شهید احمد صفاری (۱۳۴۴/۰۲/۰۱ _ ۱۳۶۱/۰۸/۱ عین خوش) متولد شهر بسطام از توابع شهرستان شاهرود در استان سمنان است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، پدرش علی کشاورز بود و مادرش فاطمه نام داشت.
احمد صفاری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع اول راهنمایی به پایان رسانید سپس در حوزه علمیه تا سطح یک ادامه تحصیل داد.
احمد صفاری در عضویت بسیجی در جبهه حضور یافت که در ۱۳۶۱/۰۸/۰۱ هجری شمسی در منطقه عین خوش بر اثر اصابت ترکش به سر شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.
سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
تعهد سرخ
روایت شهید
خرت و پرتهاى گرانبها
يك وقتى متوجه شديم كه احمد يك خِرت و پِرتهايى را جمع مىكند. از آشغالها يك چيزهايى كم مىشد. بعد متوجه شديم كه نهتنها از خرت و پرتها و دور ريختنىهاى خانه، بلكه از كوچه و خيابان هم چيزهاى بدرد نخور، مثل چوب، تكه ذغال، خيلى چيزهايبىارزشى را برمىدارد. بحث اينكه كثيف هستند براى ما خيلى مسئلهاى نبود. آن وقتها بچهها توى خاك و خل بزرگ مىشدند و سالمتر از بچههاى امروزى هم بودند. از اين نگران بوديم كه نكند مخش عيبى دارد كه آشغال جمع مىكند. آن وقتها اين چيزها براى خانوادهها خيلى مهمتر از پاستوريزه بودن و ميكرب به حساب مىآمد. نكند بچهاى به سرش زده كه آشغال جمع مىكند. حالا اگر آشغالها از نوع آشغالهايى بود كه مىشد آنها را خريد و فروش كرد و به اصطلاح امروزىها بازيافتى در كار بود، باز آدم به مغز بچه شك نمىكرد. اما يك تكه چوب به چه كار
مىآمد؟ از نظر مالى هم كه بچه آن دوران پولى نمىخواست كه بگوييم، مثلاً مىخواهد به ما اعتراض كند كه به من پول بدهيد تا چيزهاى بىخودى جمع نكنم. نه بابا اصلاً آن دوره كسى به بچهاش پول نمىداد. نگران اين هم نبوديم كه نكند، چيزهاى با ارزش را بردارد. از آن اول هم مذهبى بود و اگر سرش مىرفت نمازش نمىرفت. ما اگر هم نگران مغزش بوديم بهخاطر اين بود كه چيز زيادى مىفهميد. يعنى از همين وقتى كه مدرسه ابتدايى مىرفت، يك حرفهاى سياسى بزرگانه مىزد. از شاه يك نفرت عجيبى داشت كه براى ما قابل هضم نبود. مىگفت اين محروميتها همهاش زير سر فساد و ريخت و
پاشهاى اينهاست. پناه بر خدا. براى همين ما مىترسيديم از دانايى زياد به سرش نزده باشد يك وقتى. بنابراين تصميم گرفتيم زير نظرش بگيريم.
وقتى يكى را زير نظر مىگيرى تا يك چيزى را متوجه شوى چيزهاى ديگرى هم رو مىشود. مثلاً براى ما رو شد كه او عجب استعداد فوتبالى دارد و همه توى زمين به اسمش قسم مىخورند. خط حمله بازى مىكند و يك مربى دارد به اسم آقاى آخوندى. ما مىدانستيم كه او فوتباليست است و اما نمىدانستيم براى خودش برو بيايى توى زمين دارد. وضعيت او را توى تيم كه ديديم اصلاً يادمان رفت كه براى چى او را زير نظر گرفته ايم. مىرفتيم و فوتبالش را تماشا مىكرديم. جثهاش خوب بود و با بزرگترها فوتبال
مىزد. خب آن وقتهايى بود كه مد شده بود، وقتى يك فوتباليستى گل مىزند، يك حركاتى مىكند كه ما آن روزها بد مىدانستيم. از اين شتيل بازىها خوشمان نمىآمد. طرف گل مىزد و خودش را مىانداخت روى زمين و غلت مىزد و ديگران هم مىپريدند سرش. پناه بر خدا. به حق چيزهاى نديده آخرالزمانى كه مرد از اين كارها بكند. احمد اما وقتى گل مىزد، فقط يك چرخ توى هوا مىزد و تمام. خيلى سنگين. انگار كه وسط گود زورخانه باشد.
