امان الله ذوالفقاری

فهرست این مطلب

loading...
صفحه ی شهید

امان الله ذوالفقاری

تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۶/۰۶/۱۰ – روستای مظفری – دیلم
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۳/۱۲/۲۲ – شرق دجله – جزیره مجنون

زندگينامه

آغاز حیات جاودان بعد از : ۱۷ سال۶ ماه۱۸ روز

نام پدر : زولفی    نام مادر : خدیجه    مذهب : شیعه

تحصیلات کلاسیک : پایان دوره راهنمایی (متوسطه اول)      تحصیلات حوزوی : مقدمات

عنوان : بسیجی    نحوه شهادت : اصابت ترکش خمپاره     عامل جنایت : بعث عراق

مزار مطهر : گلستان شهدای گناوه

 

۱ – تولد

شهید امان الله ذوالفقاری (۱۳۴۶/۰۶/۱۰ _ ۱۳۶۳/۱۲/۲۲ شرق دجله) متولد روستای مظفری کوچک از توابع شهرستان دیلم در استان بوشهر است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، پدرش زولفعلی و مادرش خدیجه نام داشت.

۲ – تحصیلات و خانواده

امان الله ذوالفقاری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع راهنمایی به پایان رسانید سپس در حوزه علمیه تا سطح یک ادامه تحصیل داد.

۳ – شهادت

امان الله ذوالفقاری در عضویت بسیجی در جبهه حضور یافت که در ۱۳۶۳/۱۲/۲۲ هجری شمسی در منطقه شرق دجله و در عملیات بدر شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای گناوه آرام گرفت. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

 

شهید امان الله ذوالفقاری، در دهم شهریور ماه سال ١٣٤٦ در روستای مظفری از توابع شهرستان دیلم در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود. وی تحصیلات ابتدایی را در همان روستا گذراند و برای ادامه تحصیل در مقطع راهنمایی به امیدیه علیا (منزل دایی) رفت و پس از طی این دوره به منظور تحصیل در علوم اسلامی در مهر ماه سال ١٣٦٢ به حوزه علمیه مهدیه امیدیه گام نهاد و این نقطه عطفی در زندگی او به شمار می رفت.

او فردی مؤمن و معتقد به مبانی جمهوری اسلامی در عین حال مخلص و کوشا بود و علی رغم مشکلات مادی به جدیت درس می خواند و از طلاب مبرز به شمار میرفت. سکوت و آرامش، بهترین زینت او در مجالس بود هیچ فرصتی را برای تحصیل علم ضایع نمی کرد. این عالم عامل پیوسته دوستان و آشنایان را به حضور فعال در اجتماعات و عرصه های فرهنگی دعوت مینمود و در نمازهای جمعه و جماعت حضوری مستمر داشت شهید امان الله بقا و حفظ جمهوری اسلامی و انقلاب را مرهون جهاد و شهادت می دانست و در دعاهای خود این توفیق را از خداوند متعال مسئلت می نمود. این شهید عزیز به حجاب و پاکدامنی خواهران و نسل جوان تأکید داشت و آن را عامل مصونیت اجتماع در برابر فساد و تباهی می دانست. این شهید سرافراز به شدت از بلای خانمان سوز اعتیاد، که گریبانگیر نسل جوان است، رنج می برد و با دیدن آنها می گفت: «قلبم به درد می آید.» پدر شهید امان الله ذوالفقاری، که خود از دلاوران سبز پوش سپاه در آن دوران بود، نقل می کند: فرزندم که در حوزه تحصیل می کرد یک روز به استان بوشهر آمد و در سپاه با من ملاقات نمود و از من برای حضور در جبهه اجازه خواست، من به او گفتم: فرزندم، اگر حوزه علمیه به تو اجازه میدهد برو و من مانع تو نمی شوم؛ زیرا فردای قیامت نمیتوانم جوابگوی آقا ابا عبدالله الحسین (ع) باشم. وقتی سخنم به پایان رسید او در حالی که اشک در چشمانش موج می زد، گفت: پدر، امام فرموده هر کس که توانایی دارد باید به جبهه برود و من توانایی دارم.

این طلبه ی دلاور و شجاع در عملیات بدر به تاریخ ١٣٦٣/١٢/٢٤ در جزیره مجنون به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش در گلزارشهدای گناوه به خاک سپرده شد.

