تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۵/۰۶/۰۸ – روستای خیارزار دشتستان – بوشهر
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۷/۰۱/۰۵ – خرمال

زندگينامه
آغاز حیات جاودان بعد از : ۲۱ سال۷ ماه۳ روز
نام پدر : محمدعلی شغل پدر : دامدار نام مادر : قندی مذهب : شیعه
تحصیلات کلاسیک : پایان دوره دیپلم تحصیلات حوزوی : سطح ۱
سمت : نیروی واحد تبلیغات
نحوه شهادت : اصابت ترکش به پهلو عامل جنایت : بعث عراق
مزار مطهر : زادگاهش
۱ – تولد
شهید اسماعیل رستمی (۱۳۴۵/۰۶/۰۸ _ ۱۳۶۷/۰۱/۰۵ خرمال) متولد روستای خیارزار از توابع شهرستان دشتستان در استان بوشهر است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، پدرش محمدعلی، دامدار بود و مادرش قندی نام داشت.
۲ – تحصیلات و خانواده
اسماعیل رستمی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع متوسطه به پایان رسانید سپس در حوزه علمیه تا سطح یک ادامه تحصیل داد.
۳ – شهادت
اسماعیل رستمی در عضویت بسیجی در جبهه حضور یافت که در ۱۳۶۷/۰۱/۰۵ هجری شمسی در منطقه خرمال شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای زادگاهش آرام گرفت. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
مفاتيح زمين و آسمان
اكنون سال ۶۲ است و مادر راضى نيست؛ اما وظيفۀ من راضىكردن اوست، وظيفۀ من رفتن است و مادر راضى نيست؛ و اين دوراهى است؛ دوراهى ميان رفتن و نرفتن؛ حتى دوراهى بعد از آن سختتر است؛ گروهى زن و مرد، پير و جوان صف خواهند كشيد. لحظهشمارى خواهند كرد تا اسامى اعلامشده در روزنامه را بنگرند. ليست اسامى، به ترتيب حروف الفبا و با خط بسيار ريز كه هركس اسمش وسط صفحه باشد بهسختى مىتواند آن را بيابد. پيداكردن اسم رستمى، از بالاى صفحه زياد طول نخواهد كشيد. رتبۀ سه كنكور سراسرى سال ۱۳۶۴، متولد ۱۳۴۵، رشتۀ مهندسى راه و ساختمان. «آقا روزنامه را به ما هم مىدهى.» «اسم شما بين اسامى بود؟» «ايول اين شمايى؟ اسماعيل رستمى رتبۀ سه». «اهل كجايى» «يك عكس يادگارى با ما بينداز» «بچه روستاى خيارزار، مدرسه دبيرستانت كجا بوده؟» «توحيد شيراز، راهنمايى چى؟» «البته ببخشيد فضولى مىكنيم مىخواهيم بدانيم چه جورى اين موفقيت را به دست آوردى؟» «مدرسۀ راهنمايى اميركبير ده كهنه. در دبيرستان شاگرد اول بودى؟» «اين چه حرفى است، معلوم است كه شاگرد اول بوده».
درواقع اين رتبۀ نتيجۀ چندسال درسخواندنهاى شبانهروزى است؛ نتيجهاى كه براى هركسى آرزو است و براى هر خانواده و فاميل، افتخار.
به هر حال وقتى دو سال بعد تصميم مىگيرد از رتبۀ سۀ كنكور بگذرد و به حوزۀ علميه برود.
آنقدر به فكر نياز نخواهد داشت، فقط حوزۀ علميه مىتواند او را از فقه جعفرى سيراب كند؛ او علاقهاى به آجر و كالك و سيمان و آپارتمانسازى ندارد؛ پس بهآسانى تصميم مىگيرد كه به حوزۀ علميه برود و دانشگاه را رها كند.
