شهید ابوالقاسم صفاری (۱۳۴۳/۰۳/۱۰ _ ۱۳۶۵/۰۲/۲۹ مهران) متولد شهر بسطام از توابع شهرستان شاهرود در استان سمنان است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، پدرش صفرعلی و مادرش رقیه نام داشت.
ابوالقاسم صفاری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع دوم راهنمایی به پایان رسانید سپس در حوزه علمیه تا سطح دو ادامه تحصیل داد.
ابوالقاسم صفاری در عضویت بسیجی به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۰۲/۲۹ هجری شمسی در منطقه مهران بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شکم و پا شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای زادگاهش آرام گرفت.
سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
تعهد سرخ
روایت شهید
بزرگترى و كوچكترى
متولد سال ۴۳ بود و حالا ۲۲ سالش تمام شده بود. با خودم گفتم، برادر كوچكى گفتهاند، برادر بزرگى گفتهاند. مگر نبايد برادر كوچك به حرف برادر بزرگتر گوش بدهد؟ بعد با خودم گفتم كه كوچكى و بزرگى كجا بود؟ تو اصلاً كى برادرت ابوالقاسم را ديدهاى؟ واقعاً خاطراتى كه از او در ذهنم بود، زياد نبودند. چون از آن وقتى كه خودمان را شناختيم او از اين شهر به آن شهر مىرفت. طلبه بود و فقط دو سال توى بسطام درس خواند و بعد به مشهد رفت. وقتى به مشهد رفت، دلم را صابون زدم كه حالا هر بار كه مىرويم زيارت آقا على بن موسى الرضا عليه السلام يك جاى خوابى داريم و مثل اين بدبخت بيچارهها دنبال جاى ارزان از اين كوچه به آن كوچه نمىگرديم. اما همين دلخوشى هم برايم طولى نكشيد و او از
مشهد به قم رفت. بسطام كجا و قم كجا. بايد مىرفتيم سمنان و بعد تهران و قم. باز خوب بود. بالاخره به زيارت حضرت معصومه مشرف مىشديم ديگر. آنجا مىرفتيم و ابوالقاسم را مىديدم. اما بعد ديدم كه نه، توى قم هم بند نشده. تا همين لحظه كه مىخواست بيايد براى خداحافظى و به مهران اعزام شود، بيشتر از ده بار رفته بود به جبهه. اى بابا. پس ما كى برادرمان را ببينيم. پس من كى به عنوان برادر بزرگتر يك فرمانى چيزى بدهم و برادر كوچكتر بگويد چشم! اينكه نشد رسمش آخر. به هرحال عزمم راجزم كردم كه اين بار يك برادر بزرگتربازىِ حسابى راه بياندازم. مثلاً مىتوانستم نصيحتش كنم. بعد با خودم گفتم كه اگر نصيحت كنم، او چه جوابى مىدهد؟ تصور كردم كه او بگويد،
مرد حسابى، تو درست كه از نظر سن و سال از من بزرگترى، اما به هرحال من از آن وقتى كه خودم را شناختهام، مشغول مبارزه هستم.