متن وصیت نامه

إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ وَوَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ، (آل عمران / ١٦٩)

با سلام و درود بر منجی عالم مهدی موعود (عج) و نایب بر . حقش امام امت – خميني بت شكن مد ظله العالى – وصیت نامه خود را آغاز می کنم.

الان که حقیر عازم جبهه حق علیه باطل هستم خدا را شاکرم که بار دیگر سعادت جبهه رفتن را به من عنایت فرمود و امیدوارم گامی که برداشته ام در راه رضای او باشد و اگر خداوند به من توفیق شهادت داد با اهدای جان خدمتی ناچیز به انقلاب کرده باشم و این برایم مایه ی افتخار است کشته شوم و در رختخواب نمیرم به این منافقین بزدل و هرزه زبان بگویید راهی که من انتخاب کرده ام راه فرار از ظلمت به سوی نور است.

اما مادرم سلام سلام به تو که مرا بزرگ کردی و بی خوابی کشیدی و رنج های فراوان بردی تا که مرا به این سن و سال رساندی مادر رئوف و مهربانم ان شاء الله اگر خداوند به من توفیق شهادت داد مبادا گریه کنی و به خود لطمه بزنی بلکه شاد و خوشحال باش چون من امانتی بیش نبودم و برای تو افتخار است که توانسته ای امانت را صحیح به صاحبش پس بدهی. خواهرانم را به صبر و پایداری ارشاد کن تا احساس ناراحتی نکنند.

مادر عزیزم به تو مژده میدهم که در آخرت نزد حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) رو سفیدی. پدرم سلام و درود فراوان بر تو که برای پرورش من رنج ها بردی و زحمتهای بسیار زیادی کشیدی تا مرا به این حد رساندی پدر جان،ان شاء الله اگر خداوند به من توفیق شهادت داد، شاکر باش که شهیدی در راه خدا دادی و مسئولیت تو خیلی سنگین شده است. پدر مرا ببخش و خلال کن اگر تو را رنجانده ای پدر گرامی برای شهادت من، اظهار بی تابی نکن، چون دشمنان اسلام شاد می شوند و مبادا احساس پدری بر تو غلبه کند و در این صورت به رب العالمین پناه ببر.

خدایا! نعمت های بی شمار به من عنایت فرمودی و نمی دانم چگونه شکر آنها را ادا کنم.

خدایا! شهادت را به من حقیر عطا فرما تا بتوانم به قرآن و مکتب تو خدمتی کرده باشم خدا را شاکرم که توانستم به ندای هل من ناصر ینصرنی ابا عبدالله (ع) لبیک گویم. پیام این حقیر به ملت غیور ایران این است: در نمازهای جماعت و جمعه و دعاهایی که خوانده میشود شرکت جویند و دعا برای سلامتی رهبر را یک لحظه فراموش نکنند. در پایان از همه قوم و خویشان، عاجزانه طلب حلالیت میکنم و درباره وسایل و کتابهایم پدرم هرچه تصمیم گرفت درست است.

والسلام

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.

قرارگاه قدس برازجان

ساعت ۱۰ صبح ٦٢/١١/٢٦ – امان الله ذوالفقاری

 

به دنبال گم‌ شده

خيابانِ اول را جارو كرده بود. همين‌كه در خيابان دوم زير درختان كاج پياده‌رو را جارو مى‌كرد، چشمش به بسته‌اى خورد كه زير درخت كاج بلندى افتاده بود. با تعجب خم شد، بسته را برداشت. يك نايلون دستى قرمز رنگ بود كه سرش را بادقت چسب زده بودند. روى نايلون هيچ اسمى نبود. مجبور شد، سر نايلون را باز كند. با ديدن يك پوشه كنجكاوى‌اش بيشتر شد. پوشه را باز كرد. بيش از ده‌ها برگ كاغذ نوشته شده با سليقه خاصى وصل پوشه بود. جاروى بلندش را به درخت تكيه داد و همان‌جا نشست. با خودگفت اى كاش سواد داشتم، مى‌دانستم توى اين برگه‌ها چه نوشته شده است. مى‌خواست بيندازد توى گارى چهارچرخش به عنوان كاغذ باطله بفروشد. اما دلش نيامد. گفت حتماً صاحب دارد كه به اين محكمى چسب پوشش كرده‌اند. همان‌طور به برگه‌ها نگاه مى‌كرد، جوان بيست‌ودو سه ساله‌اى را ديد. به طرف او رفت و گفت: ببخشيد پسرم! ممكنه بپرسم توى اين برگه‌ها چى نوشته است. جوان زير لب غرغرى كرد و گفت: ببينم پدر تو هم وقت گيرآوردى‌؟ بايد برسم به اداره. ولى پوشه را گرفت سرسرى نگاهى انداخت و قسمتى را براى پاكبان پير خواند: پدرش آقا ذولفى مرد زحمت كشى بود. روزها به‌دنبال كار مى‌رفت تا خرج خانواده را در بياورد. مادرش زنى مهربان و دلسوز بود و سعى مى‌كرد فرزندانش را به‌خوبى تربيت كند.