اما اكنون مىخواست، دبيرستان را رها كند به جبهه برود و مىدانست كه مادرش راضى نيست؛ اما اين تصميم به فكر و تأمل احتياج داشت. او پس از قبولى سال ۶۴ در دانشگاه، و پس از رفتن به حوزۀ علميه نيز به جبهه خواهد رفت؛ اما اكنون مادر راضى نيست. او با اينكه دانشآموزى دبيرستانى است، از خودش انتظار دارد تا بيشتر بينديشد تا با استدلالى قوى تشخيص دهد چه وظيفهاى دارد. با همين افكار او از شيراز به محل زندگىاش در خيارزار برگشت و وقتى به صورت مادر نگاه كرد، دريافت كه نه گفتن او پابرجاست و راضى نيست؛ اما راهحلى به نظرش رسيد تا تكليف خودش را مشخص كند. فردا روز اعزام بود و او روى سجاده نشست؛ از سر شب تا سحر زار زد و گريست به معصومان متوسل شد و تضرع و ناله كرد؛ سر به سجده گذاشت و التماس كرد تا تكليف خودش را بداند. صبح با دلى آرام به سمت محل اعزام رفت و به جبهه اعزام شد. نتيجۀ اين شب تضرع و زارى را در بيمارستان به دست آورد؛ وقتى با پاى مجروح ديد كه مادر به بيمارستان آمده و شايد انتظار داشت بىتابى كند. طبيعى است وقتى مادرى راضى نباشد و سپس بفهمد پسرش به جاى دبيرستان توحيد در شيراز به جبهه رفته و مجروح شده و حالا در بيمارستان شيراز بسترى است، عصبانى شود و بىتابى كند؛ اما مادر در كنار او ايستاد با دلى آرام و ابروهايى كه خم به آن نيامد و به او مرحبا گفت. مادر در اين لحظه در دلش مىگفت اين راهى است كه پسرت انتخاب كرده و نبايد مقابلش ايستاد. اين تضرع و زارى و ناله به درگاه خدا، همان مفاتيح آسمان و زمين است و او بعد در نهج البلاغه خواند كه خداوند آن را به دست بنده داده؛ پس از آن مىدانست وقتى دو سال بعد، تصميم بگيرد به دانشگاه نرود و به حوزه رود، بايد چه كند و اگر سال بعد از رفتن به حوزه بخواهد كه با سمت روحانى مبلغ به جبهه برود، بايد چه كند؟ پس او باز هم در سال ۱۳۶۵ به جبهه رفت و باز مجروح شد و درحالىكه دست راستش مجروح شده بود، روانۀ حوزه علميه شد و همينطور در سال ۶۶ نيز وقتى براى تبليغ به جبهه رفت، از ناحيۀ دست چپ مجروح و در بيمارستان بسترى شد.
سال بعد يعنى در سال ۶۷ كه مىخواست به جبهه برود، تفاوتى با چند سال پيش وجود داشت
و اينكه اكنون مادر، راضى بود تا پسرش راهى را كه انتخاب كرده، به اتمام برساند. پس بدون اينكه مثل آن روز، بر سر دوراهى باشد، نوشت: «شهادت من را يك امتحان از طرف خداوند منان براى خودتان و يك سعادت براى خودم بگيريد و از خداوند بخواهيد شما را از اين امتحان سربلند بيرون آورد و بدانيد كه خداوند هميشه ناظر اعمال بندگانش است».
او در والفجر ده در منطقۀ خرمال، با سمت مبلغ به ميدان رفت و حالا مىدانست كه با همان راهكار اشك و آه، مىتواند حاصل همۀ اين انتخابها را از زمانىكه به تكليف رسيده تا پنجم فرودين ۶۷ لمس كند. او وقتى تركش خمپاره به پهلويش اصابت كرد و به زمين افتاد و به شهادت رسيد، ثمرهاش را برداشت كرد.
