تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۸/۰۱/۰۱ – روستای دهقاید از توابع دشتستان
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۶/۰۱/۲۲ – شلمچه

زندگينامه
آغاز حیات جاودان بعد از : ۱۸ سال۰ ماه۲۵ روز
نام پدر : غلام شغل پدر : کارگر نام مادر : مریم مذهب : شیعه
تحصیلات کلاسیک : پایان دوره راهنمایی (متوسطه اول) تحصیلات حوزوی : مقدمات
عنوان : بسیجی
نحوه شهادت : اصابت ترکش به سر و صورت عامل جنایت : بعث عراق
مزار مطهر : زادگاهش
شهید اکبر خوشابی (۱۳۴۸/۰۱/۰۱ _ ۱۳۶۶/۰۱/۲۲ شلمچه) متولد روستای دهقاید از توابع شهرستان دشتستان در استان بوشهر است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، پدرش غلام و مادرش مریم نام داشت.
اکبر خوشابی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع راهنمایی به پایان رسانید سپس در حوزه علمیه تا سطح یک ادامه تحصیل داد.
اکبر خوشابی در عضویت بسیجی در جبهه حضور یافت که در ۱۳۶۶/۰۱/۲۲ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای زادگاهش آرام گرفت. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
۱ – تولد
شهید اکبر خوشابی (۱۳۴۸/۰۱/۰۱ _ ۱۳۶۶/۰۱/۲۲ شلمچه) متولد روستای دهقاید از توابع شهرستان دشتستان در استان بوشهر است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، پدرش غلام و مادرش مریم نام داشت.
۲ – تحصیلات و خانواده
اکبر خوشابی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع راهنمایی به پایان رسانید سپس در حوزه علمیه تا سطح یک ادامه تحصیل داد.
۳ – شهادت
اکبر خوشابی در عضویت بسیجی در جبهه حضور یافت که در ۱۳۶۶/۰۱/۲۲ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای زادگاهش آرام گرفت. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
شهید روحانی اکبر خوشابی فرزند غلام در فروردین سال ١٣٤٨ در روستای دهقاید از توابع دشتستان چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی را در دبستان شهید بهشتی دهقاید و دوره راهنمایی را در مدرسه راهنمایی همان روستا با وجود همه ی فقر و محرومیت خانواده گذرانید. در سال ١٣٦٠ به علت علاقه وافری که به فراگیری علوم دینی و ترویج احکام اسلامی داشت ابتدا به حوزه علمیه اصفهان و سپس به حوزه علمیه قم رفت و به تحصیل علوم دینی مشغول شد. شهید با این که در سال ۵۷ در سر آغاز انقلاب اسلامی بیش از ۹ سال از سنش نمیگذشت در راهپیمایی ها و تظاهرات شرکت می کرد و با خواندن قرآن و دعا با آهنگ موزون و دلنشین همه را مجذوب می نمود.
شهید از آنجا که دفاع از انقلاب و میهن اسلامی و پاسداری از دستاوردهای انقلاب اسلامی را وظیفه و تکلیف شرعی خود می دانست، همگام با دیگر هم رزمانش در پایگاه مقاومت روستا شرکت چشمگیری داشت و در آرزوی رفتن به جبهه لحظه شماری میکرد. سرانجام در سال ۶۳ به جبهه جنوب اعزام گردید و مدت شش ماه با بعثیون در نبرد بود پس از بازگشت مجدد به سنگر حوزه علمیه رفت بار دیگر در تاریخ ۱۱ بهمن ٦٤ به جبهه جنوب اعزام شد و در عملیات کربلای ۴ شرکت و از ناحیه کتف و شانه زخمی و به بیمارستان شیراز منتقل گردید. پس از صحت مجدد، با آن که برگه استراحت یک ماهه در خانه داشت اما شوق رفتن به جبهه سبب شد که برگه استراحت را پاره کند و دگر بار به جبهه نبرد بشتابد. این بار در عملیات کربلای ۵ شرکت نمود. سرانجام با شرکت در عملیات کربلای ۸ پس از چهارده ماه حضور متوالی در میادین نبرد در فروردین ١٣٦٦ به آرزوی دیرینه خود رسید.
متن وصیت نامه
سلام و درود بر منجی عالم بشریت، عادل بر عالم شاهد، بر زمان ناظر، بر مکان قادر، امام مهدی (عج) روحی و ارواح العالمين له الفداء و نایب بزرگوارش آن کسی که بعد از قرونی چند قیام نمود و تمام عالم را به یک دید متوجه ساخت و آن دید خداجویانه بود به نحوی که از چهار سوی جهان با دوربین های بسیار قوی نظاره گر این انقلابند تا ببینند که او چیست؟! سلام و درود بر او باد و درود بی پایان و لبیک گویان حسینی، که اینان زنده کننده کربلایند و پیروزی آفرین جبهه ها.