هنر فوتبال او را كه ديديم و آبرويى كه بين بزرگترها پيدا كرده بود، اصلاً از يادمان داشت مىرفت كه برايش نگران شدهايم تا اينكه وقتى شد كه بنى صدر داشت براى انتخابات رياست جمهورى خود تبليغ
مىكرد و فهميديم احمد از بنى صدر، خوشش نمىآيد. يك حرفهايى مىزد كه ما تعجب مىكرديم. براى چى بهش راى ندهيم آخر؟ او استدلالهايى مىكرد. بههرحال ما كه داشت يادمان مىرفت كه اصلاً برايش نگران بوده ايم حالا يكهو با اين حرفها باز ياد آن آشغال جمع كردنش افتاديم. وقتى يك نفر يك حرفهايى بزند كه برعكس غالب افراد جامعه است، بايد يك كمى برايش نگران شد ديگر. اين بود كه باز زير نظرش گرفتيم. وقتى عضو پايگاه بسيج شد و در حوزه علميه اسم نوشت، نگرانتر شديم. پناه بر خدا از دانايى زياد. علىالخصوص كه او خودش را خيلى خسته مىكرد. شبها نگهبانى مىرفت و ديروقت به
خانه مىآمد. خب درست است كه اين كارها ثواب است، اما بالاخره آدم يك توانى دارد. هم درس حوزه بخوانى و هم تمام كلاسهاى رزمى و مذهبى بسيج را شركت كنى، بيايد كنار آن اطلاعات قبلى، نگران كننده نيست؟ اما آخر آنقدر موقر و متين و محترم بود كه نمىتوانستيم بهش چيزى هم بگوييم. بعد هم
كه خواست به جبهه برود و نگذاشتند، چون سنش نمىخورد. يك چند وقتى صبر كرد و همچنان كارهايش به قوت خودش باقى بود و آن كار نگران كننده را هم ترك نكرده بود. بار اولى كه به جبهه رفت، ما شروع كرديم به گشتن. گشتيم تا ببينيم اقلاً اين آشغالها را كجا گذاشته؟ چه چيزى در سر داشته؟ بعد يكهو با يك چيزهاى عجيبى روبهرو شديم. او از آشغالها تابلوهاى هنرى درست كرده بود. نقاشىهاى معركه. انگار نه انگار كه اصلاً اين تابلوها از چيزهاى خرت و پرت و بدرد نخور ساخته شده. عجب، احمد طراح و نقاش هم بود و ما خبر نداشتيم. حالا دستمان هم به او نمىرسيد كه بهش بگوييم بابا هنرمند،
معركه با استعداد. يواش يواش چهره بنى صدر هم براى همه رو شد و ما دوباره از احمد شگفت زده شديم. چهل و پنج روز در كردستان جنگيد و به بسطام برگشت. حالا ما هى كشيك مىكشيديم كه ببينيم او كى خرت و پرت جمع مىكند كه بهش بگوييم، ما مىدانيم تو هنرمندى، اما او ديگر چيزى از روى زمين برنمىداشت. يك جورى شده بود. مثل آدمى كه عاشق باشد. گم كردهاى داشته باشد. منقلب بود. بعد فهميديم كه او ديگر ماندنى نيست. در بسطام نمىماند. او عاشق شده بود و رفت. خيلى زود بساط رفتن دوبارهاش به جبهه را چيد و به عمليات محرم در منطقه عملياتى شرهانى در جنوب اعزام شد، آبان ماه سال ۶۱ بود ما انتظار داشتيم مثل بار اول جبهه رفتنش، چهل و پنج روزه برگردد و اما او نيامد، نزديك هفتاد و پنج روز بود كه او رفته بود و بعد از اين مدت راهش را كشيد و از دست ما رفت و در امواج طوفانى كوههاى حمرين به ملكوت پركشيد.
