تاريخ و محل ولادت : ۱۳۱۴/۱۱/۱۵ – بوشهر
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۵۷/۰۹/۱۳ – بوشهر

زندگينامه
وضعیت تأهل : متأهل
نام پدر : عباس شغل پدر : روحانی نام مادر : مرضیه مذهب : شیعه
تحصیلات کلاسیک : پایان دوره ابتدایی تحصیلات حوزوی : سطح ۴
نحوه شهادت : اصابت گلوله عامل جنایت : رژیم شاهنشاهی
مزار مطهر : روستای چغادک تابعه زادگاهش
پانزدهم بهمن ۱۳۱۴، در شهرستان بوشهر به دنیا آمد. پدرش حاج عباس، روحانی بود و مادرش مرضیه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. سپس به فراگیری علوم دینی و حوزوی تا (سطح۴) پرداخت. ازدواج کرد و صاحب چهار پسر و پنج دختر شد. سیزدهم آذر ۱۳۵۷، در بوشهر توسط عوامل رژیم شاهنشاهی بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. پیکر او را در روستای چغادک تابعه زادگاهش به خاک سپردند.
عالم شهید حجت الاسلام حاج شیخ ابوتراب عاشوری، فرزند شیخ عباس به سال ۱۳۱۲ شمسی در روستای حیدری از توابع دشتی در خانواده ای روحانی که سابقه ای دیرین در تبلیغ دین داشتند دیده به جهان گشود. خانواده شهید عاشوری از پدر و عموها گرفته تا پدر بزرگ همه از علمای دین و ذاکران و ارادتمندان اهل بيت (عليهم السلام) بودند. پدر شهید از معتمدان محل و مورد احترام همه مردم بود.
شهید عاشوری تحصیلات مقدماتی فارسی و قرآن کریم را در کنار پدر و زیر نظر اساتید محلی ادامه داد تا اینکه احساس نمود محیط و محدوده آن نمی تواند پاسخگوی استعداد شگرف او باشد با اینکه پدر و مادر دلبستگی خاصی به او داشتند با توجه به استعداد و نبوغ او و تاکید اهل علم مقدمات سفر او به نجف اشرف فراهم شد. هر چند در آغاز سفر مشکلات متعددی برای ورود او به عراق سد راه شد و تا مدتی در آبادان ماندگار گردید، ولی در همین مدت نیز غافل نشد و از محضر اساتید آبادان مقدمات را فرا گرفت و با تلاش فراوان راهی نجف اشرف گردید.
شهید عاشوری از همان لحظه ورود به حوزه علمیه نجف نبوغ و استعداد خود را نشان داد و در اندک زمانی مورد توجه علما و مراجع عاليقدر قرارگرفت. عاشوری که از سن ۵ سالگی در مسیر علم قرار گرفته بود در مادران کوتاهی به درجات عالی علمی رسید.
بود که درس می داد، سخنرانی می کرد، حکم می شد، روابط خانوادگی را مستحکم می نمود، به فریاد گرفتاران می رسید، وضع مالی فقیران را سر و زندگی شهید عاشوری را می توان این گونه ترسیم کرد: شهید عالم عاملی آگاه می ساخت. در تاسیس بناهای خیریه حریص بود و در ایجاد کتابخانه مسجد و حسینیه کوششی تمام داشت کتابخانه شخصی او به نام حضرت ابو الفضل (عليه السلام) دارای هزاران جلد کتاب بود، که مورد استفاده همه طبقات مردم به خصوص جوانان واقع میشد عاشق روضه و روضه خوانی بود و وقتی در نقطه ای مثلا امامزاده بوشهر منبر می رفت، از تمام محلات وسامان می داد، جوانان را با کتاب درس و فضیلت آشنا می ساخت، نماز را جماعت میخواند و در خلال همه این اقدامات و فعالیتها هر وقت فرصتی دست می داد و موقعیت ایجاب میکرد زمینه یک حرکت مردمی و اسلامی را پایه ریزی میکرد و پرده از چهره منافقانه رژیم بر می داشت و مردم رامناطق اطراف برای استماع روضه ایشان در امامزاده جمع می شدند.
در نماز عید فطر ۱۳۵۷ شمسی به شدت دولت شریف امامی را مورد انتقاد قرار داد. بعد از همین سخنرانی بارها به ساواک احضار شد. شهید عاشوری در مبارزات خود علیه رژیم منحوس پهلوی شجاعانه و بی پروا از استبدادی که بر جامعه حکمفرما بود سخن میگفت و به رسوا نمودن رژیم می پرداخت. چنانچه بارها به دست جلادان ساواک اسیر و بازداشت شد، با این حال با توجه به هدف مقدس و مقصد عالی ایشان و عزم راسخی که درباره احیای احکام الهی داشت.