از مبارزه با آن مفلوك خاك برسر پهلوى گرفته تا اين دشمنهاى جان و مال و خاك و ناموس و اسلام. تو مىخواهى من را نصيحت كنى؟ يك مرد جنگى را مىخواهى نصحيت كنى؟ پوف. اين نفس آخرش را كه به ضرب از دهانش بيرون مىآمد را حتى تصور كردم. البته من هميشه احساس مىكردم كه واقعاً از او بزرگتر نيستم و از او كوچكترم. حتى اگر اين را مىگفت، حرف ناحقى نزده بود. بايد قبول مىكردم كه او آدم خودساخته و بزرگى است. يا تصور كردم كه وقتى دارم او را نصحيت مىكنم، بگويد، من را نصيحت
مىكنى؟ منى كه طلبه هستم؟ شيخ را مىشود نصيحت كرد؟ اگر به درس خواندن باشد كه من از اين حوزه به آن حوزه پوستم كنده شده. بزرگى مگر به سن است. به علم و دانش است. به زحمتى است كه انسان در راه تحصيل معارف كشيده. شايد هم اين را مىگفت و در دلش مىخنديد به ريش من. اگر به جبهه و مبارزه بود، او از من و از هر كسى كه مىشناختم، بيشتر رفته بود، اگر به علم و دانش بود، كه از من بيشتر خوانده بود. اگر به اين بود كه مىگويند سفر و از اين شهر به آن شهر رفتن، به انسان تجربه مىدهد، باز هم كه من نمىتوانستم ادعاى بزرگى كنم. اگر به كشيدن رنج و غربت بود، باز هم.. من در هرحال بايد مىپذيرفتم كه نبايد او را به عنوان برادر بزرگتر امر و نهى و نصيحت كنم. اما وقتى كه براى
خداحافظى آمد، همه اين تصورات از خاطرم رفت. سن من از او بزرگتر بود. يكى از دلايلى كه از يادم رفت اين بود كه او خودش را نمىگرفت و هميشه كوچكى مىكرد و به من احترام مىگذاشت. آقا داداش آقا داداش. آدم كيف مىكرد از اين آقا داداش گفتنش. براى همين بهش گفتم، از درس و بحث عقب مىمانى. البته يكباره اين را نگفتم. كلى با هم حرف زديم و تعريف كرديم. بعد حرف به اينجا كشيد كه وظيفه يك طلبه چيست؟ آيا وظيفهاش درس خواندن نيست. عجب استدلال خوبى. بله وظيفهاش درس و بحث بود. بهش گفتم، ابو القاسم! مگر تو محصل نيستى؟! به اندازه كفايت و در حد تكليف خودت به جبهه رفتهاى، ديگر بس است، اگر وظيفه بود، حقت را ادا كردى، حالا موقع اين است كه ديگران به جاى شما به جبهه بروند. ديگران را تشويق كن..» سكوت كرد. قبل از اينكه حرفى بزند، هميشه سكوت مىكرد. با آن سكوتش كلى حرف هم مىزد. توى اين سكوت يكباره همه آن تصورات به سراغم آمد. الآن بود كه با
حرف فيتيله پيچم كند. اگر مىگفت مرد حسابى زيادى احترامت گذاشتهام فكر كردى چه خبر است، من چه مىگفتم؟ مىگفتم خب من كه منظورى نداشتم ابوالقاسم، بحث من اينجاست كه تو بايد ديگران را به جبهه ترغيب كنى. پس اين وظيفه چه مىشود. اين را داشتم توى ذهنم آماده مىكردم كه او با همان احترام هميشگى گفت: هر كسى براى خودش ايده و نظرى دارد و هدفى را دنبال مىكند. بعد مكث كرد و ادامه داد، در ضمن از ظاهر افراد نمىتوان به باطن آنها پى برد. اگر من ديگران را مجبور كنم كه به جبهه بروند در حالى كه از باطن آنها خبر ندارم، در مورد زندگى آنها مسؤولم و نمىتوانم چنين مسؤوليتى را بر
عهده بگيرم…. اين را گفت و من به فكر فرو رفتم. اين جملات فقط جواب من نبود. يك جور درس بود. وقتى من نيت كسى را خبر نداشتم، چطور بايد مثل يك استاد به خودم حق مىدادم كه به او بگويم چه كار بكن و چه كار نكن؟ اين يك درس بود براى تمام زندگى من. در ضمن اين احترام به من فهمانده بود كه به اين راحتى نمىشود براى ديگران نسخه پيچيد. مفهوم حرفش اين بود برادرجان براى ديگران، تا معرفت كافى ندارى نسخه نپيچ. حرفهايش به دلم نشست با اينكه من از او بزرگتر بودم ولى هميشه در مقابلش احساس كوچكى مىكردم…
