اجازه يافت در كلاس درس ايشان حاضر شود و ادبيات و فقه و عقايد بياموزد. وقتى مدرسۀ جديد آيتاللّه دستغيب افتتاح شد، حسن به آنجا رفت و همزمان در درسِ دو مدرسه شركت كرد.
خورشيد دارد بر سرِ روستا پهن مىشود. روستايىها را از همين بالاى جاده مىبينم كه دارند دستهدسته مىروند طرف مسجد. خبر را همه شنيدهاند. حتى طلبههاى شيراز هم دارند خودشان را مىرسانند به روستا تا در مراسم تشييع حسن حاضر باشند.
بعضى از آنها از همرزمان حسن در كردستان بودهاند. برادرش مىگفت: «غائلۀ منافقان كه در كردستان به اوج رسيد، حسن لباسهايش را از كنار ديوار حجره برداشته و تا زده و چيده توى ساك. بعد هم زيرِ لب در جواب سؤال برادرش گفته: بايد بروم سوسنگرد.»
از همان اوّل به من هم گفته بود كه برايش كردستان و آبادان فرقى ندارد؛ جغرافياى جهادِ حسن هيچ مرزى و سمتى برنمىداشت.
توى ميدان تيرِ آبادان، اوّلين تير كه بر بدنش نشست برگشت. اما بعد از درمان دوباره راهى شد به ميدان.
چهار بار جبهه رفت. بار آخرى توى گوشم حرفهايى زد كه لب همين جاده، با همۀ وجودم ديدم كه او را از دست دادهام.
مرا به خانۀ پدرم فرستاد و راهى عمليات فتحالمبين[۱] شد. شنيدممسئوليت تعاون تيپ ۱۷ فتح را به عهده گرفته. رزمندهاى كه ديشب خبر شهادتش را برايم آورد، مىگفت: «توى عمليات بيتالمقدس[۲] سينه در سينۀ دشمن ايستاده و تيراندازى كرده.» مىگفت: «قبل از آنكه تير و تركش از هر طرف او را محاصره كند، با عدۀ زيادى از بعثىها مقابله كرده.»
رزمنده اما از دل من خبر نداشت. نمىدانست هيچكس به اندازۀ من از پاى درنيامده. من لب همين جاده فهميدم كه زنان روستا به من دروغ گفتهاند. گاه نامزدى برزخِ زندگى و مرگ است. با اينهمه، بايد اشكهايم را پاك كنم. بايد مثل يك بانوى باوقار مجلس شهادت حسن را اداره كنم. هرچه باشد من هم الآن پيشوندِ سرخى را جلوِ اسم خود دارم. شدهام: نامزدِ شهيد شيخ حسن !
روحش شاد و يادش گرامي
تصاویر شهید حسن شهابی