يا أيها المسلمون أوصيكم بتقوى الله.
امير المومنین مولایمان می فرماید: تقوی پیشه کنید و معصیت خدا نکنید و این را بدانید که به غیر از این هیچ به درد شما نمی خورد و نخواهد خورد. پس چه خوب است که اکنون خود را نجات دهیم. آه آه از این دنیای فانی و بی ارزش که همواره انسان را به خود می خواند تا به سر حد نیستی سوق دهد. آه و صد آه بر آن کسانی که به دنبال دنیا می روند و هیچ واهمه ای به خود راه نمی دهند. ای آزادگان دنیا بیایید آنچه را که فطرت ما میخواهد همان را بگیریم تا نجات پیدا کنیم آن فطرتی را میگویم که هنگام غرق شدن در دنیا به خدا نظر دارد و انتظار او را میکشد که نجات هم در اوست اگر بخواهید نجات یابید و دنیا شما را نگیرد به سه چیز اعتماد نکنید و سفت و سخت افسار آن را بفشارید: ۱. گوش ۲ چشم ۳ زبان که جوارح دیگر به دنبال این سه چیز حرکت میکنند که کار زبان غیبت کردن دروغ گفتن، تهمت زدن، افترا و … می باشد؛ گوش هم که میشنود و چشم هم که به حرام می افتد. ای آنانی که می خواهید نامتان چنان که سعدی گفته است زنده بماند، پشت پا به دنیا بزنید. کار دنیا جز خوردن و خوابیدن چیز دیگری نیست و این کار حیوانات غیر ناطق است و ما که دارای قوه درک خدادای و قوه تفکر هستیم پس به خود آییم. شما با قدرت تفکرتان در لاله الا الله فکر کنید در خود انعطاف فکر کنید. همیشه به این فکر باشید نگاهی که می کنید غذایی که می خورید حرفی که میزنید خلاصه به لحظات مرگ توجه داشته باشید تنها تخون رادر نظر داشته باشید. به هر چه گفته می شود عمل کنید.
که به حرف شما ای برادران سپاهی بسیجی و ارتشی، خوب از انقلابیتان محافظت کنید. ای مردم این انقلاب را که به قیمت خون هزاران شهید به دست آنده نگهدارید و از آن محافظت کنید. شما چگونه از قلب خود محافظت می کنید. و او (امام) را برتر از قلب خود بدانید جهان باید به دست این حکومتالهی (جمهوری اسلامی اداره شود.
ان شاءالله تاريخ وصيت ٦٤/١٢/٢٤ اکبر خوشابی
اکبر خوشابیدانلود
👆 برای پیمایش برگه ها از دکمه های بالا استفاده فرمائید 👆
استراحتِ ريز ريز شده
وقتى برگهى پاره شده را ديدم، دو دستى زدم توى سر خودم. برگهى استراحت دكتر بود و ريز ريز شده بود. طورى پاره شده بود كه ديگر نتوان آن را به هم چسباند. فردا روزى بود كه بايد دكتر به سراغ اكبر مىآمد. گفتم، حالا جواب دكتر را كى بايد بده؟ حتماً كلى به او برمىخورد. دكتر رفيق قديمى اكبر بود و اما بههرحال، اكبر زده بود زير مهر و امضايش و رفته بود خط مقدم. با آن كت و كتف زخمى و آشولاش.
دكتر تأكيد كرد كه حتماً بايد از بسترش تكان نخورد. او عينكش را از چشمش برداشت و چشمهايش را ريز كرد و گفت: حتى حق رفتوآمد به بيرون از خانه را ندارد.
ما هِى سر را به علامت چشم تكان داديم. پرسيد: متولد ۴۸ بودى شمام مثل اكبر؟ يادم نيست شما رو!
آنقدر كه او با اكبر رفاقت داشت، من را خاطرش نمىآمد. چون اكبر شاگرداول مدرسه بود و دكتر گاهى شاگرد دوم مىشد و گاهى سوم. اكبر بعدها با من رفيق شد. اكبر به سؤال دكتر جواب مثبت داد. دكتر گفت:
من آمدم دانشگاه و شما رفتى حوزه اصفهان و قم. منم خيلى دوست داشتم برم حوزه. شايد هم روزى بياد كه برم.