بسم الله الرحمن الحيم
خونين پرو باليم، خدايا بپذير هر چند شكسته ايم ما را بپذير
سر در قدم تو باختن چيزي نيست اين هديه ي كوچكي است ازما بپذير
طلبه ي شهيد اسماعيل رستمي فرزند محمد علي درسال ۱۳۴۵ در خانواده اي مذهبي و مستضعف در روستاي خيارزار از توابع شبانكاره ي دشتستان چشم به بي نهايت هستي گشود. از كودكي فعال و پرتلاش و ازحوش سرشاري برخوردار بود و علاقه شديدي به درس خواندن داشت . دوران ابتدايي را در دبستان ۱۵خرداد خيار زار گزراند . سپس روانه مدرسه راهنمايي امير كبير ده كهنه شد . دوران راهنمايي را نيز با موفقيت پشت سر گذاشت. چون از دانش آموزان ممتاز بود در گزينش دبيرستان توحيد شيراز (دبيرستان دانشگاه) قبول و روانه دبيرستان گرديد. ايشان علاوه بر اشتغال به دروس و انجمن اسلامي دبيرستان و ديگرمراكز انقلا بي فعاليت چشم گيري داشت. در دوران دبيرستان چند بار نداي هل من ناصر ينصرني: حسين زمان را لبيك گفت و با كوله باري از عشق و شهامت و ايثار عازم جبهه هاي نبرد حق عليه باطل گرديد . يك بار در سال ۱۳۶۲ از ناحيه پا مجروح گرديد . پس از اخذ ديپلم در كنكور سال ۶۴ دانشگاه شركت كرد و در رشته مهندسي راه و ساختمان نفر سوم كنكور سراسري شد . اما عطش وصف ناشدني و عشق و علاقه بي كراني كه به تحصيل معارف ديني و فقه و پوياي جعفري داشت باعث شد حوزه علميه را انتخاب كند . او روانه افق فقاهت و اجتهاد و فضيلت يعني خطه خورشيدي قم گرديد و در حوزه علميه قم به تحصيل دانش و تهذيب نفس و طهارت روح مشغول شد . او در مدرسه عشق ثبت نام كرد تا رموز عاشقي را كشف و افق هاي پرواز را پيدا كند .
در گرما گرم تحصيل مكرر در جبهه ها حضور مي يافت و آموزش علوم ديني را با جهاد با شب پرستان توام ميكرد .

از جاده هاي جبهه تا آسمان شهادت
شهيد رستمي از سال ۶۴ كه قدم به فضاي عطر آگين حوزه علميه گذاشت تا هنگام شهادت بارها و بارها به عنوان مبلغ رزمنده در جبهه ها حضوري موثر و فعال داشت . او در جبهه الگوي مبارزه و آيينه اخلاق براي ديگر رزمندگان بود . سرانجام پس از سالها مبارزه در سنگر تبليغ و حضور شور آفرين در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل در منطقه عملياتي والفجر در ناحيه خرمال به فيض عظيم شهادت نائل آمد و به خيل خونين تباران عرصه عشق پيوست.
بدين ترتيب شهادت بالهايش را به رويش گشود و آيينه تمام نماي روحاني را به مفهوم واقعي در سنگر رزم تبليغ به نمايش گذاشت و به سرا پرده عشاق عندربهم يرزقون پيوست.
دوش ياران خبر سوختنش آوردند صبح خاكستر خونين تنش آوردند
يارب اين كشته عريان كدامين عرصه است كه ز بازار تجرد كفنش آوردند
او گلي بود كه از خلوت خوشبوي بهار بهر پرپر شدن اندر چمنش آوردند
كلبه عاطفه سرشار شد از بوي عروج وقتي از مصر بلا پيرهنش آوردند
به سرا پرده نوراني قربش بردند آنكه چون شمع در اين انجمنش آوردند
گلبرگهاي خاطره
در ايامي كه با بدن مجروح در بيمارستان به سر ميبرد؛ حال و هوايي عجيب و لحظه هايي تماشايي داشت . زبانش مترنم به ذكر پروردگار بود و در حالي كه قطرات اشك ازگونه هايش سرا زير بود مي گفت : وقتي قلبم آرامش كامل مي يابد كه شهيد شده باشم و اين آرزوي همه پروازگان حريم كوي معشوق و دلدادگان جمال جميل الهي است .زبان حال آن پرندگان بي تاب آسمان عشق اين است :
درضمير ما نمي گنجد به غير از دوست كس هر دوعالم را به دشمن ده كه مارا دوست بس!
وقتي كه در يكي از بيمارستان هاي تهران بستري بود همچون بلبلي شوريده ونغمه سرا در بوستان عشق « اين كنت یا مولا سر مي داد . درست حال كساني را داشت كه هم خدا آنها را مي خواهد و هم آنها خدا را .
چه خوش بي مهربوني هر دوسر بي كه يك سر مهربوني درد سر بي
اين حالات روحاني و تب و تاب عارفانه پرواز، نوري بود كه خداوند سبحان به پاس مجاهدت هايش به او داده بود . آري
عاشق كه شد كه يار به حالش نظر نكرد اي خواجه درد نيست وگرنه طبيب هست
با تعبير شيرين و عارفانه اش مي گفت چه خوش است به حضور خدا رسيدن در محضري كه همه عالم است . آري روح او بس بزرگتر از آن بود كه جلوه هاي رنگارنگ و فريبندۀ دنيا او را جذب كند.او«عندربهم يرزقون….» راديده بود كه درآنجا شهيد«ينظر الي وجه الله» رزق اوست. از اين جهت بود كه رنج و درد و جراحت تير و تركش و گازهاي شيميايي به شوق ديدار يار به جان خريد و اين را اعضاي مجروحش گواهي خواهد داد.نغمه هاي جانگداز سحرگاهي اش را بايد از سحر پرسيد و زمزمه هاي عاشقانه اش را از خلوت شب .