جوان حوصله‌اش سر رفت و پوشه را به طرف پاكبان گرفت و گفت: بيا پدر چيزى خاصى نيست نيم‌بند سبزى هم براى اين نمى دهند. بايد بروم كار دارم. پاكبان پير پوشه را گرفت. گذاشت توى نايلون دستى و آويزان چهارچرخه‌اش كرد. خيابان را كه جارو زد، دخترى جوان درحال عبور بود كه برگه‌ها را به او نشان داد. دختر گفت: كاردارم پدر! بايد به اتوبوس برسم، بعد از سر بى‌ميلى نگاهى به برگه‌ها انداخت و زير لب خواند: در سال ۱۳۴۶ در روستاى مظفرى كوچك از توابع شهرستان ديلم به دنيا آمد تحصيلات ابتدايى را در همان روستا گذراند. براى ادامۀ تحصيل به روستاى على‌آباد آغاجارى رفت. پس از پايان تحصيلات راهنمايى، در سال ۱۳۶۲

وارد حوزه علميه مهديه اميديه شد و زير نظر اساتيد آنجا دروس علوم دينى را آغاز كرد. دختر پوشه را داد دست مرد و گفت: بگير پدر جان، من كار دارم. پاكبان گفت: ننوشته مال كيه‌؟ دختر گفت: چيه فكر كردى دلاره ببرى بدى صاحبش‌؟ اين برگه‌ها هيچ ارزشى نداره بينداز دور. اما پاكبان فكر مى كرد كه حتما بايد مال كسى باشد. مرد ميانسالى سر رسيد. مرد طاس بود و عينكى بر چشم زده بود. وقتى پاكبان برگه‌ها را به طرفش گرفت فكر كرد استشهاد محلى است كه براى امضاء آورده است. گفت: چيه پدرجان. پاكبان گفت: مى خوام ببينم اين برگه‌ها مال كيه به‌اش برگردانم. مرد ميانسال با بى حوصله گى برگه‌ها راورق زد و قسمتى را خواند: مقدمات را خوانده بود كه داوطلب اعزام به جبهه شد. موقع اعزام از پدر ومادر و آشنايان حلاليت گرفت و راهى شد. در عمليات خمپاره انداز بود. آنهايى كه با او بودند، مى‌گفتند نترس و شجاع بود و به امور معنوى و عبادى اهميت مى‌داد. هميشه ديگران رابه نماز اول وقت و خواندن قرآن سفارش مى‌كرد.

مرد ميانسال پوشه را به طرف پاكبان گرفت و گفت: بيا پدر، با حلوا حلوا دهن شيرين نمى شه. پاكبان گفت: يعنى چه‌؟ مرد ميانسال گفت: براى اين چيزا تره هم خرد نمى كنن، بيا بابان جان، بايد برم سر دكانم. پاكبان، هم به كارش مى‌رسيد و هم وقتى يك نفر را ميديد ازش مى‌پرسيد تا شايد سرنخى پيدا كند.. پسرنوجوانى توپ به دست از روبه رو مى‌آمد. پاكبان پوشه را به طرفش گرفت و گفت: بيا پسر جان بخون ببينم اين برگه‌ها مال كيه برم تحويل بدم. نوجوان توپ را گذاشت روى زمين و برگه‌هاى پوشه را ورق زد و قسمتى را خواند: از شما مردم مى‌خواهم جبهه‌ها را پر كنيد و مگذاريد دشمن به خاك كشورمان تجاوز كند. بياييد دين خدا را يارى كنيد. هركس دين خدا را يارى كند، خداوند قدم هايش رامحكم‌تر مى‌كند. پسر پوشه را به طرف پاكبان گرفت و گفت: بيا پدرچان من مى‌خوام برم مسابقه. پاكبان گفت: ننوشته مال كيه‌؟ پسرگفت نمى دونم. پوشه را داد و از آنجا دور شد.

