آیت الله سید محمد حسینی بهشتی

فهرست این مطلب

loading...
صفحه ی شهید

آیت الله سید محمد حسینی بهشتی

تاريخ و محل ولادت : ۱۳۰۷/۰۸/۰۲ – اصفهان
تاريخ و محل شهادت : ۱۳۶۰/۰۴/۰۷ – حزب جمهوری اسلامی

 

زندگينامه

مزار مطهر : گلزار شهداى بهشت زهرا (سلام الله علیها)

 

دوم آبان ۱۳۰۷، در شهرستان اصفهان چشم به جهان گشود. پدرش سیدفضل الله و مادرش معصومه بیگم نام داشت. تا دوره دکترا در رشته فلسفه درس خواند. به فراگیری علوم دینی و حوزوی نیز تا (سطح۴) پرداخت. رئیس دیوان عالی کشور نیز بود. سال ۱۳۳۲ ازدواج کرد و صاحب دو پسر و دو دختر شد. هفتم تیر ۱۳۶۰، در دفتر مرکزی حزب جمهوری در سرچشمه تهران توسط سازمان مجاهدین خلق (منافقین) بر اثر انفجار بمب شهید شد. مزار او در بهشتزهرای تهران واقع است.
دوم آبـان ۱۳۰۷ ،در شهرسـتان اصفهـان چشـم به جهـان گشـود. پـدرش سـیدفضل الله و مادرش معصومهبيگـم نام داشـت. تا دوره دکترا در رشـته فلسـفه درس خوانـد. رئيـس ديوان عالي كشـور بود. سـال ۱۳۳۲ ازدواج کرد و صاحب دو پسـر و دو دختر شـد. هفتم تير ۱۳۶۰ ،در دفتـر مرکـزی حـزب جمهـوری در سرچشـمه تهـران توسـط سـازمان مجاهدین خلـق ( منافقیـن ) بر اثر انفجار بمب شـهيد شـد. مـزار او در بهشـت زهرای همان شهرسـتان واقع اسـت.

فرازی از وصیتنامه شهید روحانی دکتر آیت الله بهشتی

👆 برای مشاهده روی لینک آبی بالا کلیل کنید 👆

تعهد سرخ

روایت شهید

خبر بد

زمانى كه سوار شدند و گفتند «يك راست برو بيمارستان بهارلو»، فهميدم سران دولتى هستند. هر دو روحانى بودند و اما از صورت يكى‌شان پختگى مى‌باريد. فهميدم بايد پايه بالاترى داشته باشد. سنش بالا بود و قيافه‌اش آشنا.

از حال و روزشان پيدا بود كه اتفاق بدى افتاده. چون ديروز آقاى خامنه‌اى را هم توى همين بيمارستان بسترى كرده بودند. خيلى از مسئولين مدام مى‌رفتند و مى‌آمدند. من درست مقابل بيمارستان مسافر مى‌زدم و ريز به ريز رفت و آمدها را رصد مى‌كردم. آن زمان اين‌طور بود كه رييس‌ها و شخصيت‌ها، ماشين شخصى نداشتند و پياده يا با تاكسى اين طرف و آن طرف مى‌رفتند. دنيا عجب چرخ مى‌زند.

علاوه بر ترور ديروز آقاى خامنه‌اى، چند ساعت پيش هم توى تهران پيچيده بود كه دفتر حزب جمهورى، توى سرچشمه را هم بمب‌گذارى كرده‌اند؛ اما هنوز هيچ خبرى از راديو اعلام نشده بود و ممكن بود دروغ باشد.

شيخ پيرتر، درحالى‌كه به آينه وسط نگاه كرد تا مطمئن شود من سرم به كار خودم است، خيلى آهسته، طورى كه من نشنوم به همراهش گفت: آقا سيدعلى به هوش آمده. زنگ زدم كسى خبر شهادت را به او ندهد.