از اموال دنيا شايد چند جلد كتاب درسي از او به يادگار مانده باشد كه اصلأ در قاموس شهيدان دنيا بي معناست و اين بود كه سبك روح و سبكبال به خيل عرشيان پيوست.
آنكس كه تو را شناخت جان را چه كند؟ فرزند و عيال وخانمان را چه كند؟
ديوانه كني هر د و جهانش بخشي ديوانۀ تو هر دو جهان را چه كند؟
سخت شيفتۀ تحصيل معارف اسلامي و فهم حقايق قرآني بود. در روزهاي آغازين ورودش به حوزۀ علميه قم مي گفت: هيچ درسي و مدرسه اي جوابگوي نيازهاي من نيست مگر اينكه بروم در حوزۀ امام صادق (ع) درس بخوانم و به آنها بپيوندم كه «انما يخشي الله من عباده العلما».
اي خدا تو ميداني كه او درمقام تلمذ از بهترين شاگردان استاد بود و در مقام جهاد از بهترين سربازان امام زمان (عج).
اي خدا تو خود ميداني كه او بي صبرانه به شوق ديدار تو ميزيست و از او جزهواي سر كوي تو مطلبي نديدم و چنان لبخند برلب گل كرد و رفت كه گويي خود به شوق رفتن آمد!
الهي به همراه عاشقانت پا در وادي پرخط عشق گذاشتم و ديدم چه عاشقاني كه به شوق ديدار يار و يا از ترس نرسيدن مستانه جان سپردند ولي در اين ظلمات خودبيني ، ريا، تكبر وانانيت كه نمود بزرگ اين بيابان است برسر من سايه افكند من راه گم كرده و سرگشته با ديد سرگرداني راه تركستان رادر پيش گرفتم. تمام چراغهاي فرا راه خود را با سنگ عصيان شكسته ام و در انتظار «خضر» راهي نشسته ام. ولي هنوز اميد دارم كه نوري از جانب خود بفرستي و در ميان اين ظلمات راهي بسوي خودت برايم باز كني.
هزار دشمن ارمي كنند بيم هلاك گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باك
مرا اميد وصال تو زنده ميدارد وگرنه هردمم از دشمن است بيم هلاك
جنگ نامنظم
شهید رستمی علاقه زیادی به بچه های بوشهر داشت چون اخلاق و رفتار بچه ها خیلی خوب بود و به علیرضا ماهینی خیلی داشت یادمه که جبهه ی داشتیم چون نیرو هم کم بود گاه گاهی ۱۰ یا ۱۵ نفر بچه ها با دوتا قایق می فرستادن می رفتن یه منطقه ی عملیات ایزی انجام دانست اگر برگدن که بگن ایران اینجا نیرو دارن اسم منطقه اش هم خیلی مهم و خطرناک بود چون اونجا دو روز بیشتر نمی شد بمونی خیلی پشه هم زیاد داشت جاش هم خیلی خطرناک بود و من اونجا خیلی التماس میکرن که علی ایندفه نوبت ماست و گفتیم علی قول دادی که ما بفرستی با محمد ابراهیمی و ما خلاصه فرستادن و رفتیم . اونجا سه تا سنگر داشتیم و دوتا سنگر دیدبانی ، بعد منطقه خطرناکی بود و اصلا خاکریز نداشت فقط دوتا سنگر تو بین درخت ها درست کرده بودن که اگر عراقی ها بیان اونجا آزاد بودن . تا یه روز ، روز اول هیج روز دومش که بعدظهرش بیان دنبال ما چون اونجا ۴۸ ساعت بیشتر نمی شد اونجا بمونیم و دیدیک یکی داره میاد یه خانمی و یه دختر خانمی و چند نفر دیگه هستن . زن اینجا چه میکنه اینها کین ما خودمون هستن و به بچه ها گفتم که اینجا چه می خواهن و ببین خودی هستن نا خودی هستن . اونجا که با قایق اومده بود یم بچه ها بی سیم زده بودن که پدر و پدربزرگ اونجا هستن . پدر بزرگ با شهید چمران بودن و پدر هم شهید رستمی می گفتن و ما فهمیدیم که شهید رستمی هست با خانوادش امومده بود همون عملیات خاکی بود که می خواستیم جنگ نامنظم تو اسفند بود و خانوادشون گفته بود که عید بیاین اینجا و شهید رستمی به خانوادش گفته بود که منم پیش بچه ها هستم . و به خانوادش کفته بود که اینجا عین بچهای خودمون هست .