هر مشکلی را با جان و دل خریدار بود و آشکارا به رسوا نمودن رژیم پرداخت و رهبری مبارزه و قیام را در شهر به عهده داشت با جان و دل از انقلابیون حمایت می کرد. برای بالا بردن سطح فکر جوانان و نوجوانان و زنده کردن روح مطالعه در آنان به تأسیس کتاب خانه های متعدد همت گماشت و برای بانوان به تاسیس مکتب فاطمیه اقدام نمود.
در مدتی که چندان طولاتی با کوشش و جدیت موفق شد از حوزه علمیه بزرگ نجف درجه اجتهاد کسب نماید. اساتید و مراجع برجسته ای از جمله آیات عظام ،حکیم شاهرودی و خوبی به اجتهاد ایشان مهر تایید زدند پس از هجرت از عراق به ایران به درخواست مردم بوشهر و به دستور آیت الله العظمی حکیم در بوشهر اقامت گزید و سالها به تبلیغ احکام دینی و هدایت و روشنگری مردم بوشهر پرداخت.
شهید عاشوری در تمام مراحل زندگی امام خمینی (ره) با ایشان در ارتباط بود و یکی از مهمترین شاگردان و مجریان فرامین امام (ره) به حساب می آمد. با شروع قیام خرداد ۱۳۴۲ شمسی و شروع مبارزات مردم به رهبری امام خمینی (ره) شهید عاشوری نماینده حضرت امام و پرچمدار این نهضت در استان بوشهر بود و مستقیماً با ایشان ارتباط داشت. همچنین در زمان اقامت امام در نجف اشرف و در پاریس با ایشان در ارتباط بود. در آن موقع اعلامیه ها و دستورات انقلابی از طریق دفتر شهید آیت الله قدوسی به بوشهر می رسید و شهید عاشوری با مدیریت و فداکاری خاصی تمام استان را در جریان فرامین قرار میداد وی تمام تظاهرات اجتماعات راهپیمایی ها و اعتصاب ها را رهبری میکرد تا اینکه رژیم پهلوی تاب و تحمل این اقدامات انقلابی را نیاورد و در آذر ماه ۱۳۵۷ در زمان نخست وزیری از هاری بخشنامه ای به همه استانداریها صادر شد و همه استاندارها کمیسیونی از فرمانداران مسئولان و به اصطلاح معتمدان محل تشکیل دادند. سنان طبق دستور موظف شدند راه چاره ای برای مهار تظاهرات و قیام مردمی پیدا کنند و عوامل اصلی آن را از بین ببرند.
انتظامی و در نتیجه استانداری بوشهر نیز با هماهنگی نیروهای نظامی انتظامی و ساواک با اتفاق نظر، در جلسه خود نظر داد که مهمترین عامل بسیج نیروهای مردمی استان بوشهر، کسی جز شیخ ابوتراب عاشوری نیست. بنابراین تصمیم گرفته شد که این روحانی برجسته را از بین ببرند. سند این مذاکرات پس از پیروزی انقلاب در ساواک و استانداری بوشهر به دست آمد. از تهران در این مورد کسب تکلیف شد و فوری دستور اجرای این توطئه به ماموران استان داده شد. با همکاری شهربانی، نیروی هوایی، ساواک و استانداری به عنوان مراکز تصمیم گیرنده این امر ضد انسانی صورت پذیرفت و در تاریخ سیزدهم آذر ۱۳۵۷ مطابق با سوم محرم با تصویب کمیسیون استانداری بوشهر و تصویب نهایی تهران به اجرا درآمد.
از صبح روز سیزدهم آذر تمام کوچه های اطراف منزل شهید عاشوری کنترل و تمام رفت و آمدها متوقف شد و تا حدود ساعت ۱۲ ظهر به طور کلی از خروج مردم از منزل هم ممانعت کردند. صبح همان روز شهید عاشوری برای تشییع و تدفین پیکر پاک یکی از شهدا به گلزار شهدای بوشهر می رفت. ساعت ۲ بعد از ظهر مأموران خائن به در منزلی که ایشان در آنجا سکونت داشت حمله ور شدند صاحبخانه به شهید عاشوری گفت که آمده اند تا تو را به شهادت برسانند اجازه بده با لباس مبدل تو را از منزل بیرون ببریم. ایشان میگوید که شما بروید و کاری به کار من نداشته باشید بروید تا آسیبی به شما نرسد. همان فرد میگوید شهید عاشوری در آن لحظه مشغول مطالعه بود بلند شد و به طرف شیر آبی رفت و مشغول وضو گرفتن شد و آیاتی را زمزمه میکرد در همین حال بود که دو مامور خائن در منزل شکستند و وارد منزل شدند و به شهید عاشوری با صدای وحشتناکی ایست دادند ولی شهید عاشوری بدون توجه به آنها وضو را ادامه داد، وضویی که با خون در آمیخت و شهید عاشوری به آرزوی دیرینه اش که شهادت بود رسید.