پس فهميدم كه براى خود آقاى خامنه‌اى خطر رفع شده، اما شايعه درباره دفتر حزب جمهورى واقعيت دارد. اين كه چطور فهميدم او چه مى‌گويد، به خاطر آينه‌هايى است كه گوشه‌هاى ماشين

تعبيه كرده بودم و اين مهارت سازمانى كه مى‌توانستم مثل آب خوردن، لب زدن كسى را بخوانم، حتى بهتر از وقتى كه با بلندگو حرف بزند. تمام اين دوره‌ها را زير نظر مستشاران اسراييلى و آمريكايى گذرانده بوديم.

من به خاطر گذشته‌ام و جايگاهم در سازمان، آمار همه را داشتم. منظور شيخ از خبر شهادت برايم گنگ بود. تمام تمركزم را جمع كردم تا بفهمم كى شهيد شده و اين‌ها مى‌خواهند چى را از آقاى خامنه‌اى پنهان كنند. براى همين كمى از سرعت ماشين كم كردم و انداختم توى لاين كندرو. لابد توى حزب جمهورى كسى شهيد شده بود كه با آقاى خامنه‌اى رفاقت داشت كه نمى‌خواستند خبرش را ناگهانى بدهند.

آن يكى سرش را از زير عمامه با حالت استيصال خاراند و آهى از ته دل كشيد. شيخ پيرتر باز آهسته گفت: يادش به خير، آن روزى كه حرف تأسيس حزب را زديم.

حالا شانه‌هايش به وضوح تكان خورد. بعد با قيافه‌اى كه ضجه توش بود، گفت: تابستان ۵۵. رفته بودم مشهد. آقاى خامنه‌اى يك فولوكس داشت. با هم رفتيم پيش ربّانى املشى جلسه گذاشتيم. بنا شد كه يك حزب تأسيس كنيم. بعد برگشتيم به خانه ايشان.

اين جا بود كه دلم گواهى داد كى شهيد شده. چون آمار تشكيل حزب را مو به مو داشتم. شيخ ادامه داد: فولوكس آقاى خامنه‌اى، سروصدايى داشت كه نگو. دكتر باهنر را هم بين راه ديديم و سوار كرديم.

من همه كسانى كه موسس حزب جمهورى اسلامى بودند را از نزديك مى‌شناختم و پرونده‌هايشان را به خاطر مسئوليتم در سازمان، موبه‌مو خوانده بودم.

خوب كه از توى آينه نگاهش كردم، ديدم با عكس‌هايى كه ازش ديده بودم، منطبق بود؟ احتمالا خود خودش بود؛ آقاى موحدى كرمانى. پرونده همه‌شان را از حفظ بودم. دلم مى‌خواست برگردم و زل بزنم توى صورتش و بپرسم كى شهيد شده. نكند دكتر بهشتى را مى‌گويى‌؟ فكر كردم بهشتى را مگر مى‌شود كشت‌؟ ما كه نتوانستيم.

سال ۴۳ كه عضو حزب مؤتلفه بود و آنها تصويب كرده بودند كه حسن‌على منصور را ترور كنند، ما زورمان به بهشتى نرسيد. آن روزها با وساطت آيت الله خوانسارى، برايش ويزا گرفتند و به دستور آيت الله ميلانىِ بزرگ فرستادندش هامبورگ. تمام گزارش كارهايش توى هامبورگ را

مى‌خواندم. چون اصفهانى بود و هر چه مى‌كرد به ما مربوط مى‌شد. در آن‌جا پايه انجمن اسلامى را گذاشت و با همكارى يك عده جوان عرب، افريقايى، هندى و پاكستانى، يك شبكه گسترده در تمام آلمان و اتريش و كمى هم سوئيس و انگلستان ايجاد كرد و ارتباطات نوشتارى با سوئد، هلند، بلژيك، ايتاليا، فرانسه و آمريكا برقرار كردند. برگزارى كنفرانس در كليساها يا دانشگاه‌ها هم از جمله كارهاى موفق‌شان بود.

ناگهان ياد روزى افتادم كه براى بار چندم او را به ساواك احضار كرديم. پرونده را باز كردم و سيگارم را گذاشتم توى زيرسيگارى و منتظرش شدم. دستور دادم كه با احترام او را بياورند.