و شما اگر می خواهیم بیاین اینجا شما بیاین پیش من و اونها اومده بودن و واقعا جای خطرناکی بود و خط اول هم بود ولی البته فضای سبز و قشنگی بود و به خانودش گفت که ما اینجا هستیم . و اتفاقا من با یکی از بچه ها نگهبان بودیم از ساعت ۷ تا ساعت ۱۰ شب و نگهبانی ما تمام شد و برگشتیم حالا این راهی که برمیگردیم و حدود ۱۰۰ متر میشه تا برسیم به سنگر اجتماعیمون و موقعی که ما رفتیم اول غروب بید دیگه نماز خوندیم و رفتیم بعد که اومدیم تا بچه ها شما خوردن و خوابیده بودن که نوبت نگهبانی شون برسه . نوبت ما تمام شد و برگشتیم اون دوتا نیرو که امده بودن و اون ها اومدن و ما برگشتیم و قتی که اونها اومدن گفتن که ما غذا واستون گذاشتیم فلان جا و غذاتون می خوری کنسرو ماهی هست نون هم هست . خب حالا ما برگشتیم و یکی از بچه ها به نام اسماعیل حالا اینجا تاریک هست و ما فقط صدای همدیگر را می فهمیم و اینقدر تاریک هست که ما اگر دستمون بیاریم جلوی صورتمون دستمون نمی بینیم .
ایقدر هوا تاریک و ما چطوری ما اینجا چیزی بخوریم و برق هم اونجا نبودن چراغ هم نداریم اونجا کسی نمی موند بیشتر از ۴۸ ساعت نمیشد موند خلاصه ما رسیدیم اونجا و سفیدی راه کمی میبینیم رسیدیم کنار سنگرها دیگه بشکه آبی سفید بود می دیدیم و اینجا رسیدیم عراقی ها یه مانور زدن و به اسماعیل گفتم که تند تند این سفره بنداز تا چشمم می بینه چیزی بخوریم و سریع سفره پهن کردیم و تا می خواستیم که چیزی بخوریم نور منور خاموش می شد و می گفتیم که ای خدا یه برادر های عراقی یه مانور دیگه بزنن تا ما ببینیم ما چیزی بخوریم و دوباره یکی دیگه زد و از اون های بود که منور های طولانی بود عراقی ها زدن و منطقه را روشن کردن و ما تند تند خوردیم تمام شد غذا خوردیم و باز اسماعیل می گفت که کاشکی یه یکی دیگه هم می زد که این سفره را جمع کنیم که ببریم سطل آشغالی بندازیم و یکی دیگه هم زدن سه تا مانور زدن یکی زدن سفره انداختیم و یکی دیگه هم نهار خوردیم و یکی دیگه زدن که سفره را جمع کردیم و بعد رفتیم تو سنگر و توی سنگر هم که نمی شه خوابید اینقدر اونجا پشه می زد دیگه نمی فهمن چه بکردیم بتو می گرفتیم گرم بود و حتی چفیه را روی سرت می گذاشتی باز پشه می زدد .