نبش خيابان، ساختمانى آجرى ديد. صاحبش را مى‌شناخت. معلم بود. گفت بهتر است در خانه آقا معلم را بزنم. در زد. مردى حدود پنجاه ساله بيرون آمد. پاكبان ماجرا را برايش تعريف كرد و پوشه را به طرفش گرفت. معلم ذوق‌زده و متعجب گفت: توى آسمانها دنبالت مى‌گشتم، روى زمين پيدات كردم. ببينم اينها كجا بود پدر جان‌؟ پاكبان گفت: كنار خيابان پيدا كردم. معلم گفت: اين خاطرات يك شهيد است كه گرفتم براى مدرسه نمايشگاه درست كنيم. خدا رو شكر پيداش كردى، ديروز كه با موتور مى‌رفتم نگو افتاده من متوجه نشدم. پاكبان گفت: از چندنفر پرسيدم نتونستند اسمش را بگن تا ببرم به صاحبش تحويل بدم. ببينم اسم صاحبش را ننوشته‌؟ معلم گفت: چرا نوشته. الان بهت مى‌گم. بعد پوشه را باز كرد و قسمتى را براى پا كبان خواند: طلبۀ شهيد امان الله ذوالفقارى فرزند ذولفى در ۲۲ اسفند ۱۳۶۳ در شرق دجله در عمليات بدر بر اثر اصابت تركش خمپاره به درجه رفيع شهادت نائل آمد و پيكر پاكش توسط مردم شهيدپرور گناوه تشييع و در گلستان شهداى اين شهر به خاك سپرده شد. پاكبان سرى تكان داد و پرسيد: اقا معلم! يعنى خدا ازمون مى‌گذره اگه اين خونهاى پاك رو پايمال كنيم‌ ؟

 

در سومين ماه قلب الاسد گناوه در يكي از روستاهاي شمالي اين شهرستان (مظفري جنوبي)،‌در خانواده‌اي مؤمن و مذهبي  پسري چشم به جهان گشود. پدرش ذوالفقار كشاورز صادق و بي ريا روستا به سفارش مادرش فاطمه بر تارك او نام «امان ا…» حك كردند تا از آن پس اميد خانواده باشد. دوران خردسالي و كودكي را در تش بادهاي سوزان فصل تابستان روستا سپري كرد و در آستانه ۷ سالگي براي كسب علم و دانش وارد مدرسه روستا شد. و دوران ابتدايي را با موفقيت پشت سر گذاشت. براي تحصيل در مقطع راهنمايي، به دليل نبود اين مقطع در زادگاهش راهي روستاي گاوزرد كه در مجاورت روستاي مظفري بوده شد. اين مقطع را در اين روستا و در مدرسه اميركبير پشت سر گذاشت و بلافاصله پس از آن به دليل عشق و علاقه‌اش به مسائل ديني و مذهبي راهي حوزه علميه شد. بدين منظور در شهرستان «اميديه» استان خوزستان در مهرماه ۱۳۶۲ و در حوزه علميه‌ي اين شهر ثبت نام كرد.

كمتر از يك سال در حوزه‌ي علميه اميديه به تحصيل علوم ديني مشغول بود از آن پس براي دفاع از خاك كشور به همراه جمع كثيري از دوستانش راهي جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل شد. چندين بار به جبهه اعزام شد و درست هفت روز پس از آخرين اعزامش كه در تاريخ ۱۵/۱۲/۶۳ انجام شد در منطقه جنگي جزيره مجنون شهد شيرين شهادت نوشيد.

پيكر مطهرش را پس از مراسم باشكوهي به آغوش گلزار شهداي گناوه سپردند.

 

ويژگي‌هاي اخلاقي شهيد

شهيد ذوالفقاري در خانواده‌اي محروم و كم درآمد رشد كرد. عليرغم اين اوضاع او همواره با تلاش و كوشش خود درسش را با جديت دنبال مي‌كرد. «كم حرفي» بارزترين ويژگي او بود. او انس و الفتي زيبا با «سكوت» داشت.

عشق و علاقه‌اش به مسائل مذهبي باعث گشته بود تا همواره در مراسم مذهبي شركت جويد سرانجام در پي اين علاقه به حوزه‌ي علميه رفت تا بتواند از اين راه مردم را به مسائل ديني بيشتر آشنا كند.