پرونده را خواندم:

محمد حسينى، شماره شناسنامه ۱۳۷۰۷. خانواده‌اش را مى‌شناختم. جدّ در جدّش از روحانى‌هاى معروف اصفهان بودند. پدرش فضل الله، پسر ميرزامحمد هاشم بود و همين يك پسر را داشت. خانواده مادرى‌اش هم همين‌طور، دختر يكى از مراجع بود. بچه اينها نشود بهشتى، بچه من مى‌شود؟ توى پرونده نوشته بود كه وقتى رفته مدرسه ثروت، يكراست رفته كلاس ششم. يكى از جاسوس‌ها از زبان خواهرش گزارش كرده بود كه آيت الله خاتون آبادى وقتى او شيرخواره بوده، گفته كه يك روزى اسلام و دنيا به او افتخار مى‌كند.

پكى به سيگارم زدم و رفتم توى فكر. من هم به خدا اعتقاد داشتم. اين چيزها را هم كم و بيش قبول

مى‌كردم. به هر حال دنيا اين‌طور چرخيده بود كه حالا بايد اين چيزها را موبه‌مو مى‌خواندم و دنبال مى‌كردم.

مسئولان مدرسه ثروت ديدند او خيلى ريزه است، تصميم گرفتند او را بفرستند كلاس چهارم، نه ششم. توى پرونده نوشته بود كه چطور از دوم دبيرستان جذب حوزه شد. زبان فرانسه و انگليسى را فول بود؛ دكتراى فلسفه. شاگرد علامه طباطبايى بود و خارج فقه را پيش محقق داماد و امام خمينى گذرانده بود و در درس آيت الله بروجردى حاضر شده بود. خب معلوم بود كه زور رژيم خيلى بهش نمى‌رسيد، مگر اين كه يك پاپوش حسابى برايش درست مى‌شد. سال ۳۳ خودش در قم دبيرستان تأسيس كرده بود و چند سال بعد براى آموزش و پرورش كتاب درسى نوشته بود.

دوباره دقت كردم به آينه‌ها و اين‌كه مسافرها به‌هم چه مى‌گويند. بحث علاقه شديد و رفاقت گذشته بود و آن كه احتمالاً آقاى موحدى بود داشت مى‌گفت در يك جلسه، يكى از اعضاى

شوراى مركزى جامعه روحانيت، وقتى آقاى بهشتى غايب بود، از او بد گفته بود. آقاى خامنه‌اى به‌قدرى ناراحت شده بود كه جلسه را ترك كرده بود و گفته بود، نشستن در جلسه‌اى كه به آقاى بهشتى توهين شود، حرام است.

آه سنگينى از ته دل كشيدم. هنوز صورتش توى ذهنم بود؛ همان اطمينان و اعتماد به نفسش موقع بازجويى. پس كار تمام شده بود. آخر اينها كى هستند كه از ساواك هم بدترند؟ منافق ديگر چه صيغه‌اى است‌؟ مگر كسى مى‌تواند دكتر بهشتى را بكشد؟

آن روز كه احضارش كرديم، من چند سالى بود كه رييس ساواك اصفهان بودم؛ سال ۱۳۴۳. در تمام مدتى كه رييس بودم، سعى كرده بودم كه شهر اصفهان آرام باشد. كارى به بقيه شهرها نداشتم. فكر مى‌كردم لازم نيست حتماً خشونت به خرج داد.

هفدهم ربيع الاول بود و مجالس جشن و سرور برپا بود. مُخبِرها گزارش دادند كه براى آقاى بهشتى در اصفهان سخنرانى گذاشته‌اند. خودم رفتم و پاى صحبت‌هايش نشستم كه خبرچين‌ها الكى حرف‌ها را بزرگ نكنند. جمعيت زيادى كيپ تا كيپ نشسته بودند. واقعاً كه سخنرانى‌اش شورانگيز بود و حرف‌هايش به دل مى‌نشست. اگر درست يادم باشد با اين كلمات شروع كرد:

– كودكِ متولد شده در امروز، پيام آور است و شما پيام او را كه پيام خدا و فطرت است، دنبال كنيد و به ديگران برسانيد و هر وقت كه دشمنان خدا سر راهتان ايستادند و با اين پيام مبارزه كردند، سلاح به دست بگيريد و بجنگيد.