چند ویژگی مهم شهید عاشوری که میتواند برای همه درس آموز باشد و آنها را توصیه های عملی شهید به نسل امروز قلمداد کرد
۱- به حدی به امام امت عشق و علاقه داشت که از سال ١٣٤٢ تا سال ١٣٥٧ که سال شهادت او بود در تمام لحظات گوشش به فرامین و دستورات ایشان بود و با شنیدن نام مقدس او اشک از دیدگانش جاری میشد و در آخر، جان شیرین بر سر خط او و فرامین او گذاشت.
۲- شهید عاشوری در زمینه تبلیغ روحیه ای خستگی ناپذیر داشت و زمان و مکان برایش مطرح نبود حتی فشارها و تنگناهایی که رژیم ستمشاهی بر او وارد میکرد نتوانست جلوی تبلیغات او را بگیرد.
۳- مهمان نوازی سعه صدر و عشق به آموزش داشت. وقتی رژیم از تدریس او جلوگیری کرد جوانان محصل را در خانه شخصی پذیرایی می نمود ودرس می داد و حتی به آنها کمک می کرد.

گرماى نجف
نجف جاى عجيبى است. بسيارى از كسانىكه در نجف زندگى كردهاند با وجود گرماى شديد، هيچوقت مزه زندگى در نجف را فراموش نمىكنند و هميشه در فراق نجف مىسوزند. اگر در نجف استاد صاحبدلى هم باشد كه آدم را عاشق كرده باشد، اين فراق به حد اعلاى خودش مىرسد. او فكر نمىكرد كه هيچچيزى نشستن در خدمت امام خمينى را در نجف از او منع كند. براى همين وقتىكه دكتر به شيخ ابوتراب عاشورى گفت كه قدغن است كه در نجف بمانى، شيخ مستأصل شد. چطور مىتوانست ديگر ايوان نجف را نبيند؛ آن هم به خاطر بيمارى؟ براى همين شيخ به كربلا رفت و در حرم حسينى بست نشست و شفاى خودش را از امام حسين عليه السلام گدايى كرد. از آنجا كه دعا تحت قبه سيدالشهدا رد نمىشود، او توانست سد بيمارى را بشكند و دوباره به نجف برگردد. اين مسئله يقين او را بيشتر كرد كه ديگر تا آخر عمر از نجف جدا نخواهد شد.
بار بعدى كه گفتند قدغن است، وقتى بود كه شيخ كه در توابع بوشهر به دنيا آمده بود، براى گرفتن همسر و صلۀ رحم، به ايران برگشت و وقتى خواست دست زنش را بگيرد و به نجف برگرداند، راه عراق بسته شد و ديگر نگذاشتند به نجف برگردد. اينبار هر كارى كرد، مجوز صادر نشد و اين سوز در شيخ ماند. بههرحال، چارهاى جز ادامه درس در حوزۀ علميه قم وجود نداشت و بعد از مدتى هم كه تحصيلات را تمام كرد، از طرف روحانيون نجف، به بوشهر مأمور شد تا آنجا را زعامت كند.
رفتن به نجف فراهم نشد، اما تلاش براى ارتباط با امام خمينى، استادى كه در نجف به خدمتش رسيده بود، فراهم شد. نه تنها فراهم شد كه او با تمام وجود، تمام سوزى كه از نجف برايش مانده بود را در اين راه خرج كرد.
يك جلسه سرى و فوق سرى در استاندارى بوشهر برگزار شد كه رئيس ساواك بوشهر و به صورت تلفنى رئيس كل ساواك، مسئولان شهربانى، افراد ملّاك بوشهرى كه با دربار ارتباط داشتند، اين جلسه را تشكيل داده بودند. رئيس جلسه گفت: اين شيخ از نجف آمده، آنقدر به خمينى عقيده دارد كه اسم بچهاش را گذاشته روحالله.
رئيس شهربانى گفت: در روز عيد فطر ولولهاى توى بوشهر راه افتاد كه من خيال كردم سيل بلند شده و به شهرهاى ديگر هم خواهد رسيد. او هر چه دلش خواست به دولت شريف امامى اعتراض كرد و هيچ احتياطى هم به خرج نداد.
