تاريخ و محل ولادت : ۱۳۴۹/۰۴/۰۳ – روستای باغبان از توابع شیروان
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۶/۱۰/۲۷ – ماووت عراق

زندگينامه
آغاز حیات جاودان بعد از: ۱۷ سال و ۷ ماه و ۲۴ روز
وضعیت تأهل: مجرد نام پدر: غلامعلی
شغل پدر: کشاورز نام مادر: زهرا
مذهب: شیعه تحصیلات کلاسیک: پایان دوره ابتدایی
تحصیلات حوزوی: مقدمات عنوان: بسیجی
عامل جنایت: بعث عراق
مزار مطهر: زادگاهش
سوم تیر ۱۳۴۹ در روستای باغبان از توابع شهرستان شیروان به دنیا آمد. پدرش غلامعلی کشاورز بود و مادرش زهرا نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. سپس به فراگیری علوم دینی و حوزوی تا سطح (مقدمات) پرداخت. به عنوان بسیجی در جبهه بود.
بیست و هفتم دی ۱۳۶۶ در ماووت عراق به شهادت رسید. پیکرش مدت ها در منطقه ماند و یکم اردیبهشت ۱۳۷۴ پس ازتفحص در زادگاهش به خاک سپرده شد.
بايد اسمش را مى گذاشتيم زكريا. حامله بودم كه آقاغلامعلى خواب ديد برايش قرآن م ىخواندند. من كه حسرت قرآ نخواندن بر دلم ماند. آدم ب ىسواد كور است. آقاغلامعلى آمد و به من گفت كه يك آيه را برايش خوانده اند توى خواب. « يا زَكَرِيّا إِنّا نُبَشِّرُكَ بِغُلام…. ۱ » ، ولى ما اسمش را گذاشتيم ابراهيم.
وقتى حسرتم را مى ديد مى گفت: «مادر! شما حالا كه نم ىتوانيد قرآن بخوانيد، همين نمازتان را محكم بگيريد. همان سوره هاى نمازتان را به نيت قرآن بخوانيد. » به خاطر حسرتى كه در دل داشتم، اين پسر را از پن جسالگى فرستادم مكتب. مدرسه كه رفت، شد چشم اميد ما.
دوازد هسالش بود كه ب ىخبر از من و پدرش رفت بجنورد و در بسيج اسم نوشت و يك سرى چيزها ياد گرفت. وقتى برگشت، حرف هايى مى زد كه همه را متعجب كرده بود. تازه فهميديم اوضاع از چه قرار است.
توى بر فوباران رفتنش به پايگاه بسيج ترك نمى شد. سنگ هم از آسمان م ىآمد ابراهيم مى رفت. هر بسيجى يا پاسدارى كه پايش را م ىگذاشت توى قلعه سرخ و اسفراين، ابراهيم دنبالش راه م ىافتاد و آ نها سريع با او رفيق مى شدند.
همان موقع براى اعزام به جبهه داوطلب شد، ولى قبولش نكردند. گفتند: «سن و سالت كم است و برو چندسال ديگر بيا، البته اگر جنگى بود. » رفت حوزه، ولى فكر جبهه رهايش نكرد. دور مى افتاد.

توى شهر خودمان و شهرهاى اطراف، هر جا كه شهيد مى آوردند پيدا مى كرد و در مراسمشان شركت مى كرد.
يادم است كه على نادرى شهيد شد و ابراهيم براى تشيي عجناز هاش رفت. رفت جلو و خودش را انداخت روى بدن شهيد. لب هايش را چسباند به بدن او و م ىگفت: يعنى م ىشود روزى من هم مثل تو بشو م؟ مادر و برادرهاى شهيد، ابراهيم را بلند كردند. همه تعجب كرده بودند كه اين كارها چيست كه م ىكند.
وقتى بچه بود، از او م ىپرسيدند: «م ىخواهى چه كاره شو ى؟ » م ىگفت: «شهيد! » خواب ديده بود شهيد م ىشود. به ز نعمويش گفته بود و سفارش كرده بود كه به مادرم نگوييد؛ ناراحت م ىشود.
آقا غلامعلى همان موقع كه خواب ديد به من گفت: «اين بچّ همان پسر م ىشود. » برايش تعبير كرده بودند در راه خدا شهيد م ىشود. هنوز به دنيا نيامده بود كه برايش گريه كردم؛ حالا كه هفده سال بزرگش کرده بودم گریه نمی کردم؟
حوزه كه رفت هم دنبال شهدا بود. رفقايش مى گفتند: «شب ها بچّ هها را جمع مى كرد و م ىبُرد گلزار شهدا؟ » يك ساعت پياده روى بود تا آنجا و هفت هشت كيلومتر راه. بند كف شهايش را به هم گره مى زد و م ىانداخت گردنش. پابرهنه و پياده راه م ىافتادند. در آنجا قبرهايى را آماده كرده بودند براى شهيدهايى كه مى آوردند. ابراهيم م ىرفت توى قبرها و نماز مى خواند.
نماز شبش را هم م ىخواند و برمى گشتند. ش بهاى جمعه هم شيركوه و گوش كردن دعاى كميل با صداى حاج آقاانصاريان قرار هميشگ ىشان بود.
سرانجام قد و قوار هاش به انداز هاى شد كه راهش بدهند جبهه. همان بار اول در عمليات بي تالمقدس دو ۱۳۶۶ . رفته بودند ماووت عراق. برف م ىباريد و سرما استخوان م ىسوزاند. آ نقدر برف بود كه ماشين و آدم زند هزنده زير آن گير مى كردند. هليكوپترهاى عراقى به آنها حمله كردند و پاهايش… پاهاى ابراهيم تير خورد و از مچ قطع شد. يك تركش هم خورد گوشۀ راست پيشان ىاش. آخرين چيزى كه دوستش از او شنيد اين بود كه گفت: «م ىخواهم درس بخوانم. » آرزوى حوزه رفتن و درست و حسابى نشستن و درس خواندن به دلش ماند.
حمله سنگين بود و فرمانده دستور عقب نشينى داد. برف هم نشسته بود كنار دست صدام. ابراهيم هما نجا روى بر فها ماند و بقيه برگشتند. به ما گفتند: «امروز م ىآيد، فردا م ىآيد. » نگفتند كه شهيد شده؛ مجروح شده؛ اسير شده. يكى از رفقايش كه بى تابى هاى من را ديد رفت عقبش، ولى پيدايش نكرد.
هفت سال… هفت سال تمام طول كشيد تا خبر برسد. از اول هم به فكر من بود. م ىديد دلم چطور براى دعا و قرآن خواندن پرپر م ىزند. رفت تا لااقل من كه هيچ كارى از دستم برنم ىآيد، يك قربانى داده باشم در راه خدا و سرم بالا باشد جلوى خانم زينب عليها السلام.

روحش شاد و يادش گرامي
