زندگينامه
تاريخ تولد ۱۳۴۰/۰۷/۰۵
محل تولد: آذربايجان غربى – مياندوآب
تاريخ شهادت: ۱۳۶۳/۱۲/۲۲
محل شهادت: جزيره مجنون
پنجم دی ۱۳۴۰، در شهر چهاربرج از توابع شهرستان میاندوآب دیده به جهان گشود. پدرش سیفالله، روحانی بود و مادرش ملک نام داشت. بعد از گذراندن دوره سوم راهنمایی به فراگیری علوم دینی و حوزوی پرداخت و تا سطح (مقدمات) تحصیل نمود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و دوم اسفند ۱۳۶۳، در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای چهاربرج واقع است.
اتفاقاً همان دفعه آخر اعزامش بود. رفته بودیم و صحبت کرده بودیم برایش و قرار مدارها را گذاشته بودیم؛ شیرینی هم خورده بودیم. مانده بود تعیین تاریخ عروسی تا این پسر هم توی بیست و سه سالگی برود سر خانه و زندگی اش؛ اما گفت میخواهد برود جبهه. دوبار رفته بود داوطلبانه. سرش گرم درس بود توی حوزه علمیه بناب. رفتم پیش حاج شیخ مصطفی، امام جمعه که نگذارد اعزامش کنند. گفتم نگهش دارند تا برایش عروسی بگیرم. درس که میخواند؛ سرش را به زن و بچه هم گرم می کردیم، قرار میگرفت شاید. مثل ماهی بود این بی تالله. مدام درمی رفت از دست آدم. از یک سال و خرده ای که رفت حوزه، نصفش را جبهه بود. این بار هم از دستم در رفت و دیر رسیدم باز. رفتم بناب پیش شیخ مصطفی که مگر این بچه پیش شما درس نمیخواند؟ این چه درس خواندنی است که سال به دوازده ماه، نیست! او سه بار پشت سر هم گفت «انصاف داشته باش! » و بعد هم نه گذاشت، نه برداشت؛ گفت: پسر شما از من عالم تر است، آقا سیف الله! یعنی چی شیخ؟! این بچه تازه هجده ماه است آمده حوزه. نُه ماهش را هم که جبهه بوده. حالا چطور میشود که از امام جمعه شهر هم عالم تر شده باشد؟! من که سر در نمی آوردم. بیت الله از بچگی درس و مدرسه را دوست داشت. اوضاع مالی مان چندان خوب نبود. کشاورز بودم و سخت می گذشت زندگی با پنج تا بچه قد و نیم قد. او و برادر بزر گترش صیادالله، نشد بروند مدرسه. توی خانه قالی می بافتند روزها. شب ها ولی ثبت نامشان کردم مدرسه ابتدایی شهید چمران. بعضی از شب ها در خانه ها توی چهارباغ قدیم جلسات قرآن خوانی داشتیم. بیت الله عاشق این جلسات بود. می رفت یاد می گرفت و یاد هم می داد. بعدش هم می رفت مسجد، آموزش احکام و عقاید به خلق الله.
ابتدایی را تمام کردند پسرها و رسیدند به راهنمایی، ولی نزدیکیِ ما مدرسه راهنمایی شبانه نداشت. مجبور شدند ترک تحصیل کنند. بیت الله سرسخت تر از این حرف ها بود. خودش این طرف و آن طرف، پراکنده، راهنمایی را خواند. صیادالله که سال پنجاه و نه رفت سربازی، بیت الله هم راهی شد. افتاده بود پادگان هوایی شکاری تبریز. اواخر سرباز یاش بود که یک روز به من گفت که می خواهد بروم حوزه. آمده بود با التماس اجازه بگیرد. دستمان تنگ بود. گفت شرمنده ام که باری برنداشته ام و باری هستم خودم. گفت خودش کار می کند و خرج خودش را درمی آورد و خواهش کرد بگذاریم برود حوزه. این بچه توی مسجد با قرآن، دعای کمیل و نمازجماعت بزرگ شده بود و اگر نمی گذاشتم برود حوزه، جفا کرده بودم در حقش. بالاخره اولاد هم حقی دارند گردن پدر و مادر. از میاندوآب فرستادیمش به امان خدا، حوزه علمیه بناب.