رئيس ساواك بوشهر گفت: بعد از اين نماز كذايى من شخصاً بهش تلفن زدم و او را براى توضيحات به ساواك احضار كردم.
بعد مكث كرد و به صورت حاضرين در جلسه نگاه كرد و گفت: نيامد، گفت شما با من كار داريد، من با شما كارى ندارم.
در جلسه همهمه بلند شد. يكى از ملاكين نامهاى را بلند كرد و گفت: اجازه هست من اين نامه را به استحضار رئيس محترم جلسه برسانم؟
– محترماً معروض مىدارد: از آنجايى كه مىدانيد امنيت و آسايش هر شهرى وابسته به فعال بودن و داشتن افراد زيرك و عاقل مجهز است كه كوتاهى نمىكنند و در اين زمان به فرمان مطاع اعلىحضرت همايونى، محمدرضا شاه پهلوى كه در سراسر ملك و مملكت آسايش و آرامش برقرار شده است.
اما موضوعى كه مىخواستم به سمع مبارك رياست محترم اداره امنيت شهرستان بوشهر و بنادر عرضه بدارم، از قرار معلوم مدتى است كه شيخ مجهولالحالى در بوشهر آمده، به نام شيخ ابوتراب و مردم را بر عليه سلطنت مىشوراند.
رئيس شهربانى گفت: وقت جلسه را نگيريد حاج آقا.
ملاك گفت: بله. من همان اول كه او آمده بود، اين نامه را به آقاى مهرپور تحويل دادم و در آخر اين نامه نوشتم كه اگر اقدام نفرماييد، مسئوليت با شخص محترم شماست.
ريس ساواك گفت: بحث و جدل نكنيد. كار به اينجا كشيده شده و حالا بايد فكرى كرد.
يكى ديگر از حاضرين كه عبا بر دوشش بود، گفت: كارهاى عامالمنفعه خيلى زيادى هم براى بوشهر كرده و هر كوچه و خيابانى، يك بنايى را بانى شده. اين است كه مردم او را مىپرستند.
رئيس ساواك گفت: براى همين آنقدر جسور است. من خودم به منزلش رفتم و ازش پرسيدم چه كسى شما را با اين مقام علمى، وادار به اين چنين حرفهايى مىكند؟ جواب داد خدا. پرسيدم چطور شد كه دعوت خدا فقط به شما رسيده و به من نه؟ جواب داد امر خدا به وسيله روح خدا به همه مردم رسيده. من قبول كردهام و شما نه.
باز همهمه در سالن اجتماع بلند شد. جلسه ساعتها طول كشيد و تقريباً همه متفق شدند كه بايد شيخابوتراب عاشورى كشته شود. راجع به اين كه چطور؛ در بوشهر يا تهران، به صورت علنى يا پنهانى، اختلاف وجود داشت. بالاخره اينطور تصويب شد كه چند نفر را شهربانى اجير كنند تا يك سرپاسبان در آستانه اخراج، سيدعلىاصغر هاشمى را در خيابان بكشند و شعار مرگ بر شاه بدهند و درود بر خمينى و درود بر ابوتراب عاشورى. بعد از يك ساعت، مأمورها به خانه ابوتراب بريزند و شروع كنند به شليك؛ طورى كه زد و خورد و درگيرى به نظر برسد و اصغرهاشمى شهيد تلقى شود و نيروهاى ابوتراب عاشورى، قاتل.
شيخابوتراب داشت وضو مىگرفت كه مأمورها مثل مور و ملخ به خانهاش ريختند و او را تيرباران كردند. هيچكدام از نُه فرزند و همسر شهيد در خانه نبودند. از اينهمه تير، شش تير به جسم ايشان اصابت كرد و بعد مأمورها جد شيخ شهيد را داخل صندوق عقب ماشين كاديلاك ساواك انداختند و به شهربانى بردند. حضرت امام پس از اطلاع از شهادت شيخ پيامى بدين شرح براى خانواده ايشان فرستادند: من از واقعۀ تاسفآور و مصيبت وارده بر شماها كه خودم هم شريك هستم، متأثر هستم و به شما تسليت مىدهم…
شيخ هميشه دعا مىكرد كه خداوند مرگ با افتخارى نصيب بفرمايد. مىگويند ارواح مؤمنين بعد از مرگ به نجف مىرود. نجف جاى عجيبى است. هر كسىكه آنجا زندگى كرده، ديگر نمىتواند جاى ديگرى زندگى كند و اگر او را مجبور كنند، آنقدر بى قرارى مىكند كه باز دوباره به نجف پرواز كند.
روحش شاد و يادش گرامي
تصاویر شهید ابوتراب عاشوری در حج