بعد دوباره عينكش را روى چشمش گذاشت و گفت:
خاطرت هست اون معلمه، كمانچى اسمش بود.
اكبر لبخند زد. دكتر گفت:
حالا مىدانى كجاست؟
من گفتم:
خدا لعنتش كنه، پست فطرت رو، چندبار استخوان دستم رو مىخواست بشكنه با خودكار. دكتر گفت: اعدامش كردند. اكبر انگار خبر داشت. دكتر به من كه از همهجا بىخبر بودم گفت: يك نفر را ترور كرد و دستگيرش كردند.
بعد خيلى توصيههاى ديگرى كرد كه براى بهبودى بايد رعايت مىشد. دكتر حق داشت، كتف اكبر و سينهاش آش و لاش شده بود. در كربلاى چهار، در آن حجم عجيب آتش روى اروند وحشى، كتف و شانهاش تير و تركش خورد و دكترى كه در بيمارستان فقيه شيراز بالاى سرش آمد، رفيق دوران ابتدايىمان، خيلى بالاى سرش در اتاق عمل زحمت كشيد. وقتى اكبر را برديم خانه، من برگ استراحت را كه دكتر مهرو امضا زده بود، چسباندم بالاى سرش تا بداند، حق بيرون رفتن از خانه را ندارد.
منافقين روزهاى اول انقلاب چه برو بيايى براى خودشان داشتند. اول كارشان بود. مدرسه را تبديل كرده بودند به يك پادگان. هيچكس هم نبود كه به آنها اعتراض كند. روى ديوارها را پركرده بودند از آرمهاى داس و چكش و آرم منافقين و عكسهاى مسعود رجوى. چيزهايى هم در مورد برخورد با مخالفين در موردشان پيچيده بود كه كمتر كسى توى مدرسه جرئت داشت اعتراضى كند. بچهها خيال مىكردند اعتراض همان و سر به نيست شدن در زيرزمين مخوف مدرسه و شكنجه همان. روزبهروز هم بر تبليغاتشان اضافه مىشد. حالا ديگر آقاى مدير سر صف، علنى از بچهها مىخواست كه بهعنوان هوادار سازمان، ثبتنام كنند و معلم خودمان چند زنگ را به تبيين مبانى سازمان و دلايل تغيير فلسفه سازمان از اسلام به كمونيست، اختصاص مىداد. تحملش براى ما كه از خانوادههاى متدين و مذهبى بوديم مشكل بود.
يك روز كه من به مدرسه آمدم ديدم كمانچى مثل مرغ سركنده، هى مقابل صف بچهها راه مىرود و فحش مىدهد. بعد به ديوارها نگاه كردم و ديدم بله، چه به سر آرمهاى سازمان آوردهاند.
تمام ديوارنوشتهها و شعارهاى سازمان سياه شده بود. براى عكسها شاخ گذاشته بودند يا واژگونشان كرده بودند. آرمهاى داس و چكش همه، رفته بود پشت يكلايهى ضخيم رنگ. آن روز كمانچى و مدير بچهها را تهديد كردند كه اگر كسى اين كار را كرده، خودش اعتراف كند، حتماً سازمان از او تقدير خواهد كرد و اما اگر خودشان كشف كنند كه كى اين كار را كرده، قطعاً تقاص سنگينى خواهد داد.
زنگ زدند. پدر اكبر گفت: احمد آقاى دكتر. آمده بود، اكبر را معاينه كند. چكار كنم؟
گفتم: چارهاى نيست. رفتم و خودم در را باز كردم. دكتر نگاهى به صورتم كرد و گفت: اكبر؟
برگههاى ريزريز استراحت هنوز توى دستم بود. اصلاً حواسم نبود كه از شرشان خلاص شوم. دكتر عينكش را از چشمش برداشت و گفت: مهر و امضاى منه؟
من دستم را پشتم قايم كردم. دكتر گفت: شك نداشتم كه مىره. من تعجب كردم. دكتر گفت: آن روز را يادته كه كمانچى بچهها را به توپوتشر بست كه بفهمد كى آنهمه عكس سازمان را از ديوار كنده؟ من لبخند زدم و گفتم: بله دكتر. دكتر گفت: كار كار اكبر بود.
بعد تعريف كرد كه چطور با اكبر، از ديوار كشيده بودند بالا و با ترسولرز رفته بودند داخل مدرسهاى كه شده بود پايگاه سازمان منافقين. دكتر گفت، آن روز كه كمانچى تهديد مىكرد، من از ترس داشتم خودم را خيس مىكردم و مىخواستم بروم و همهچيز را گردن بگيرم. اكبر سر صف دستم را گرفت و نگذاشت و گفت: نترس امكان ندارد بفهمند.