یکی از بچه ها گفت که چیکار کنیم گفتم که نمی فهمم که چیکار کنیم گفتم که تا نفت بیاریم و روی یه پارچه بریزیم و تا دود کنه تا این پشه ها برن بیرون و گفتیم با این کار خودمون خفه می شیم دیگه چاره ای نبود یادم بود که تو بستان بودیم بچه ها کیسه خواب داشتیم تو زمان جنگ های نامنظم خیلی پشه زیاد بود ما هیچ سنگر هم نداشتیم همون عملیات دلاویه که می بچه ها می خواستن برن دلاویه و ما جاده بستان برده بودیم شهید علیرضا ماهینی رفت با شهید رستمی که برین جلو یکی از ۳ کیلومتری از بچه ها همون تپه شوتیه که خودمون گرفته بودیم بچه ها اونجا بودن ما سه کیلومتر جلوتر گداشته بودیم و این جاده بستان که می رفت به سمت عراقی ها گفت که سمت چپ و استش هر یکی ۷ الی ۸ سنگر این طرف و ۷ الی ۸ سنگر هم اونطرف ما اونجا پخش شده بودیم و بیسیم هم داده دست ما و بچه های که با ما بودن واسه اولین بارشون بوده و وارد هم نبودن و ما خودمون نشونشون دادیم و اوایل جنگ بود و آشنایی بچه ها نداشتن و یکی از بچه ها سنگر هم نداشتن ما فقط به این ها بیسیم زدیم یه بیل مکانیکی بیاد سنگر درست کنه و اومدن با بیل مکانیکی یه سنگر درست کرد و نه سقفی داشت و بیل مکانیکی یه گودی کرد و رفت و نزدیک عراقی ها بودیم نمی شد زیاد سرصدا بکنه و به بچه ها آسیب برسونه این سنگر زمانی خوب است که آتیش بریزن و داخل سنگر بیستیم و نمی شد داخلش بخوابیم و نه جا داره بیایم بیرون و فقط یه گودی درست کردن و ما مجبور شدیم کیسه خواب داشتیم و داخل کیسه خواب خوابیدیم روی زمین خاکی یکی از بچه ها دیدم که اول غروب که شد گفتش که دیدم که رفته داخل کیسه خواب اول غروب که هنوز هوار روشن است هنوز هوا تاریک نشده بود و دیدم که داخل کیسه خواب یواش یواش در اومد و زیپش کشید و با دوپا روی کیسه خواب می رفت گفتم که چیه ؟ چی می کنی ؟ چه شده ؟
گفتش که عامو یه پشه ی داخل این هست که شب تا صبح ما را دیوانه کرده نزاشته ما بخوابیم . این پشه هنوز داخل کیسه خواب هست در اومدم و زیپش بستم و با دوپا بکشمش .
یکی از بچه ها نگهبان بود ساعت دو شب و ما تا صبح نگهبان بودیم و من اومدم بخوابم که دو تا چهار اون باشه و این رزمنده هم تازه اومده بود با یکی که قبلا اومده بود با او گذاشته بودیمش بیسیم هم دستش دادیم که مواظب باشین که از پشت خبر دادن یا چیزی گفتن تو بیو بیدارم کن و خبرم بده گفتش باشه و می فهمید که ما اومدیم جلو هستیم و بچه ها عقب و بچه ها آماده هستن واسه عملیات قرار شد که خبر ما بدن و از ما استفاده کنن و دیگه خودشون رفتن و اینم خودش میفهمید که می گفت اینها خودشون می خواهن برن عملیات ولی ما را نبردن و اینها نمی خوان ما را ببرن گفتم که اینها قول دادن و ما بهشون گفتیم که جلو باشین و مواظب باشین که بچه ها عقب هستن و ۳ کیلومتر عقب تر هستن و ما نگهبانیم ساعت ۱۲ تا ۲ بود و تمام شد اومدیم خوابیدیم و این دوتا جای ما رفتن بالا و حدودا ساعت سه نیم بود دیدم اومد بلند شد پرویز پرویز بلند شو گفتم چی ؟ گفت که بیا اینها دروغ ما را دادن گفتم چی دروغت دادن گفت که بیا عروسی هست میگه نقل و نبات بیارین گفتم که حرف نزنین شلوغ نکنین و ترافیک ایجا بکنین و اگر کارتون داشتن و گوش بدین و فقط جواب اونها بدین گوش بدین گفت که بیا گوش کن بیا اینها رفتن عروسی و نقل نبات بیارین و کا کلاه سرمون رفته و الکی وایسدیم گفتم که اینها که می گن پسه بیارن فندوق بیارین ، نارنجک می خوان درگیری هست صبر بده و گفت که حتما اینها رمز هست گفتم آره و ما دیدیم که سمت چپ ما شروع شد درگیری و می زدن تیربار و بهش گفتم که نقل نبات اینها هست و عروسی اینجا اینطوری هست .