جلسه كمى متشنج شد. يك نفر يادداشتى به بهشتى داد كه من با لب‌زدنش فهميدم كه مى‌گويد شياطين ناراحتند يا يك همچين چيزى. منظور از شياطين هم ما بوديم. اما بهشتى نه تنها بحث را عوض نكرد، شور حرف‌هايش را زيادتر كرد. من قبل از خارج شدن، به بغل دستى‌ام كه ساواكى بود، دستور دادم كه مأمورهاى مسلح مقابل در بايستند تا بتوانند جمعيت را مهار كنند. بعد هم با احترام، بهشتى را سوار ماشين كنند و ببرند اداره. من كه سوار ماشين شدم، صداى بهشتى را بلندتر شنيدم كه لحن كلامش مهيج‌تر شده بود.

پشت ميزم نشستم و پرونده‌اش كه از قبل روبه‌رويم بود را باز مرور كردم. آوردندش داخل اتاق. مثل كوه بود، وقتى وارد مى‌شد.

براى احترام، پيشِ پايش بلند شدم و هر دو با هم نشستيم. گفتم من به خدا اعتقاد دارم و به اسلام هم علاقه‌مندم. بعد هم گفتم كه چقدر زحمت كشيدم تا اصفهان ناامن نشود و با علماى اصفهان هم ارتباط دارم و شما از آنها بپرسيد. بعد دستم را كوبيدم روى ميز و گفتم: اما انگار شما مأموريت داشتى بيايى و شهر را به‌هم بريزى.

گفتم كه تا وسط سخنرانى‌اش در جلسه نشسته بودم. او با شجاعت و بى‌ترس گفت: پس شما تمام صحبتم را گوش نكرده، داريدصحبت مى‌كنيد؟

من جا خوردم. او گفت: چه اشتباهى!

من بيشتر جا خوردم. گفت: فعلاً بگذاريد آنهايى كه آن‌جا نگفتم را اين‌جا برايتان بگويم.

شروع كرد برايم صحبت كردن. با اين‌كه نمى‌خواستم به حرف‌هايش گوش بدهم، اما نمى‌توانستم. لحن صدايش جورى بود كه آدم را ميخكوب مى‌كرد. حرف‌هايى زد كه واقعاً من را تحت تأثير قرار داد. از همان روز به بعد، ديگر دست و دل من به كار نرفت.

بعد از چند وقت، بالايى‌ها كه ديدند در كثافت‌كارى‌هاشان شريك نمى‌شوم، اخراجم كردند. بعد هم افتادم دنبال مسافركشى توى تهران. نه به‌خاطر پولش؛ براى اين‌كه هنوز هم يك چيزهايى از ساواكى بودن، توى وجودم مانده بود؛ يكى‌اش همين فضولى‌ام. هميشه هم دلم مى‌خواست يك بار ديگر آقاى بهشتى را ببينم و ازش بپرسم كه من را مى‌شناسد يا نه. برايم فرقى نمى‌كرد كه او عضو شوراى انقلاب شده باشد يا مؤسس حزب جمهورى و يا توى مجلس خبرگان و گروه تدوين قانون اساسى عضويت داشته باشد و يا مسئول ديوان عالى باشد. او براى من كسى بود كه نگذاشته بود توى قهقهرا بمانم. كسى كه خدا او را وسيلۀ نجات من كرده بود، شهيد شده بود. آخر مگر كسى مى‌تواند بهشتى را بكشد؟

در حالى كه هنوز چهره باصلابت بهشتى جلو رويم بود، نگاه كردم به لب‌هاى دو مسافرم كه باز هم با صداى آهسته حرف مى‌زدند. چهرۀ محكم و باصلابت بهشتى كه در خاطرم مى‌آمد دلم مى‌خواست ترمز كنم و همان‌جا كنار خيابان بنشينم و بزنم زير گريه.

 

آیت الله سید محمد حسینی بهشتی به نقل از ویکی شیعه

👆 روی لینک آبی بالا کلیک کنید 👆

روحش شاد و يادش گرامي

 

پیمایش به بالا