همينطور هم شد. حالا وقتى من برگه استراحت را برايش امضا مىكردم، يقين داشتم كه روح بزرگش را نمىتوانم در بستر حبس كنم. شما هم نمىتوانيد. حرفهاى دكتر درست از كار درآمد و ما هم نتوانستيم روح اكبر را در اين دنياى فانى حبس كنيم. ديگر من از كتف و دست او خبرى نداشتم، چون ۱۴ ماه متوالى در خط ماند و در كربلاى هشت در ۲۰ فروردين ۶۶ در شلمچه، به شهادت رسيد و پيكرش به دشتستان برگشت .
خطي ازدفتر شقايق
در وسعتي ازگل بهاران كوچيد
روحاني شهيد اكبر خوشابي فرزند غلام در فروردين ماه ۱۳۸۴در روستاي «دهقايد» از توابع شهرستان دشتستان چشم به آفاق آفرينش گشود.او درخانواده اي مؤمن كه با فقر و محروميت عهد اخوت بسته بودند پرورش يافت.تحصيلات ابتدايي را دردبستان شهيد بهشتي «دهقايد»و دوره ي راهنمايي را درمدرسه ي راهنمايي پيمان روستا با مؤفقيت پشت سرگذاشت.
شهيد با عشق و علاقه وافري كه به فراگيري علوم ديني و ترويج معارف الهی و احكام زندگي بخش اسلام داشت، مسير نوراني روحانيت را انتخاب كرد. لذا با عزم راسخ به حوزه ي علميه اصفهان و سپس به شهر فقاهت و اجتهاد قم رفت و به تحصيل علوم ديني پرداخت.
ازجاده هاي جبهه تاقلمرو شهادت
شهيدازآنجا كه دفاع ازانقلاب و كشور عزيز و شهيد پرورمان و پايداري از دستاوردهاي انقلاب اسلامي را تكليف شرعي خود مي دانست پا به پاي همرزمانش در پايگاه مقاومت روستا فعاليت چشمگيري داشت.او در آرزوي حركت به سمت جبهه وجهاد بادشمن متجاوز و سيراب شدن از شربت شهادت لحظه شماري مي كرد.
سرانجام درسال۱۳۶۳به جبهه جنوب اعزام گرديد و مدت شش ماه با متجاوزين بعثي درنبرد بود.پس از باز گشت ازجبهه مجدداً به سنگر حوزه علميه رفت. هواي عاشقانه جبهه و فضاي شوق انگيز پرواز و آسماني شدن، بار ديگر در تاريخ۱/۱۱/ ۶۴ او را روانه جبهه جنوب كرد.در عمليات كربلاي چهار شركت كرد و با شكوفه شكوفه ي زخم بر شانه به بيمارستان شيراز انتقال يافت. پس ازاندكي بهبودي با آنكه برگه استرحت يك ماهه را در دست داشت، نسيم دل انگيزشهادت و رايحه ي وصال دوست چنان مدهوش كرد كه بي درنگ برگه استراحت را پاره كرد و به جبهه نبرد شتافت و درعمليات كربلاي ۵ شركت كرد.
سرانجام با شركت درعمليات كربلاي ۸، پس ازچهارده ماه حضورمتوالي درميدانهاي نبرد و وسعت بي نهايت پرنده و پرواز، شهادت بالهايش راگشود و با عروجي سرخ به فوج كبوتران خونين بال خدايي پيوست. شهادت عارفانه اش با ميلاد خجسته مولايش، گل سرسبد هستي امام زمان(عج الله )مصادف شد وچه اتفاق قشنگ وديدني اي !او به راستي عاشق و دلباخته مولايش بود.
شهيد اكبرخوشابي طلبه اي عارف، متقي وجواني موفق ومتين و محجوب بود.در تمام دوران زندگي، كسي از او آزرده خاطر نگرديد.او با پرواز سرخ خود، پيوند الهي روحاني و دانشجو را با همرزم خويش شهيد سيد مسعود ساجدي عملاً تحقق بخشيد و درمقابل چشمهاي تماشا به نمايش گذاشت.
گل اشكم شبي وا مي شد اي كاش همه دردم مدا وا مي شد اي كاش
به هركس قســـمتي دادي خدايا شهادت قسمت مامي شداي كاش!
روحش شاد و يادش گرامي
تصاویر شهید اکبر خوشابی در کنار همرزمانش