سومین بار بود که داوطلبانه اعزام شده بود جبهه. گذشت و گذشت و همه دوست و رفیق هایش که باهم اعزام شده بودند، برگشتند مگر این پسر و دو سه تای دیگر. قرار و مدارهای عروسی اش را عقب انداختیم تا برگردد. رفتم دوباره پیگیر شدم که یعنی چه؛ چرا این پسر برنگشته؟ زنگ زدم به این و آن و خودم آخرش با آقا مهدی باکری صحبت کردم. گفتم این پسر طلبه است. بگذارند برگردد، بنشیند پای درس و بحث، بلکه به امید خدا رشد کند. گویا آقامهدی با بیت الله و دوستانش حرف زدند؛ گفتند شماها به درد اسلام و انقلاب میخورید و زنده تان بیشتر به کار دین خدا می آید. بیت اللهِ ما انگار بلند شده بین آن ها و رو کرده به آقامهدی که شما خودتان تشویق به جهاد می کنید؛ حالا چه شده که خودتان دارید مانع ما می شوید؟ آن قدر گفت و گفت که بالاخره آقامهدی راضی شد و اجازه داد این چند نفر توی عملیاتی که در پیش داشتند شرکت کنند. زبانِ نرم کردن آدم ها را بلد بود این پسر. وقتی می رفت برادرش هم بهش گفته بود شما درس میخوانی بنشین همین درس طلبگی ات را ادامه بده. گفته بود جبهه خودش بهترین دانشگاه است. میگفت آن قدر میروم جبهه تا شهید بشوم. همه ترسش این بود که مبادا توی رختخواب بمیرد. میگفت حسین فاطمه توی میدان نبرد شهید شد. عملیات بدر بود؛ توی جزیره مجنون. این بار آخری که داشت می رفت به مادرش قول داده بود اگر برگردد، می بردش مشهد، پابوس آقا امام رضا. از آن طرف هم قول گرفته بود از مادرش که نکند من شهید شدم، زیاد گریه زاری کنید و توی جمع شهدا باعث سرافکندگی من بشوید. مادرش که می آمد حرفی بزند برای نرفتن، میگفت شما اگر نگذارید بروم، آن دنیا چطور میخواهید توی چشم عمه جانمان زینب کبری نگاه کنید که هفتاد و دوتا داغ دید توی یک روز جوری حرف می زد که تسلیم مان میکرد.
آخر هم حسرت زیارت مشهد، همراهِ بیت الله ماند به دل مادرش. آدم بدعهدی نبود این پسر. به قول خودش، خدا او را به طرف خودش خوانده بود و او هم اجابت کرده بود. نشسته بود روبه رویم. پرسید: پدرجان، شما هرسال خمس و زکات اموالت را می دهی، مگر نه؟ لب گاز گرفتم که: استغفر الله! مگر شک داری؟ خدا را شکر که حسابم مشخص است و سال به سال مالم را پاک می کنم. لبخند زد و گفت: خوب شما. مگر پنج تا بچه نداری؟ چهارتا پسر، یک دختر. خدا را شکر همه صحیح و سالم. خب، آدِم مؤمن! خمسِ بچه هایت را هم باید بدهی! من یکی آماده ام خمس شوم برایت. فرزندی شوم که باید در راه خدا بدهی! این شد که بیت الله در بیست و دوم اسفند ۶۳ به آرزویش رسید و آسمانی شد.
تعهد سرخ
روایت شهید
يكى از پنج نفر
اتفاقاً همان دفعه آخر اعزامش بود. رفته بوديم و صحبت كرده بوديم برايش و قرار مدارها را گذاشته بوديم؛ شيرينى هم خورده بوديم. مانده بود تعيين تاريخ عروسى تا اين پسر هم توى بيست و سه سالگى برود سر خانه و زندگىاش؛ اما گفت مىخواهد برود جبهه. دوبار رفته بود داوطلبانه. سرش گرم درس بود توى حوزه بناب. رفتم پيش حاج شيخ مصطفى، امام جمعه كه نگذارد اعزامش كنند. گفتم نگهش دارند تا برايش عروسى بگيرم. درس كه مىخواند؛ سرش را به زن و بچه هم گرم مىكرديم، قرار مىگرفت شايد.
مثل ماهى بود اين بيتالله. مدام درمىرفت از دست آدم. از يك سال و خردهاى كه رفت حوزه، نصفش را جبهه بود. اين بار هم از دستم در رفت و دير رسيدم باز. رفتم بناب پيش شيخ مصطفى كه مگر اين بچه پيش شما درس نمىخواند؟ اين چه درس خواندنى است كه سال به دوازده ماه، نيست! او سهبار پشت سر هم گفت «انصاف داشته باش!» و بعد هم نه گذاشت، نه برداشت؛ گفت: پسر شما از من عالمتر است، آقا سيفالله!
– يعنى چى شيخ؟! اين بچه تازه هجده ماه است آمده حوزه. نُه ماهش را هم كه جبهه بوده. حالا چطور مىشود كه از امام جمعه شهر هم عالمتر شده باشد؟! من كه سر در نمىآوردم.
بيتالله از بچگى درس و مدرسه را دوست داشت. اوضاع مالىمان چندان خوب نبود. كشاورز بودم و سخت مىگذشت زندگى با پنج تا بچه قد و نيمقد. او و برادر بزرگترش صيادالله، نشد بروند مدرسه. توى خانه قالى مىبافتند روزها. شبها ولى ثبتنامشان كردم مدرسه ابتدايى شهيد چمران.