 

احساس مسؤوليت

مهرباني امان ا… بر هر كسي پوشيده نبود. او همواره با عشق و مهرباني و دوستي با ما برخورد مي‌كرد. و در نبود پدرم احساس مسؤوليت پدرانه‌اي داشت. يادم مي‌آيد كه بيماري سختي بر من چيره شد. پدر هم نبود. امان ا…به هر دري مي‌زد تا مرا به بيمارستان برساند . مرا به بيمارستان برده برگرداند. و خود چون مادري مهربان از من پرستاي كرد. يادش به خير ،‌روحش شاد.

از زبان خواهر شهيد

 

شوخ طبع و خنده‌رو

امان ا…فردي شوخ طبع و خنده‌رو بود. هيچ گاه در چهره كسي اخم نمي‌كرد. حتي در سخت‌ترين شرايط سعي مي‌كرد با اين اخلاق يگانه‌اش مخاطب خود را آرام كند.

در عمليات بدر،‌ افتخار داشتم همرزم وي باشم. مدام اين طرف و ان طرف مي‌رفت و به نيروهاي مجروح سر مي‌زد. در حين يكي از همين رفت و آمدها خود به ياران هجرت كرده‌اش پيوست.

از زبان عموي شهيد

‌جديت و دقت در انجام فرائض ديني‌

شهيد انساني مؤمن،‌ متدين بود و هميشه ترسان از مبدأ و معاد و مؤمن به دلايل فقيه و گوش به فرمان فرمانده كل قوا،‌ عشق و علاقه وافري به روحانيت و تبليغ احكام اسلامي داشت و به خاطر همين مسئله وارد مدرسه علميه شد. در زمان تحصيل از جديت خاصي برخوردار بود حتي به خاطر اين كه زودتر بتواند به امورات مذهبي برسد كمتر از مدرسه خارج مي‌شد.

او انساني آرام،‌ خوش خلق،‌با صفا و چهره‌اي جذاب داشت. در انجام فرائض ديني در سنگر مدرسه‌ و جبهه كوشش فراوان داشت…اميد كه خداوند با شهداي كربلا وي را محشور فرمايد.

از زبان همرزم طلبه‌اش

 

«بسم رب الشهداء»

وصيت نامه پاسدار شهيد امان الله ذوالفقاري

انا لله و انا اليه راجعون

و لا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون (قرآن كريم)

با سلام و درود بر منجي عالم مهدي موعود(عج)‌ و نائب حقش امام امت خميني بت شكن مذطله العالي وصيت نامه خود را آغاز مي‌كنم.

الان كه حقير عازم جبهه حق عليه باطل هستم،‌ خداي را شكر كرده كه دوباره به من توفيق داد و بار ديگر سعادت جبهه رفتن را به من عنايت فرمود. و اميدوارم از خداوند عزو جل و باري تعالي گامي كه برداشته‌ام به خاطر او بوده و اگر خداوند انشاالله به من توفيق شهادت را داد تا توانسته باشم خدمتي كوچك و ناچيز به انقلاب اسلامي كرده باشم و جان ناقابل خود را در راه خدا اهداء نموده باشم و باعث افتخارم هست كه در راه خدا كشته شده‌ام و در رختخواب نمره‌ام به اين منافقين بزدل و كوردل هرزه زبان بگوئيد راهي كه من رفتم خود انتخاب كرده و راهي كه من مي‌روم راه فرار از ظلمت است.

و اما مادرم سلام، سلام به تو كه مرا بزرگ كرده‌اي و بي خوابي كشيده‌اي و رنج‌هاي فراوان برده‌اي مرا كه  به اين سن و سال رسانده‌اي و اي مادر رئوف و مهربانم اگر خداوند انشاالله به من توفيق شهادت داد مبادا گريه كني و ناراحت شوي و لطمه به خودت بزني بلكه شاد و خوشحال باش،‌چون من امانتي بيش نبودم و براي تو افتخار باشد كه توانسته‌اي امانتت را صحيح به صاحبش پس بدهي و به خواهرانم كمك كن تا صبور و پايدار باشند و اي مادرم به تو مژده مي‌دهم كه در آخرت نزد حضرت زهرا و حضرت زينب (س)‌روسفيدي.