هنوز دهلاویه دست عراق بود و بچه ها حمله کردن و دهلاویه را گرفتن و یه منطقه ی بود همان دهلاویه و یه خاکریزی بچه ها داشتن پشتش رودخانه بود و فاصله با عراقی ها یک کیلومتر بود و وانها مرتب خمپاره ۶۰ می زدن و خمپاره ۶۰ هم صداش نمی اومد و راحت می خورد زمین اون وقت صداش می اومد و کالیبر ۵۰ هم داشتن می زدن و بچه ها اینجا یه خمپاره ۶۰ داشتن و نمی دونم از کجا گیر آورده بودن و اینم فقط لولش داشتن و قنداغش هم نداشتن که گرا سمت چپ و راست بگیری و همینطوری گونی دور اینها می کردن تا دستشون داغ نشه و روی زمین می زاشتن و یکی هم روی خاکریز ایستاده بود و گرا می داد و اونجا هم نیرو کم داشتن بچه ها هم می رفتن شناسای می کردن و جنگ و چند سالی که جنگ طول کشید نیروی شناسای جدا بود تدارکات جدا بود و همه تقسیم شدن بچها هم باید مومات خالی بکنن و شب می رفتن شناسای بکنن و صبح هم باید می رفت نگهبانی میداد و خیلی فشار روشون میومد و بعد همین نیرو هم باید میرفت عملیات انجام بداد مثلا قبلا نیروهای عملیاتی فقط آموزش می دادن و می رفتن عملیات .
بچه ها رفته بودن عملیات تو همین محور این عملیات قبل از عملیات تپه شاهسون و شوتیه بود همینجا یادم هست که شهید رستمی قبل از عملیات که برویم صدای یکی از بچه ها زد که ۱۴ سالش بود بچه قم بود گفتش که باید سعی کنید مثل این باشید و همه بلند شوید و برای پسر ۱۴ ساله یه صلواتی بفرستید و گفت که همین محسن بوده که جان خیلی ها را نجات داده گفت که ساعت دو نیم یازده شب نگهبان ها همه خواب بود و عراقی ها حدود ۳۰۰ نفر داشتن میومدن به سمت خاکریز و همه هم خواب بود و محسن هم خواب بود که یک نفر میاد محسن از خواب بیدار می کنه و میگه که محسن بلند شو که عراقی ها دارن حمله می کنن و محسن بلند میشه و میبینه که یک عراقی ها به یک ستون دارن میان نزدیک خاکریز و می بینه که بچه ها همه خواب هستن و با سه تا تیر می زنه همه ی بچه ها را از خواب بیدار می کنه و تعداد بچه ها هم کم بوده و درگیری شروع میشه و طولی نکشید که سرصداشون خاموش شد و فرار کردن عراقی ها تا اینها داشتن تیر اندازی می کردن که بقیه بتونن فرار بکنن صبح که رفتیم نگاه کردیم تیر کلاش ، که یکی از بچه ها تو عملیات شوتیه که با بود تیر تو پاش خورده بود شهید رستمی بهش گفت تیر که داخل پات خورد رفتی درش بیاری گفت که هنوز وقت نکردم و یه باندی دورش بسته بود و بعدا وقت کنم میرم درش میارم حالا همین تیر کلاش که بچه ها صبح رفته بودن جسد عراقی ها بیارن تا تیر تو سرش خورده بود که کاسه سر بلند کرده بود تیر کلاش نه کالیبر ۵۰ و همین فرمانده اش هم بود کشته شده بود اون ها فرار کردن و چندتای دیگه هم کشته بودن و مرده بودن و بچه ها رفتن جسد هاشون آوردن و گود کردن و خاکشون کردن تا بو نده تا خودشون اذیت نشن و شهید ناصر نصنجری به بچه ها گفته بود که بیاین این عراقی ها را در بیارین بچه ها گفتن واسه چی در بیاریم شهید ناصر گفت که اینها باید رو به قبله باشه و ما خراب اینها را خاک کردیم بچه ها گفتن که ولش بکن و کی حال داره تو این گرما دوباره اینها را بیاریم بیرون ولشون بکن .