بعضى از شبها در خانهها توى چهارباغ قديم جلسات قرآنخوانى داشتيم. بيتالله عاشق اين جلسات بود. مىرفت ياد مىگرفت و ياد هم مىداد. بعدش هم مىرفت مسجد، آموزش احكام و عقايد به خلقالله.
ابتدايى را تمام كردند پسرها و رسيدند به راهنمايى، ولى نزديكىِ ما مدرسه راهنمايى شبانه نداشت. مجبور شدند ترك تحصيل كنند. بيتالله سرسختتر از اين حرفها بود. خودش اينطرف و آنطرف، پراكنده، راهنمايى را خواند.
صيادالله كه سال پنجاه و نه رفت سربازى، بيتالله هم راهى شد. افتاده بود پادگان هوايى شكارى تبريز. اواخر سربازىاش بود كه يك روز به من گفت كه مىخواهد بروم حوزه. آمده بود با التماس اجازه بگيرد. دستمان تنگ بود. گفت شرمندهام كه بارى برنداشتهام و بارى هستم خودم. گفت خودش كار مىكند و خرج خودش را درمىآورد و خواهش كرد بگذاريم برود حوزه.
اين بچه توى مسجد با قرآن، دعاى كميل و نمازجماعت بزرگ شده بود و اگر نمىگذاشتم برود حوزه، جفا كرده بودم در حقش. بالاخره اولاد هم حقى دارند گردن پدر و مادر. از مياندوآب فرستاديمش به امان خدا، حوزه علميه بناب.
سومينبار بود كه داوطلبانه اعزام شده بود جبهه. گذشت و گذشت و همه دوست و رفيقهايش كه باهم اعزام شده بودند، برگشتند مگر اين پسر و دو سه تاى ديگر. قرار و مدارهاى عروسىاش را عقب انداختيم تا برگردد. رفتم دوباره پيگير شدم كه يعنى چه؛ چرا اين پسر برنگشته؟ زنگ زدم به اين و آن و خودم آخرش با آقا مهدى باكرى صحبت كردم. گفتم اين پسر طلبه است. بگذارند برگردد، بنشيند پاى درس و بحث، بلكه به اميد خدا رشد كند.
گويا آقامهدى با بيتالله و دوستانش حرف زدند؛ گفتند شماها به درد اسلام و انقلاب مىخوريد و زندهتان بيشتر به كار دين خدا مىآيد. بيتاللهِ ما انگار بلند شده بين آنها و رو كرده به آقامهدى كه شما خودتان تشويق به جهاد مىكنيد؛ حالا چه شده كه خودتان داريد مانع ما مىشويد؟ آنقدر گفت و گفت كه بالاخره آقامهدى راضى شد و اجازه داد اين چند نفر توى عملياتى كه در پيش داشتند شركت كنند.
زبانِ نرم كردن آدمها را بلد بود اين پسر. وقتى مىرفت برادرش هم بهش گفته بود شما درس
مىخوانى بنشين همين درس طلبگىات را ادامه بده. گفته بود جبهه خودش بهترين دانشگاه است. مىگفت آنقدر مىروم جبهه تا شهيد بشوم. همه ترسش اين بود كه مبادا توى رختخواب بميرد. مىگفت حسين فاطمه توى ميدان نبرد شهيد شد.
عمليات بدر بود؛ توى جزيره مجنون. اين بار آخرى كه داشت مىرفت به مادرش قول داده بود اگر برگردد، مىبردش مشهد، پابوس آقا امام رضا (علیه السلام). از آن طرف هم قول گرفته بود از مادرش كه نكند من شهيد شدم، زياد گريه زارى كنيد و توى جمع شهدا باعث سرافكندگى من بشويد. مادرش كه مىآمد حرفى بزند براى نرفتن، مىگفت شما اگر نگذاريد بروم، آن دنيا چطور مىخواهيد توى چشم عمه جانمان زينب كبرى نگاه كنيد كه هفتاد و دوتا داغ ديد توى يك روز جورى حرف مىزد كه تسليممان مىكرد. آخر هم حسرت زيارت مشهد، همراهِ بيتالله ماند به دل مادرش. آدم بدعهدى نبود اين پسر. به قول خودش، خدا او را به طرف خودش خوانده بود و او هم اجابت كرده بود.
نشسته بود روبهرويم. پرسيد: پدرجان، شما هرسال خمس و زكات اموالت را مىدهى، مگر نه؟
لب گاز گرفتم كه: استغفر الله! مگر شك دارى؟ خدا را شكر كه حسابم مشخص است و سال به سال مالم را پاك مىكنم.
لبخند زد و گفت: خوب شما. مگر پنجتا بچه ندارى؟ چهارتا پسر، يك دختر. خدا را شكر همه صحيح و سالم. خب، آدمِ مؤمن! خمسِ بچههايت را هم بايد بدهى! من يكى آمادهام خمس شوم برايت. فرزندى شوم كه بايد در راه خدا بدهى!
اين شد كه بيت الله در بيست و دوم اسفند ۶۳ به آرزويش رسيد و آسمانى شد.
روحش شاد و يادش گرامي