پدرم سلام و درود فراوان بر تو كه تمام رنجها و مشفتهاي دوران زندگي مرا تحمل نمودي و خرجهاي زياد كردي تا مرا به اين حد رساندي تا بتوانم خدمت كوچكي به جامعه اسلامي خويش نمايم. پدر جان انشاالله اگر خداوند به من توفيق شهادت داد خدا را شكر كن كه شهيد در راه خدا دادي و مسؤوليت تو خيلي سنگين شده است. پدرم مرا ببخش و حلال كن چون خيلي تو را رنجانده‌ام.

اي پدر گراميم براي شهادت من نگراني نكن چون دشمنان اسلام شاد مي‌شوند و مبادا احساس پدري بر تو غلبه كند و در اين صورت به رب العالمين پناه ببر. بار خدايا تو نعمتهاي بيشماري به من عنايت فرموده‌اي ،‌ من آنها را نمي‌دانم چطوري ادا كنم و آن تنها يك راه دارد كه آن هم شهادت در راه توست و بار خدايا شهادت را بر من حقير عطا بفرما تا بتوانم به دين و قرآن و مكتب تو خدمت كرده باشم و الان كه حقير عازم جبهه هستم خدا را شكر گفته كه به من عنايت كرده تا بتوانم به نهراي هل من ناصراً ضميرني ابا عبدالله لبيك گويم. پيام حقير به ملت غيور و متدين به اسلام اين است كه در نمازهاي وحدت و جمعه و دعاهائي كه خوانده مي‌شود شركت جوئيد و از تمام قوم و خويشان عاجزانه مي‌خواهم كه دعا براي سلامتي رهبر را يك لحظه فراموش نكنند.

در پايان از همه بستگان و قوم و خويشان طلب حلاليت مي‌كنم و درباره مقدار لباس و كتاب‌هايم پدرم هر چه تصميم گرفت درست است.

والسلام

خدايا،‌خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار

قرارگاه قدس برازجان ساعت ۱۰ صبح روز ۲۲/۱۱/۶۲

 

نامه‌اي از يكي از دوستان شهيد حميد گله‌گير به شهيد امان ا…ذوالفقاري

خدمت برادر عزيزم آقاي امان ا… ذوالفقاري دام بقاء

سلام عليكم

اميدوارم كه حال جنابعالي خوب بوده و هيچ گونه كسالتي نداشته باشيد و اوقات زندگي را با توكل به خداي رزاق و تندرستي و موفقيت روز افزون بگذرانيد. اگر جوياي حال بنده باشيد به لطف خداي بزرگ الحمدالله سلامت بوده و بدعا گوئي شما مشغول مي‌باشم و آرزوي ديدار شما را دارم كه متأسفانه در چند وقت پيش كه چند روزي به ديلم مرخصي آمده بودم موفق به زيارت شما نگرديدم انشاالله دفعه بعد كه به مرخصي آمدم اميدوارم كه شما را ملاقات نمايم.

بردار عزيز نامه پر از لطف شما را در ساعتي نيكو دريافت نمودم و از اين كه نسبت به بنده اين همه محبت و لطف اظهار مي‌نمائيد بي نهايت خوشحال و سرور گرديده از خداوند متعال توفيق روز به روز شما را در درسهايت و امور زندگيت خواهانم و از خداوند مي‌خواهم كه هم ما و هم شما را از زمره خدمتگزاران به درگاهش و به اسلام محسوب گرداند.

خدمت خانواده گراميتان مخصوصاً پدرت سلام فراوان مي‌رسانم. دوستان را سلام مي‌رسانم چنانچه پدرم را در ديلم ملاقات نموديد خدمت ايشان و خانواده سلام برسانيد.

در پايان با دعا براي امام عزيز كه خداوند انشاالله وجود شريف ايشان را تا ظهور حضرت مهدي (عج)‌نگهدار و با دعا براي پيروزي رزمندگان اسلام و گشايش راه كربلا و شفاي معلولين و مجروحين جنگي و +++ اسلام ازشما خداحافظي مي‌نمايم.

التماس دعا

والسلام

برادرت حميد گله‌گير

۱۷/۱۰/۶۲

نامه‌اي از عوض درويشي به شهيد امان ا…ذوالفقاري

 

بسم الله الرحمن الرحيم

خدمت برادر عزيزم جناب حجه الاسلام و المسلمين حاج آقا امان ا.. ذوالفقاري.