ساعت ۱۱ ظهر دوتا پارچه سفید توی علف ها تکون می خوره فهمیدم که بچه ا گفتن عراقی هست هی بلند هی بلند گفتیم تعل تعل بیا بیا و یواش یواش میومدن تا نزدیکتر میرسیدن و دوباره پارچه را می آوردن بالا و زیاد هم بالا نمی گرفتن که مال های خودشون ببینن و بزنن و دوتا بودن و اومدن تا نزدیک و از پشت خاکریز صداشون زدیم و خاکریز روی جاده بود که اینطرفش مال های ایران بود و سریع دوتا عراقی ها را آوردیم پیش خودمون و عراقی می گفتن که ما دیشب ۳۰۰ نفر حمله کردیم و فرمانده نفر اول بود و کشته شد بچه ها همه فرار کردن و رفتن و تا بچه ها که رفته بودن واسه جسد عراقی تو لباسشون گشته بودن تا مسواک و خمیر دندان بود گفت که فرمانده گفته که صبح باید اونجا مسواک بزنین و دور کمرشون گونی بسته بودن و آورده بودن تا بیان اینجا سنگر درست بکنن و تعداد بچه ها هم کم بوده ولی به الحمدالله نتونستن موفق باشن و خلاصه یه تجربه ی هم که بچه داشتن یکی از بچه ها همینطور که پشت خاکریز رد میشد عراقی ها هم با فصله نزدیک داشتن تک تیراندازه هم داشتن و تیر هم می زدن تیر زدن یکی از بچه ها تو کلاهش گرفته بود و کلاه پرد شد رفت و چیزیش نشد کلاه سوراخ شد و بچه ها گفت که از حالا هر کی رو سرش کلاه میزاره بندش نبندین اگر بندش بستین تیر تیر میره تو سرتون می خوره .
وقتی پای صحبت فرزند می نشینیم داغ پدر، این یار صمیمی شبهای تنهایی، تازه می شود و او از دردهای درون سینه اش با پدرش سخن می گوید؛ وقتی لب به سخن می گشاید اشکهایم جاری می شود. می گوید:موقع شهادت پدرم، ۱۴ ساله بودم، امّا همیشه تصویر دوستی و مهربانی پدر در جلوی چشمانم قراردارد. پدری که خوش اخلاق بود و در حقّ فقرا و یتیمان پدری می کرد، امّا فرزندان خودش نیز در ایام جوانی بی پدر گشتند. پدرم با مادرم بسیار مهربان و خوشرفتار بود یادم می آید که پدر چگونه با شهادت برادرم روبرو شد بعد از شهادت برادرم پدرم با اینکه خیلی صبور بود؛ امّاخودش شب ها به قبرستان می رفت و روز ها خانواده را به صبر دعوت می کرد همیشه می گفت: «گریه نکنید و از شهید نهراسید که وحشت در دل مردم بیفتد مبادا جبهه نروند» به همین خاطر در بین مردم با خوشحالی همه را دعوت به جبهه می کرد. گاهی اوقات شب تا صبح سر قبر حسین قرآن می خواند. برادرم اولین شهید بخش ساحلی بود که بسیار جبهه رفت و در سال ۶۰ به شهادت رسید. پدرم بااینکه داغ فرزند دیده است، امّا آن را هدیه ای برای انقلاب و اسلام می دانست. او خودش لباس رزم پوشید و همچون سرداران جنوب با اقتدار با یارانش به سوی جبهه شتافتند و این بار این مادرم بود که بار دیگر داغ لاله ای تازه را در دل پنهان می کرد. پدرم با دوست صمیمی اش شهید سید حسین هاشمی با همدیگر شهید شدند. پدر که خود فرزندش را به خاک سپرده بود امروز نقاب در خاک کشیده است. مادرم با شهادت پاره جگرش فرزندش و همسفرزندگیش با صبوری و با اقتدار قدم بر می داشت و در کلیّه ی مراسم مسجد از جمله کمک به جبهه شرکت و می گفت: «اگر همه بچّه هایم را در راه امام حسین(ع) بدهم باز افتخارمی کنم».
برادرم محمد رستمی هم یکسال و نیم در هشت سال دفاع مقّدس شرکت داشت او هم اکنون جانباز است و بدنش دارای ترکش است و شیمیایی خورده است؛ امّا برای درصد جانبازی مراجعه نکره است و بار ها گفته که می خواهم دخیره ای برای آخرتم باشد.
من علاقه ی شدیدی به جبهه وجنگ داشتم؛ امّا من فرصت حضور در جبهه را پیدا نکردم و بارها پدر می گفت شما هم می توانید همین جا در جهاد باشید در راهپیمایی ها، تشییع جنازها، کمک به جبهه و پشتیبانی یار و یاور رزمندگان باشید و همین کار را من ادامه دادم و امروز افتخارم این است که فرزند و خواهر شهید هستم.
روحش شاد و يادش گرامي
تصاویر شهید اسماعیل رستمی در کنار همرزمانش