ضمن عرض سلام و سلامتي شما را از درگاه خداوند متعال و منان خواهان و خواستارم و اميدوارم كه حالتان خوب باشد و در زندگي موفق و سرافراز باشيد و هيچ گونه نگراني در كار و زندگي خود نداشته باشي باري برادر عزيز اگر چنانچه از راه لطف و محبت جوياي حال اينجانب عوض درويشي را داشته باشي الحمدا…سلامتي كه يكي از بزرگترين نعمتهاي الهي مي‌باشد برقرار و هيچ گونه نگراني در كار نيست بجز سواي دروي شما كه آن هم خدا كند هر چه زودتر ديدارها به خوشي و خرمي تازه گردد و اين كاخ دوري و جدايي در هم ريزد. راستي برادر جان نامه پر از مهر و محبت شما در بهترين ساعات زندگي به دستم رسيد در حالي كه كنار ميز سالن غذاخوري نشسته و قاشق را درون برنجها فرو بردم و آن را بالا آوردم و دهانم تقريباً نيمه باز بود كه نامه‌اي از پشت سرم آمد نامه را گرفتم و برنج‌ها را پائين آوردم بعد از خواندن از سلامتي شما بسيار خوشحال گرديدم. راستي برادر جان گله شما بسيار بجا بود و خودم هم كه فكرش را كردم ناراحت شدم و اميدوارم كه از بزرگي خودت اين حقير را ببخشيد و انشاءا… ناراحت نشده باشيد.

امان ا..، هرمز و علي اسماعيل‌زاده و بقيه برادران از جمله برادر بسيار خوبم آقاي حيدر رضائي از روستاي نظرآقا كه در قسمتي از اين نامه خط وي مي‌باشد سلام مي‌رسانم و سلام خانه، پدر بزرگ مشهدي عوض و علمدار و بقيه اقوام و خويشان را با خانواده مي‌رسانم از اين كه زياد سر شما را درد آوردم معذرت مي‌خواهم و بيشتر از اين وقت شما را نمي‌گيرم و شما را بخداوند بزرگ مي‌سپارم.

والسلام

با عرض تشكر مهندس درويشي

مورخ ۲۰/۲/۶۳

در چمن لاله

ســــرسبز ترين بهار تقــــديم تو باد          آواي خوش هزار تقديم تو باد

گويند كه لحظه ايست روييدن عشق              آن لحظه هزار بار تقديم تو باد

شهيد امان ا… ذوالفقاري فرزند ذولفي در سال ۱۳۴۶ در خانواده اي سبز سيرت و با بصيرت در روستاي مظفري كوچك از توابع شهرستان ديلم چشم به بي نهايت عالم  وجود گشود . تحصيلات ابتدايي را در همان سال و دوره راهنمايي را در روستاي علي آباد از توابع شهرستان آغاجاري به پايان رساند . وي سپس با عزمي راسخ و دنيايي شور و و شوق شكفتن  به منظور تحصيل معارف اسلا مي و هدايت و ارشاد جامعه مسير نوراني و پر افتخار روحانيت را برگزيد .

شهيد در مهر ماه ۱۳۶۲ به حوزة علميه مهديه واقع در اميديه وارد شد و اين تاريخ ، نقطه عطف و فصل مباركي در زندگي پر بارش به شما ر مي رود .

از وسعت جبهه تا بي نهايت پرواز

من اينجا سرد سرد م اي دل اي دل                        جدا از اهل دردم اي دل اي دل

من و رفتن به سوي روشنايي                                     دعا كن بر نگردم اي دل اي دل

شهيد انساني مخلص و خستگي ناپذير بود و سكوتي پر معنا و تفكر آميز داشت . از ديدگاه شهيد انقلاب اسلا مي و جهاد و شهادت دو  گلواژه اند به هم آميخته و پيوند ي عميق و ناگسستني دارند . لذا در دوران دفاع مقدس و انتشار شميم دل انگيز شهادت، بار ديگر نشان داد كه روحانيت آگاه در دو سنگر مبارزه و علم مثل هميشه پيشتازند . عاشقان بي قرار شهادتند و پروانگان بي شكيب شمع قامت دوست .

سرانجام در مورخه ۲۴/۱۲/۶۳ ،  هماغوش فرشتگان عرش شهادت بالهايش را گشود و به آسمان پيوست.

 

روحش شاد و يادش گرامي

تصاویر شهید امان الله ذوالفقاری در کنار همرزمانش

پیمایش به بالا